نقد و بررسی
نقد کینگدام (Kingdom) | 2014
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
خانوادهای که در قفس زندگی میکند «Kingdom» از باشگاهی در ونیزِ کالیفرنیا آغاز میشود؛ جایی که آلوی کولینا با کمک لیزا پرینس، نامزد و شریک کاریاش، مبارزان هنرهای رزمی ترکیبی را تمرین میدهد و میکوشد چراغ باشگاه نیوی استریت را روشن نگه دارد. اما باشگاه در این سریال صرفاً محل تمرین و مسابقه نیست؛ خانهای پرتنش است که اعضایش بهجای گفتوگو، اغلب با سکوت، خشم یا ضربه به یکدیگر پاسخ میدهند.
فرزندان آلوی، جِی و نِیت، هر یک در پی یافتن جایگاه خودند و رابطهٔ پدر با آنان زیر سایهٔ توقعات، زخمهای کهنه و محبتهایی قرار دارد که بیان نمیشوند. این ایده، «Kingdom» را از یک درام ورزشی معمولی فراتر میبرد. مبارزه درون قفس امتداد همان نبردی است که شخصیتها بیرون از آن تجربه میکنند: برای دیدهشدن، استقلال، بخشایش یا فقط بهدستآوردن اندکی آرامش.
عنوان سریال نیز معنایی دوگانه پیدا میکند؛ باشگاه قلمرو آلوی است، اما خانواده و مبارزانش نه تابعانی آرام، بلکه آدمهاییاند که هر کدام میخواهند از قواعد این قلمرو سرپیچی کنند. ورزش بهمثابه جهان، نه پسزمینه هنرهای رزمی ترکیبی در سریال تزیین داستان نیستند. تمرین، مدیریت باشگاه، قراردادها و مسابقات به زندگی شخصیتها شکل میدهند و بر روابطشان اثر مستقیم میگذارند.
مبارز برای ورود به قفس تنها با حریف روبهرو نیست؛ باید با بدن فرسوده، فشار مالی، ترس از شکست و توقع کسانی کنار بیاید که به او وابستهاند. این پیوند میان وضعیت حرفهای و عاطفی، به مسابقات وزن دراماتیک میبخشد: نتیجهٔ مبارزه فقط برد یا باخت نیست، بلکه ممکن است بر اعتبار باشگاه، آیندهٔ یک رابطه یا تصویری که فرد از خودش ساخته است اثر بگذارد.
« این ایده، «Kingdom» را از یک درام ورزشی معمولی فراتر میبرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
سریال در نمایش تمرین و مسابقه، به خشونت جسمانی میدان میدهد، اما آن را رمانتیک نمیکند. ضربهها سنگیناند و بدن، ابزار بیپایان قهرمانی نیست؛ چیزی است که پیوسته آسیب میبیند و تاوان جاهطلبی را میپردازد. در عین حال، این واقعگرایی همیشه به اجرای یکدست نمیانجامد. بعضی نبردها از نظر حرکت و میزانسن، به اندازهٔ تنش داستانیشان قانعکننده نیستند و گاه ریتم یا وضوح صحنه افت میکند.
با این همه، فضای تمرین و مسابقه غالباً چنان ملموس است که مخاطب اهمیت این جهان را برای شخصیتها باور میکند. پدرسالاری فرسوده و رابطههای ناتمام آلوی، با بازی فرانک گریلو، مرکز ثقل سریال است؛ مردی که میخواهد برای دیگران تکیهگاه باشد، اما در مهار زندگی خودش ناتوان میماند. او همزمان مربی، پدر و صاحب کسبوکار است و این نقشها همیشه با یکدیگر سازگار نیستند.
نیازش به کنترل، گاه به مراقبت شباهت دارد و گاه به تحمیل اراده. همین ابهام، شخصیت او را از الگوی سادهٔ پدر سختگیر یا قهرمان شکستناپذیر دور میکند. رابطهٔ او با جِی و نِیت، هستهٔ عاطفی اثر است. هر دو پسر در سایهٔ پدر و باشگاه رشد کردهاند، اما راههای متفاوتی برای ساختن هویت خود میجویند.
جِی، با انرژی ناآرام و رفتارهای تکانشی، میکوشد از تصویری که دیگران از او ساختهاند فراتر برود؛ نِیت نیز با فشارهای شخصی و تلاش برای فهم خود دستوپنجه نرم میکند. سریال، این دو مسیر را به تقابل سادهٔ «پسر خوب» و «پسر بد» تقلیل نمیدهد. علاقه و رنجش در خانواده همزمان حضور دارند و نزدیکی اعضا لزوماً به فهم متقابل نمیانجامد.
« سریال در نمایش تمرین و مسابقه، به خشونت جسمانی میدان میدهد، اما آن را رمانتیک نمیکند. »
شخصیتها و اجرا
لیزا نیز بیش از آنکه همراهی آرام در کنار آلوی باشد، نیرویی مستقل در ساختار داستان است. او وجه اقتصادی و مدیریتی باشگاه را پیش میبرد و باید میان وفاداری شخصی و مصلحت حرفهای انتخاب کند. حضورش یادآور این نکته است که باشگاه نه فقط با مشت و تمرین، بلکه با تصمیمهای دشوار و کار روزمره سرپا میماند.
بازیها و بدنهای باورپذیر نقطهٔ قوت چشمگیر «Kingdom» بازیهای آن است. فرانک گریلو، آلوی را مردی پرصلابت اما آسیبپذیر میسازد؛ کسی که اقتدارش همیشه با تردید و فرسودگی درهمآمیخته است. جاناتان تاکر در نقش جِی حضوری پرتحرک و پیشبینیناپذیر دارد و میتواند پشت پرخاشگری شخصیت، نیاز او به توجه و پذیرش را آشکار کند.
مت لوریا نیز در نقش رایان ویلر، تعادل حساسی میان خشونت، انضباط و آسیبپذیری برقرار میکند. نیک جوناس در نقش نِیت، از تصویر آشنای خود فاصله میگیرد و نقشآفرینیای جدی و درگیرکننده ارائه میدهد. او اضطرابها و انزوای شخصیت را بیشتر از راه رفتار و مکث منتقل میکند تا توضیح مستقیم. کیله سانچز نیز به لیزا اراده و پیچیدگی میبخشد؛ شخصیتی که میان عاطفه، مسئولیت و منفعت باشگاه گرفتار است.
بازیگران در مجموع کمک میکنند حتی بخشهای ملودراماتیک داستان، ریشهای در واکنشهای انسانی پیدا کنند و صرفاً به حادثهسازی بدل نشوند. مجموعه در مجموع چهل قسمت و سه فصل دارد و بازیگران اصلی، ستون پیوستهٔ این روایتاند. خشونت بیرونی، آشفتگی درونی «Kingdom» به خشونت تنها در قالب آسیب جسمانی نگاه نمیکند.
« لیزا نیز بیش از آنکه همراهی آرام در کنار آلوی باشد، نیرویی مستقل در ساختار داستان است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در جهان آن، پرخاشگری گاه زبانی آموختهشده برای پنهانکردن ترس است؛ راهی برای اعلام استقلال یا جبران تحقیر. این رویکرد به سریال امکان میدهد میان رفتارهای خشن و نیازهای عاطفی پیوند برقرار کند، بیآنکه شخصیتها را تبرئه کند. آدمها ممکن است رنج کشیده باشند، اما رنج آنان پیامد رفتارشان را از میان نمیبرد.
با این حال، تراکم بحرانها گاهی به زیان ظرافت تمام میشود. سریال بارها شخصیتها را به نقطهٔ انفجار میرساند و در بعضی مسیرها، تنش چنان پیوسته بالا میرود که فرصت کافی برای تغییر آرام و باورپذیر باقی نمیماند. برخی گرههای داستانی نیز پایانبندی کاملاً رضایتبخشی پیدا نمیکنند؛ نه به این معنا که هر روایت باید پاسخ روشن و مرتب بدهد، بلکه از آن رو که گاه مسیر پرجزئیات یک مسئله، با فرودی کماثرتر از انتظار همراه میشود.
این نابرابری میان قدرت صحنههای منفرد و جمعبندی بعضی خطهای داستانی از محدودیتهای مهم اثر است. تصویر، تدوین و لحن «Kingdom» اثری زندهنماست و انیمیشن در آن حضور محوری ندارد؛ بنابراین ایرادهای مربوط به ناهماهنگی تصویرهای دستی و رایانهای را نمیتوان بهعنوان ویژگی این سریال تأیید کرد.
چالش بصری اثر بیشتر به نحوهٔ ثبت و اجرای صحنههای نبرد مربوط میشود. هرجا دوربین و تدوین بتوانند فاصله، تماس و فرسودگی بدنها را روشن نگه دارند، مبارزه ضرباهنگی قانعکننده مییابد؛ اما در برخی لحظات، حرکتها به روشنی و روانی لازم نمیرسند. در نتیجه، اهمیت دراماتیک نبرد از کیفیت اجرایی آن جلو میزند.
« در جهان آن، پرخاشگری گاه زبانی آموختهشده برای پنهانکردن ترس است؛ راهی برای اعلام استقلال یا جبران تحقیر. »
قوتها و کاستیها
لحن کلی سریال نیز بر تضاد استوار است: باشگاه فضایی عمومی و پررفتوآمد است، اما شخصیتها در تنهاییهای خود محبوساند؛ مسابقه تماشاگر دارد، ولی درد پس از آن خصوصی میماند. این تضاد به اثر بافتی تلخ میبخشد و از تبدیلشدنش به نمایش پیروزیهای ورزشی جلوگیری میکند. سریال بهجای آنکه هر مبارزه را نقطهٔ اوج قهرمانانه بسازد، بارها یادآوری میکند که پیروزی در قفس الزاماً به معنای سامانیافتن زندگی نیست.
جمعبندی «Kingdom» در بهترین لحظاتش درامی دربارهٔ خانوادهای است که عشق را بلد است، اما اغلب راه سالم ابرازش را نمیشناسد. جهان هنرهای رزمی ترکیبی به این قصه بستر مناسبی میدهد: بدنها زیر فشارند، رقابت دائمی است و شکست در هر لحظه ممکن به نظر میرسد. بازیهای پرقدرت، بهویژه نقشآفرینیهای فرانک گریلو، جاناتان تاکر و نیک جوناس، به شخصیتها جان میبخشند و کشمکشهای خانوادگی را از کلیشه دور میکنند.
در برابر این قوتها، ناهماهنگی برخی صحنههای مبارزه، انباشت گاه افراطی بحرانها و فرود کمرضایتبخش بعضی خطوط داستانی قرار دارد. با وجود این کاستیها، سریال تصویری پرتنش و انسانی از آدمهایی میسازد که میخواهند همزمان بجنگند، دوست داشته شوند و از گذشتهٔ خود عبور کنند. جذابیت اصلی آن نه در نتیجهٔ مسابقه، بلکه در بهایی است که شخصیتها برای ادامهدادن میپردازند.
« این تضاد به اثر بافتی تلخ میبخشد و از تبدیلشدنش به نمایش پیروزیهای ورزشی جلوگیری میکند. »
ثبت دیدگاه