نقد و بررسی
نقد شاه لیر (King Lear) | 1988
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
یادداشت دربارهٔ نسخه فیلمی که عموماً با عنوان «King Lear» و تاریخ ۱۹۸۷ شناخته میشود، ساختهٔ ژانلوک گدار است؛ گاهی بهسبب اکران یا نمایش در سال بعد، با تاریخ ۱۹۸۸ نیز از آن یاد میشود. این اثر نه اقتباسی وفادار از تراژدی شکسپیر، بلکه جستوجویی تجربی دربارهٔ امکان بازآفرینی هنر پس از نابودی حافظهٔ فرهنگی است.
گدار قصهٔ پادشاه را بهانهای میکند تا خودِ سینما، اقتباس و رابطهٔ میان واژه و تصویر را به پرسش بکشد. جهانی پس از ویرانی در جهان فیلم، فاجعهٔ چرنوبیل به گسستی گسترده در زندگی و فرهنگ انجامیده است. ویلیام شکسپیر پنجم، از نوادگان نمایشنامهنویس، میکوشد آنچه از آثار نیاکانش باقی مانده بازیابد و دوباره به صحنه یا تصویر بازگرداند.
این فرض داستانی، بیش از آنکه زمینهای برای ماجرایی پرکشش باشد، سکویی برای تأمل است: اگر کتابها، نمایشها و خاطرهٔ جمعی از میان بروند، آیا هنر را میتوان از نو ساخت؟ و اگر بتوان، آیا حاصل هنوز همان هنر پیشین خواهد بود؟ فیلم پاسخ روشن و آرامشبخشی نمیدهد. ویرانی در آن فقط فاجعهای بیرونی نیست؛ گویی زبان نیز آسیب دیده و پیوند میان کلمات، صداها و معناها از هم گسسته است.
از این رو، جهان پسافاجعهای فیلم را میتوان هم واقعیتی داستانی و هم استعارهای از بحران فهمید: مردمان نهفقط با میراثی ازدسترفته، بلکه با دشواریِ معنا دادن به جهان روبهرو هستند. شکسپیر بهمثابه پرسش، نه الگو گدار از تماشاگر انتظار ندارد که بازگویی منظم و آشنای «شاه لیر» را دنبال کند.
« گدار قصهٔ پادشاه را بهانهای میکند تا خودِ سینما، اقتباس و رابطهٔ میان واژه و تصویر را به پرسش بکشد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
شخصیتها و عبارتهایی از نمایشنامه در فیلم حضور دارند، اما جایگاهشان پیوسته تغییر میکند؛ گاه نشانی از تراژدی شکسپیرند و گاه بخشی از بازی خودآگاه فیلم با اقتباس و روایت. در نتیجه، وفاداری به متن به معنای حفظ خط داستانی یا بازسازی صحنههای شناختهشده نیست. وفاداریِ فیلم، اگر بتوان چنین نامی بر آن گذاشت، به پرسشهای اخلاقی و هنری متن نزدیکتر است: قدرت چه میکند، عشق چگونه بیان میشود و چه چیزی در فاصلهٔ میان گفتار و کردار از دست میرود؟
از همینجا عنوان فیلم معنایی چندگانه پیدا میکند. «لیر» هم میتواند نام پادشاهِ تراژدی باشد، هم پژواکی از نمایشنامه و هم نقطهٔ آغاز اندیشهای دربارهٔ اقتدار، فرسودگی و میراث. گدار گاهی این ابهام را بارور میکند و تماشاگر را وامیدارد تا نسبتهای تازهای میان عناصر فیلم برقرار کند؛ گاهی نیز چنان پراکنده پیش میرود که این نسبتها بهسختی قابل دریافتاند.
فیلم قصد ندارد راهنمایی مطمئن برای عبور از متن فراهم کند. روایت گسسته و تجربهٔ تماشاگر روایت خطی و پیشرفت داستانی متعارف در اینجا تقریباً کنار گذاشته شدهاند. فیلم از صحنهها، صداها، گفتوگوها و عنواننوشتههایی تشکیل میشود که همیشه با پیوندی روشن به یکدیگر متصل نیستند. بهجای آنکه هر بخش اطلاعات لازم برای بخش بعدی را فراهم کند، اثر بارها آغاز میشود، مکث میکند و مسیر خود را عوض میکند.
حتی بعضی گفتوگوها بیشتر به قطعاتی مستقل میمانند تا حلقههایی از یک زنجیرهٔ روایی. این شیوه میتواند تجربهای فعال و تأملبرانگیز بسازد. تماشاگر ناچار است بهجای انتظار برای گرهگشایی، نشانهها را کنار هم بگذارد و دربارهٔ آنچه میشنود و میبیند داوری کند. اما همین انتخاب، هزینهای روشن دارد: گاه ابهام بهجای آنکه افق تازهای بگشاید، صرفاً مانع پیگیری میشود.
« در نتیجه، وفاداری به متن به معنای حفظ خط داستانی یا بازسازی صحنههای شناختهشده نیست. »
شخصیتها و اجرا
ارجاعات ادبی و سینمایی، تغییر ناگهانی لحن و گفتارهای ناتمام ممکن است احساسی از گمگشتگی پدید آورند. فیلم نه همیشه به اندازهٔ پیچیدگیاش روشنگر است و نه هر سکوت یا گسستی به معنای تازهای میانجامد. تصویر، صدا و تدوین زبان بصری فیلم از زیبایی آراسته و یکدست فاصله میگیرد. قابهای آرام و چشماندازهای باز گاه در کنار تصاویر ناآرام یا لحظاتی قرار میگیرند که ناتمام و خام به نظر میرسند.
این تضاد، جهانِ پس از فروپاشی را به تجربهای حسی بدل میکند: نظمی شکننده در برابر آشفتگی، و سکونی که هر لحظه ممکن است از هم بپاشد. تدوین گسسته نیز با حذف پیوندهای معمول، حس ناپایداری را تشدید میکند؛ تصویرها نه همیشه برای روایت یک واقعه، بلکه برای ایجاد برخورد و تداعی در کنار هم قرار میگیرند.
صدا نقشی همسنگ تصویر دارد. سکوت، موسیقی و صداهای محیطی گاه با جریان گفتار همخوان نیستند و همین ناهماهنگی، فاصلهٔ میان آنچه دیده میشود و آنچه فهمیده میشود را برجسته میکند. این طراحی صوتی میتواند فضای اندوهبار فیلم را عمیقتر کند، اما در بعضی لحظات نیز عامدانه تماشاگر را از آسودگی محروم میسازد.
حاصل، فیلمی است که بیشتر از راه ضرباهنگ و برخوردهای صوتیـبصری اثر میگذارد تا با پیوستگی قصه. بازیها و حضورهای نامتعارف بازیها در فیلم یکدست نیستند، اما این ناهمگونی با جهان اثر تناسب دارد. حضور پیتر سلرز در نقش شکسپیر پنجم، با حالوهوایی خشک و کمزرقوبرق، شخصیت را بیشتر به جستوجوگری سرگردان بدل میکند تا قهرمانی که بر مسیر داستان مسلط باشد.
« ارجاعات ادبی و سینمایی، تغییر ناگهانی لحن و گفتارهای ناتمام ممکن است احساسی از گمگشتگی پدید آورند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بورگس مریدیت و مالی رینگوالد نیز در پیوند با بازتابهای «شاه لیر» ظاهر میشوند، بیآنکه فیلم بخواهد آنان را در قالب شخصیتپردازی روانشناختی متعارف محصور کند. نقشها گاه بیشتر حامل ایده یا پژواکاند تا شخصیتهایی با تحول روشن. بازیگران و چهرههای شناختهشدهٔ حاضر در فیلم نیز بخشی از بازی آن با مرزهای واقعیت و نمایشاند.
گدار میان نقش، حضور شخصی و خودارجاعی رفتوآمد میکند و تماشاگر را از اطمینان به جایگاه هر چهره محروم میسازد. لحظات تراژیک، هنگامی که فیلم از شوخیهای خودآگاه و تکهگویی فاصله میگیرد، میتوانند بار عاطفی چشمگیری پیدا کنند؛ زیرا اندوه در دل ساختاری سرد و ناپیوسته ناگهان آشکار میشود.
با این همه، بازیها بهتنهایی قادر نیستند خلأهای روایی را پر کنند و گاه خود در میان انبوه ایدهها محو میشوند. قدرت، میراث و امکان بازآفرینی یکی از محورهای اساسی فیلم، نسبت میان قدرت و فرهنگ است. نمایشنامهٔ شکسپیر دربارهٔ فرمانروایی و خانواده است، اما گدار این موضوعات را به پرسشی گستردهتر بدل میکند: چه کسی حق دارد میراث را بازسازی کند و آن را به زبان زمانهٔ خود درآورد؟
شکسپیر پنجم نه صرفاً وارثی صاحباختیار است و نه مرمتگری بیطرف؛ او در جهانی عمل میکند که قواعد فرهنگیاش فروپاشیدهاند. بنابراین، بازسازی هنر همواره با خطر تصرف، سادهسازی یا دگرگونکردن آن همراه است. فیلم در این زمینه به خودِ سینما نیز میاندیشد. آیا تصویر میتواند چیزی را که نابود شده حفظ کند، یا تنها نشانههایی از غیاب آن را پیش چشم بگذارد؟
« نقشها گاه بیشتر حامل ایده یا پژواکاند تا شخصیتهایی با تحول روشن. »
قوتها و کاستیها
گدار میان امید و بدبینی در نوسان است. از یک سو، تلاش برای ساختن و بهیادآوردن را جدی میگیرد؛ از سوی دیگر، نشان میدهد که هیچ بازگشتی به گذشته بیواسطه و بیهزینه نیست. ارزش فیلم در پاسخ قطعی به این پرسشها نیست، بلکه در آشکارکردن تناقضهایشان است؛ هر کوشش برای احیای میراث، همزمان اعترافی به فاصلهٔ ما از آن میراث نیز هست.
ریتم و محدودیتهای اثر کندی ریتم در این فیلم تنها مسئلهای اجرایی نیست؛ با شیوهٔ اندیشیدن آن پیوند دارد. مکثها و گسستها فرصتی برای تأمل ایجاد میکنند، اما تکرار این وقفهها ممکن است به فرسودگی بینجامد. بخشهایی از فیلم بهجای آنکه بر ایدهای تازه بیفزایند، همان حس پراکندگی را ادامه میدهند.
همچنین، ارجاعات مبهم و بازیهای زبانی گاه چنان درونگرا میشوند که ارتباط عاطفی با اثر دشوارتر میگردد. این محدودیتها را نباید تنها به ناآشنایی تماشاگر با شیوهٔ گدار نسبت داد. فیلم آگاهانه از قواعدی فاصله میگیرد که معمولاً به روایت وضوح و به شخصیتها ثبات میبخشند، اما این انتخاب همیشه به کشف تازهای منجر نمیشود.
جسارت فرمی، هرچند مهم، بهتنهایی ضامن موفقیت نیست؛ اثر در برخی لحظات میان پیچیدگی سازنده و ابهام کمثمر مرزی باریک را میپیماید و گاهی از آن عبور میکند. جمعبندی «King Lear» اثری دشوار، ناآرام و سرسختانه نامتعارف است؛ فیلمی که بهجای بازگویی داستان شکسپیر، از آن برای اندیشیدن به فروپاشی فرهنگ، حافظه و امکان آفرینش بهره میگیرد.
« ریتم و محدودیتهای اثر کندی ریتم در این فیلم تنها مسئلهای اجرایی نیست؛ با شیوهٔ اندیشیدن آن پیوند دارد. »
جمعبندی
تدوین گسسته، گفتوگوهای ناتمام و ریتم کند، تماشای آن را برای مخاطبی که انتظار روایتی روشن دارد دشوار میسازند. در عوض، همین آشفتگی گاه به تجربهای اندوهبار و فکری بدل میشود که پس از پایان فیلم نیز ادامه مییابد. ارزش اثر بیش از آنکه در انسجام داستانی یا کمال اجرایی باشد، در جسارت پرسشهایش نهفته است: چگونه میتوان میراث را زنده نگه داشت، وقتی جهانِ حامل آن از میان رفته است؟
گدار پاسخی آسان عرضه نمیکند؛ او خودِ ناتوانی از پاسخدادن را به بخشی از فرم فیلم بدل میسازد. برای تماشاگر پذیرا، این ناتمامی میتواند سرچشمهٔ تأمل باشد؛ برای کسی که پیوستگی روایی میجوید، مانعی فرساینده.
« تدوین گسسته، گفتوگوهای ناتمام و ریتم کند، تماشای آن را برای مخاطبی که انتظار روایتی روشن دارد دشوار میسازند. »



ثبت دیدگاه