نقد و بررسی
نقد لابریا (La Brea) | 2021
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهای بزرگ با ظرفیتهای روشن «لا بریا» از همان آغاز بر موقعیتی بنا میشود که بهسرعت تخیل را درگیر میکند: شکافی عظیم در قلب لسآنجلس گشوده میشود و گروهی از مردم را به جهانی ناشناخته و خطرناک میبلعد. بازماندگان در محیطی متعلق به روزگاران نخستین باید برای بقا با یکدیگر کنار بیایند؛ همزمان، کسانی که آن سوی شکاف ماندهاند میکوشند معنای این رخداد را دریابند.
در مرکز این آشوب، خانوادهای ازهمگسیخته قرار دارد که جدایی اعضایش به موتور عاطفی داستان تبدیل میشود. این ترکیبِ فاجعه، سفر به گذشته و ملودرام خانوادگی، بهخودیخود جذاب است و از همان ابتدا وعدهٔ ماجرایی پرحادثه و رازآلود میدهد. امتیاز اصلی این طرح، صرفاً بزرگی حادثه نیست؛ بلکه دوپارگی جهان داستان است.
یک سوی ماجرا در دل طبیعتی ناشناخته میگذرد، جایی که خطر ملموس و فوری است؛ سوی دیگر در جامعهٔ معاصر، جایی که تلاش برای یافتن پاسخ با اضطرابِ جدایی درهم میآمیزد. این ساختار امکان میدهد سریال همزمان از تعلیق بقا و رازگشایی بهره ببرد. بااینحال، ظرفیت یک ایده با کیفیت اجرای آن یکی نیست؛ «لا بریا» در بعضی لحظات از نیروی طرح اولیهاش استفاده میکند و در بعضی دیگر نمیتواند آن را به روایتی منسجم بدل سازد.
تعلیق و نیروی راز نخستین فصل، پرسشهای زیادی پیش روی تماشاگر میگذارد: این سرزمین کجاست؟ چرا چنین شکافی پدید آمده؟ آیا راهی برای بازگشت وجود دارد؟ خانوادهٔ پراکنده چگونه میتواند دوباره به هم برسد؟ همین پرسشها به سریال کشش میدهند و تماشاگر را به دنبالکردن قسمتهای بعدی ترغیب میکنند.
« در مرکز این آشوب، خانوادهای ازهمگسیخته قرار دارد که جدایی اعضایش به موتور عاطفی داستان تبدیل میشود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
«لا بریا» در ساختن حسِ ناآگاهی و انتظار، دستکم در شروع، موفق است؛ زیرا اطلاعات را بهتدریج عرضه میکند و مدام نشانههایی تازه پیش میکشد. بااینحال، رازآلودگی زمانی ثمربخش است که هر پاسخ، پرسشی دقیقتر یا معنایی تازه ایجاد کند. در اینجا گاهی انباشت رخدادها جای پیشرفت روشن داستان را میگیرد.
سریال بهجای آنکه همیشه رابطهٔ علت و معلولی محکمی میان حوادث برقرار کند، گاه با موقعیتهای تازه تماشاگر را به جلو میراند. حاصل، تجربهای دوگانه است: کنجکاوی باقی میماند، اما اعتماد به نظم روایی کمکم سست میشود. بخشی از جذابیت فصل اول از میل به فهمیدن سرانجام ماجرا میآید؛ بخشی دیگر نیز از پرسشهایی که خودِ روایت برای پاسخدادن به آنها تعلل میکند.
دو جهان و دشواری حفظ تعادل تقسیم داستان میان سرزمین نخستین و جهان معاصر، فرصت چشمگیری برای ایجاد تضاد فراهم میآورد. در یک سو، شخصیتها با طبیعتی بیرحم و تهدیدهای جسمانی روبهرو هستند؛ در سوی دیگر، جستوجو برای فهمیدن رخداد و یافتن راه ارتباط، شکلی معماییتر به قصه میدهد. این جابهجایی میتوانست ریتمی چندلایه بسازد: هر بخش پاسخی در اختیار بخش دیگر بگذارد و تنش را از دو مسیر افزایش دهد.
اما این تعادل همواره برقرار نمیماند. برخی خطهای داستانی پویایی بیشتری دارند و برخی دیگر بهنظر میرسد فقط برای حفظ حرکت کلی روایت پیش میروند. گاهی تماشاگر از صحنهای پرخطر به گفتوگویی توضیحی منتقل میشود، بیآنکه پیوند میان این دو بخش به اندازهٔ کافی طبیعی باشد. در نتیجه، ریتم سریال نوسان دارد: لحظاتی از شتاب و هیجان، در کنار بخشهایی که کشدار یا کماثر بهنظر میرسند.
« بااینحال، رازآلودگی زمانی ثمربخش است که هر پاسخ، پرسشی دقیقتر یا معنایی تازه ایجاد کند. »
شخصیتها و اجرا
این ناپیوستگی بهویژه زمانی آشکار میشود که شخصیتها برای تصمیمهای مهم دور هم جمع میشوند، اما خود تصمیم یا پیامدش بهاندازهٔ کافی پرورده نمیشود. خانواده؛ قلب عاطفی و مرکز ثقل روایت در میان عناصر پرزرقوبرق داستان، خانوادهٔ هریس نقش تکیهگاه عاطفی سریال را بر عهده دارد. جدایی اعضای خانواده، ماجرایی فراطبیعی را به مسئلهای شخصی و ملموس تبدیل میکند: خطر تنها گرسنگی یا جانوران ناشناخته نیست، بلکه ندانستنِ سرنوشت عزیزان و تلاش برای رسیدن دوباره به آنها نیز هست.
این لایه به سریال کمک میکند از نمایش صرفِ حادثه فراتر برود و انگیزهای روشن برای ادامهٔ جستوجو فراهم سازد. بااینهمه، تمرکز پررنگ بر خانواده گاهی گسترهٔ دنیایی را که سریال ساخته محدود میکند. گروهی از افراد گوناگون در موقعیتی استثنایی گرفتار شدهاند، اما همهٔ آنها به یک اندازه به شخصیتهایی متمایز و دارای مسیر مستقل تبدیل نمیشوند.
برخی از روابط و واکنشها بیشتر برای پیشبردن گرههای داستانی به کار میروند تا برای آشکارکردن لایههای تازهٔ شخصیتها. از همین رو، لحظات عاطفی گاه اثرگذارند و گاه به ملودرامی آشنا نزدیک میشوند؛ گویی سریال میان ماجرای بقا و قصهٔ خانوادگی در رفتوآمد است، بیآنکه همیشه بداند کدامیک باید مرکز ثقل اثر باشد.
شخصیتها و کیفیت بازیها گروه بازیگران در فضایی فعالیت میکند که نیازمند واکنشهای باورپذیر به وضعیتهایی نامعمول است؛ از سقوط ناگهانی در جهانی ناشناخته تا روبهروشدن با احتمالِ جدایی همیشگی. بااینحال، کیفیت اجراها یکدست نیست. بعضی بازیها در لحظات آرامتر و عاطفیتر بهتر عمل میکنند، اما در صحنههای پرتنش، اغراق یا تصنع در بیان و واکنشها گاهی برجسته میشود.
« این لایه به سریال کمک میکند از نمایش صرفِ حادثه فراتر برود و انگیزهای روشن برای ادامهٔ جستوجو فراهم سازد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این مسئله میتواند فاصلهای میان تماشاگر و حادثه ایجاد کند: اتفاق روی کاغذ هولناک است، اما اجرای آن همیشه همان شدت را منتقل نمیکند. در میان شخصیتهای فرعی نیز گاه جرقههایی از شوخطبعی، سرزندگی یا حضور بهیادماندنی دیده میشود؛ جرقههایی که نشان میدهند گروه بزرگتر بازماندگان ظرفیت جذابی دارد.
مشکل آن است که روایت همیشه به این شخصیتها مجال کافی نمیدهد تا به نیرویی مستقل بدل شوند. بعضی چهرهها بیش از آنکه با انتخابها و تناقضهایشان شناخته شوند، در خدمت انتقال اطلاعات یا ایجاد بحران قرار میگیرند. این کمبود، هم بر عمق درام اثر میگذارد و هم باعث میشود مخاطب در برابر تصمیمهای بعضی شخصیتها احساس بیصبری کند.
جهانسازی و مسئلهٔ باورپذیری جهان نخستینِ «لا بریا» باید هم شگفتی برانگیزد و هم خطر را ملموس کند. سریال با قرار دادن گروهی از انسانهای معاصر در محیطی بیگانه، تضادی بصری و روایی میسازد که بهخودیخود تماشایی است. طبیعت ناشناخته، امکان مواجهه با تهدیدهای پیشبینیناپذیر و دشواری سازگاری با شرایط جدید، همگی میتوانند به داستان عمق ببخشند.
بهترین لحظات جهانسازی آنهایی هستند که شخصیتها را وادار میکنند برای ادامهٔ زندگی، همکاری و بازنگری در تصورشان از امنیت را بیاموزند. اما باورپذیری چنین جهانی به جزئیات وابسته است. مرتببودن بیش از اندازهٔ لباسها و موها، بهویژه در موقعیتهایی که باید فرسودگی و بیسامانی را به همراه داشته باشند، گاه یادآوری میکند که با جهانی ساختهشده برای نمایش روبهرو هستیم.
« مشکل آن است که روایت همیشه به این شخصیتها مجال کافی نمیدهد تا به نیرویی مستقل بدل شوند. »
قوتها و کاستیها
همین ناهمخوانی، همراه با جلوههای روایی که همیشه به اندازهٔ ایدهٔ مرکزی قانعکننده نیستند، از قدرت غوطهوری میکاهد. مسئله این نیست که اثر باید مستندی واقعگرا باشد؛ مسئله آن است که قواعد درونی دنیایش باید بهاندازهای پایدار باشند که مخاطب بتواند تعلیق ناباوری را حفظ کند. ریتم، فیلمنامه و کشش تماشاگر ساختار سریال بر پایانبندیهای معلق، بحرانهای پیاپی و اطلاعات تازه تکیه دارد؛ تمهیدهایی که میتوانند تماشاگر را برای قسمت بعد مشتاق نگه دارند.
اما گاهی این وابستگی به گرهافکنی، جای پرداخت آرام و دقیق را میگیرد. شخصیتها تصمیمهایی میگیرند که ممکن است از دید تماشاگر عجولانه یا ناموجه جلوه کند، و برخی رخدادها بیشتر به نیاز لحظهایِ هیجان خدمت میکنند تا منطق شکلگرفتهٔ داستان. بااینحال، این لغزشها الزاماً همهٔ کشش اثر را از میان نمیبرند.
طرح مرکزی آنقدر کنجکاویبرانگیز است که تماشاگر ممکن است با وجود ایرادها، همچنان بخواهد بداند قدم بعدی چیست. این کشش بیشتر از جنس تعلیق و پرسش است تا رضایت از اجرای بینقص. «لا بریا» گاه مخاطب را با داستان همراه میکند و گاه او را به سبب تصمیمهای کماقناع یا افت ریتم از خود دور میسازد؛ تجربهای که احتمالاً برای برخی سرگرمکننده و برای برخی دیگر خستهکننده خواهد بود.
جمعبندی «لا بریا» سریالی است که جاذبهٔ اصلیاش را از ایدهای بزرگ و رازآلود میگیرد: فاجعهای شهری که گروهی از مردم را به جهانی نخستین میفرستد و خانوادهای را در دو سوی یک شکاف از هم جدا میکند. این پیشفرض، بهویژه در فصل نخست، توان ایجاد کنجکاوی و ساختن لحظات پرتعلیق را دارد.
« اما گاهی این وابستگی به گرهافکنی، جای پرداخت آرام و دقیق را میگیرد. »
جمعبندی
در مقابل، فیلمنامه گاه ناپیوسته میشود، ریتم میان بخشهای پرحادثه و کمتحرک نوسان میکند و بازیها و جزئیات اجرایی همیشه به اندازهٔ موقعیتهای داستانی متقاعدکننده نیستند. ارزش تماشای سریال بیش از هر چیز به میزان تحمل مخاطب در برابر نابرابریهای اجرایی و علاقهاش به معماهای علمیتخیلی و بقا بستگی دارد.
اگر نیروی یک ایدهٔ عجیب و پرسشهای بیپاسخ برای او کافی باشد، «لا بریا» میتواند سرگرمکننده و پیگیرانه باشد؛ اگر انسجام روایی، شخصیتپردازی دقیق و واقعنمایی در جزئیات اولویت داشته باشد، کاستیهایش زودتر به چشم خواهد آمد. در نهایت، این اثری است با تخیلی پرکشش که بارها به امکانهای جذاب خود نزدیک میشود، اما همیشه نمیتواند آنها را به تجربهای یکپارچه و کاملاً باورپذیر تبدیل کند.
ثبت دیدگاه