نقد و بررسی
نقد مارپیچ (Labyrinth) | 1986
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
هزارتویی میان رؤیا و بلوغ «هزارتو» از آن فیلمهایی است که بیش از آنکه بخواهد داستانی سرراست و محکم تعریف کند، تماشاگر را به اقلیم ذهنی خود میکشاند؛ جایی که منطق روزمره کمرنگ میشود و تصویر، صدا و احساس راهنمای اصلیاند. سارا، نوجوانی خیالپرداز و دلزده از مسئولیتی که بر دوشش گذاشتهاند، در لحظهای از خشم و بیصبری آرزویی میکند که پیامدش را نمیسنجد.
ناپدیدشدن توبی او را ناچار میکند پا به جهانی بگذارد که در آن هر مسیر میتواند فریبنده باشد و هر دیدار، هم مایهی هراس و هم فرصتی برای شناخت. این پیشدرآمد ساده، بستری برای قصهای دربارهی مسئولیت، خودخواهی، بلوغ و دشواری جداشدن از خیال فراهم میآورد؛ بیآنکه فیلم هرگز خود را به یک تمثیل خشک و یکمعنا محدود کند.
جهانی که با دست ساخته شده است بزرگترین دستاورد «هزارتو» در آفرینش جهانی است که بهجای تکیه بر جلوههای رایانهای، از جنس دکور، عروسک، پارچه، رنگ و حرکت است. چشماندازهای فیلم گاه چنان پرجزئیات و غریباند که انگار از دل کتابی مصور بیرون آمدهاند؛ درختان، گذرگاهها و ساکنان هزارتو هر یک هویت بصری جداگانهای دارند.
طراحی هنری فیلم فقط پسزمینهای برای ماجرا نیست، بلکه بخشی از روایت است: جهان بیرونی همان آشفتگی درونی سارا را به زبان شکلها و فضاها بازتاب میدهد. این کیفیتِ دستساز، امروز جذابیتی ویژه دارد. عروسکها بافت و وزن دارند و حرکتشان، حتی وقتی آشکارا غیرواقعگرایانه است، نوعی حضور ملموس ایجاد میکند.
« این کیفیتِ دستساز، امروز جذابیتی ویژه دارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در چهرههایشان اثری از کار هنرمند دیده میشود؛ از همین رو، موجودات فیلم نه نسخههایی بینقص از واقعیت، بلکه مخلوقاتی مستقل و بهیادماندنیاند. ساختههای کارگاه عروسکسازی جیم هنسن و طراحی موجودات برایان فرود، به فیلم لحن بصری یگانهای بخشیدهاند. بسیاری از جلوههای فیلم نیز در برابر دوربین و در دل صحنهها پدید آمدهاند؛ انتخابی که به تصاویر نوعی پیوستگی فیزیکی میدهد.
هزارتو بهمثابه ذهن هزارتوی مرکزی فیلم را میتوان هم مکانی واقعی در جهان قصه دانست و هم تصویری از ذهن سارا: پیچیده، پر از بنبست و آکنده از نشانههایی که همیشه معنای روشنی ندارند. او در مسیرش بارها با موقعیتهایی روبهرو میشود که در ظاهر سادهاند، اما قواعدشان پیوسته تغییر میکند.
این بیثباتی میتواند برای تماشاگر لذتبخش باشد؛ زیرا حس کشف و غافلگیری را زنده نگه میدارد. در عین حال، همان ویژگی منشأ یکی از ضعفهای فیلم نیز هست: وقتی هر اتفاق تازهای بدون ضرورت روایی رخ میدهد، تعلیق کمکم جای خود را به انباشتی از صحنههای عجیب میدهد. فیلم گاهی از تماشاگر میخواهد از مسیر خطی داستان فاصله بگیرد و به تماشای خودِ مسیر بسنده کند.
این انتخاب با فضای رؤیاگون اثر سازگار است، اما همیشه به سود آن تمام نمیشود. برخی برخوردها بیشتر بهانهای برای نمایش موجودی تازه یا طراحی صحنهای چشمگیرند تا گامی ضروری در تحول قهرمان. ازاینرو، هزارتو همزمان مقصد و مانع است: ماجراجویی را پیش میبرد، ولی پیچوخمهایش گاه روایت را از حرکت بازمیدارند.
« ساختههای کارگاه عروسکسازی جیم هنسن و طراحی موجودات برایان فرود، به فیلم لحن بصری یگانهای بخشیدهاند. »
شخصیتها و اجرا
سارا و دشواریِ پذیرفتن مسئولیت سارا در آغاز، شخصیتی است که خیال را پناهگاهی در برابر خستگی و ناکامی میسازد. او از جهان بزرگسالان دلخور است و با قصهها و نمایشهای ذهنی خود میکوشد واقعیت را به نظمی دلخواه بدل کند. فیلم در پرداخت این خصلت، بهجای آنکه او را قهرمانی بیخطا معرفی کند، از خودخواهی و بیاحتیاطیاش نیز پرده برمیدارد.
ناپدیدشدن توبی نتیجهی آرزویی است که سارا در لحظهی عصبانیت بر زبان میآورد؛ بنابراین سفر او فقط مأموریتی برای نجات دیگری نیست، بلکه مواجهه با پیامد انتخاب خودش نیز هست. بازی جنیفر کانلی این جابهجایی تدریجی را با ظرافتی قابلقبول دنبال میکند. سارا در طول سفر، از دختری که میخواهد جهان مطابق داستانهایش رفتار کند، به کسی بدل میشود که باید در دل ابهام تصمیم بگیرد.
این تحول بهجای آنکه با گفتارهای توضیحی بیان شود، از راه تجربهی آزمونها و رابطهاش با همراهان شکل میگیرد. بااینحال، شخصیتپردازی او همیشه به عمق ایدههای تصویری فیلم نمیرسد. گاهی فیلم برای دگرگونی درونی سارا زمینهای فراهم میکند، اما فرصت نمیدهد این دگرگونی بهطور کامل و پیوسته پرورانده شود.
چهرهی پادشاه جنها دیوید بویی در نقش پادشاه جنها، حضوری دارد که از جنس اجرای متعارف یک ضدقهرمان نیست. او با ظاهری نمایشی و رفتاری آمیخته به شوخطبعی، تهدید و خودنمایی، به فضای فیلم کیفیتی صحنهای میدهد؛ گویی شخصیتش همواره میداند که در برابر تماشاگر قرار گرفته است. همین اغراق، با جهان «هزارتو» سازگار است، اما ممکن است برای کسانی که بازی طبیعی و واقعگرا میپسندند، فاصلهساز باشد.
« سارا و دشواریِ پذیرفتن مسئولیت سارا در آغاز، شخصیتی است که خیال را پناهگاهی در برابر خستگی و ناکامی میسازد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بویی نه فقط بازیگر یک نقش، بلکه بخشی از بافت موسیقایی و تصویری اثر است؛ حضوری که به فیلم رنگی ستارهمحور میدهد و در عین حال آن را به سمت نمایش و کمپ میبرد. پادشاه جنها نیز در قالب شرارت ساده و یکبعدی نمیگنجد. فیلم او را با نوعی جاذبه و ابهام میآراید و همین، رابطهی قدرت میان او و سارا را پیچیدهتر میکند.
مهمتر آنکه هراس این جهان همیشه از خشونت آشکار نمیآید؛ گاهی از فریب، وسوسه یا نامعلومی قواعد سرچشمه میگیرد. این کیفیت برای مخاطب کودک میتواند واقعاً دلهرهآور باشد و برای بزرگسال، حالتی خاطرهانگیز و اندکی وهمآلود بسازد. موسیقی، آواز و ماندگاری موسیقی در «هزارتو» عنصری تزئینی نیست؛ به همان اندازهی عروسکها و دکور، در ساختن هویت اثر سهم دارد.
ترانهها به فیلم حالوهوایی نمایشی میبخشند و حضور دیوید بویی را با جهان قصه پیوند میدهند. آهنگهایی مانند «رقص جادویی» از آن دسته قطعاتیاند که حتی پس از پایان فیلم در ذهن میمانند؛ نه لزوماً به این دلیل که هر ترانه با پیشروی داستان پیوندی ارگانیک دارد، بلکه به سبب انرژی و رنگآمیزی خاصشان.
موسیقی متن ترور جونز نیز با همراهی این ترانهها، میان حس ماجراجویی، رؤیا و تهدید رفتوآمد میکند. بااینهمه، بخشهای موسیقایی همیشه به ریتم فیلم کمک نمیکنند. گاهی توقف برای اجرای ترانه یا نمایش یک موقعیت خیالانگیز، کشش ماجرا را کاهش میدهد. برخی تماشاگران همین مکثها را جزئی از افسون فیلم میدانند؛ برخی دیگر آنها را نشانهای از روایتِ بیشازحد پراکنده میبینند.
« پادشاه جنها نیز در قالب شرارت ساده و یکبعدی نمیگنجد. »
قوتها و کاستیها
«هزارتو» در این زمینه نیز دوگانه است: موسیقیاش خاطرهساز است، اما هر بار حضورش الزاماً به پیشبرد قصه نمیانجامد. ریتم، لحن و تجربهی تماشا ریتم فیلم آرامتر از بسیاری از ماجراجوییهای امروزی است و در بخشهایی چنان مکث میکند که ممکن است حس کشآمدن به وجود آورد. دلیل این کندی فقط طولانیبودن صحنهها نیست؛ ساختار اپیزودیک اثر نیز در آن سهم دارد.
سارا از یک رویارویی به رویارویی دیگر میرسد و هر بخش، جهانی کوچک با قوانین و موجودات خاص خود میسازد. چنین ساختاری برای تماشاگرانی که از سیر و سیاحت در جهان خیالی لذت میبرند، فرصت مناسبی برای تماشا و تأمل فراهم میکند. اما کسانی که انتظار روایتی فشرده با زنجیرهای روشن از علت و معلول دارند، ممکن است آن را کمرمق یا بیهدف بیابند.
لحن فیلم نیز پیوسته میان شوخی، ترس، فانتزی و نمایشگری در نوسان است. این آمیزه بخشی از جذابیت آن است، اما گاهی به ناهمگونی میانجامد. موجودی بامزه ممکن است درست در کنار تصویری ناآرامکننده قرار گیرد؛ صحنهای کودکانه میتواند رنگی تیره پیدا کند و لحظهای جدی با حرکتی نمایشی شکسته شود.
این عجیببودن برای بعضیها دلنشین و برای بعضی دیگر نچسب است. فیلم میخواهد هم قصهای برای خانواده باشد و هم رؤیایی نامأنوس که قواعد آشنای قصهگویی را دستکاری میکند؛ همیشه نیز در آشتیدادن این دو خواسته موفق نیست. جمعبندی «هزارتو» بیش از آنکه با استحکام داستانیاش در یاد بماند، با جهانسازی، عروسکهای خلاقانه، طراحی رنگارنگ و موسیقیاش ماندگار میشود.
« دلیل این کندی فقط طولانیبودن صحنهها نیست؛ ساختار اپیزودیک اثر نیز در آن سهم دارد. »
جمعبندی
ضعفهایی چون ریتم کشدار، پراکندگی روایت و لحن گاه بیشازحد غریب، انکارکردنی نیستند؛ اما همین ناهمواریها نیز جزئی از شخصیت فیلماند. این اثر برای مخاطبی که خواهان قصهای بیوقفه و دقیقاً هدایتشده است، ممکن است تجربهای نابرابر باشد، ولی برای تماشاگر مشتاق خیالپردازیِ دستساز، دریچهای به جهانی است که نمونهاش بهسادگی تکرار نمیشود.
نوستالژی فیلم نیز صرفاً به گذشتهنگری وابسته نیست: از کیفیت ملموس موجودات و دکورها تا آهنگهای بهیادماندنی، «هزارتو» هنوز میتواند حس قدمگذاشتن به رؤیایی زنده را برانگیزد؛ رؤیایی که هم دلنشین است و هم اندکی هراسآور.
ثبت دیدگاه