نقد و بررسی
نقد سرزمین تاناباتا (Land of Tanabata) | 2024
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهای کوچک با افقی هولناک «سرزمین تاناباتا» با استعدادی فراطبیعی آغاز میشود که در نگاه نخست بیشتر شبیه شوخی است تا نیرویی نجاتبخش: یوجی مینامیمارو، ملقب به نانمارو، میتواند در هر چیزی سوراخهای کوچکی ایجاد کند. همین فاصله میان سادگیِ توانایی و پیامدهای احتمالی آن، موتور کنجکاوی سریال است.
نانمارو نه قهرمانی با قدرتی پرزرقوبرق است و نه شخصیتی که از همان ابتدا معنای تواناییاش را دریافته باشد؛ او جوانی معمولی به نظر میرسد که ناگهان در برابر رخدادهایی قرار میگیرد که از جهان روزمره فراتر میروند. ناپدیدشدن استاد مطالعات فولکلور و سفر گروهی به روستایی رازآلود، این شروع نامتعارف را به معمایی بزرگتر پیوند میدهد.
سریال بهجای آنکه همهچیز را فوراً توضیح دهد، قطعههایی از گذشته، آیینهای محلی و پیوندهای خانوادگی را کنار هم میچیند. این انتخاب در آغاز به سود اثر است: تماشاگر نهفقط میخواهد بداند چه اتفاقی افتاده، بلکه میپرسد قدرت نانمارو چه نسبتی با این جهان پنهان دارد. «سرزمین تاناباتا» در بهترین لحظاتش از همین شکاف میان امر پیشپاافتاده و امر هراسانگیز نیرو میگیرد.
روستا، جشنواره و جغرافیای راز روستا در این مجموعه صرفاً محل وقوع ماجرا نیست؛ خود به عنصری دراماتیک بدل میشود. فضای آن، با سکوتها، نشانههای محلی و احساسِ جداافتادگی از زندگی شهری، بهتدریج حس میدهد که قواعد معمول در اینجا کارایی ندارند. جشنوارهٔ تاناباتا نیز در دل همین فضا معنایی دوگانه پیدا میکند: از یکسو آیینی آشنا و ریشهدار است و از سوی دیگر، حضورش در زمانی نامتعارف و شرایطی ناآرام، آن را به تصویری از چیزی نادیده و تهدیدآمیز تبدیل میکند.
« همین فاصله میان سادگیِ توانایی و پیامدهای احتمالی آن، موتور کنجکاوی سریال است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
نقطهٔ قوت فضاسازی، پرهیز از توضیحدادنِ بیش از اندازه در شروع است. سریال اجازه میدهد مکانها و آیینها پیش از آنکه به اطلاعات داستانی تبدیل شوند، اثر عاطفی خود را بگذارند. چشماندازهای روستایی، قاببندیهای خلوت و موسیقیِ کموبیش وهمآلود، نوعی انتظار ممتد میسازند؛ گویی هر منظره چیزی را پنهان کرده است.
این کیفیت گاهی از خود معما تأثیرگذارتر میشود. تماشاگر ممکن است پاسخ همهٔ پرسشها را به خاطر نسپارد، اما حالوهوای آن جشنواره و حس غریب روستا در ذهنش باقی میماند. نانمارو و دشواریِ قهرمانشدن نانمارو جذابیت خود را از قهرمانبودنِ ازپیشتعیینشده نمیگیرد. او در آغاز نه اعتمادبهنفس یک ناجی را دارد و نه درکی روشن از جایگاهش در ماجرا.
شکاف میان روزمرّگی او و ابعاد خطر پیشِ رو، ظرفیت خوبی برای تحول شخصیت فراهم میکند؛ مسئله آن است که سریال همیشه این تحول را با همان وضوح و پیوستگی دنبال نمیکند. گاهی نانمارو بیشتر به نقطهای برای عبور رخدادها تبدیل میشود تا شخصیتی که تصمیمهایش بهروشنی مسیر روایت را شکل میدهند.
بااینحال، بازی Kanata Hosoda در ساختن سیمای مرددی که آرامآرام با مسئولیتش روبهرو میشود، به اثر کمک میکند. او از اغراق در واکنشها فاصله میگیرد و همین خویشتنداری با لحن رازآلود مجموعه سازگار است. رابطهٔ نانمارو با دیگر شخصیتها نیز بهتدریج لایههایی از وابستگی، ترس و گذشته را آشکار میکند.
« نقطهٔ قوت فضاسازی، پرهیز از توضیحدادنِ بیش از اندازه در شروع است. »
شخصیتها و اجرا
در میان این شخصیتها، ساچیکو بهواسطهٔ بار عاطفی و رنجی که با خود حمل میکند، حضوری ماندگار دارد؛ بااینهمه، ظرفیت او و برخی چهرههای پیرامونی گاه بیش از آن چیزی است که فیلمنامه مجال پرورش آن را میدهد. تعلیق و ساختار روایی ده قسمتِ سریال در آغاز با وعدهٔ یک معمای منسجم پیش میروند: استاد کجاست، چه ارتباطی میان توانایی نانمارو و روستا وجود دارد و چرا جشنواره تا این اندازه اهمیت یافته است؟
این پرسشها بهخوبی مخاطب را به تماشای ادامه ترغیب میکنند. اما «سرزمین تاناباتا» در میانهٔ راه با دشواریِ گسترشِ همان جاذبهٔ آغازین روبهرو میشود. گسترش دامنهٔ تهدید، هرچند داستان را از یک جستوجوی محدود فراتر میبرد، همیشه با رشد همسنگِ شخصیتها و درونمایهها همراه نیست. در نتیجه، روایت گاه میان چند مسیر متفاوت نوسان میکند: راز فولکلوریک، درام خانوادگی، بحران فراطبیعی و لحظات سبکترِ شخصیتمحور.
این آمیزش بالقوه میتوانست به اثری چندوجهی بینجامد، اما پیوند میان لحنها همواره روان نیست. تغییر ناگهانی از فضای آرام و رازآلود به صحنههای خشن یا شوخیهای سبک، ممکن است برای بخشی از مخاطبان گسستآفرین باشد. مشکل نه در وجود تضاد، بلکه در این است که سریال همیشه زمان کافی برای آمادهکردن تماشاگر و نشاندن این تضاد در جهان خود فراهم نمیکند.
ریتم؛ انتظارِ ثمربخش یا کشآمدن؟ کندیِ ریتم در بخشهایی از مجموعه هم امتیاز است و هم ضعف. مکثها، سکوتها و پیشروی تدریجی، با جهان داستانیای سازگارند که قرار است رازهایش را آهسته آشکار کند. در لحظات موفق، کندی به تعلیق بدل میشود: تماشاگر فرصت مییابد در نشانهها درنگ کند و احساس کند چیزی پشتِ روایت روزمره در حال شکلگیری است.
« این پرسشها بهخوبی مخاطب را به تماشای ادامه ترغیب میکنند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
همین کیفیت ممکن است آدم را، با وجود آهستگی، به ادامهٔ تماشا وادارد. اما مکث زمانی ثمربخش است که هر بار به لایهای تازه از شخصیت یا جهان داستان بیفزاید. هرجا گفتوگوها یا خردهرویدادها این کار را نمیکنند، کشآمدنِ روایت برجسته میشود. بهویژه پس از آنکه رازهای اولیه توجه مخاطب را جلب کردهاند، انتظار میرود اطلاعات تازه با سرعتی سنجیده و پیوندی روشنتر عرضه شوند.
در نیمهٔ دوم، بخشی از نیروی آغازین کمرنگ میشود؛ نه به این دلیل که ایده دیگر ظرفیت ندارد، بلکه چون پرداخت روایی در همهٔ مقاطع به اندازهٔ پرسشهای اولیه برانگیزاننده نیست. تصویر و موسیقی در خدمتِ نادیدهها از حیث اجرا، تصویرپردازی و موسیقی در ساختن فضای سریال نقشی اساسی دارند. قابهای آرام و چشماندازهای روستا، در برابر آشفتگی رخدادها قرار میگیرند و به روایت نوعی تضاد بصری میدهند: طبیعت آرام است، اما آرامش آن تضمینی برای امنیت نیست.
استفاده از فضاهای خلوت و سکوتهای حسابشده نیز گاهی بیش از توضیح مستقیم، حس ناآرامی را منتقل میکند. موسیقی بهجای آنکه در هر لحظه احساسات را به تماشاگر دیکته کند، غالباً به کیفیت مبهم و رازآلود صحنهها میافزاید. حاصل، فضایی است که در آن امر فراطبیعی نه چون جلوهای تزئینی، بلکه همچون نیرویی حاضر در حاشیهٔ زندگی عادی احساس میشود.
هرچند همهٔ صحنهها از نظر میزانسن و تأثیرگذاری همسطح نیستند، عناصر دیداری و شنیداری اغلب از فیلمنامه منسجمتر عمل میکنند و یکی از دلایل اصلی ماندگاری تجربهٔ تماشا هستند. مضمونها و مرزهای فیلمنامه در زیرِ سطح معمای فراطبیعی، سریال به میراث خانوادگی، حافظهٔ جمعی و دشواریِ زیستن با گذشته نزدیک میشود.
« همین کیفیت ممکن است آدم را، با وجود آهستگی، به ادامهٔ تماشا وادارد. »
قوتها و کاستیها
پیوندِ توانایی نانمارو با تاریخ و تبار، پرسشی دربارهٔ مسئولیت برمیانگیزد: آیا فرد باید بار چیزی را حمل کند که خود انتخاب نکرده است؟ روستا و آیینهایش نیز یادآور آناند که گذشته صرفاً خاطرهای دور نیست؛ گاهی در شکلِ قواعد، روایتها و زخمهای منتقلشده به نسل بعد ادامه مییابد. بااینحال، مضمونهای بلندپروازانه همیشه بهطور طبیعی از دلِ کنش شخصیتها بیرون نمیآیند.
در پارهای از لحظات، سریال میخواهد دربارهٔ امور مهمی سخن بگوید، اما میان ایده و قصه فاصله میافتد. انگیزهٔ برخی شخصیتها نیز به اندازهای روشن نمیشود که انتخابهایشان از نظر عاطفی کاملاً باورپذیر باشد. این کمبود، بهویژه در بخشهای پایانی، اهمیت دارد: هرچه روایت به سوی رویاروییهای بزرگتر میرود، تماشاگر بیشتر نیازمند آن است که بداند شخصیتها دقیقاً از چه چیزی میترسند و برای چه چیزی خطر میکنند.
جمعبندی «سرزمین تاناباتا» مجموعهای است با هستهای خلاق و فضایی که بهسادگی از یاد نمیرود. ایدهٔ توانایی ظاهراً کوچک نانمارو، معمای روستا و جشنوارهای که نظم معمول را برهم میزند، شروعی بسیار گیرا میسازند. تصویر و موسیقی نیز به این جهان کیفیتی وهمآلود میبخشند و شخصیت ساچیکو، با رنج و گذشتهٔ خود، از جنبههای عاطفی ماندگار اثر است.
در برابر این دستاوردها، ریتم نامتوازن، افتِ کشش در نیمهٔ دوم و انگیزههای نهچندان پرداختشدهٔ بعضی شخصیتها قرار دارد. پایانبندی نیز برای تماشاگرانی که انتظار دارند وعدهٔ آغازین با انسجام و فرود عاطفیِ قانعکنندهای به سرانجام برسد، ممکن است رضایتبخش نباشد؛ بیآنکه لازم باشد جزئیات آن آشکار شود.
« بااینحال، مضمونهای بلندپروازانه همیشه بهطور طبیعی از دلِ کنش شخصیتها بیرون نمیآیند. »
جمعبندی
حاصل، اثری نابرابر اما صاحبهویت است: سریالی که فضای غریب و ایدهٔ مرکزیاش گاه از فیلمنامه پیش میافتد، ولی همین جهانِ ناتمام برای دوستداران رازهای فولکلوریک و داستانهای فراطبیعی همچنان ارزشِ تجربهکردن دارد.
ثبت دیدگاه