نقد و بررسی
نقد دوباره مرا بکش (Kill Me Again) | 1989
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
قصهای از مرگهای ساختگی و هویتهای گریزان «Kill Me Again» از همان نقطهای آغاز میکند که نوآر بارها به آن بازگشته است: پولی دزدیدهشده، رابطهای مسموم و آدمهایی که میکوشند با ناپدیدشدن، از گذشته و پیامدهای انتخابهایشان بگریزند. فی پس از فرار با پولی که از پیک مافیا ربوده شده، به جک اندروز، کارآگاهی خصوصی گرفتار بدهی و بداقبالی، متوسل میشود.
مأموریت او ظاهراً ساده است: مرگ فی را صحنهسازی کند تا او بتواند زندگی تازهای آغاز کند. اما این داستان، همانند شخصیتهایش، به ظاهر خود وفادار نمیماند. فی نه قهرمانی است که تماشاگر بتواند بهسادگی طرفش را بگیرد و نه چهرهای شرور که همهچیز دربارهاش از پیش روشن باشد. انگیزههایش در هالهای از ابهام باقی میماند و همین، به او کیفیتی گریزان میدهد.
جک نیز بیش از آنکه کارآگاهی مسلط و بیلغزش باشد، مردی است که گرفتاریهای شخصی و ضعف قضاوتش او را به دل ماجرا میکشانند. داستان از این فاصله میان آنچه آدمها میگویند و آنچه واقعاً میخواهند، نیروی خود را میگیرد؛ و با ورود وینس و دیگر تعقیبکنندگان، دایره خطر پیوسته تنگتر میشود.
فیلم اطلاعات اصلی را بیپرده برملا نمیکند و میتوان از کشاکش و تغییر موازنهها سخن گفت، بیآنکه به پیچشهای تعیینکننده یا پایان آن نزدیک شد. جک اندروز؛ کارآگاهی در حاشیه جک، با بازی وال کیلمر، مرکز عاطفی فیلم است؛ نه به این دلیل که همیشه درست میاندیشد، بلکه چون خطاهایش او را انسانی و آسیبپذیر میکند.
« مأموریت او ظاهراً ساده است: مرگ فی را صحنهسازی کند تا او بتواند زندگی تازهای آغاز کند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
او در قامت کارآگاهی خصوصی ظاهر میشود، اما زندگیاش از آن اقتدار آشنای قهرمانان جنایی خالی است. بدهی و نیاز مالی، تصمیمهایش را شکل میدهند و کشش او به فی، مرز میان انجام وظیفه و گرفتارشدن در بازی دیگری را مبهم میکند. جک در این جهان کمتر کارگردان رویدادهاست تا مهرهای که میکوشد از میان نقشههای دیگران راهی برای خود پیدا کند.
کیلمر این بیثباتی را با لحنی کنترلشده و بیتکلف اجرا میکند. جک نه نابغهای سرد و دستنیافتنی است و نه قربانیای کاملاً منفعل؛ ترکیبی از اعتمادبهنفس حرفهای، تردید و خودفریبی است. همین تناقضها باعث میشوند شکستهایش صرفاً دستاویز شوخی یا پیشبرد داستان نباشند. او گاه با اطمینانی بیش از اندازه عمل میکند و بعد ناچار میشود تاوان همان اطمینان را بپردازد.
در نتیجه، جذابیت شخصیت از پیروزیهایش نمیآید، بلکه از فاصله میان تصویری که از خودش دارد و جایگاهی که واقعاً در آن قرار گرفته، پدیدار میشود. فی و وینس؛ جاذبهای آمیخته با تهدید فی، با بازی جوآن والی، یکی از سرچشمههای اصلی تنش فیلم است. او در موقعیتهایی ظاهر میشود که میتوانند هم نشانه نیاز باشند و هم بخشی از فریب؛ و تماشاگر را وادار میکند میان همدلی با او و بدگمانی نسبت به او در رفتوآمد باشد.
شخصیتش الزاماً به الگوی زن مرموز نوآر وفادار نمیماند: بهجای آنکه سراسر حسابگر و نافذ جلوه کند، گاهی کودکانه، تکانشی و ناسازگار به نظر میرسد. این انتخاب، از یک سو او را از قالبی کاملاً صیقلی بیرون میآورد و از سوی دیگر، باورپذیری بعضی تصمیمهایش را دشوار میکند. مایکل مدسن در نقش وینس، سوی خشنتر این مثلث را نمایندگی میکند.
« او در قامت کارآگاهی خصوصی ظاهر میشود، اما زندگیاش از آن اقتدار آشنای قهرمانان جنایی خالی است. »
شخصیتها و اجرا
حضورش بار تهدید را بالا میبرد، بیآنکه لازم باشد فیلم پیوسته به خشونت متوسل شود. وینس فقط مانعی بیرونی برای جک نیست؛ گذشتهای است که فی نمیتواند با یک نقشه از آن خلاص شود. رابطه این دو، زیر سایه پول، وابستگی و ترس شکل گرفته و به همین دلیل، هر برخورد میانشان معنایی فراتر از یک تعقیبوگریز ساده مییابد.
در کنار بازیهای اصلی، جان گریس نیز به گروه بازیگران فیلم تعلق دارد؛ اما نیروی عمده اثر بر همین سهضلعی بنا شده است. نوآر در جادههای بیابانی جان دال در نخستین فیلم بلندش بهجای آنکه نوآر را صرفاً در خیابانهای تاریک و اتاقهای دودگرفته محصور کند، آن را در گستره نوادا و مسیرهای میان رینو و لاسوگاس میگستراند.
این جابهجایی، حالوهوای فیلم را از نوآر شهری کلاسیک جدا میکند. بیابان با افق بازش ظاهراً وعده آزادی میدهد، اما شخصیتها در آن کمتر از شهر امکان پنهانشدن دارند: هر حرکت میتواند به تعقیب تازهای بینجامد و هر توقف، خطر آشکارشدن را افزایش دهد. فضای باز در اینجا بهجای رهایی، نوعی برهنگی و بیپناهی میآفریند.
تصاویر فیلم گاه حالتی خیالگون پیدا میکنند، اما سبک بصری معمولاً به خودنمایی افراطی نمیرسد. اثر نشانههای آشنای نوآر را به کار میگیرد، بیآنکه پیوسته به تماشاگر یادآوری کند که در حال تماشای ادای احترام به یک سنت سینمایی است. این تعادل به سود فیلم تمام میشود: فضای آن هم آشناست و هم بهاندازه کافی مستقل که از تقلیدی محض فراتر برود.
« حضورش بار تهدید را بالا میبرد، بیآنکه لازم باشد فیلم پیوسته به خشونت متوسل شود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بااینحال، آشنایی با قواعد ژانر گاهی به اتکای بیش از حد بر همان قواعد میانجامد؛ بسیاری از موقعیتها و چرخشها لذتبخشاند، اما همیشه حسی از کشف تازه ایجاد نمیکنند. فیلمنامه؛ بازی با اعتماد و بدگمانی هسته روایی فیلم بر اطلاعات ناقص و اعتماد ناپایدار بنا شده است. هر شخصیت چیزی را پنهان میکند، اما پنهانکاری الزاماً نشانه هوشمندی نیست؛ گاه حاصل ترس، حرص یا تصمیمی شتابزده است.
چنین ساختاری به فیلم امکان میدهد مسیر قصه را چند بار تغییر دهد و رابطه میان تعقیبکننده و تعقیبشونده را جابهجا کند. پیچوخمها سرگرمکنندهاند، زیرا از یک پرسش ساده نیرو میگیرند: در این بازی، چه کسی واقعاً میداند چه خبر است؟ اما فیلمنامه همیشه به یک اندازه در مهار این بازی موفق نیست.
در بخشهایی، زنجیره رویدادها بیش از آنکه از شخصیتها و انگیزههایشان بجوشد، برای رساندن داستان به موقعیت بعدی به حرکت درمیآید. این مسئله بهویژه در واپسین مراحل محسوستر میشود؛ برخی انتخابها ناگهانی به نظر میرسند و فرصت کافی برای جاافتادن پیدا نمیکنند. نتیجه آن است که تماشاگر ممکن است از غافلگیری لذت ببرد، اما همزمان در قانعشدن به منطق آن مکث کند.
جذابیت معما حفظ میشود، ولی انسجام روانشناختی همه اجزای آن به یک اندازه استوار نیست. ریتم و محدودیتهای پایانبندی در بیشتر مسیر، فیلم با سرعتی مناسب حرکت میکند و میان گفتوگو، تعقیب و لحظههای تهدیدآمیز توازن قابل قبولی برقرار میسازد. زمان محدود روایت به آن چابکی میدهد و اجازه نمیدهد داستان در توضیحهای طولانی متوقف شود.
« فیلمنامه؛ بازی با اعتماد و بدگمانی هسته روایی فیلم بر اطلاعات ناقص و اعتماد ناپایدار بنا شده است. »
قوتها و کاستیها
بااینحال، همین شتاب در پایان به نقطه ضعف بدل میشود. رخدادها مجال چندانی برای آرامگرفتن و بههمپیوستن پیدا نمیکنند و جمعبندی، نسبت به پیچیدگیهایی که پیشتر ساخته شدهاند، کمرمقتر جلوه میکند. مسئله صرفاً کوتاهی پایان نیست؛ بلکه تفاوت میان انتظاری است که فیلم با گسترش خطر و تغییر مناسبات میسازد و فرصتی که برای فرود نهایی به خود میدهد.
تماشاگر میتواند پایان پرشتاب را با حالوهوای تلخ و بیقرار نوآر سازگار بداند، اما این سازگاری همه کمبودها را از میان نمیبرد. بعضی انگیزهها نیز در واپسین بخش قصه به اندازه کافی روشن یا متقاعدکننده نمیشوند. در نتیجه، پایان بیش از آنکه تمام رشتهها را با ضربهای دقیق ببندد، حسِ پایانیافتن را اعلام میکند.
میراث ژانر و ارزش تماشای فیلم «Kill Me Again» در سالهای آغازین کار جان دال ساخته شد و میتوان آن را اثری دانست که علاقه او به نوآر را آشکار میکند، هرچند هنوز همه ظرفیتهای بعدی فیلمسازیاش را بهطور کامل مهار نکرده است. فیلم از کلیشهها آگاه است و گاهی با آنها بازی میکند، اما آگاهی از کلیشه بهتنهایی برای تازهکردنشان کافی نیست.
داستان زن مرموز، مرد گرفتار و پولی که همه را به حرکت درمیآورد، بارها در سینما دیده شده؛ اینجا نیز تازگی بیشتر از فضا، اجرا و جابهجاییهای روایی میآید تا از طرحی بیسابقه. با وجود این، فیلم برای علاقهمندان نوآر جذابیت مشخصی دارد. کیفیت بصری، فضای بیابانی، بازی کیلمر در نقش مردی بداقبال و حضور تهدیدآمیز مدسن، تجربهای سرگرمکننده و خوشساخت میسازند.
« بااینحال، همین شتاب در پایان به نقطه ضعف بدل میشود. »
جمعبندی
جوآن والی نیز به فی انرژی و ناسازگاری میبخشد، حتی اگر شخصیتپردازی او گاهی میان فریبندگی و ناپختگی مردد بماند. اثر در بهترین لحظههایش از تماشاگر نمیخواهد تنها پاسخ معما را حدس بزند؛ او را وامیدارد درباره اعتماد، میل و امکان شروع دوباره نیز فکر کند. جمعبندی «Kill Me Again» نوآری خوشفضا و پرتحرک است که با سه بازیگر اصلی و زمینهای از پول دزدیدهشده، تعقیب و هویتهای ساختگی، کشش داستانی خود را حفظ میکند.
نقاط قوتش در جوّ، بازیها و پیچوخمهایی نهفته است که مسیر قصه را زنده نگه میدارند؛ ضعفهایش نیز به تکیه بر قراردادهای آشنای ژانر، انگیزههای گاه سست و جمعبندی شتابزده بازمیگردد. فیلم شاهکاری بینقص نیست، اما نوآری دیدنی است که حتی لغزشهایش بخشی از سیمای ناآرام و ناتمام آن را شکل میدهند.
برای تماشاگرانی که از شخصیتهای مبهم و بازیهای خطرناک لذت میبرند، ارزش تماشا دارد؛ بهشرط آنکه از پایانبندیای به استواری مسیر پرحادثهاش انتظار نداشته باشند.
ثبت دیدگاه