نقد و بررسی
نقد روح بوسه (Kiss Goblin) | 2020
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
خیالِ انسانشدن «Kiss Goblin» از آن ایدههای فانتزی آغاز میکند که در ظاهر ساده و بازیگوشانهاند، اما ظرفیت پنهانی برای طرح پرسشهایی جدی دارند: اگر موجودی غیرانسانی ناچار باشد احساسات آدمیان را تجربه کند، آیا شناختن این احساسات او را به انسان نزدیک میکند؟ بانسوک، دیوی صدوشصتساله، برای رسیدن به انسانیت باید ده انسان را ببوسد و با هر بوسه عاطفهای تازه را بشناسد.
این قانون، هم موتور پیشبرندهی قصه است و هم تمثیلی روشن از یادگیری عاطفی؛ گویی شخصیت اصلی باید در مسیری قدمبهقدم، واژگان ناشناختهی دل را بیاموزد. سریال از همان آغاز میان فانتزی، کمدی و عاشقانه حرکت میکند و میکوشد این سه لحن را در قالب روایتی سبک و صمیمی به هم پیوند دهد. امتیاز مهم ایده آن است که بوسه صرفاً بهانهای برای شکلگیری یک رابطهی رمانتیک نیست؛ هر بار میتواند دریچهای به تجربهای تازه باشد و معنای نزدیکی، کنجکاوی و آسیبپذیری را تغییر دهد.
همین ظرفیت، به داستانی آشنا دربارهی موجودی جادویی که در جهان انسانها سرگردان است، رنگی تازه میبخشد. بااینحال، اثر همیشه از امکانهای فکری ایدهاش به یک اندازه بهره نمیگیرد و گاه به جای مکث بر معنای تجربهها، بهسرعت به سوی رخداد بعدی میرود. دو جهان عاطفی ناهمگون جذابیت رابطهی مرکزی از تفاوت بنیادی بانسوک و یونآه پدید میآید.
بانسوک با کنجکاوی به انسانها نگاه میکند؛ برای او، عاطفه چیزی ناشناخته و شایستهی کشف است. یونآه در سوی دیگر این طیف ایستاده: دختری که از آدمها دلزده است و فاصلهگرفتن را راهی برای محافظت از خود میداند. یکی به سوی جهان انسانی کشیده میشود و دیگری میکوشد از آن دور بماند. بنابراین، پیوندشان فقط بر جاذبهی عاشقانه استوار نیست؛ در دل آن، کشمکشی دربارهی اعتماد، صمیمیت و امکان دوباره نزدیکشدن به دیگران نیز جریان دارد.
« بانسوک، دیوی صدوشصتساله، برای رسیدن به انسانیت باید ده انسان را ببوسد و با هر بوسه عاطفهای تازه را بشناسد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این تضاد، در بهترین لحظههای سریال به گفتوگویی بیکلام میان دو شخصیت بدل میشود. بانسوک با شگفتی و گاه ناآگاهی کودکانهاش، قواعد نانوشتهی روابط انسانی را زیر سؤال میبرد؛ یونآه نیز با احتیاط و کنارهگیریاش نشان میدهد که تجربهی عاطفی همیشه به معنای استقبال از نزدیکی نیست. حاصل، رابطهای دلنشین است که جاذبهاش از تفاوت نگاه دو نفر میآید، نه از آنکه از همان ابتدا با هم تفاهم کامل داشته باشند.
بااینهمه، این رابطه برای رسیدن به عمق لازم به زمان بیشتری نیاز دارد و گاهی پیشرفت آن از آنچه شخصیتپردازی زمینهاش را فراهم کرده، سریعتر به نظر میرسد. بانسوک و مسئلهی انسانبودن بانسوک شخصیتی است که تماشاییبودنش بیش از آنکه از قدرت یا رازآلودگیاش بیاید، از شیوهی مواجههی او با امور روزمره سرچشمه میگیرد.
احساساتی که برای دیگران آشنا و گاه بدیهیاند، برای او تازه و گیجکننده هستند. واکنشهایش به این تجربهها لحظههای طنزآمیزی میسازند، اما طنز معمولاً با نوعی لطافت همراه است: خنده از ناآشنایی او با جهان انسانی برمیخیزد، نه از تحقیر شخصیت. در این میان، بازی Bae In-hyuk برای زندهکردن کنجکاوی بانسوک نقش مهمی دارد.
او باید همزمان سادگی و شور کشف را منتقل کند، بیآنکه شخصیت را به موجودی صرفاً کودکانه فروبکاهد. گرمای بازی به بانسوک اجازه میدهد از یک ابزار قصهپردازی فراتر برود و به شخصیتی بدل شود که تماشاگر بهتدریج با پرسشها و سردرگمیهایش همراه میشود. یونآه نیز بهواسطهی بازی Jeon Hye-won حضوری آرامتر و محتاطانهتر دارد؛ این خویشتنداری به فاصلهی عاطفی شخصیت شکل میدهد، هرچند فیلمنامه در همهجا فرصت نمییابد لایههای درونی او را به اندازهی کافی بگشاید.
« این تضاد، در بهترین لحظههای سریال به گفتوگویی بیکلام میان دو شخصیت بدل میشود. »
شخصیتها و اجرا
لحن شیرین و جهان فانتزی «Kiss Goblin» بهجای آنکه فانتزیاش را با جهانی بسیار پیچیده و پرجزئیات بسازد، بر یک قاعدهی مرکزی تکیه میکند: بانسوک باید ده انسان را ببوسد تا به هدفش نزدیک شود. این محدودیت، برای یک درام کوتاه و سبک، کارکردی روشن دارد؛ هر مرحله میتواند موقعیتی تازه برای طنز یا تجربهی عاطفی ایجاد کند.
ساختار دوازدهقسمتی اثر نیز با همین روایت جمعوجور سازگار است. اما همین قاعده گاهی به نقطهضعف هم تبدیل میشود. هنگامی که هر بوسه بیش از آنکه پیامدی شخصیتی داشته باشد، به ایستگاهی در مسیر انجام مأموریت بدل شود، فانتزی خطر مکانیکیشدن پیدا میکند. داستان در این لحظهها بیشتر به شمارش مراحل نزدیک میشود تا کاوش در معنای احساس.
ایدهی ده تجربهی تازه میتوانست طیف وسیعتری از واکنشهای انسانی و تفاوتهای فردی را به تصویر بکشد؛ سریال گاهی این ظرفیت را محقق میکند، اما همیشه آن را تا انتها دنبال نمیکند. در نتیجه، میان شیرینی موقعیتها و غنای عاطفی آنها فاصلهای باقی میماند. طنز، گفتوگو و ضرباهنگ طنز سریال معمولاً از تقابل میان نگاه ناآشنای بانسوک و رفتارهای پیچیدهی آدمها شکل میگیرد.
او با کنجکاوی به نشانههایی واکنش نشان میدهد که دیگران ممکن است نادیده بگیرند، و همین تفاوت، موقعیتهای سبک و دوستداشتنی میآفریند. این لحظهها به اثر هویتی دلپذیر میبخشند و از سنگینشدن بیش از اندازهی روایت جلوگیری میکنند. بااینحال، طنز در همهی قسمتها به یک اندازه تازه نمیماند؛ بعضی موقعیتها تکرار الگویی مشابهاند و بهجای آنکه شناخت ما از شخصیتها را گسترش دهند، صرفاً یادآور ویژگیهایی میشوند که پیشتر دیدهایم.
« ساختار دوازدهقسمتی اثر نیز با همین روایت جمعوجور سازگار است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
گفتوگوها نیز گاه بیش از اندازه ساده و مستقیماند. سادگی، بهخودیخود، برای یک عاشقانهی فانتزی عیب محسوب نمیشود و حتی میتواند بخشی از لحن صمیمی اثر باشد؛ مسئله زمانی پدید میآید که جملهها فقط احساس را اعلام کنند، بیآنکه پیچیدگی یا تردیدهای پشت آن را آشکار سازند. در چنین لحظههایی، شخصیتها به جای آنکه از خلال سکوت، کنش یا کنایه شناخته شوند، اطلاعات عاطفی را بیواسطه بیان میکنند.
این انتخاب، تماشای سریال را آسان و روان نگه میدارد، اما از ظرافت رابطه میکاهد. آسیبپذیری و پیوند عاطفی زیر لایهی فانتزی و کمدی، «Kiss Goblin» دربارهی این پرسش است که انسانشدن چه معنایی دارد. آیا صرفاً تجربهکردن نام احساسات است، یا پذیرفتن پیامدهای آنها نیز بخشی از این دگرگونی به شمار میرود؟
سریال در لحظههای موفقش پاسخ را به سوی آسیبپذیری میبرد: نزدیکشدن به دیگری یعنی احتمال رنج، و انتخاب یک پیوند عاطفی یعنی بیرونآمدن از امنیت تنهایی. این مضمون در کنار وضعیت یونآه معنای بیشتری پیدا میکند؛ فاصلهگرفتن از دیگران میتواند سپری باشد، اما سپر همواره از زخمیشدن جلوگیری نمیکند، گاهی فقط امکان ارتباط را محدود میسازد.
بااینحال، مسیر رسیدن به این معنا همیشه به اندازهی کافی آرام و تدریجی نیست. بعضی تغییرهای عاطفی ناگهان رخ میدهند و تماشاگر فرصت چندانی برای دیدن شکلگیری آنها ندارد. در یک عاشقانه، سرعت دگرگونی رابطه اهمیت ویژهای دارد: اگر اعتماد یا دلبستگی پیش از آنکه رفتارهای کوچک و تکرارشونده زمینهاش را بسازند پدیدار شود، نتیجه ممکن است بیش از آنکه اجتنابناپذیر به نظر برسد، صرفاً خواستهی روایت باشد.
« گفتوگوها نیز گاه بیش از اندازه ساده و مستقیماند. »
قوتها و کاستیها
این شتاب، از باورپذیری برخی لحظهها میکاهد، هرچند گرمای بازیها و نیت عاطفی قصه همچنان به آنها نیرویی میبخشد. جمعبندی «Kiss Goblin» اثری سبک، گرم و خوشنیت است که از یک ایدهی فانتزی ساده برای بازگویی پرسشهایی دربارهی احساس، تنهایی و نزدیکی استفاده میکند. بانسوک بهواسطهی کنجکاوی و واکنشهای صمیمانهاش شخصیتی دوستداشتنی میشود، و تضاد او با یونآه بستر مناسبی برای شکلگیری رابطهای جذاب فراهم میآورد.
سریال همچنین در لحظههای مؤثرش یادآوری میکند که انسانبودن تنها به تجربهکردن احساسات محدود نیست؛ پذیرش آسیبپذیری و اهمیتدادن به دیگری نیز بخشی از آن است. در مقابل، روایت گاهی از شتابزدگی در دگرگونیهای عاطفی، گفتوگوهای کمعمق و تکرار بعضی موقعیتها آسیب میبیند. قانون محوری بوسهها نیز همیشه به فرصتی برای شناخت شخصیتها بدل نمیشود و گاه بیشتر نقش ابزاری برای پیشبردن قصه را دارد.
با وجود این کاستیها، اثر به لطف لحن شیرین، بازیهای گرم و رابطهی نامتعارف دو شخصیت اصلی، تماشایی و دلنشین باقی میماند؛ بهویژه برای مخاطبی که در یک عاشقانهی فانتزی، بیش از پیچیدگیهای داستانی، در پی لحظههای انسانی و صمیمیت آرام میان شخصیتهاست.
« در مقابل، روایت گاهی از شتابزدگی در دگرگونیهای عاطفی، گفتوگوهای کمعمق و تکرار بعضی موقعیتها آسیب میبیند. »
ثبت دیدگاه