نقد و بررسی
نقد Kill It and Leave This Town | 2020
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
خاطره بهمثابه پناهگاه و زندان «Kill It and Leave This Town» ساختهٔ ماریوش ویلچینسکی، انیمیشن بلند لهستانیای است که از اندوهی شخصی آغاز میکند، اما در محدودهٔ زندگینامهٔ سازنده نمیماند. مردی که از واقعیتِ فقدان گریخته، در سرزمینی ذهنی پناه میگیرد؛ جایی که عزیزان از دسترفته هنوز حضور دارند و زمان، دستکم در آغاز، از حرکت بازایستاده است.
فیلم این پناهگاه را نه مکانی امن و آرام، بلکه فضایی زنده، ناپایدار و گاه هراسانگیز میسازد. خاطره در این جهان تسکین میدهد، اما همزمان آشکار میکند که گذشته را نمیتوان برای همیشه از فرسایش زمان مصون داشت. این ایده با صداقت عاطفی چشمگیری پیش میرود. اثر نمیکوشد سوگ را به مسئلهای با راهحل ساده بدل کند و از آن نتیجهای اخلاقی یا امیدبخشِ آماده بیرون بکشد.
بهجای آن، ما را در تجربهٔ ذهنی کسی قرار میدهد که میخواهد عزیزانش را در حافظه زنده نگه دارد، اما درمییابد که حتی جهان ساختهشده از خاطره نیز ثابت نمیماند. فیلم از همین کشمکش، نیروی اصلی خود را میگیرد: میل به پناهبردن در گذشته در برابر ضرورت زیستن در اکنون. روایتی که بهجای حرکت، تداعی میکند ساختار فیلم با روایت کلاسیک و خطی فاصله دارد.
رخدادها بیشتر بر پایهٔ تداعی، تصویر و پیوندهای عاطفی کنار هم قرار میگیرند تا زنجیرهای روشن از علت و معلول. شخصیتها و موقعیتها گاه همچون قطعههایی از خواب یا تکههایی از خاطره پدیدار میشوند؛ صحنهای که ناگهان به صحنهای دیگر راه میبرد، بیآنکه همیشه توضیحی صریح برای این گذار داده شود.
« فیلم این پناهگاه را نه مکانی امن و آرام، بلکه فضایی زنده، ناپایدار و گاه هراسانگیز میسازد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در نتیجه، مخاطب کمتر پیگیر «بعد چه میشود؟» است و بیشتر باید بپرسد «این تصویر چه احساسی را بیدار میکند؟» این انتخاب با جهان ذهنی فیلم تناسب دارد، اما بیهزینه نیست. برخی بخشها بهجای آنکه به یکدیگر نیرو ببخشند، همچون خاطرات پراکنده کنار هم مینشینند و انسجام کلی را تضعیف میکنند.
آنچه برای یک تماشاگر تجربهای آزاد و سیال است، برای دیگری ممکن است به روایتی گسسته و دشوار برای دنبالکردن بدل شود. فیلم آگاهانه از توضیحدادن فاصله میگیرد؛ بااینحال، گاهی همین امتناع از نظم روایی باعث میشود بار عاطفی صحنهها بهتنهایی نتواند پیوندی پایدار میان آنها برقرار کند.
تصویرهایی از جهانی دستساز و ناآرام بارزترین ویژگی فیلم، سبک بصری آن است: انیمیشنی زمخت، خطخطی و دستساز که از صیقلیبودن و لطافت رایج در بسیاری از آثار پویانمایی دوری میکند. خطها گاه لرزان و ناتمام به نظر میرسند؛ سایهها و لکهها چهرهها و فضاها را میپوشانند و تصویرها انگار از دل مواد خام ذهن بیرون کشیده شدهاند.
این ناصافی صرفاً انتخابی تزئینی نیست. شکل تصویر با موضوع اثر همنفس است: خاطره در اینجا سندی دقیق و مرتب نیست، بلکه چیزی ناقص، دگرگونشونده و گاه ناخوشایند است. فضاهای فیلم نیز با همین منطق ساخته میشوند. شهر، خانه و محیطهای روزمره به چشماندازهایی غریب و رؤیاگون تبدیل میشوند؛ جایی که مرز میان واقعیت، خواب و خیال بهآسانی محو میشود.
« فضاهای فیلم نیز با همین منطق ساخته میشوند. »
شخصیتها و اجرا
گاه تنها نشانهای از رنگ در میان سیاهی و سفیدی، مانند جرقهای کوتاه، نگاه را به خود میکشاند. این تضادها به تصاویر کیفیتی وهمآلود میبخشند و سبب میشوند حتی صحنههای ظاهراً ساده، تهدیدی پنهان یا اندوهی فروخورده را در خود داشته باشند. حاصل، جهانی است که هم شخصی به نظر میرسد و هم مستقل از صاحب خاطره، قواعد و کابوسهای خودش را دارد.
سوگ، زمان و دگرگونی خاطره فیلم سوگ را نه رویدادی جدا از زندگی، بلکه نیرویی میبیند که درک ما از زمان را تغییر میدهد. در پناهگاه ذهنی، گذشته در ابتدا حاضر و دسترسپذیر است؛ عزیزان همچنان زندگی میکنند و خاطرات میتوانند همچون صحنههایی تکرارشونده به نظر برسند. اما این سکون دوام نمیآورد.
زمان، حتی در قلمروی خیال، به حرکت ادامه میدهد و آدمها و نشانههای گذشته از تغییر مصون نمیمانند. از همین رو، فیلم پرسشی دردناک را پیش میکشد: اگر خاطره را برای حفظ عزیزان از تغییر بازسازی کنیم، آیا هنوز آنان را به یاد میآوریم یا تنها تصویری را نگه میداریم که خودمان از آنان ساختهایم؟
این پرسش، اثر را از مرثیهای صرف فراتر میبرد. خاطره در فیلم نه چیزی کاملاً وفادار است و نه چیزی بیارزش؛ پناهی است که هم عشق را حفظ میکند و هم امکانِ گرفتارشدن در آن را دارد. شخصیت اصلی با گذشته پیوندی عمیق دارد، اما جهان ذهنیاش بهتدریج نشان میدهد که فرار از فقدان، فقدان را از میان نمیبرد.
« گاه تنها نشانهای از رنگ در میان سیاهی و سفیدی، مانند جرقهای کوتاه، نگاه را به خود میکشاند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این نگاه، بیآنکه تجربهٔ سوگ را به نسخهای برای دیگران تبدیل کند، وجهی جهانشمول به فیلم میبخشد: هر انسانی ناچار است با خاطراتی زندگی کند که هم عزیزند و هم از دسترفته. صدا و موسیقی در خدمت حالوهوای فیلم صداگذاری و موسیقی در این اثر نقش مهمی در ساخت فضای عاطفی دارند. موسیقی تادئوش نالپا، با حالوهوایی نزدیک به بلوز، به تصاویر کیفیتی زمینی و اندوهناک میدهد و گاه در برابر خیالپردازیهای بصری، حضوری ملموس و انسانی ایجاد میکند.
این همراهی اجازه نمیدهد فیلم صرفاً به مجموعهای از تصاویر عجیب تبدیل شود؛ موسیقی خاطره را از سطح تصویر به حس و تن منتقل میکند، گویی گذشته نه فقط دیده، بلکه شنیده و لمس میشود. حضور صداپیشگان شناختهشدهٔ لهستانی نیز با ماهیت شخصی اثر پیوند دارد. صداها به شخصیتها هویت میبخشند، اما در عین حال حس بازگشت به گذشته را تقویت میکنند؛ گویی فیلم میخواهد آدمها و صداهایی را که سازنده در حافظه نگه داشته، برای مدتی در جهان خود دوباره حاضر کند.
این لایهٔ صوتی به صمیمیت اثر میافزاید، هرچند برای مخاطبی که با زمینهٔ فرهنگی و چهرههای لهستانی آشنا نیست، ممکن است بخشی از این بار ارجاعی کمتر محسوس باشد. ریتم کند و سنگینیِ تجربه ریتم فیلم پرسهزن و سنجیده است. اثر بهندرت برای پیشبردن داستان شتاب میگیرد و بیشتر در تصویرها، مکثها و فضاهای ذهنی اقامت میکند.
این کندی با حالوهوای سوگ سازگار است؛ اندوه غالباً نه در قالب حادثهای پیدرپی، بلکه به صورت بازگشت مداوم یک حس یا خاطره تجربه میشود. بااینحال، همین شیوه در بخشهایی از فیلم به درازشدن تجربه میانجامد. اگر مخاطب با منطق تداعیمحور اثر همراه نشود، تکرار حالوهوا و کمبود مسیر روایی روشن ممکن است خستهکننده شود.
« صدا و موسیقی در خدمت حالوهوای فیلم صداگذاری و موسیقی در این اثر نقش مهمی در ساخت فضای عاطفی دارند. »
قوتها و کاستیها
همچنین تصاویر خشن و گاه گروتسک فیلم برای همه مناسب نیستند. ویلچینسکی تلخی و زوال را نرم یا زیبا نمیکند؛ بدنها، مرگ و یادهای دردناک میتوانند با صراحتی ناخوشایند به تصویر درآیند. این انتخاب از نظر هنری با جهانِ آشفته و بیرحم خاطره سازگار است، اما ممکن است بهجای برانگیختن تأمل، برخی تماشاگران را پس بزند.
فیلم از مخاطب میخواهد نهفقط صبور باشد، بلکه حاضر شود برای مدتی در فضایی تیره و ناآرام بماند. جمعبندی «Kill It and Leave This Town» بیش از آنکه داستانی متعارف با فراز و فرودهای روشن باشد، سفری درون ذهنی زخمی است؛ سفری که با تصویرهای دستساز، موسیقی اندوهگین و روایتی پراکنده، شکلِ شخصی سوگ را بازمیسازد.
امتیاز اصلی فیلم در جسارت بصری و صداقت عاطفی آن نهفته است: خاطره را هم پناهگاه میبیند و هم فضایی که نمیتواند زمان را برای همیشه متوقف کند. در سوی دیگر، گسست روایی، ریتم کند و خشونت تصویری ممکن است ارتباط با اثر را دشوار سازند. این فیلم برای تماشاگرانی مناسبتر است که از انیمیشن انتظار صرفاً سرگرمی یا روایت سرراست ندارند و مایلاند با اثری تأملبرانگیز، نامتعارف و گاه ناخوشایند روبهرو شوند.
قدرتش نه در توضیحدادن اندوه، بلکه در نزدیککردن مخاطب به بافت ناپایدار آن است: خاطرهای که عزیزان را بازمیگرداند، اما نمیتواند از گذر زمان در امان بماند.
« همچنین تصاویر خشن و گاه گروتسک فیلم برای همه مناسب نیستند. »
ثبت دیدگاه