نقد و بررسی
نقد کلم (Klem) | 2023
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان رؤیای توسکانی و بازگشت خطر «Klem» فیلمی هلندی به کارگردانی و نویسندگی فرانک کِتلار است که ادامهای سینمایی بر مجموعهای تلویزیونی به همین نام به شمار میآید. فیلم بار دیگر شخصیتهای آشنای آن مجموعه را گرد هم میآورد، اما این بار چشمانداز داستان از هلند به تاکستانهای توسکانی منتقل شده است؛ جایی که ماریوس و کیتی میکوشند زندگی تازهای بسازند و هوگو امیدوار است دیداری خانوادگی، پس از مدتی دوری، به آرامش بینجامد.
این زمینه، از همان ابتدا تضادی جذاب پدید میآورد: منظرهای دلانگیز در برابر گذشتهای ناآرام که هنوز سایهاش را بر شخصیتها انداخته است. «Klem» تریلری جنایی با رگههایی از کمدی و درام است؛ ترکیبی که فرصتهایی برای تعلیق و سرگرمی فراهم میکند، اما همیشه به توازن مطلوب نمیرسد. بازگشت شخصیتها و تداوم جهان داستان فیلم برای مخاطبانی که مجموعه را دیدهاند، بر نیروی آشنایی تکیه دارد.
ماریوس، کیتی و هوگو شخصیتهاییاند که رابطههای میانشان پیشتر شکل گرفته و همین پیشینه، به برخوردها و واکنشهایشان وزن میدهد. در عین حال، اثر میکوشد ماجرای تازه را در بستری مستقل پیش ببرد: خرید تاکستان، که در آغاز نشانهای از ثبات و خوشبختی به نظر میرسد، بهتدریج پرسشهایی درباره اعتماد، مالکیت و پیامد تصمیمهای عجولانه پیش میکشد.
این انتخاب، از حیث دراماتیک ثمربخش است؛ چون رؤیای زندگی آرام در ایتالیا را نه صرفاً پسزمینهای زیبا، بلکه موضوعی شکننده میسازد. بااینحال، فیلم گاهی بیش از اندازه به سرمایه عاطفیِ ساختهشده در مجموعه متکی میشود. برای بیننده تازهوارد، همه پیوندها و حساسیتهای شخصیتها به یک اندازه روشن نیستند؛ و برای مخاطب قدیمی، بعضی موقعیتها بیشتر یادآور دیداری دوباره با چهرههای آشنا هستند تا گامی تازه در تحول آنان.
« بازگشت شخصیتها و تداوم جهان داستان فیلم برای مخاطبانی که مجموعه را دیدهاند، بر نیروی آشنایی تکیه دارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
داستان میان جنایت و کمدی نقطه عزیمت روایت، تناقضی ساده اما مؤثر دارد: هوگو با آسودگی راهی میشود تا دخترش سوس را نزد کریسی ببرد و دیداری دوباره را ممکن کند، اما خریدی که ماریوس و کیتی به آن دل بستهاند، آنقدرها هم بیدردسر نیست. همین گره، شخصیتها را از روزمرگیِ امیدوارانه به موقعیتی پرتنش میکشاند.
«Klem» از این مسیر میتواند هم اضطراب یک تریلر جنایی را بسازد و هم از برخورد آدمهایی با خلقوخوهای متفاوت، موقعیتهای خندهآور بیرون بکشد. اما پیوند این دو لحن همیشه روان نیست. شوخیها در لحظاتی به فیلم سرزندگی میدهند و از سنگینی فضای جنایی میکاهند، ولی گاه درست در جایی ظاهر میشوند که تعلیق به مکث و جدیت بیشتری نیاز دارد.
از سوی دیگر، بخشهایی از پیشرفت داستان بر تصادفها یا واکنشهایی استوارند که برای پیشبرد ماجرا ضروری به نظر میرسند، اما از دل شخصیتپردازی بهقدر کافی برنمیآیند. نتیجه، روایتی است که لحظات سرگرمکننده کم ندارد، ولی پیوستگی و باورپذیری آن در سراسر فیلم یکسان نیست. بازیها؛ تکیهگاه اصلی فیلم بازیگران مهمترین عامل جذابیت فیلماند.
یاکوب درویگ در نقش ماریوس حضوری پررنگ دارد و با ترکیب خشونتِ مهارشده، بدگمانی و گاه نوعی ناشیگری، شخصیتی را میسازد که حتی در صحنههای کمتحرک نیز توجه را به خود جلب میکند. ماریوس نه قهرمانی بینقص است و نه صرفاً چهرهای خشن؛ جذابیتش از همین تناقضها میآید، از تلاش برای ساختن زندگی عادی در حالی که گذشته و عادتهایش هنوز رهایش نکردهاند.
« همین گره، شخصیتها را از روزمرگیِ امیدوارانه به موقعیتی پرتنش میکشاند. »
شخصیتها و اجرا
بری آتسما در نقش هوگو بر وجه انسانیتر و آسیبپذیرتر داستان تأکید میکند. واکنشهای او گاه زمینهساز طنز میشوند، اما در بهترین لحظات، نگرانی و درماندگی پدری را نشان میدهند که میخواهد کار درست را انجام دهد و مدام در موقعیتهای نامناسب قرار میگیرد. جورجینا وربان نیز در نقش کیتی به جمع بازیگران انرژی میبخشد و حضورش مانع از آن میشود که داستان تنها به کشمکش میان مردان و خطرهای بیرونی محدود بماند.
در مجموع، بازیها به فیلم گرما و تماشاییبودن میدهند، هرچند حتی بازی خوب نیز نمیتواند همه لغزشهای فیلمنامه را جبران کند. توسکانی؛ پسزمینهای زیبا با کارکردی دراماتیک توسکانی از دیداریترین داراییهای فیلم است. تاکستانها، جادهها و فضای روستایی ایتالیا در تقابل با خشونت و آشفتگی داستان قرار میگیرند؛ تقابلی که در سطح تصویر، کشش خوبی دارد.
این منظرهها وعده نوعی رهایی میدهند: زندگیای دور از گذشته، در جایی که میتوان از نو آغاز کرد. اما هرچه ماجرا پیش میرود، همین فضای آرام به محیطی برای آشکارشدن خطرها و ناپایداری آن رؤیا بدل میشود. فیلم از این تضاد بهره میبرد، اما گاهی زیبایی محیط بیش از آنکه در تار و پود روایت حل شود، به امتیازی مستقل تبدیل میشود.
قابهای چشمنواز، حالوهوای دلپذیری میسازند، ولی همیشه به تعلیق یا شناخت شخصیتها عمق بیشتری نمیدهند. بااینهمه، جابهجایی جغرافیایی تنها تغییری تزئینی نیست: دورشدن از خانه و ورود به فضایی ناآشنا، آسیبپذیری شخصیتها را افزایش میدهد و به داستان رنگی از بیقراری میبخشد. کارگردانی و ضرباهنگ فرانک کتلار که نویسندگی و کارگردانی فیلم را نیز بر عهده دارد، میکوشد میان فضای آشنای یک دنباله و ظرفیتهای سینماییِ محیط تازه تعادل برقرار کند.
« بری آتسما در نقش هوگو بر وجه انسانیتر و آسیبپذیرتر داستان تأکید میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم در بخشهایی ضرباهنگ روانی دارد و با جابهجایی میان موقعیتهای خانوادگی، شوخی و خطر، مخاطب را درگیر نگه میدارد. بااینحال، برخی گذارها شتابزدهاند و موقعیتهایی که به زمان بیشتری برای باورپذیرشدن نیاز دارند، خیلی زود به مرحله بعد میروند. این شتاب در نیمه پایانی نمود بیشتری پیدا میکند.
هرچه گرهها به سوی حلشدن میروند، منطق رخدادها انعطافپذیرتر میشود و فیلم گاهی بیشتر به نتیجهای نیاز دارد که قرار است رضایتبخش باشد تا مسیری که از نظر علّی کاملاً استوار باشد. این مسئله بر تعلیق هم اثر میگذارد: هنگامی که مخاطب احساس کند قواعد داستان برای رسیدن به مقصد تغییر میکنند، خطر از نیروی طبیعی خود فاصله میگیرد.
بدون ورود به جزئیات روایی، میتوان گفت پایانبندی از نظر انسجام و منطق به اندازه فضای آغازین فیلم قانعکننده نیست. قوتها و کاستیها بزرگترین قوت «Klem» در بازیهای خوب، حضور پرجاذبه ماریوس و محیط دیدنی آن است. شوخیهای پراکنده نیز به فیلم کمک میکنند تا به اثری عبوس و یکنواخت بدل نشود.
افزون بر این، آشنایی میان شخصیتها نوعی صمیمیت میسازد که برای مخاطب مجموعه میتواند لذتبخش باشد؛ گویی دیدار دوباره با کسانی است که زمانی بخشی از زندگی تماشاگر بودهاند. در سوی دیگر، داستان در مقاطعی از باورپذیری فاصله میگیرد و ترکیب ژانرها گاهی ناهماهنگ میشود. طنز همیشه از دل موقعیت بیرون نمیآید و جنایت نیز همیشه با جدیتی همراه نیست که بتواند تعلیق پایدار بسازد.
« این شتاب در نیمه پایانی نمود بیشتری پیدا میکند. »
قوتها و کاستیها
مهمتر از همه، پایانبندی با اتکای بیش از اندازه به راهحلهای رواییِ آسان، از استحکام کلی فیلم میکاهد. این کاستیها «Klem» را به تجربهای کاملاً ناکام بدل نمیکنند، اما فاصله آن را با تریلری منسجم و بهیادماندنی آشکار میسازند. جمعبندی «Klem» دنبالهای سرگرمکننده و خوشمنظره است که بیش از هر چیز از بازیهایش، بهویژه حضور یاکوب درویگ در نقش ماریوس، نیرو میگیرد.
فیلم در ترسیم رؤیای زندگی تازه در توسکانی و برهمخوردن آرامش آن، نقطه عزیمت جذابی دارد و شوخیهایش گاه به روایت سبکبالی لازم را میبخشند. بااینحال، نوسان میان کمدی و تریلر، بعضی رخدادهای کمباور و پایانبندیِ کمانسجام مانع میشوند که اثر به اندازه ظرفیت شخصیتها و فضای خود اثرگذار باشد.
برای دوستداران مجموعه، دیدار دوباره با این چهرهها احتمالاً دلپذیرتر است؛ اما بهعنوان فیلمی مستقل، «Klem» بیشتر اثری خوشتماشا و مقطعی است تا روایتی جناییِ کاملاً پرداختشده.
« مهمتر از همه، پایانبندی با اتکای بیش از اندازه به راهحلهای رواییِ آسان، از استحکام کلی فیلم میکاهد. »
ثبت دیدگاه