نقد و بررسی
نقد لنداسکیپرز (Landscapers) | 2021
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازآفرینی جنایت بهمثابه جهان ذهنی «Landscapers» از همان فرض جناییِ تکاندهندهاش فاصله میگیرد و به جای آنکه صرفاً معمایی برای یافتن پاسخ باشد، به مطالعهای درباره ذهن، خاطره و روایت بدل میشود. کشف دو جسد در حیاط خانهای در ناتینگهام، نقطه آغاز تحقیق است؛ اما پرسش محوری سریال فقط این نیست که چه اتفاقی افتاده، بلکه این است که چگونه یک زوج میتواند واقعیت را از خود و دیگران پنهان کند و در پناه تصویری خیالی از زندگی دوام بیاورد.
سریال با الهام از پروندهای واقعی ساخته شده و در چهار قسمت، رابطه سوزان و کریستوفر را در مرکز این جهان قرار میدهد. این انتخاب، مسیر اثر را از الگوی آشنای جنایی جدا میکند. سازندگان کمتر به دنبال چیدن سرنخهایی هستند که مخاطب را به کشف یک پاسخ نهایی برسانند؛ بیشتر میکوشند نشان دهند حقیقت چگونه از خلال گفتههای شخصیتها، خاطرات و برداشتهای متعارض شکل میگیرد.
بنابراین، تماشاگر نه فقط ناظر تحقیقات پلیسی، بلکه شنونده روایتهایی است که ممکن است ناقص، خودفریبانه یا آمیخته به خیال باشند. این رویکرد به سریال هویتی متمایز میدهد، اما همزمان از آن انتظار صبر و پذیرش ابهام دارد. سوزان و کریستوفر؛ دو اجرای مکمل بزرگترین پشتوانه «Landscapers» بازیهای اولیویا کولمن و دیوید تیولیس است.
کولمن در نقش سوزان، شخصیتی را میآفریند که ظاهر آرام و خوشخیالش مدام در معرض ترک برداشتن است. او ظرافتی ویژه در نمایش فاصله میان رفتار مؤدبانه و اضطراب پنهان شخصیت دارد: تغییر کوچکی در نگاه یا مکثی کوتاه میتواند چیزی را آشکار کند که در کلمات بیان نمیشود. سوزان نه به آسانی در قالب یک قربانی فرو میکاهد و نه به چهرهای یکبعدی از شرارت بدل میشود؛ بازی کولمن این تناقضها را زنده نگه میدارد.
« این انتخاب، مسیر اثر را از الگوی آشنای جنایی جدا میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
تیولیس نیز کریستوفر را با ترکیبی از فروتنی، احتیاط و میل به مراقبت از همسرش شکل میدهد. او شخصیتی میسازد که سکوت و خویشتنداریاش بهاندازه گفتارش معنا دارد. مهمتر آنکه بازی دو بازیگر بهجای آنکه صرفاً بر جذابیت فردی متکی باشد، رابطهای باورپذیر میانشان میسازد: گویی این دو نفر سالها در جهانی دونفره زندگی کردهاند و قواعد آن جهان را بهتر از قواعد جامعه میشناسند.
در نتیجه، وابستگی عاطفیشان هم دلسوزی برمیانگیزد و هم نگرانی. قدرت اجراها در همین دوگانگی است، نه در واداشتن تماشاگر به داوری ساده و قطعی. خیال، سینما و وسترن «Landscapers» از خیالپردازی سوزان بهعنوان تزیینی برای روایت استفاده نمیکند؛ خیال، بخشی از منطق درونی اثر است. دلبستگی او به سینمای کلاسیک و یادگارهای فیلمها، راهی برای فاصله گرفتن از واقعیتی است که تحملش دشوار به نظر میرسد.
گاهی صحنهها رنگ و نور یک ملودرام قدیمی میگیرند و گاهی فضای وسترن بر روایت سایه میاندازد. این تغییرها مرز میان آنچه رخ داده، آنچه شخصیتها به یاد میآورند و آنچه در ذهنشان بازسازی میکنند، عمداً لغزان میکند. شیوه اجرایی سریال از همین برخورد میان واقعیت پرونده و جهان سینمایی ذهن سوزان نیرو میگیرد.
این جسارت بصری، یکی از دلایل اصلی تفاوت سریال با درامهای جنایی متعارف است. تصاویر بهندرت صرفاً اطلاعات تازهای درباره پرونده میدهند؛ اغلب نشان میدهند شخصیتها چگونه واقعیت را برای خود قابلتحمل میکنند. حالوهوای وسترن نیز معنایی فراتر از ادای دین به ژانر دارد: در آن، آدمها میتوانند خود را قهرمان داستانی بدانند که قواعد اخلاقیاش روشنتر از زندگی واقعی است.
« تیولیس نیز کریستوفر را با ترکیبی از فروتنی، احتیاط و میل به مراقبت از همسرش شکل میدهد. »
شخصیتها و اجرا
بااینحال، این انتخابها همیشه یکسان اثر نمیکنند. برای برخی مخاطبان، تغییر لحن و فرم دریچهای به روان شخصیتهاست؛ برای برخی دیگر، مجموعهای از استعارهها و جلوههای چشمگیر است که گاه توجه را از خود داستان میگیرد. طنز سیاه و عاطفه ناآرام طنز سریال از جنس لطیفهگویی یا شوخیهای آشکار نیست؛ بیشتر از برخورد امر روزمره با موقعیتی هولناک پدید میآید.
گفتوگوهای مؤدبانه، دغدغههای معمول زندگی و علایق کوچک شخصیتها در کنار جنایتی جدی قرار میگیرند و از این مجاورت، خندهای معذبکننده شکل میگیرد. چنین لحظههایی نه فشار داستان را کاملاً تخلیه میکنند و نه اجازه میدهند تماشاگر با آسودگی از آنچه میبیند فاصله بگیرد. تلخی، شیرینی و طنز در اینجا سه لایه جداگانه نیستند؛ در هم میروند و لحنی میسازند که تعیین جای دقیق آن میان کمدی و درام آسان نیست.
این آمیزه، بهویژه در نسبت با رابطه سوزان و کریستوفر معنا پیدا میکند. بخشی از جذابیت آنها از نوعی صمیمیت عجیب میآید، اما سریال اجازه نمیدهد این صمیمیت بهانهای برای سادهسازی ابعاد اخلاقی ماجرا شود. تماشاگر ممکن است برای لحظهای با تنهایی یا ترسشان همدلی کند، سپس از خود بپرسد این همدلی چه چیزی را پنهان میکند.
اثر در بهترین لحظههایش نه احساسات را دستکاری میکند و نه از مخاطب میخواهد شخصیتها را تبرئه کند؛ فقط پیچیدگیِ کنار هم قرار گرفتن مهر، انکار و مسئولیت را پیش چشم میگذارد. ساختار روایت و مسئله تکرار ساختار سریال بر رفتوآمد میان بازجوییها، خاطرات و بازسازیهای ذهنی استوار است.
« بااینحال، این انتخابها همیشه یکسان اثر نمیکنند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این جابهجایی زمانی کمک میکند که اطلاعات بهتدریج و از زاویههای مختلف آشکار شوند، اما گاهی همان ویژگی به نقطهضعف بدل میشود. جزئیات پرونده بارها از نو طرح میشوند و بازجوییها ممکن است بیش از اندازه بر نکتههایی مکث کنند که تماشاگر پیشتر شنیده است. در چنین لحظاتی، تکرار قرار است بر وسواس و بنبست روانی شخصیتها تأکید کند، ولی همیشه به کشف تازه یا تعمیق معناداری نمیانجامد.
از سوی دیگر، صحنههای طولانی و تغییرهای ناگهانی در شیوه روایت میتوانند ریتم را کند کنند. این کندی تا اندازهای با حالوهوای اثر سازگار است: سریال بهجای شتاب در حل معما، در فضای ذهنی زوج و فرسایش تدریجی روایتهایشان میماند. اما سازگاری با لحن، الزاماً به معنای اثرگذاری کامل نیست.
گاهی حس میشود سریال به یک صحنه فرصت زیادی میدهد، بیآنکه آن صحنه به همان اندازه بار عاطفی یا اطلاعاتی تازهای داشته باشد. همین مسئله توضیح میدهد که چرا برخی مخاطبان تجربه را غنی و تأملبرانگیز مییابند و برخی دیگر آن را کشدار میدانند. کارگردانی و شکلدادن به ناآرامی کارگردانی ویل شارپ به جهان اثر شکلی قابلتشخیص میدهد.
تغییر رنگ و میزانسن، گسستهای زمانی و ورود به فضاهایی که به صحنه فیلم یا خاطره میمانند، تنها جلوهگری نیستند؛ با ذهنیت شخصیتها پیوند دارند. گویی خود سریال نیز حاضر نیست میان واقعیت و نمایش مرزی آرام و قطعی بکشد. این انتخاب میتواند مخاطب را وادار کند به چگونگی ساختن روایت توجه کند، نه فقط به آنچه روایت میشود.
« از سوی دیگر، صحنههای طولانی و تغییرهای ناگهانی در شیوه روایت میتوانند ریتم را کند کنند. »
قوتها و کاستیها
چنین رویکردی برای اثری که موضوعش خودفریبی و بازسازی گذشته است، مناسب به نظر میرسد. اما همان سبک پررنگ گاه بر قصه غلبه میکند. دیالوگهای نامتعارف، مکثهای طولانی و تمهیدهای بصری متعدد ممکن است برای مخاطبی که انتظار درامی جنایی سرراست دارد، مصنوعی یا حواسپرتکننده باشند. برخی لحظهها بهجای آنکه حس را از دل رفتار شخصیتها بیرون بکشند، توجه را به تصمیم کارگردان جلب میکنند.
این نابرابری در موفقیت، بخشی از تجربه سریال است: «Landscapers» اثری محافظهکار و بیخطر نیست، اما هر حرکت فرمیاش نیز به یک اندازه ضروری یا قانعکننده از کار درنمیآید. نسبت اثر با اخلاق و همدلی یکی از پرسشهای دشوار سریال این است که بازنماییِ نزدیک و انسانیِ شخصیتهای مرتبط با یک جنایت، چگونه میتواند از رمانتیزهکردن یا سبکشمردن آن فاصله بگیرد.
تمرکز بر جهان عاطفی سوزان و کریستوفر به معنای نادیده گرفتن واقعیت بیرونی نیست، اما میتواند همدلی را به سمتی هدایت کند که هزینهاش از نظر دور بماند. تماشاگر با تنهایی و وابستگی آنها روبهرو میشود و در عین حال ناچار است به مرز میان فهمیدن و بخشیدن بیندیشد. همین تنش، سریال را از یک سرگرمی معمایی فراتر میبرد، هرچند همیشه پاسخ اخلاقی روشنی عرضه نمیکند.
در این مسیر، اثر بیشتر از آنکه حکم صادر کند، تماشاگر را در موقعیت قضاوت قرار میدهد. این انتخاب ارزشمند است، اما بیهزینه نیست: هرچه روایت بیشتر در ذهن زوج فرو میرود، احتمال دارد بخشی از ابعاد بیرونی ماجرا کمرنگ شود. بنابراین، موفقیت سریال را باید نه در ارائه تصویری کامل و بیطرف از پرونده، بلکه در کندوکاو محدود و آگاهانهاش در رابطه میان عشق، خیال و انکار سنجید.
« چنین رویکردی برای اثری که موضوعش خودفریبی و بازسازی گذشته است، مناسب به نظر میرسد. »
جمعبندی
جمعبندی «Landscapers» مینیسریالی نامتعارف و بازیگرمحور است که از یک پرونده جنایی برای کاوش در جهان بسته دو شخصیت استفاده میکند. اولیویا کولمن و دیوید تیولیس با اجراهایی دقیق و چندلایه، رابطهای میسازند که هم ظریف و تأثیرگذار است و هم ناآرامکننده. ترکیب طنز سیاه، ملودرام و تصویرپردازی متأثر از سینمای کلاسیک و وسترن، به سریال هویتی متمایز میبخشد.
در برابر این امتیازها، تکرار اطلاعات، صحنههای کشدار و سبکی که گاه بر داستان سایه میاندازد، میتوانند تجربه را فرساینده کنند. این اثر بیش از آنکه برای دوستداران معماهای پرشتاب و جناییهای سرراست ساخته شده باشد، به کار تماشاگرانی میآید که از روایتهای نامطمئن، بازیهای ظریف و فرمهای تصویری جسورانه لذت میبرند.
قوت آن در برانگیختن پرسشهایی درباره چگونگی ساختن واقعیت و حدود همدلی است؛ ضعفش در آنجاست که گاهی همین پرسشها را با تکرار یا تمهیدهای نمایشی بیش از اندازه طولانی میکند. در نهایت، «Landscapers» اثری نابرابر اما بهیادماندنی است: نه بهخاطر سادگی روایت، بلکه بهخاطر جهانی غریب که میان
« ترکیب طنز سیاه، ملودرام و تصویرپردازی متأثر از سینمای کلاسیک و وسترن، به سریال هویتی متمایز میبخشد. »
ثبت دیدگاه