نقد و بررسی
نقد روز کارگر (Labor Day) | 2013
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان ملودرام و تعلیق «Labor Day» فیلمی است که از همان آغاز میان چند جنس روایی رفتوآمد میکند: درامی خانوادگی درباره اندوه و انزوا، داستانی عاشقانه درباره امکان دوباره دلبستن، و تعلیقی کموبیش جنایی که از حضور مردی فراری در خانهای دورافتاده نیرو میگیرد. جیسون رایتمن، فیلمنامهنویس و کارگردان اثر، این روایت را بر پایه رمانی از جویس مینارد ساخته است؛ داستان در تعطیلاتی طولانی در سال ۱۹۸۷ میگذرد و از زاویه تجربه هنری، پسر نوجوان آدل، به ما عرضه میشود.
آدل مادر تنهایی است که در پی رنجهای گذشته به انزوا پناه برده؛ ورود فرانک، مردی زخمی و گریزان از قانون، نظم شکننده خانه را بر هم میزند. این موقعیت مرکزی ظرفیت چشمگیری برای ساختن تعلیق دارد. خانهای که باید مأمن باشد، به فضایی بدل میشود که امنیت و خطر در آن همزمان حضور دارند؛ و تعطیلاتی که میتوانستند روزهایی معمولی باشند، ناگهان به فرصتی برای مواجهه با گذشته و انتخابهای دشوار تبدیل میشوند.
فیلم در عین حال میخواهد این موقعیت نامتعارف را به قصهای لطیف درباره دلبستگی و ترمیم عاطفی پیوند بزند. همین دوگانگی، هم سرچشمه جذابیت آن است و هم منشأ اصلی لغزشهایش: هرچه ملودرام بر داستان چیرهتر میشود، تعلیق ابتدایی و پرسشهای اخلاقی پیرامون ماجرا کمرنگتر به نظر میرسند. آدل؛ اندوهی که در خانه محصور شده است مرکز عاطفی فیلم آدل است؛ زنی که رنجش را نه با شرح و گفتار مفصل، بلکه با کنارهگیری از جهان بیرون آشکار میکند.
خانه برای او صرفاً محل زندگی نیست، بلکه مرزی است میان خویشتن آسیبپذیرش و دنیایی که توان رویارویی با آن را ندارد. فیلم در ترسیم این انزوا، به جای آنکه اندوه را به یک واقعه ساده تقلیل دهد، تأثیرش را بر رفتارهای روزمره و روابط خانوادگی نشان میدهد. این رویکرد، بهخصوص در آغاز، به شخصیت عمق میبخشد و زمینه همدلی با او را فراهم میکند.
« این موقعیت مرکزی ظرفیت چشمگیری برای ساختن تعلیق دارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
کیت وینسلت از مهمترین امتیازهای فیلم است. او آدل را با بازیای کنترلشده و پرجزئیات جان میبخشد؛ بازیای که از اغراقهای آشکار فاصله دارد و سکوت، مکث و نگاه را به ابزارهای بیان بدل میکند. آنچه در این نقش اثرگذار است، صرفاً نمایش غم نیست، بلکه نشاندادن دشواریِ دوباره خواستن و دوباره اعتمادکردن است.
وینسلت میتواند آسیبپذیری شخصیت را بیآنکه او را به موجودی درمانده فروبکاهد، به تماشاگر منتقل کند. در برابر او، جاش برولین حضوری پرقدرت و زمینی دارد؛ تصویری که هم میتواند دلگرمکننده باشد و هم، با توجه به موقعیت داستان، حس تهدید را از میان نبرد. هنری و روایتِ بلوغ هنری فقط شاهد ماجرای بزرگسالان نیست؛ او در نقطهای از زندگی ایستاده که باید معنای خانواده، عشق و مسئولیت را از رفتار دیگران بفهمد.
پیوند او با مادرش، به فیلم امکان میدهد از داستان عاشقانه فراتر برود و درباره باری که فرزند در یک خانواده آسیبدیده بر دوش میکشد نیز تأمل کند. گاهی به نظر میرسد هنری بیش از سن خود مراقب وضعیت عاطفی مادر است؛ او میکوشد خلأهای زندگی آدل را پر کند، درحالیکه خود برای شناخت جهان و جایگاهش در آن به راهنمایی نیاز دارد.
این جابهجایی نقشها از تلخترین لایههای قصه است. روایت از چشمانداز هنری میتوانست پیوندی محکمتر میان گذشته و اکنون بسازد، اما صدای راوی و فاصله زمانی گاه بیش از آنکه معنای تازهای بیفزاید، بر رویدادها توضیح میگذارد. فیلم در بخشهایی انگار میان آنچه باید تجربه شود و آنچه باید برای تماشاگر شرح داده شود مردد میماند.
« کیت وینسلت از مهمترین امتیازهای فیلم است. »
شخصیتها و اجرا
در نتیجه، بلوغ هنری و دگرگونی رابطه مادر و پسر همیشه با یک وزن دراماتیک پیش نمیروند. با این همه، حضور او مانع میشود که قصه کاملاً به رابطه آدل و فرانک محدود بماند و یادآوری میکند که هر تصمیم بزرگسالان، پیامدی برای دیگری نیز دارد. صمیمیت روزمره؛ پختوپز و باغبانی یکی از دلپذیرترین انتخابهای فیلم، اهمیتدادن به کارهای ساده است.
آشپزی، رسیدگی به باغ و انجام وظایف روزانه در اینجا تزئین صحنه نیستند؛ راههاییاند برای ساختن نوعی صمیمیت و نظم موقت در فضایی پرتنش. غذا آمادهکردن، کنار هم کارکردن و تقسیم مسئولیتها به شخصیتها امکان میدهد بدون گفتوگوهای پیاپی به یکدیگر نزدیک شوند. این جزئیات حس زندگی را به خانه بازمیگردانند و نشان میدهند که پیوندهای انسانی گاه در کارهای کوچک و تکرارشونده شکل میگیرند.
اما فیلم گاهی بیش از اندازه به همین فضای آرام و گرم تکیه میکند. لحن صمیمیِ صحنههای خانه، در تقابل با واقعیت خطرناک وضعیت، میتواند اثرگذار باشد؛ ولی وقتی این تضاد بهدرستی بسط نمییابد، تهدید از حالت نیرویی زنده خارج میشود و به پسزمینهای کماثر بدل میگردد. پختن پای هلو یا رسیدگی به باغ بهیادماندنی است، اما جذابیت این لحظات بهتنهایی نمیتواند پرسشهای بزرگتر داستان را حل کند.
فیلم بهتر از آنکه درباره ماهیت اعتماد یا پیامدهای تصمیمهای شخصیتها استدلال کند، در بازنمایی فضایی آرام و ملموس تواناست. رابطهای نامتعارف و مسئلهساز مهمترین مانع عاطفی فیلم، دشواری باورکردن رابطهای است که میخواهد در زمانی محدود و شرایطی استثنایی عمق پیدا کند. دو شخصیت در موقعیتی قرار میگیرند که تماشاگر ناگزیر است همزمان نزدیکیشان و نابرابری قدرت میانشان را بسنجد.
« در نتیجه، بلوغ هنری و دگرگونی رابطه مادر و پسر همیشه با یک وزن دراماتیک پیش نمیروند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
یکی از آنها در خانه خودش نیز از وضعیت بیرون و فشارهای روانی آسیبپذیر است؛ دیگری با حضوری ناخواسته و تهدیدآمیز وارد زندگی او شده و آزادی حرکت و تصمیمگیری را تحت تأثیر قرار میدهد. از این رو، خواندن رابطه صرفاً بهعنوان داستانی درباره عشق و نجات، پیچیدگی بنیادی موقعیت را نادیده میگیرد.
فیلم میکوشد از راه لحظات مشترک، مراقبت و گفتوگو، نزدیکی این دو را طبیعی جلوه دهد؛ اما گذار از ترس و احتیاط به پیوندی عاطفی برای بخشی از مخاطبان شتابزده یا نامطمئن باقی میماند. مشکل فقط غیرمعمولبودن ماجرا نیست؛ مسئله این است که فیلم برای باورپذیرکردن دگرگونی شخصیتها، همیشه فرصت کافی فراهم نمیکند.
بهویژه اندیشهای که در پس داستان شکل میگیرد ــ اینکه حضور یک مرد میتواند اندوه زنی منزوی را بهسادگی درمان کند ــ محدودکننده و کلیشهای است. چنین برداشتی، استقلال عاطفی آدل را کمرنگ میکند و پیچیدگی رنج او را به نیازی برای نجاتیافتن فرو میکاهد. ریتم، لحن و فرصتهای ازدسترفته آهنگ فیلم آرام است، اما آرامش همیشه به معنای تأملبرانگیزی نیست.
در بهترین لحظات، مکثها به تماشاگر مجال میدهند تا تغییرهای ظریف رفتار شخصیتها را دنبال کند؛ در لحظات کمجانتر، همین مکثها کش میآیند و حس سکون پدید میآورند. روایت به سبب رفتوآمد میان ملودرام، عاشقانه و تعلیق، گاه نمیتواند تصمیم بگیرد کدام عنصر باید راهنمای تجربه تماشاگر باشد.
« از این رو، خواندن رابطه صرفاً بهعنوان داستانی درباره عشق و نجات، پیچیدگی بنیادی موقعیت را نادیده میگیرد. »
قوتها و کاستیها
نتیجه آن است که بعضی صحنهها از نظر عاطفی برجستهاند، اما به پیشبرد کشمکش اصلی کمک چندانی نمیکنند. این نوسان در لحن نیز دیده میشود. فیلم از یک سو میخواهد سرگذشت دو انسان تنها را با مهربانی روایت کند و از سوی دیگر، ناچار است با جنبههای نگرانکننده موقعیت آنان روبهرو شود. هرگاه روایت تنش را جدی میگیرد، ظرفیت تعلیق دوباره جان میگیرد؛ هرگاه به گرمای رمانتیک خانه پناه میبرد، پرسشهای اخلاقی به حاشیه میروند.
این دوگانگی الزاماً عیب نیست؛ میتوانست سرچشمه غنای اثر باشد، اما فیلم به اندازه کافی میان این دو قطب توازن برقرار نمیکند. به همین دلیل، بعضی مخاطبان با فضای آرام و بازیها همراه میشوند و برخی دیگر، با کندی و نامتقاعدکنندهبودن رابطه فاصله میگیرند. جمعبندی «Labor Day» اثری است با بازی محوری قدرتمند، فضایی صمیمی و توجهی دوستداشتنی به جزئیات زندگی روزمره؛ اما همین امتیازها زیر سایه روایتی قرار میگیرند که رابطه مرکزیاش را بهقدر کافی باورپذیر نمیسازد.
کیت وینسلت با ظرافت، اندوه و انزوای آدل را ملموس میکند و جاش برولین نیز حضوری دارد که به فیلم جاذبه میبخشد. هنری و فضای خانه، در کنار آشپزی و باغبانی، به داستان بافتی انسانی میدهند؛ بافتی که از بسیاری از لحظات پرحادثه ماندگارتر است. بااینحال، فیلم در پرداخت پیامدهای روانی و اخلاقی موقعیت خود محتاط یا شتابزده عمل میکند.
پیوندی که باید هم دلنشین و هم نگرانکننده باشد، گاه بیش از حد به سوی رؤیای عاشقانه متمایل میشود و اندوه آدل را چنان تصویر میکند که گویی پاسخ اصلی آن در حضور مردی تازه نهفته است. کندی روایت نیز این نارسایی را برجستهتر میکند. حاصل، فیلمی نابرابر اما قابلتأمل است: اثری که در بازیها و حالوهوای خانهاش نیرویی واقعی دارد، ولی برای آنکه قصهاش از نظر عاطفی و اخلاقی به تمامی اقناعکننده باشد، به ظرافت و پیچیدگی بیشتری نیاز داشت.
« نتیجه آن است که بعضی صحنهها از نظر عاطفی برجستهاند، اما به پیشبرد کشمکش اصلی کمک چندانی نمیکنند. »
ثبت دیدگاه