نقد و بررسی
نقد Kingdom of the Planet of the Apes | 2024
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میراثی که به اسطوره بدل میشود «پادشاهی سیارهٔ میمونها» داستان خود را چندین نسل پس از روزگار سزار آغاز میکند؛ زمانی که میمونها به گونهٔ غالب بدل شدهاند و انسانها به حاشیهٔ جهان رانده شدهاند. این فاصلهٔ زمانی، فیلم را از ادامهٔ مستقیم سهگانهٔ پیشین دور میکند و به آن امکان میدهد جهانی تازه بسازد: جهانی که در آن سزار دیگر رهبر حاضر نیست، بلکه چهرهای تاریخی است که میراثش در روایتها و برداشتهای گوناگون زنده مانده است.
از همینجا یکی از پرسشهای محوری فیلم شکل میگیرد: وقتی حقیقت گذشته در گذر زمان دگرگون میشود، چه کسی حق دارد آن را تعریف کند؟ این پرسش ظرفیت دراماتیک و اخلاقی فراوانی دارد. سزار برای نسلهای پس از خود میتواند نماد همزیستی و شفقت باشد، اما همان نام نیز ممکن است بهانهای برای قدرتطلبی شود.
فیلم با قرار دادن روایتهای رقیب از گذشته در کنار هم، بهخوبی نشان میدهد که تاریخ فقط مجموعهای از رخدادها نیست؛ میراثی است که هر نسل آن را تفسیر میکند و گاه به سود خود تغییر میدهد. بااینحال، این مضمون بیشتر در ساختار کلی داستان و تقابل شخصیتها حضور دارد تا در گفتوگوهایی عمیق و پیوسته.
سفری برای شناخت جهان و خویشتن محور روایت، نوآ، میمونی جوان از قبیلهای کوچک است که زندگیاش با آیینها و پیوندهای جمعی تعریف میشود. رخدادهایی که آرامش این جامعه را برهم میزنند، او را از محیط آشنایش بیرون میکشند و به سفری بدل میکنند که هم برای نجات نزدیکانش اهمیت دارد و هم باورهایش را دگرگون میسازد.
« این پرسش ظرفیت دراماتیک و اخلاقی فراوانی دارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این مسیر، قالبی آشنا از داستان بلوغ و قهرمان جوان دارد: شخصیتی که ناچار میشود از محدودهٔ آموزشهای اولیه فراتر برود و دربارهٔ آنچه درست میپنداشته، دوباره بیندیشد. نقطهٔ قوت این انتخاب آن است که تماشاگر نیز همراه نوآ جهان تازه را کشف میکند. جامعهٔ میمونها یکدست و همگون نیست؛ فاصلهٔ فرهنگی میان قبیلههای گوناگون، تفاوت در شیوهٔ زیست و اختلاف در برداشت از تاریخ، تصویر جهان را پیچیدهتر میکند.
در برابر این چشمانداز گسترده، ضعف اصلی روایت نیز آشکار میشود: آغاز فیلم برای رسیدن به حادثهٔ اصلی زمان زیادی صرف میکند. معرفی آیینها و زندگی روزمره از نظر دنیاسازی لازم است، اما در بخشهایی چنان آهسته پیش میرود که کشش داستان کاهش مییابد. تماشاگر باید مدتی طولانی منتظر بماند تا مسیر روایی روشنتر و تعارض مرکزی برجستهتر شود.
شخصیتها و نسبت آنها با قدرت نوآ قهرمانی کامل و ازپیشآماده نیست؛ ارزش او در این است که کنجکاوی و تردید در او بهتدریج جای اطمینان سادهٔ نخستین را میگیرد. سفرش فقط حرکت از مکانی به مکان دیگر نیست، بلکه فرایند سنجیدن روایتهایی است که دربارهٔ انسانها، میمونها و گذشته شنیده است.
این ویژگی، او را به نقطهٔ مناسبی برای ورود به جهانی بدل میکند که قواعدش برای تماشاگر نیز تازهاند. بااینحال، فیلم در پرداخت درونی او گاه به نشانههای آشنای قهرمانپردازی تکیه میکند و کمتر فرصت مییابد تناقضهایش را با ظرافت باز کند. در سوی دیگر، پروکسیموس سزار نمایندهٔ پیوند خطرناک میان تاریخ و اقتدار است.
« نقطهٔ قوت این انتخاب آن است که تماشاگر نیز همراه نوآ جهان تازه را کشف میکند. »
شخصیتها و اجرا
او اهمیت گذشته را میفهمد، اما آن را از دریچهٔ جاهطلبی و سلطه میخواند. حضورش جذاب است، زیرا فقط مانعی فیزیکی برای قهرمان نیست؛ نمونهای از این پرسش است که آیا آرمانهای یک رهبر بزرگ را میتوان به نام نظم و پیشرفت مصادره کرد. بااینهمه، سهم او در فیلم محدودتر از آن است که ظرفیت شخصیت بهطور کامل شکوفا شود.
حضور کم او در مقایسه با وزن مفهومیاش، حس کمبود بر جا میگذارد. راکّا، اورانگوتانی دانشدوست و آرام، سویهٔ دیگری از میراث سزار را نمایندگی میکند: شفقت، حافظه و پاسداری از دانشی که ممکن است فراموش شود. او در کنار نوآ، لحنی انسانی و گاه ملایم به سفر میبخشد و از شخصیتهای بهیادماندنی فیلم است.
مِی نیز رابطهٔ میان دو گونه را از سطح تقابل ساده فراتر میبرد. فیلم از او برای طرح پرسش دربارهٔ اعتماد و همزیستی استفاده میکند، بیآنکه پاسخهای آسان عرضه کند. دنیاسازی و جلوههای دیداری مهمترین دستاورد فیلم، ساختن جهانی است که هم آشنا و هم دگرگونشده به نظر میرسد. طبیعت بر بقایای تمدن انسانی چیره شده و جنگلها و آبادیهای تازه در دل ویرانهها ریشه دواندهاند.
چشماندازهای گسترده، ساختمانهای فرسوده و زیستگاههای شکلگرفته در پیرامون آنها، گذشتهٔ انسان را بیآنکه نیاز به توضیح مستقیم باشد، در پسزمینه حاضر نگه میدارند. این جهان صرفاً منظرهای زیبا نیست؛ خود به نشانهای از گذر زمان و ناپایداری تمدن تبدیل میشود. جلوههای بصری نیز در خدمت همین حس واقعیتاند.
« او اهمیت گذشته را میفهمد، اما آن را از دریچهٔ جاهطلبی و سلطه میخواند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
چهرهها، حرکات و واکنشهای میمونها با جزئیاتی چشمگیر ساخته شدهاند؛ در لحظات فراوان، بازی شخصیتها از صورت و بدنشان بهروشنی منتقل میشود و فناوری تصویری، مانع ارتباط عاطفی نیست. کیفیت بصری بهویژه زمانی اثرگذار است که شخصیتها در محیطهای طبیعی یا سازههای فرسوده جای میگیرند؛ تضاد میان زندگی تازه و آثار تمدن پیشین، به قابها عمق میبخشد.
فیلم در این زمینه از همان ابتدا اعتماد تماشاگر را جلب میکند و برای کسانی که به دنیاسازی سینمای علمیتخیلی علاقه دارند، بخش مهمی از لذت اثر را فراهم میآورد. ریتم، ساختار و حس ماجراجویی با وجود غنای تصویری، فیلم همیشه از ریتمی همسطح برخوردار نیست. بخشهای آغازین، با پرداختن به آیینها و جزئیات زندگی قبیلهٔ نوآ، فضایی قابل لمس میسازند؛ اما گاهی مرز میان مکث معنادار و کشآمدن روایت محو میشود.
در میانه نیز داستان از چند ایستگاه و مواجهه میگذرد که هرکدام ایدهای تازه پیش میکشند، ولی پیوند میان آنها همیشه به اندازهٔ کافی پرشتاب نیست. نتیجه این است که برخی تماشاگران ممکن است در بخشهایی احساس کنند ماجراجویی از حرکت بازمانده است. در مقابل، هرگاه روایت به تعارضهای روشنتر و موقعیتهای پرتنش میرسد، انرژی فیلم افزایش مییابد.
قاببندیهای وسیع و طراحی محیطها به صحنهها مقیاسی حماسی میدهند و پایانبندی، بهجای بستن کامل همهٔ مسیرها، افق داستانی تازهای پیش چشم میگذارد. این انتخاب با ماهیت اثر بهعنوان آغاز مرحلهای نو در مجموعه سازگار است، هرچند ممکن است برای تماشاگرانی که انتظار پایانی کاملاً مستقل دارند، رضایتبخش نباشد.
« ریتم، ساختار و حس ماجراجویی با وجود غنای تصویری، فیلم همیشه از ریتمی همسطح برخوردار نیست. »
قوتها و کاستیها
مهمتر آنکه فیلم بدون افشای گرههای اصلی، کنجکاوی دربارهٔ سرنوشت این جهان را زنده نگه میدارد. میراث سهگانه و جایگاه فیلم سهگانهٔ پیشین، بهویژه با تمرکز بر زندگی و رهبری سزار، بار عاطفی و اخلاقی نیرومندی داشت. فیلم تازه آگاهانه از آن مرکز ثقل فاصله میگیرد و بهجای ادامهٔ همان مسیر، جهانی را نشان میدهد که در آن نسلهای تازه با پیامدهای آن میراث روبهرو هستند.
این تصمیم از یک سو آزادی روایی ایجاد میکند و اجازه میدهد مجموعه از تکرار الگوهای قبلی فاصله بگیرد؛ از سوی دیگر، مقایسه با فیلمهایی که شخصیتپردازی فشردهتر و پیوند عاطفی پررنگتری داشتند، ناگزیر است. «پادشاهی سیارهٔ میمونها» از نظر تصویر و گسترش جهان داستانی دستاوردی چشمگیر دارد، اما در عمق عاطفی و انسجام ریتمی به قلههای سهگانهٔ پیشین نمیرسد.
بااینحال، فیلم صرفاً تکراری پرزرقوبرق نیست. پرسش دربارهٔ اینکه قدرت چگونه تاریخ را بازنویسی میکند، و آیا دو گونه میتوانند از چرخهٔ خشونت فاصله بگیرند، به آن هویتی مستقل میبخشد. برخی از این ایدهها بهاندازهای که وعده میدهند بسط نمییابند، اما حضورشان به داستان وزن بیشتری از یک ماجراجویی صرف میدهد.
جمعبندی «پادشاهی سیارهٔ میمونها» فیلمی دیدنی و خوشساخت در دنیاسازی است؛ اثری که با منظرههای تماشایی، جلوههای بصری باورپذیر و تصویری پرجزئیات از جهانی پساآخرالزمانی، بهآسانی توجه را جلب میکند. سفر نوآ نیز بستری مناسب برای کاوش در حافظه، قدرت و میراث فراهم میآورد و شخصیتهایی چون راکّا و پروکسیموس، دو برداشت متضاد از گذشته را پیش روی او میگذارند.
« مهمتر آنکه فیلم بدون افشای گرههای اصلی، کنجکاوی دربارهٔ سرنوشت این جهان را زنده نگه میدارد. »
جمعبندی
در برابر این امتیازها، شروع کمشتاب، ریتم کشدار در بخشهایی از میانه و پرداخت نهچندان کامل برخی شخصیتها مانع از آن میشود که فیلم به تأثیر عاطفی نیرومندترین فصلهای پیشین برسد. بااینهمه، پایان کنجکاویبرانگیز و جهان گستردهاش نشان میدهد که این فصل بیش از آنکه نقطهٔ فرجام باشد، آستانهٔ روایتی تازه است.
برای تماشاگرانی که از دنیاسازی سینمایی و پرسشهای اخلاقی علمیتخیلی لذت میبرند، تجربهای ارزشمند است؛ هرچند در توازن میان اندیشه، حرکت و احساس، هنوز جای پیشرفت دارد.
ثبت دیدگاه