نقد و بررسی
نقد بمبافکن کانزاسسیتی (Kansas City Bomber) | 1972
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان پیست و زندگی «Kansas City Bomber» ساختهٔ Jerrold Freedman، درامی ورزشی از سال ۱۹۷۲ است که دنیای پرهیاهوی مسابقات اسکیتِ دربی را بهانهای برای پرداختن به زنی میکند که میان دو میل ناسازگار گرفتار است: میل به داشتن زندگی شخصی و خانوادگیِ آرام، و اشتیاق به دیدهشدن و پیشرفت در حرفهای که از او جسارت، سرسختی و حضوری نمایشی میطلبد.
کی.سی. کار، با بازی راکل ولش، نه قهرمانی بینقص است و نه شخصیتی که همیشه تصمیمهای سنجیده بگیرد؛ جذابیت او بیشتر در همین تناقضهاست. او میخواهد مستقل باشد، اما در محیطی کار میکند که مالک تیم، تماشاگران و مناسبات تجاری پیوسته میکوشند مسیرش را برای او تعیین کنند. فیلم از همان ابتدا میان دو قلمرو حرکت میکند: پیست، جایی که بدن و مهارت به نمایش گذاشته میشوند، و زندگی بیرون از آن، جایی که مسئولیتها و رابطههای شخصی انتظار کی.سی.
را میکشند. این دوگانگی ظرفیت دراماتیک قابلتوجهی دارد؛ بااینحال، فیلم همیشه نمیتواند آن را به روایتی منسجم تبدیل کند. ایدهٔ مرکزی روشن است، اما پرداختن به شاخههای متعدد داستان گاه تمرکز را از کشمکش اصلی میگیرد. راکل ولش و ساختن قهرمانی زمخت مهمترین دستاورد فیلم، حضور راکل ولش است.
تصویر ستارهوار او بهآسانی میتوانست نقش را به نمایش ظاهری و اغواگری تقلیل دهد، اما ولش در مقام کی.سی. شخصیتی سختجان و گاه ناخوشایند میسازد؛ زنی که برای بقا در حرفهاش ناچار است نهفقط توان بدنی، بلکه نوعی سرسختی عاطفی نیز داشته باشد. او از خود اطمینان نشان میدهد، اما این اطمینان همواره آرام و استوار نیست؛ زیر آن، اضطرابِ از دست دادن فرصتها و دشواریِ جمعکردن وظایف شخصی و حرفهای حس میشود.
« این دوگانگی ظرفیت دراماتیک قابلتوجهی دارد؛ بااینحال، فیلم همیشه نمیتواند آن را به روایتی منسجم تبدیل کند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بازی ولش بهویژه در لحظههایی مؤثر است که شخصیتش در برابر دیگران موضع میگیرد، اما از پیامدهای تصمیمهای خودش نیز در امان نمیماند. کی.سی. گاهی خودخواه و لجوج به نظر میرسد و فیلم کوششی نمیکند که همهٔ رفتارهای او را دلپذیر جلوه دهد. این انتخاب، شخصیت را انسانیتر میکند، هرچند ضعف فیلمنامه گاهی باعث میشود ناسازگاریهایش بهجای آنکه به پیچیدگی روانی بینجامند، صرفاً پراکنده و بیتوضیح بمانند.
در کنار او، هلنا کالیانیوتس در نقش جکی بوردت حضوری بهیادماندنی دارد. جکی فقط رقیبی برای کی.سی. نیست؛ او تصویری دیگر از زندگی در این حرفه است، زنی که تلخیها و فرسودگیهای کار را با خود حمل میکند. تقابل این دو، وقتی فیلم فرصت میدهد، لایهای انسانیتر از رقابت میسازد: پیروزی یکی لزوماً به معنای رهایی دیگری نیست.
پیست؛ جایی برای نمایش و بقا مسابقات در فیلم صرفاً زمینهای برای تعقیب پیروزی نیستند. آنها ترکیبی از ورزش، سرگرمی و نمایشاند؛ جایی که مهارت واقعی با ساختن هیجان برای تماشاگر درهم میآمیزد. همین ترکیب به پیست هویتی ویژه میدهد. بازیکنان باید هم رقابت کنند و هم نقشی را در برابر جمعیتی پرشور اجرا کنند؛ خشونت و برخوردهای جسمانی بخشی از جذابیت برنامهاند، اما در پسِ آنها کار روزمره، خطر و فشار حرفهای نیز وجود دارد.
فضای سالنها، رختکنها و رفتوآمدهای گروهی، حالوهوایی زمخت و پرتحرک به فیلم میبخشد. این محیط از جنس جهانهای صیقلی و قهرمانانهٔ آثار ورزشی متعارف نیست؛ بیشتر با کارگران سیار، سالنهای فرسوده و سرگرمیای سر و کار داریم که برای زندهماندن به صدای بلند و نمایش پررنگ نیاز دارد. فیلم در ثبت این فضا از جذابیت برخوردار است، حتی زمانی که روایت از حرکت بازمیایستد.
« گاهی خودخواه و لجوج به نظر میرسد و فیلم کوششی نمیکند که همهٔ رفتارهای او را دلپذیر جلوه دهد. »
شخصیتها و اجرا
بااینحال، نمایش مسابقهها همیشه به اندازهٔ فضای پیرامونشان زنده نیست. لحظههایی از برخورد و تنش بدنی اثرگذارند، اما تکرار دورها و کشآمدن برخی صحنهها انرژی را کاهش میدهد. تماشاگر ممکن است درگیر نتیجهٔ رقابت شود، ولی همیشه درک روشنی از قواعد و امتیازدهی پیدا نمیکند. در نتیجه، هیجان صحنهها بیش از آنکه از فهم تاکتیکها و تغییر موازنهٔ مسابقه ناشی شود، به شدت برخوردها و واکنش تماشاگران وابسته میماند.
نمایی از فرهنگ عامهٔ دههٔ هفتاد یکی از دلایل تماشاییماندن «Kansas City Bomber» با وجود کاستیهای روایی، حس زمانهٔ آن است. فیلم بهجای آنکه محیط خود را به پسزمینهای خنثی تبدیل کند، با لباسها، چهرهها، فضاهای داخلی و شیوهٔ نمایش سرگرمی، حالوهوای دههٔ هفتاد را در بافت تصویر نگه میدارد.
این کیفیت صرفاً نوستالژیک نیست؛ به جهان فیلم زبری و بیپیرایگی میدهد و با حرفهای که بر بدنهای آسیبپذیر و تماشای عمومی تکیه دارد، تناسب پیدا میکند. دوربین و میزانسن نیز در بخشهایی حس مشاهدهٔ نزدیک به مستند ایجاد میکنند. این انتخاب کمک میکند مسابقات و زندگی گروهی کمتر شبیه نمایشهای استودیویی و بیشتر شبیه کار روزانهٔ جمعی از اجراگران به نظر برسند.
از سوی دیگر، فیلم گاهی در همین واقعگرایی ظاهری متوقف میماند: مشاهدهٔ محیط بهتنهایی جای پیشرفت دراماتیک را نمیگیرد. تماشاگر با جزئیات دنیای فیلم آشنا میشود، اما همیشه احساس نمیکند این جزئیات به معنای تازهای دربارهٔ شخصیتها منتهی شدهاند. در این میان، فیلم امکان خوانشی اجتماعی نیز دارد.
« بااینحال، نمایش مسابقهها همیشه به اندازهٔ فضای پیرامونشان زنده نیست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
کی.سی. در صنعتی کار میکند که از او همزمان مهارت، جذابیت و فرمانبرداری از سازوکارهای تبلیغاتی را میخواهد. او بهدنبال سهمی از موفقیت خویش است، اما مسیر رسیدن به آن زیر نفوذ مردانی قرار دارد که تیم را اداره میکنند و از قدرت خود برای شکلدادن به رقابتها بهره میبرند. این بُعد در فیلم حاضر است، هرچند بهجای آنکه با پیگیری منظم گسترش یابد، گاه در میان خطهای فرعی پراکنده میشود.
داستانی با شاخههای ناتمام ضعف اصلی فیلم، کمتوانی ساختار داستانی آن است. روایت چند کشمکش را آغاز میکند: رقابت کی.سی. با جکی، رابطهاش با مدیر تیم، دشواریهای زندگی خانوادگی و پیوندی که با یکی از بازیکنان شکل میگیرد. هر یک از این مسیرها بهتنهایی میتوانست مادهٔ دراماتیک مناسبی فراهم کند، اما فیلم در پیوند دادنشان به یکدیگر چندان موفق نیست.
برخی ایدهها اهمیت پیدا میکنند و سپس بیآنکه به نتیجهای متناسب برسند، کنار گذاشته میشوند. این پراکندگی بهخصوص در بخشهای بیرون از پیست محسوس است. رابطههای شخصی و عاشقانه قرار است در برابر جاهطلبی حرفهای کی.سی. قرار گیرند، اما اغلب بهاندازهای پرداخت نمیشوند که وزن عاطفی لازم را پیدا کنند.
گاه رفتار شخصیتها بیش از آنکه حاصل تحولی تدریجی باشد، وسیلهای برای رساندن داستان به صحنهٔ بعدی به نظر میرسد. به همین سبب، زندگی خصوصی قهرمان، با وجود اهمیتش در مضمون فیلم، کمتر از مسابقات در ذهن میماند. مدیریت تیم نیز ظرفیت یک نقد تند از بهرهکشی و دستکاری نمایشی را دارد، اما فیلم این موضوع را تا پایان بهصورت پیوسته دنبال نمیکند.
« در صنعتی کار میکند که از او همزمان مهارت، جذابیت و فرمانبرداری از سازوکارهای تبلیغاتی را میخواهد. »
قوتها و کاستیها
نتیجه آن است که «Kansas City Bomber» میان مطالعهٔ شخصیت، درام خانوادگی و داستان ورزشی معلق میماند. این تردید در انتخاب محور، به فیلم رنگی از آشفتگی میدهد؛ گویی چند اثر بالقوه درون یک فیلم حضور دارند، بیآنکه هیچکدام فرصت کافی برای کاملشدن پیدا کنند. ریتم، تعلیق و تجربهٔ تماشا ریتم فیلم نابرابر است.
صحنههای مسابقه، با آنکه گاهی طولانی میشوند، از حیث انرژی دیداری به اثر جان میدهند؛ اما بخشهای میان آنها همیشه همان اندازه کشش ندارند. پیوند میان لحظات پرهیاهوی سالن و گفتوگوهای بیرون پیست نیز گاه ناگهانی است. در نتیجه، تماشاگر ممکن است احساس کند فیلم از صحنهای به صحنهٔ دیگر حرکت میکند، بیآنکه هر گذار بهخوبی علت و پیامد خود را روشن کرده باشد.
با این همه، مسابقات را نمیتوان صرفاً ناکام دانست. هیاهوی جمعیت و برخوردهای جسمانی، بهویژه در لحظات اوج، نیرویی خام و مستقیم دارند. فیلم وقتی به پیست بازمیگردد، دوباره صاحب ضرباهنگی میشود که در بخشهای آرامتر از دست داده است. مسئله آن است که کشش صحنهها همواره با فهم روشن موقعیت رقابتی همراه نیست؛ گاهی شدت بصری وجود دارد، اما تعلیق دراماتیک به اندازهٔ کافی ساخته نمیشود.
از همین رو، تجربهٔ تماشای فیلم دوگانه است. کسانی که به سینمای ورزشیِ زمخت و آثار دورهای علاقه دارند، از فضا و حضور بازیگران لذت خواهند برد؛ در مقابل، تماشاگرانی که به روایتی فشرده و مسابقاتی با قواعد روشن چشم دوختهاند، احتمالاً از پراکندگی و کشآمدن بخشهایی از فیلم خسته میشوند.
« نتیجه آن است که «Kansas City Bomber» میان مطالعهٔ شخصیت، درام خانوادگی و داستان ورزشی معلق میماند. »
جمعبندی
این ناهمواری، بخشی از محدودیت اثر است و بخشی نیز از همان بیپیرایگیای میآید که به آن هویت داده است. جمعبندی «Kansas City Bomber» بیش از آنکه در مقام یک درام ورزشی منسجم بدرخشد، بهعنوان تصویری زنده از محیطی نامتعارف و پرهیاهو ارزش دارد. راکل ولش با حضوری محکم و چندوجهی، کی.سی.
کار را از یک قهرمان ورزشی ساده فراتر میبرد؛ جکیِ هلنا کالیانیوتس نیز نیرویی جدی به رقابتها میافزاید. فضای دههٔ هفتادی، سالنهای زمخت و نمایش پرتنش مسابقات، فیلم را به اثری دیدنی بدل میکنند، حتی وقتی داستان از حرکت بازمیماند. اما این ظرفیتها به روایتی کاملاً پرداختشده نمیانجامند.
خطهای فرعی نیمهکاره میمانند، رابطههای بیرون پیست وزن کافی نمیگیرند و قواعد مسابقات همیشه شفاف نیستند. حاصل، فیلمی نابرابر اما صاحب شخصیت است: اثری که گاهی خستهکننده میشود، ولی در بهترین لحظههایش تصویری ملموس از زنی ارائه میدهد که میخواهد در جهانی پر از مناسبات قدرت، برای سرنوشت حرفهای و شخصی خود تصمیم بگیرد.
« این ناهمواری، بخشی از محدودیت اثر است و بخشی نیز از همان بیپیرایگیای میآید که به آن هویت داده است. »



ثبت دیدگاه