نقد و بررسی
نقد رسوایی (Kalank) | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان دو جهانِ ناسازگار «Kalank» در هندِ پیش از استقلال میگذرد؛ جهانی که شکوه خانههای اشرافی و تنگناهای محلهٔ هیرا مندی را در کنار یکدیگر مینشاند. فیلم از همان ابتدا بر دوگانگی بنا میشود: نظم و آبروی خانوادگی در یک سو، و زندگی پرهیاهو، موسیقایی و رازآلود در سوی دیگر. آشنایی روپا با ظفر، جوانی برخاسته از هیرا مندی، این دو فضا را به هم پیوند میدهد و زمینهٔ آشکار شدن روابط پنهانی و زخمهای قدیمی را فراهم میآورد.
داستان در سال ۱۹۴۵ و در آستانهٔ دگرگونیهای بزرگ سیاسی و اجتماعی روایت میشود؛ اما بیش از آنکه تصویری دقیق از تاریخ عرضه کند، از این بستر برای ساختن یک ملودرام عاشقانه و خانوادگی بهره میگیرد. این انتخاب، هم ظرفیت اصلی فیلم است و هم سرچشمهٔ محدودیتهایش. برخورد دو جهان میتوانست به کاوشی عمیق دربارهٔ طبقه، جنسیت، آبرو و مرزهای اخلاقی بینجامد؛ بااینحال، فیلم اغلب به جای گشودن این پرسشها، آنها را در قابهای باشکوه و رویدادهای پرهیجان میپیچد.
نتیجه، اثری است که از نظر فضای بصری و عاطفی بلندپروازانه به نظر میرسد، اما همیشه نمیتواند بلندپروازی خود را به روایتی به همان اندازه منسجم تبدیل کند. قصهای که زیر بار شکوه میماند نقطهضعف اصلی «Kalank» کمبود ایده نیست؛ فیلم سرشار از پیوندهای خانوادگی، رازهای گذشته و کشمکشهای عاشقانه است.
مشکل آن است که این عناصر بهجای آنکه بهتدریج در ساختاری محکم به هم برسند، گاهی همچون مجموعهای از گرههای ملودراماتیک بر یکدیگر تلنبار میشوند. هر افشاگری وعدهٔ عمق بیشتر میدهد، اما بعضی از این وعدهها به اندازهٔ کافی پرورده نمیشوند. بنابراین، تماشاگر ممکن است به جای آنکه درگیر منطق عاطفی اتفاقها شود، صرفاً منتظر بماند تا گره بعدی باز شود.
« این انتخاب، هم ظرفیت اصلی فیلم است و هم سرچشمهٔ محدودیتهایش. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلمنامه همچنین در ایجاد تعادل میان روایت خصوصی و پسزمینهٔ تاریخی چندان کامیاب نیست. آشوبی که بیرون از خانهها و محلهها شکل میگیرد، بالقوه میتواند بازتاب بحرانهای درونی شخصیتها باشد؛ ولی این دو سطح همیشه به شکلی طبیعی به هم نمیرسند. تاریخ گاه بیشتر نقش پردهای عظیم برای نمایش احساسات دارد تا نیرویی که تصمیمها و سرنوشت آدمها را از درون دگرگون کند.
از همین رو، لحظههایی که باید سنگینی و ضرورت پیدا کنند، گاهی بیش از اندازه به قواعد آشنای ملودرام وابسته میمانند. روپا و ظفر؛ کشش عاطفی و ناپایداری شخصیت روپا در میان فشارهای خانوادگی و محدودیتهای جایگاه اجتماعی خود، شخصیتی است که میکوشد خواست و هویت فردیاش را از زیر سایهٔ تصمیم دیگران بیرون بکشد.
مسیر او برای شناختن فضای تازه، از راه موسیقی و ارتباط با آدمهایی بیرون از دایرهٔ اشراف میگذرد. بازی آلیا بات در نقش روپا، بهویژه در لحظههایی که تردید، کنجکاوی و میل به استقلال درهم میآمیزند، به شخصیت لطافتی قابلباور میدهد. او همیشه از آشفتگی متن رهایی نمییابد، اما حضورش به فیلم امکان میدهد تا تضاد میان ظاهر آراسته و نارضایتی درونی را ملموس کند.
ظفر، در مقابل، از ابتدا با انرژی و سرکشی وارد روایت میشود و بخش مهمی از جاذبهٔ فیلم به حضور پرتحرک او وابسته است. ورون دَوان میکوشد در این نقش هم خشونت و بیباکی را نشان دهد و هم آسیبپذیری را؛ بااینحال، پیوند میان این وجهها همیشه روشن نیست. برخی تصمیمها و رفتارهای ظفر ناگهان تغییر جهت میدهند، بیآنکه فیلم برای این چرخشها زمینهٔ روانشناختی کافی بسازد.
« فیلمنامه همچنین در ایجاد تعادل میان روایت خصوصی و پسزمینهٔ تاریخی چندان کامیاب نیست. »
شخصیتها و اجرا
چنین تناقضی میتواند شخصیت را پیچیده کند، اما تنها زمانی که مخاطب بتواند رد آن را در تجربهها و انگیزههایش پیدا کند. در اینجا، گاهی پیچیدگی با ناپیوستگی اشتباه گرفته میشود و کشمکش عاطفی را کماثر میسازد. گروه بازیگران؛ حضورهای درخشان در متنی نابرابر یکی از جذابیتهای فیلم، گردهمایی بازیگرانی است که هرکدام بار و سابقهٔ نمایشی خاص خود را دارند.
مادوری دیکشیت در نقش بهاar بیگم، با وقار و حضوری سنجیده، برای هیرا مندی جایگاهی فراتر از یک فضای نمایشی میسازد؛ شخصیت او حامل حافظه و اقتدار است و در برابر آشفتگی پیرامون، نوعی ثبات به صحنهها میبخشد. سانجی دات نیز با کمگویی و صلابت، تناسبی با فضای سنگین خانوادهٔ چودری دارد. این دو حضور بیش از آنکه متکی به توضیحهای طولانی باشند، از وزن چهره و سکوت استفاده میکنند.
آدیتیا روی کاپور و سوناکشی سینها در نقشهایی قرار دارند که ظرفیت عاطفی مهمی دارند، اما فیلمنامه همیشه فرصت کافی برای گسترش درونی آنها فراهم نمیکند. گاه بازیگران باید خلأیی را پر کنند که از کمبود پرداخت در متن پدید آمده است. به همین سبب، کیفیت کلی گروه بازیگران قابلقبول و در لحظههایی جذاب است، اما همسطح و یکپارچه نیست.
فیلم حضور ستارگان را بهخوبی به نمایش میگذارد؛ بااینحال، داشتن گروهی نیرومند بهتنهایی نمیتواند جای رابطهپردازی دقیق و تحول باورپذیر را بگیرد. تصویر، لباس و طراحی صحنه؛ تماشایی، اما نه همیشه زنده از برجستهترین امتیازهای «Kalank» جهان دیداری آن است. خانههای وسیع، گذرهای شلوغ، پارچههای رنگارنگ و لباسهای پرجزئیات، دو فضای اجتماعی فیلم را از هم متمایز میکنند.
« در اینجا، گاهی پیچیدگی با ناپیوستگی اشتباه گرفته میشود و کشمکش عاطفی را کماثر میسازد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
خانهٔ چودریها با خطوط منظم، شکوه و انضباط طبقاتی همراه است؛ هیرا مندی، در مقابل، رنگ و حرکت بیشتری دارد و انگار در هر گوشهاش داستانی ناگفته جریان دارد. طراحی صحنه و لباس در شکلدادن به این تقابل بسیار مؤثرند و گاهی پیش از آنکه شخصیتها سخن بگویند، جایگاه و فشارهای محیطی آنان را به چشم میآورند.
ستایش جلوههای دیداری و طراحی تولید نیز از نکاتی بوده که در واکنشها به فیلم تکرار شده است. اما همین شکوه بصری گاهی به مانعی برای جانگرفتن صحنهها بدل میشود. قابها چنان آراستهاند که ممکن است حس مصنوعیبودن بر واقعیت عاطفی غلبه کند. مکانها بیشتر به صحنههایی باشکوه برای اجرای ملودرام شباهت پیدا میکنند تا فضاهایی که زندگی روزمره در آنها جریان دارد.
این انتخاب لزوماً نادرست نیست؛ فیلم آشکارا به سوی خیالپردازی اپرایی گرایش دارد. مسئله آن است که هرچه ظاهر صحنهها پرزرقوبرقتر میشود، نیاز به شخصیتپردازی و میزانسن زندهتر نیز افزایش مییابد؛ نیازی که اثر همیشه برآورده نمیکند. موسیقی و حرکت؛ قوتی مستقل از روایت موسیقی از عناصر موفق فیلم است و گاه بیش از گفتوگوها میتواند حالوهوای شخصیتها را منتقل کند.
ساختههای پریتام، با همراهی ترانههای अमितاب باتاچاریا، طیفی از رنگهای کلاسیک و ملودیهای فراگیر را در خود دارند. قطعههایی چون «Ghar More Pardesiya»، «First Class» و ترانهٔ عنوان فیلم، هرکدام به شکلی متفاوت در جهان اثر جا میگیرند: برخی بر شور جمعی و حرکت تکیه دارند و برخی دیگر، فضای عاشقانه و اندوهگینتری میآفرینند.
« ستایش جلوههای دیداری و طراحی تولید نیز از نکاتی بوده که در واکنشها به فیلم تکرار شده است. »
قوتها و کاستیها
موسیقی فیلم نیز در زمان انتشارش بهعنوان یکی از نقاط قوت آن مطرح شد. رقصها و اجراهای موسیقایی، افزون بر جذابیت مستقل، به فیلم امکان میدهند احساساتی را نشان دهد که متن گفتاری از انتقالشان ناتوان میماند. بااینحال، این بخشها همیشه در خدمت پیشبرد قصه نیستند. گاهی به نظر میرسد روایت برای رسیدن به لحظهٔ نمایشی متوقف میشود و پس از پایان آن، بدون آنکه رابطهها دگرگونی محسوسی یافته باشند، از سر گرفته میشود.
موسیقی در نتیجه هم نقطهٔ اتکای فیلم است و هم یادآور شکاف میان تواناییهای اجرایی و ضعف پیوندهای روایی آن. ریتم و کارگردانی؛ میان وقار و فرسودگی ریتم فیلم یکنواخت نیست. در برخی بخشها، مکثها به ساختن حس انتظار و سنگینی عاطفی کمک میکنند؛ در بخشهای دیگر، همان مکثها طولانی و کمثمر به نظر میرسند.
صحنههایی که با تدوین فشردهتر یا گفتوگوی موجزتر میتوانستند اثرگذارتر شوند، گاه بیش از اندازه ادامه مییابند و تماشاگر را از کشمکش اصلی دور میکنند. طول قابلتوجه فیلم نیز این مسئله را تشدید میکند: وقتی روایت پیشروی کافی ندارد، شکوه بصری بهتنهایی نمیتواند از خستگی جلوگیری کند.
کارگردانی ابیشک وارمان در ساختن جهان بزرگ و همزمان نگهداشتن چند مسیر عاطفی بلندپروازانه است. اما کنترل این حجم از شخصیت و مضمون همیشه دقیق نیست. فیلم میان صمیمیت عاشقانه، راز خانوادگی، نمایش تجمل و پسزمینهٔ تاریخی جابهجا میشود، بیآنکه در تمام لحظهها سلسلهمراتب روشنی میان این عناصر برقرار کند.
« موسیقی فیلم نیز در زمان انتشارش بهعنوان یکی از نقاط قوت آن مطرح شد. »
جمعبندی
حاصل، اثری است که لحظههای چشمگیر و موسیقایی فراوان دارد، اما تأثیر کلیاش از مجموع اجزای جذابش کمتر میشود. جمعبندی «Kalank» را میتوان فیلمی دانست که چشم و گوش را بیش از ذهن و قلب مجذوب میکند. موسیقی بهیادماندنی، لباسها و طراحی صحنهٔ پرجزئیات، و حضور گروهی از بازیگران شناختهشده، به آن هویتی پرشکوه میبخشند.
در بهترین لحظهها، فیلم از برخورد دو جهان اجتماعی و کشاکش میان خواستهٔ فردی و الزام خانوادگی تصویری گیرا میسازد. بااینحال، قصهٔ کمرمق، شخصیتپردازی نابرابر، رفتارهای گاه متناقض و صحنههای کشدار مانع میشوند که این ظرفیتها به تجربهای یکپارچه بدل شوند. اثر برای تماشاگرانی که از ملودرامهای تاریخیِ پرزرقوبرق، موسیقی و اجراهای صحنهآراسته لذت میبرند، لحظههای دیدنی و شنیدنی فراوان دارد.
اما کسی که بیش از هر چیز به روایتی فشرده، شخصیتهایی با تحول روشن و درامی متکی بر پیوندهای علّی نیاز دارد، احتمالاً با محدودیتهای آن روبهرو خواهد شد. «Kalank» در نهایت نمونهای از فیلمی است که زیبایی ظاهرش را بهخوبی میسازد، اما برای آنکه آن زیبایی به عمق دراماتیک برسد، به داستانی محکمتر و پرداختی سنجیدهتر نیاز داشت.
« حاصل، اثری است که لحظههای چشمگیر و موسیقایی فراوان دارد، اما تأثیر کلیاش از مجموع اجزای جذابش کمتر میشود. »
ثبت دیدگاه