نقد و بررسی
نقد آکادمی آقای کلکس (Kleks Academy) | 2024
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جهانِ خیال و دشواریِ ورود به آن «آکادمی کلکس» فیلمی فانتزی درباره آدا، دختری است که راهش به مدرسهای جادویی باز میشود؛ مکانی که خیال، افسانه و آموزش درهم میآمیزند. جستوجوی او برای یافتن پدر ناپدیدشدهاش، در کنار کشف تواناییهای شخصی و رازهای خانوادگی، موتور اصلی داستان را میسازد.
فیلم را Maciej Kawulski کارگردانی کرده و در مرکز آن، Antonina Litwiniak در نقش آدا و Tomasz Kot در نقش آموزگار کلکس دیده میشوند. این اثر با تکیه بر تخیل و ماجراجویی خانوادگی، میکوشد مخاطب را به جهانی پرزرقوبرق و نامتعارف ببرد؛ اما ساختن جهانی دیدنی، با ساختن روایتی روشن و پیوسته یکی نیست.
فاصله میان این دو، مهمترین مسئله فیلم است. روایت؛ انبوهی از ایدهها، کمبود پیوند فیلم ایدههای فراوانی را همزمان پیش میکشد: ورود آدا به محیطی ناشناخته، مواجهه با شخصیتها و قواعد تازه، رشد تواناییهای او و پیگیری سرنخهایی درباره خانوادهاش. هرکدام از این خطوط میتواند بهتنهایی زمینه یک ماجرای جذاب باشد؛ دشواری از آنجا آغاز میشود که اثر همیشه فرصت نمیدهد این عناصر بهدرستی به هم متصل شوند.
گاه رویدادها بیشتر شبیه صفی از لحظههای خیالانگیز به نظر میرسند تا زنجیرهای از علت و معلول. در نتیجه، مخاطب ممکن است در بعضی گذارها احساس کند شخصیت یا موقعیتی ناگهان اهمیت یافته است، بیآنکه مسیر رسیدن به آن اهمیت بهاندازه کافی روشن شده باشد. این آشفتگی لزوماً از کمبود تخیل نمیآید؛ برعکس، فیلم گاهی چنان شیفته وفور تصویرها و اتفاقهاست که به ساماندادن آنها کمتر توجه میکند.
« فاصله میان این دو، مهمترین مسئله فیلم است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در قصهای که بر کشف راز و دنبالکردن سرنخ تکیه دارد، وضوح روایی ضرورت ویژهای دارد: تماشاگر باید بداند چه چیزی تغییر کرده و چرا آن تغییر برای آدا اهمیت دارد. هرگاه این پیوند سست میشود، رازآلودگی بهجای آنکه کنجکاوی برانگیزد، به سردرگمی میانجامد. جهانی دیدنی، با هویتی نابرابر نیرومندترین جذابیت فیلم، جهان بصری آن است.
رنگهای پرشور، لباسهای متمایز، فضاهای خیالپردازانه و لوکیشنهای گوناگون، به اثر جلوهای میدهند که در همان نگاه نخست قابل تشخیص است. طراحی صحنه و لباس میکوشد آکادمی را از یک مدرسه معمولی جدا کند و آن را به قلمرویی بدل سازد که قواعدش را تخیل تعیین میکند. حتی وقتی داستان در مسیر خود لغزش دارد، تصویرها اغلب ماده خام کافی برای جلب توجه بیننده فراهم میکنند.
بااینحال، رنگارنگی بهتنهایی جهانسازی نیست. محیط فانتزی زمانی باورپذیر میشود که تماشاگر علاوه بر ظاهرش، منطق درونی آن را نیز بفهمد: این مکان چگونه کار میکند، محدودیتهایش چیست و شخصیتها چگونه با آن کنار میآیند؟ فیلم در ساختن نماهای چشمنواز موفقتر از روشنکردن این قواعد است.
ازاینرو بعضی عناصر بهجای آنکه اجزای یک جهان منسجم باشند، همچون تزئیناتی جذاب اما پراکنده به چشم میآیند. اگر تصویرها به کنش شخصیتها و پیشرفت قصه پیوند محکمتری میخوردند، زیبایی بصری میتوانست علاوه بر لذتآفرینی، به فهم جهان نیز کمک کند. موسیقی؛ خاطرهای که گاه از قصه پیشی میگیرد موسیقی و ترانهها از اجزایی هستند که در ذهن میمانند و حالوهوای فیلم را شکل میدهند.
« هرگاه این پیوند سست میشود، رازآلودگی بهجای آنکه کنجکاوی برانگیزد، به سردرگمی میانجامد. »
شخصیتها و اجرا
آنها به بعضی صحنهها انرژی میبخشند و به نمایش رنگها و فضاهای نمایشی نیروی بیشتری میدهند. برای گروهی از تماشاگران، این بخشها ممکن است از خود خط داستانی بهیادماندنیتر باشند؛ نشانهای از تأثیرگذاری موسیقی، اما همزمان پرسشی درباره تعادل کلی فیلم. وقتی موسیقی بهجای همراهی با روایت، ناخواسته توجه را از آن میرباید، ممکن است فیلم به مجموعهای از لحظههای خوشساخت اما کمارتباط نزدیک شود.
ترانهها در بهترین حالت، احساس شخصیت یا معنای صحنه را عمیقتر میکنند؛ در ضعیفترین حالت، مکثی طولانی در مسیر داستان پدید میآورند. در «آکادمی کلکس»، این مرز همیشه بهخوبی حفظ نمیشود. اثر از توان موسیقی برای ساختن لحن بهره میگیرد، اما گاهی این توان را جایگزین پیوند روایی میکند؛ و تماشاگر، بهجای دنبالکردن تحول داستان، بیشتر آهنگ و تصویر را با خود میبرد.
شخصیتها و بازیها؛ ظرفیتهایی که همهجا شکوفا نمیشوند آدا نقطه ورود مخاطب به جهان آکادمی است: دختری که باید در موقعیتی ناآشنا، هم خودش را بشناسد و هم معنای سرنخهای خانوادگی را دریابد. این جایگاه بالقوه مناسبی برای شکلگیری شخصیتی کنجکاو و در حال رشد است. بااینحال، رشد شخصیت زمانی اثرگذار میشود که انتخابها و دگرگونیهای او در سراسر قصه بهتدریج دیده شوند.
هرجا روایت شتاب میگیرد یا از توضیح رابطهها میگذرد، فرصت همراهشدن عمیق با آدا نیز محدودتر میشود. Tomasz Kot با نقش آموزگار کلکس به فیلم حضوری بهیادماندنی میدهد؛ شخصیتی که باید میان دانایی، غرابت و نیروی جاذبه تعادل برقرار کند. در کنار او، گروه بازیگران امکان ساختن مجموعهای رنگارنگ از چهرهها را فراهم میآورد.
« آنها به بعضی صحنهها انرژی میبخشند و به نمایش رنگها و فضاهای نمایشی نیروی بیشتری میدهند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
مسئله آن است که تعدد شخصیتها همیشه با فرصت کافی برای معرفی و پرورش آنها همراه نیست. بعضی چهرهها بهسرعت وارد کانون ماجرا میشوند، اما فیلم به همان اندازه برای روشنکردن جایگاه و انگیزهشان وقت نمیگذارد. در چنین شرایطی، بازی خوب میتواند لحظهای را برجسته سازد، ولی الزاماً کمبود پرداخت شخصیت را جبران نمیکند.
دوستی، خانواده و مخاطب خانوادگی در لایه عاطفی، فیلم به ارزش دوستی، پیوند خانوادگی و پذیرفتن تواناییهای فردی توجه دارد. جستوجوی آدا برای یافتن پدرش به داستان وجهی شخصی میدهد و رابطههای میان دانشآموزان میتوانند فضایی گرمتر از ماجراجویی صرف ایجاد کنند. این مضامین برای تماشای خانوادگی مناسباند، زیرا امکان گفتوگو درباره اعتماد، همدلی، تعلق و شجاعت را فراهم میکنند.
اما حضور مضمون، با پرداخت کامل آن یکی نیست. گاهی مضمونها در کنار رویدادهای پرشمار قرار میگیرند، بیآنکه فرصت کافی برای رسوبکردن پیدا کنند. دوستی زمانی باورپذیر است که از برخورد و تجربه مشترک شکل بگیرد، نه فقط از اعلام نزدیکی شخصیتها؛ همانطور که موضوع خانواده زمانی تأثیرگذارتر میشود که احساس فقدان و امید در رفتارهای روزمره قهرمان نیز بازتاب یابد.
فیلم این ظرفیت عاطفی را در اختیار دارد، ولی در بعضی بخشها چنان درگیر حرکت به سوی ماجرای بعدی میشود که مکث لازم برای عمیقترکردن احساسات را از دست میدهد. ریتم و پایان؛ شتاب و کشآمدن در کنار هم یکی از تناقضهای اثر آن است که در مقاطعی هم شتابزده به نظر میرسد و هم کشدار. ورود ایدههای تازه و تغییر مسیرها میتواند حس بیقراری ایجاد کند؛ در مقابل، بعضی بخشها بیش از اندازه ادامه مییابند، بیآنکه اطلاعات یا تحول عاطفی متناسبی به داستان بیفزایند.
« مسئله آن است که تعدد شخصیتها همیشه با فرصت کافی برای معرفی و پرورش آنها همراه نیست. »
قوتها و کاستیها
در نتیجه، طول فیلم همیشه به معنای گسترش مؤثر جهان یا شخصیتها نیست. ریتم بهتر میتوانست با حذف تکرارها، روشنترکردن گذارها و اختصاص زمان بیشتر به چند رابطه اصلی، هم از پراکندگی بکاهد و هم لحظههای عاطفی را پررنگتر سازد. پایانبندی نیز از همین مسئله تأثیر میپذیرد. فیلم تلاش میکند داستان را در افق بزرگتری قرار دهد و برای ادامه مسیر جا باز کند؛ اما اگر مسیر رسیدن به آن نقطه بهاندازه کافی منسجم نباشد، گشودهماندن قصه بیش از آنکه حس انتظار بسازد، احساس ناتمامبودن بر جای میگذارد.
این کمبود را میتوان جدا از بیپاسخماندن عمدی بعضی پرسشها دید: پایان باز هنگامی کار میکند که مخاطب با وجود پرسشهای تازه، نوعی جمعبندی عاطفی یا روایی دریافت کند. جمعبندی «آکادمی کلکس» فیلمی است با تخیلی سرشار و جلوهای بصری که بهراحتی میتواند توجه مخاطب را جلب کند. لباسها، لوکیشنها و موسیقی، حالوهوایی مشخص و چشمنواز میسازند و مضامینی چون دوستی و خانواده نیز امکان تجربهای دلنشین برای تماشای جمعی فراهم میآورند.
در مقابل، روایت پراکنده، گذارهای نهچندان روشن، شخصیتهای کمپرداخته و ریتم نابرابر اجازه نمیدهند همه این امتیازها به اثری کاملاً یکپارچه تبدیل شوند. تماشاگرانی که از فانتزیهای پررنگ، جهانهای نمایشی و ماجراجویی خانوادگی لذت میبرند، احتمالاً لحظههایی برای دوستداشتن در فیلم پیدا خواهند کرد.
کسانی که بیش از هر چیز خواهان قصهای دقیق، شخصیتهایی با مسیر روشن و پایانی جمعوجور هستند، ممکن است از آشفتگی و ناتمامی آن دلزده شوند. فیلم در خیالپردازی دستودلباز است؛ کاستیاش آن است که همیشه نمیداند چگونه این همه خیال را در خدمت قصهای واحد قرار دهد.
« در نتیجه، طول فیلم همیشه به معنای گسترش مؤثر جهان یا شخصیتها نیست. »
ثبت دیدگاه