نقد و بررسی
نقد L.A. Story | 1991
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
شهری که خودش قهرمان داستان است «L.A. Story» در ظاهر کمدیرمانتیکی دربارهٔ هواشناسی تلویزیونی است که در جستوجوی عشق و معنای زندگی، با پیامهای مرموز یک تابلوی بزرگراه روبهرو میشود؛ اما نیروی اصلی فیلم نه در پیشرفت خط عاشقانه، بلکه در ساختن تصویری خیالپردازانه و طعنهآمیز از لسآنجلس نهفته است.
شهر اینجا صرفاً پسزمینهای آفتابی برای ماجراها نیست: مجموعهای از عادتها، اداها و تناقضهاست که آدمهای فیلم را شکل میدهد و گاه از خود آنان خندهدارتر به نظر میرسد. هریس، با بازی استیو مارتین، در شهری زندگی میکند که هواشناسیاش چنان قابلپیشبینی است که میتوان گزارش هوا را از پیش ضبط کرد.
این جزئیات ساده، بیآنکه به خطابهای دربارهٔ پوچی بدل شود، وضعیتی را تصویر میکند که در آن تکرار و آسایش روزمره آدم را به بیحوصلگی میکشاند. هریس از یک سو در حلقهای مرفه و پرزرقوبرق رفتوآمد دارد و از سوی دیگر حس میکند زندگیاش چیزی کم دارد؛ شکافی که فیلم از آن برای طنز و تأمل بهره میگیرد.
در این جهان، شخصیتها اغلب چنان در سرگرمیها و مناسبات کوچک خود غرقاند که به نظر میرسد هر یک در حبابی جداگانه زندگی میکند. طنزی میان هزل و مشاهده کمدی فیلم بر شوخیهای پیدرپی و ضربههای قاطع استوار نیست؛ بخش مهمی از خنده از تماشای جدیگرفتن رفتارهای مضحک میآید. گفتگوهای پرطمطراق، سلیقههای نمایشی، قواعد عجیب زندگی شهری و موقعیتهایی که اندکی از واقعیت فاصله میگیرند، همه در لحنی خونسرد عرضه میشوند.
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم از تماشاگر نمیخواهد که هر لحظه منتظر لطیفهای آشکار باشد؛ گاهی خودِ فضای صحنه و اعتمادبهنفس شخصیتها در مواجهه با امور بیاهمیت، شوخی را میسازد. استیو مارتین در مرکز این لحن قرار دارد. هریس نه دلقکی کاملاً بیخبر از جهان پیرامون است و نه ناظری چنان دانا که بیرون از بازی بایستد.
او هم در پوچیهای محیط سهم دارد و هم گاهی از آنها به ستوه میآید. همین دوگانگی به بازی مارتین جان میدهد: شوخیهایش میتوانند هم ابلهانه و هم هوشمندانه جلوه کنند، بیآنکه فیلم ناچار شود مرز روشنی میان این دو بکشد. البته این روش همیشه به یک اندازه موفق نیست. برخی شوخیها بیش از آنکه از موقعیت بجوشند، به نظر میرسد صرفاً برای افزودن لحظهای عجیب در فیلم جا داده شدهاند؛ برخی دیگر نیز آنقدر کش میآیند که نیروی نخستینشان را از دست میدهند.
تابلویی که به خیال جان میدهد ایدهٔ تابلوی بزرگراه، یکی از هوشمندانهترین انتخابهای فیلم است؛ عنصری روزمره و سرد که ناگهان به واسطهای برای خیال و راهنمایی بدل میشود. تابلو هم وسیلهای برای پیشبردن ماجراست و هم تصویری فشرده از جهان فیلم: در شهری پر از نشانه، تبلیغ و پیام، شاید چیزی که آدم را به تأمل وامیدارد از همان جایی سر برسد که انتظارش را ندارد.
پیامهای تابلو، با سادگی و نامعمولی خود، به روزمرگی هریس شکاف میاندازند و اجازه میدهند امر جادویی بیسروصدا وارد جهان عادی شود. این تمهید در بهترین لحظههایش هم بامزه است و هم شاعرانه. فیلم از خیالپردازی برای فرار کامل از واقعیت استفاده نمیکند؛ برعکس، امر عجیب را در دل بزرگراهها، رفتوآمدها و عادتهای شهری مینشاند.
« هریس نه دلقکی کاملاً بیخبر از جهان پیرامون است و نه ناظری چنان دانا که بیرون از بازی بایستد. »
شخصیتها و اجرا
بنابراین، تابلو فقط یک ابزار فانتزی نیست، بلکه نوعی صدای بیرونی برای پرسشهایی است که هریس هنوز نمیتواند با صدای خودش طرح کند. البته همین راهنماییهای شگفتانگیز گاهی نظم داستان را سست میکنند: هرگاه فیلم به ایدهای تازه دل میبندد، خط اصلی روایت ممکن است برای مدتی به حاشیه برود.
عاشقانهای که از دل سردرگمی درمیآید رابطهٔ هریس و سارا، با بازی ویکتوریا تننت، بخش لطیفتر فیلم را شکل میدهد. حضور سارا، خبرنگاری انگلیسی که برای شناخت لسآنجلس به این شهر آمده، امکان میدهد فاصلهٔ میان نگاه بیرونی و عادتهای بومی به بخشی از شوخی فیلم تبدیل شود. او شهر را همانقدر نامأنوس میبیند که تماشاگر ممکن است ببیند؛ در نتیجه، لسآنجلس نه فقط محل وقوع داستان، بلکه موضوعی برای مشاهده و پرسش میشود.
رمانس فیلم بیش از آنکه بر شور و کشمکشهای پرحرارت تکیه کند، از شیرینی و کمی دستپاچگی نیرو میگیرد. هریس در پی یافتن راهی برای نزدیکشدن به سارا است، اما فیلم رابطه را به مجموعهای از لحظههای بزرگ و تأکیدهای احساسی بدل نمیکند. صمیمیت میان آن دو در کنار حالوهوای نامتعارف داستان، نرمی دلپذیری میآفریند.
بااینحال، سارا گاهی بیش از آنکه شخصیتی مستقل با دغدغههای خود باشد، به محور میل و توجه هریس تبدیل میشود. همین محدودیت باعث میشود عاشقانه، با وجود جذابیتش، به اندازهٔ تصویر شهر و شخصیت مرکزی پیچیدگی پیدا نکند. بازیها و جهان آدمهای حاشیهای بازی مارتین ستون اصلی فیلم است، اما جذابیت جهان آن فقط به او محدود نمیشود.
« رمانس فیلم بیش از آنکه بر شور و کشمکشهای پرحرارت تکیه کند، از شیرینی و کمی دستپاچگی نیرو میگیرد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
ریچارد ئی. گرانت، ماریلو هنر و سارا جسیکا پارکر هر یک به شکلی متفاوت در فضای شلوغ و خودنمایانهٔ فیلم جا میگیرند. شخصیتهای اطراف هریس کمتر برای ایجاد واقعگرایی روانشناختی ساخته شدهاند و بیشتر به اجزای یک منظرهٔ کمیک شباهت دارند؛ آدمهایی با عادتها و زبان مخصوص خود که در کنار هم تصویری موزاییکی از محیط میسازند.
این انتخاب گاهی به سود فیلم تمام میشود، چون جهان آن را سرزنده و چندصدایی میکند؛ گاهی هم مانع پیوستگی میشود. بعضی شخصیتها بهسرعت وارد میشوند، لحظهای توجه میربایند و سپس کنار میروند، بیآنکه رد عاطفی یا روایی پررنگی باقی بگذارند. از سوی دیگر، بازی پارکر در نقش زنی جوان و سبکسرانه، به فیلم نوعی انرژی نمایشی میبخشد که با خویشتنداری نسبی مارتین تضاد دارد.
این تضاد در بهترین لحظهها خندهساز است و در برخی لحظهها یادآور آن است که فیلم بیش از آنکه به یکدستی شخصیتها بیندیشد، به تنوع طنازانهٔ موقعیتها علاقه دارد. ریتم و پراکندگی روایت «L.A. Story» گاهی چنان از یک شوخی یا موقعیت نامعمول به موقعیتی دیگر میپرد که خط رواییاش حالت گریزانی پیدا میکند.
این پراکندگی بخشی از جذابیت فیلم است: زندگی شهری در آن به رشتهای از برخوردها، عادتها و رخدادهای تصادفی میماند. اما همین ویژگی میتواند به ضعف تبدیل شود، بهخصوص هنگامی که شوخیها به اندازهٔ کافی تازه نیستند یا رابطهٔ میان صحنهها روشن نمیماند. فیلم بهجای آنکه همیشه مسیر داستان را با ضرباهنگی پیوسته دنبال کند، گاهی در کنار جاده میایستد تا جزئی تازه را نشان دهد.
« گرانت، ماریلو هنر و سارا جسیکا پارکر هر یک به شکلی متفاوت در فضای شلوغ و خودنمایانهٔ فیلم جا میگیرند. »
قوتها و کاستیها
ریتم آن نیز یکنواخت نیست. برخی بخشها با چابکی از موقعیتی به موقعیت دیگر میگذرند، اما در بخشهایی دیگر مکثها بیش از اندازه طولانی میشوند. تماشاگرانی که از کمدیهای منظم و پیرنگمحور لذت میبرند، ممکن است در این رفتوآمدها احساس کنند فیلم رشتهٔ اصلی خود را گم کرده است. در مقابل، کسانی که با طنز نامتعارف و روایت اپیزودیک کنار میآیند، احتمالاً همین بیقراری را جزئی از شخصیت اثر خواهند دانست.
فیلم در مجموع بیشتر بر فضای ذهنی و لحن خود تکیه دارد تا بر کشش رواییِ بیوقفه. جمعبندی «L.A. Story» کمدیرمانتیکی نامتعارف است که با پیوندزدن روزمرگی لسآنجلس به خیال، تصویری هم خندهدار و هم اندکی رؤیاگون از شهر میسازد. طنز خلوچل آن گاهی درخشان و گاهی زورکی است؛ عاشقانهاش شیرین، اما نه همیشه بهیکسان بسطیافته؛ و روایتش سرزنده، اما در جاهایی پراکنده و کند.
بااینهمه، تابلوی بزرگراه و شیوهای که فیلم از عناصر معمولی برای ساختن لحظههای نامعمول بهره میگیرد، به آن هویتی ماندگار میدهد. این اثر برای تماشاگرانی جذابتر است که از کمدیهای آرام، خیالپردازانه و کمی بیقاعده لذت میبرند؛ فیلمی که قرار نیست هر شوخی را به اوج برساند یا هر گره را با نظمی کلاسیک باز کند.
ارزشش بیشتر در جهان ویژهای است که میآفریند: جهانی که در آن شهر میتواند هم مضحک باشد و هم دلنشین، و حتی یک تابلوی بزرگراه شاید به پرسشی عاطفی پاسخ دهد.
« فیلم در مجموع بیشتر بر فضای ذهنی و لحن خود تکیه دارد تا بر کشش رواییِ بیوقفه. »
ثبت دیدگاه