نقد و بررسی
نقد آدمکش (Killerman) | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
شهری که از همان آغاز آلوده است «Killerman» ساختهٔ Malik Bader، تریلری جنایی از سال ۲۰۱۹ است که نیویورک را نه بهصورت شهری پرزرقوبرق، بلکه همچون شبکهای از خیابانهای خشن، معاملههای پنهانی و آدمهایی تصویر میکند که اعتماد در میانشان کالایی کمیاب است. مو، پولشویی است که پس از تصادفی مرگبار با حافظهای مختل از خواب برمیخیزد؛ پول و مواد مخدرِ سرقتشده نیز در کنار او قرار دارند و گروهی از پلیسهای فاسد و خشن در تعقیبش هستند.
فیلم از همین موقعیت ساده، معمایی دربارهٔ هویت و حقیقت میسازد، اما علاقهٔ اصلیاش بیش از آنکه به واکاوی روانشناختی قهرمان باشد، به حفظ حالوهوای تیره و پرتنش داستان معطوف است. این اثر حدود صدودوازده دقیقه زمان دارد و Liam Hemsworth، Emory Cohen و Diane Guerrero از بازیگران اصلی آناند.
فراموشی؛ معمایی که به عمق نمیرسد از دست رفتن حافظه در ظاهر بهترین ابزار برای محدود کردن زاویهٔ دید تماشاگر است: مخاطب، مانند مو، نمیداند چه کسی راست میگوید، چه چیزی در گذشته رخ داده و اعتماد به کدامیک از آدمهای اطرافش خطرناک است. چنین تمهیدی میتواند تعلیق را از دل سردرگمی شخصیت بیرون بکشد و همزمان پرسشی دشوارتر را پیش بکشد: اگر گذشته پاک شود، آیا آدمی هنوز همان کسی است که پیش از حادثه بوده است؟
«Killerman» از این امکان بهره میبرد، اما نه با پایداری لازم. فراموشی در بخشهایی به موتور روایت بدل میشود و کنجکاوی دربارهٔ زندگی مو را زنده نگه میدارد؛ بااینحال، فیلم کمتر میکوشد نشان دهد این گسست چه اثری بر درون شخصیت گذاشته است. سردرگمی او بیشتر وسیلهای برای پیش بردن موقعیتهای تازه است تا تجربهای که از خلال آن بتوان ترس، شرم یا کشمکش اخلاقیاش را بهروشنی لمس کرد.
« این اثر حدود صدودوازده دقیقه زمان دارد و Liam Hemsworth، Emory Cohen و Diane Guerrero از بازیگران اصلی آناند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در نتیجه، ایدهای که میتوانست لایهٔ انسانی پررنگی به داستان بدهد، اغلب در خدمت سازوکار معمایی باقی میماند. تعلیق و پیچشهای روایی داستان با اطلاعاتی ناقص پیش میرود و هر پاسخ، راه را برای پرسش دیگری باز میکند. گمانهزنی دربارهٔ گذشتهٔ مو، مناسبات میان شخصیتها و خطرهایی که از هر سو نزدیک میشوند، به فیلم نیروی حرکتی میدهد.
پیچشها نیز میتوانند تماشاگر را از پیشبینی مسیر روایت بازدارند، بهخصوص هنگامی که اطلاعات تازه، برداشت او از رابطهٔ میان آدمها را تغییر میدهد. فیلم تا حدی بر همین حس بیثباتی تکیه دارد: در جهانی که همه چیزی را پنهان میکنند، هیچ توضیحی لزوماً آخرین توضیح نیست. بااینهمه، غافلگیری بهتنهایی معادل پیچیدگی نیست.
برخی چرخشهای داستانی بیش از آنکه از شخصیتپردازی یا نشانهگذاری دقیق برخاسته باشند، برای بالا بردن ناگهانی تنش وارد میشوند. این انتخاب گاهی نتیجهبخش است و ضرباهنگ خطر را افزایش میدهد، اما گاهی نیز حس میشود روایت برای شوکه کردن مخاطب، از انسجام درونی فاصله میگیرد. فیلم در بهترین لحظههایش پرسش میسازد؛ در لحظههای ضعیفتر، صرفاً اطلاعات تازهای رو میکند.
جهان جنایی و لحن بصری فضای خشن فیلم از نقاط قوت روشن آن است. جهان «Killerman» آراسته و دلپذیر نیست؛ تصاویر زبر و تیرهاش به داستان حسی فرسوده و بیقرار میدهند و موقعیتها را از آرامش دور نگه میدارند. این انتخاب بصری با فضای قصه تناسب دارد: آدمها در محیطی حرکت میکنند که در آن پول، خشونت و خیانت همواره نزدیکاند و حتی مکثهای کوتاه نیز میتوانند پیشدرآمد خطر باشند.
« در نتیجه، ایدهای که میتوانست لایهٔ انسانی پررنگی به داستان بدهد، اغلب در خدمت سازوکار معمایی باقی میماند. »
شخصیتها و اجرا
اما تیرگی و خشونت وقتی به زبان اصلی فیلم بدل میشوند، ممکن است جای ظرافت را بگیرند. فیلم گاهی چنان بر خشنبودن جهانش اصرار میورزد که فرصت کمتری برای سکوت، تأمل یا شکلگیری پیوند عاطفی باقی میماند. این کیفیت برای دوستداران تریلرهای تلخ و زمینی جذاب خواهد بود، ولی کسانی را که انتظار دارند خشونت معنایی فراتر از شوک یا هیجان پیدا کند، کاملاً راضی نمیکند.
حالوهوا مؤثر است، اما همیشه به مضمون و شخصیتپردازی عمق نمیبخشد. بازیها و موسیقی Liam Hemsworth نقش مو را با حضوری نسبتاً خویشتندار پیش میبرد. این خویشتنداری با شخصیت گیج و تحت فشار او جور درمیآید، اما محدودیت نقش نیز آشکار است: چون روایت ابزارهای کمی برای نشاندادن اثر عمیق فراموشی در اختیار بازیگر میگذارد، بخش مهمی از کار Hemsworth به واکنش در برابر خطرها و تلاش برای فهم موقعیت محدود میشود.
گاهی میتوانستیم فاصلهٔ بیشتری میان مردِ پیش از حادثه و مردِ پس از آن حس کنیم. Emory Cohen در نقش اسکَنک انرژی متغیرتری به فیلم میدهد. حضور او در کنار مو بخشی از بار رابطهای داستان را به دوش میکشد و تضاد میان واکنشهای دو شخصیت، به صحنههای مشترکشان جان میبخشد. بازیگران مکمل نیز به ایجاد حس بیاعتمادی در جهان فیلم کمک میکنند، هرچند فرصت همهٔ آنها برای ساختن شخصیتهایی مستقل و چندوجهی یکسان نیست.
موسیقی سینثسایزر هم سهم مهمی در رنگوبوی نوستالژیک اثر دارد: صدایی که به یاد تریلرهای جنایی قدیمی میاندازد و با تصویرهای زمخت فیلم پیوند میخورد، بیآنکه بهتنهایی بتواند ضعفهای روایت را جبران کند. ریتمی که میان تعلیق و کشآمدن گرفتار است ساختن تعلیق نیازمند زمان است، اما زمانِ بیشتر همیشه به معنای تنشِ بیشتر نیست.
« اما تیرگی و خشونت وقتی به زبان اصلی فیلم بدل میشوند، ممکن است جای ظرافت را بگیرند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
«Killerman» گاهی با مکثها و انتظارهای طولانی میکوشد حس خطر را پررنگ کند، ولی در بخش میانی این روش به کشآمدن میانجامد. روایت در این قسمتها بارها به وضعیتی بازمیگردد که میخواهد تهدید را حفظ کند، بیآنکه به همان اندازه اطلاعات تازه یا تحول چشمگیری در شخصیتها بیفزاید. حاصل، فاصلهای میان آنچه فیلم وعده میدهد و سرعتی است که برای رسیدن به آن انتخاب میکند.
زمان نسبتاً طولانی اثر نیز این مسئله را برجستهتر میسازد. اگر هر توقف به شناخت بیشتر مو، تغییر رابطهٔ او با دیگران یا پیچیدهتر شدن انتخابهایش میانجامید، کندی میتوانست به خلقوخوی حسابشدهٔ فیلم بدل شود. اما در مواردی، کندی بیشتر شبیه تکرار فشار و انتظار است تا فرصتی برای تعمیق.
ازاینرو، تماشاگر ممکن است همزمان از فضای خشن فیلم لذت ببرد و آرزو کند که روایت با فشردگی بیشتری پیش میرفت. کلیشهها و ظرفیت ازدسترفته «Killerman» از مصالح آشنای سینمای جنایی استفاده میکند: پولِ گمشده، معاملهای که از کنترل خارج میشود، پلیسهای فاسد، باندهای خشن و شخصیتی که باید میان حقیقتهای پنهان راه خود را پیدا کند.
آشنایی با این عناصر لزوماً عیب نیست؛ بسیاری از تریلرهای موفق نیز از الگوهای شناختهشده آغاز میکنند. مسئله آنجاست که فیلم بهندرت این مصالح را چنان دگرگون میکند که حاصل، فراتر از ترکیبی تازه از اجزای آشنا باشد. ایدهٔ فراموشی میتوانست این کلیشهها را از زاویهای تازه روشن کند: مثلاً رابطهٔ مو با گذشتهاش را به پرسشی اخلاقی تبدیل سازد یا نشان دهد که ندانستن، چگونه داوریهای او را تغییر میدهد.
« حاصل، فاصلهای میان آنچه فیلم وعده میدهد و سرعتی است که برای رسیدن به آن انتخاب میکند. »
قوتها و کاستیها
فیلم چنین مسیرهایی را لمس میکند، اما چندان در آنها مکث نمیکند. در عوض، بیشتر به پیشبردن بازی قدرت و تعقیبوگریزها بسنده میکند. این انتخاب اثر را تماشایی نگه میدارد، اما دامنهٔ تأثیرش را محدود میسازد. جمعبندی «Killerman» تریلری جنایی با حالوهوایی تیره، خشونتی بیپرده، موسیقی سینثسایزرِ نوستالژیک و چند چرخش روایی است که کنجکاوی مخاطب را برمیانگیزند.
بازیهای اصلی، بهویژه در پیوند میان مو و اسکَنک، به فیلم نیرویی انسانی میبخشند؛ بااینحال، ایدهٔ فراموشی به اندازهٔ ظرفیتش پرورده نمیشود و روایت در بخش میانی از حرکت بازمیماند. داستان نیز بیش از آنکه کلیشههای ژانر را از نو تعریف کند، در محدودهٔ آشنای آنها حرکت میکند. این فیلم برای تماشاگرانی که فضای زمخت تریلرهای جنایی و تعلیق مبتنی بر اطلاعات ناقص را دوست دارند، تجربهای قابلپیگیری است.
اما اگر انتظار شخصیتی عمیقاً دگرگونشونده، ساختاری فشرده یا برداشتی تازه از حافظه و هویت وجود داشته باشد، اثر به وعدهٔ بالقوهٔ خود نمیرسد. «Killerman» بیش از آنکه اثری ماندگار باشد، فیلمی است که حالوهوایش از داستانش به یاد میماند.
« فیلم چنین مسیرهایی را لمس میکند، اما چندان در آنها مکث نمیکند. »
ثبت دیدگاه