نقد و بررسی
نقد عدالت در تاریکی (Justice in the Dark) | 2023
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جهانی آیندهنگر، با اضطرابی آشنا «Justice in the Dark» در نگاه نخست از تضادی جذاب نیرو میگیرد: جهان داستان در سال ۲۵۳ تمدن نوین میگذرد، اما پرسشهای محوری آن به دغدغههایی کاملاً آشنا مربوطاند؛ جرم، مسئولیت، اخلاق و امکان انتخاب. در این آینده، افزایش جنایتها با پدیدهای موسوم به «همدلیِ صفر درجه» پیوند خورده است؛ مفهومی که صرفاً بهعنوان یک اصطلاح علمیتخیلی مطرح نمیشود، بلکه راهی است برای سنجیدن مرز میان اختلال، بیرحمی و تصمیم آگاهانه.
سریال با تکیه بر این ایده، پروندههای جنایی را به بستری برای پرسشهای اخلاقی بدل میکند و از همان ابتدا نشان میدهد که قرار نیست تنها با معمای «چه کسی مرتکب شده؟» روبهرو باشیم؛ پرسش دشوارتر این است که جامعه چگونه چنین جرایمی را تعریف و داوری میکند. اثر اقتباسی از رمان «Silent Reading» نوشتهٔ Priest است و همین ریشهٔ ادبی، به روایتش ظرفیتهایی فراتر از یک داستان پلیسی ساده میبخشد.
پروندههایی که از معما فراتر میروند محور داستان، پیگیری مجموعهای از جنایتهای مرتبط با گروهی بحثبرانگیز است؛ گروهی که رازهایش کمکم تصویری بزرگتر از جهان داستان پیش چشم میگذارد. سروان لو وِیژائو و پی شو در مقام دو شخصیت اصلی، مسیر تحقیق را پیش میبرند، اما اهمیت پروندهها تنها در یافتن سرنخ یا کنار هم گذاشتن شواهد خلاصه نمیشود.
هر ماجرا به پرسشی دربارهٔ انگیزه و اختیار راه میبرد: آیا رفتار مجرمانه را میتوان فقط با وضعیت روانی یا شرایط اجتماعی توضیح داد؟ اگر جامعه افراد را بر مبنای معیارهایی تازه طبقهبندی کند، چه کسی حق دارد دربارهٔ مسئولیت آنان حکم بدهد؟ این پرسشها به سریال عمق میبخشند، بهخصوص هنگامی که داستان از حادثهای منفرد فراتر میرود و ارتباطها و لایههای پنهانتری را آشکار میکند.
« اگر جامعه افراد را بر مبنای معیارهایی تازه طبقهبندی کند، چه کسی حق دارد دربارهٔ مسئولیت آنان حکم بدهد؟ »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بااینحال، همین میل به گسترش دامنهٔ روایت گاهی ریتم را سنگین میکند. سریال میخواهد هم معمای جنایی را پیش ببرد، هم جهان آیندهنگر خود را توضیح دهد و هم دربارهٔ مفاهیم اخلاقی موضعی چندوجهی بسازد. جمع کردن این سه هدف در یک مسیر همیشه یکدست نیست؛ اما وقتی پرونده و پرسش نظری در هم تنیده میشوند، اثر به بهترین شکل خود نزدیک میشود.
علمیتخیلی بهمثابه ابزار اندیشه آیندهنگری سریال بیش از آنکه بر شگفتیهای فناورانه تکیه کند، در خدمت ساختن فضایی اجتماعی است که قواعدش با امروز تفاوت دارد، اما نگرانیهای بنیادینش همچنان قابلفهماند. این انتخاب نقطهٔ قوت مهمی است: فناوری و مفاهیم نو در حد تزئین صحنه باقی نمیمانند، بلکه راهی میشوند برای طرح دوبارهٔ مسئلههایی چون کنترل اجتماعی، شناخت انسان و مرز مداخلهٔ نهادها در زندگی فردی.
در این چارچوب، «آپاثها» صرفاً نامی رمزآلود برای ایجاد هیجان نیستند. پیوند دادن آنها با پروندهها، زمینهای برای پرسش دربارهٔ برچسبزنی و داوری جمعی فراهم میکند. آیا یک گروه را باید با رفتار بعضی اعضایش شناخت، یا خودِ ساختار و جایگاه آن در جامعه نیز بخشی از حقیقت است؟ سریال پاسخها را یکباره در اختیار تماشاگر نمیگذارد و در لحظههای موفق، اجازه میدهد پیچیدگی مسئله باقی بماند.
البته توضیح مفاهیم جهان داستان گاه میتواند بیش از اندازه فشرده یا مبهم باشد؛ بهویژه وقتی تماشاگر باید همزمان با سرنخهای پرونده، اصطلاحات و قواعد تازه را نیز دنبال کند. دو بازیگر و رابطهای زنده مهمترین تکیهگاه عاطفی سریال، رابطهٔ میان دو نقش اصلی است. اجرای Steven Zhang در نقش پی شو و Xinbo Fu در نقش لو وِیژائو، بر پایهٔ تفاوتهای شخصیتی و شیوههای گوناگون مواجهه با موقعیتها شکل میگیرد.
« بااینحال، همین میل به گسترش دامنهٔ روایت گاهی ریتم را سنگین میکند. »
شخصیتها و اجرا
جذابیت این همراهی در آن است که رابطه به توضیحهای مستقیم یا لحظههای نمایشی پرشمار وابسته نمیشود؛ بخش مهمی از اثرگذاریاش در مکثها، واکنشها و تغییر تدریجی اعتماد میان دو شخصیت شکل میگیرد. اطلاعات بازیگران و نقشها نیز این دو را در مرکز ترکیب بازیگران سریال قرار میدهد. شیمی میان آنها کمک میکند بخشهای تحقیقاتی از خشکی صرف بیرون بیایند و گفتوگوهایشان حامل تنش و نزدیکی همزمان باشد.
این رابطه فقط برای جذب مخاطب نیست؛ از نظر روایی نیز اهمیت دارد، چون پیگیری حقیقت در جهانی پیچیده، بدون اعتماد و همکاری دشوار میشود. بازیها بهخصوص زمانی مؤثرند که شخصیتها به جای بیان مستقیم احساساتشان، آنها را از خلال رفتار و تصمیمهایشان آشکار میکنند. البته کیفیت این پیوند نمیتواند همهٔ کاستیهای روایت را جبران کند، اما در بخشهایی که روند پروندهها کند میشود، حضور دو شخصیت همچنان دلیل خوبی برای ادامهٔ تماشا باقی میماند.
اقتباس و دشواری انتقال جهان رمان اقتباس از رمانی محبوب، هم فرصت است و هم مسئولیتی سنگین. از یک سو، اثر از جهانی داستانی و شخصیتهایی برخوردار است که پیشتر ظرفیت خود را نشان دادهاند؛ از سوی دیگر، وفاداری به منبع مکتوب الزاماً به معنای انتقال بینقص آن به تصویر نیست. آنچه در رمان میتواند با روایت ذهنی یا جزئیات درونی ساخته شود، در مجموعهٔ تلویزیونی باید از راه میزانسن، بازی، تدوین و گفتوگو به تماشاگر برسد.
این تفاوت گاهی سبب میشود اطلاعات داستانی فشرده یا رابطهها کمتوضیح به نظر برسند. یکی از دشواریهای تجربهٔ تماشای این اثر، ناهماهنگی زیرنویسهاست. زیرنویس نامفهوم یا ناسازگار، بهویژه در داستانی که بر گفتوگو و سرنخهای دقیق تکیه دارد، فقط نقصی ظاهری نیست؛ میتواند رابطهٔ میان رخدادها را مخدوش کند و بار عاطفی صحنه را کاهش دهد.
« اطلاعات بازیگران و نقشها نیز این دو را در مرکز ترکیب بازیگران سریال قرار میدهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در اثری که مفهومهای تازه و پیوندهای پیچیده بخش مهمی از ساختار آناند، ترجمه باید روشن و دقیق باشد تا تماشاگر بتواند میان اطلاعات و برداشتهای اخلاقی ارتباط برقرار کند. بنابراین تجربهٔ مخاطب ممکن است بسته به کیفیت نسخهٔ در دسترس تفاوت محسوسی پیدا کند. اجرا، تصویر و موسیقی فضای جنایی و آیندهنگر سریال به طراحی بصری نیاز دارد که هم جهان متفاوت داستان را باورپذیر کند و هم حالوهوای سرد و رازآلود پروندهها را نگه دارد.
موسیقی در ایجاد این فضا نقش مؤثری دارد و به برخی لحظهها وزن و انتظار میبخشد. در سوی دیگر، جلوههای ویژه همیشه با کیفیت یکسانی همراه نیستند؛ بعضی از آنها در قیاس با بازیها و فضای کلی اثر ناهماهنگ به نظر میرسند و ممکن است تماشاگر را از جهان داستان بیرون بکشند. سانسور نیز میتواند از شدت بعضی صحنهها بکاهد.
این مسئله در اثری که بخشی از تنش خود را از مواجههٔ مستقیم با پیامدهای خشونت و جنایت میگیرد، اهمیت ویژهای دارد. وقتی بخشی از تصویر حذف یا تعدیل میشود، ممکن است نهتنها اثرگذاری لحظه، بلکه پیوند آن با واکنش شخصیتها نیز تضعیف شود. بااینهمه، سریال در بسیاری از لحظهها با تکیه بر بازی و فضاسازی، بدون اتکای کامل به نمایش صریح خشونت، تعلیق خود را حفظ میکند.
ریتم و افتوخیز روایت دو سوم نخست داستان معمولاً از کشش بیشتری برخوردار است؛ پروندهها پرسشهایی تازه پیش میکشند و گسترش تدریجی جهان داستان، میل به کشف را زنده نگه میدارد. اما هرچه روایت به بخشهای پایانی نزدیک میشود، این انرژی اندکی افت میکند. حجم ایدهها و مسیرهای داستانی، بهجای آنکه همیشه به اوجگیری منظم بینجامد، گاهی از تمرکز اثر میکاهد.
« بنابراین تجربهٔ مخاطب ممکن است بسته به کیفیت نسخهٔ در دسترس تفاوت محسوسی پیدا کند. »
قوتها و کاستیها
نتیجه آن است که بخشی از پایانبندی نسبت به شروع کمرمقتر احساس میشود؛ نه لزوماً به این معنا که همهٔ پرسشها بیاهمیت میشوند، بلکه چون ضرباهنگ و نیروی پیشبرنده به اندازهٔ آغاز پرقدرت نیست. این نابرابری در ریتم، بهخصوص برای تماشاگرانی محسوس خواهد بود که در ابتدا جذب ترکیب پروندههای جنایی با ایدههای علمیتخیلی شدهاند.
سریال در آغاز وعدهٔ روایتی تند و پرکشش میدهد، اما در ادامه گاهی میان توضیح جهان، پیشبرد توطئه و پرداخت رابطهٔ شخصیتها در نوسان میماند. بااینحال، حتی در بخشهای آرامتر نیز پرسشهای اخلاقی و بازی دو نقش اصلی، رشتهٔ توجه را کاملاً از دست نمیدهند. جمعبندی «Justice in the Dark» اثری است که جذابیتش از کنار هم گذاشتن دو گونهٔ متفاوت روایت میآید: معمای جنایی و آیندهنگری اجتماعی.
سریال میکوشد از دل تحقیق دربارهٔ جرم، به پرسشهایی دشوار دربارهٔ همدلی، مسئولیت و اختیار برسد و در بهترین لحظات، این ایدهها را به بخشی طبیعی از داستان تبدیل میکند. بازی باورپذیر دو شخصیت محوری، موسیقی و فضاسازی مناسب، و ظرفیت جهان داستان از نقاط قوت آناند. در مقابل، زیرنویسهای ناهماهنگ، افت نسبی ریتم در بخش پایانی، جلوههای ویژهٔ گاه ناجور و تأثیر محدودکنندهٔ سانسور، مانع از آن میشوند که همهٔ ظرفیتهای اثر به یک اندازه شکوفا شوند.
با وجود این کاستیها، سریال برای مخاطبی که از پروندههای جناییِ صرف فراتر میخواهد و به داستانهایی علاقه دارد که پس از هر معما پرسشی اخلاقی باقی میگذارند، تجربهای قابلتوجه است. ارزش اصلی آن نه در بینقص بودن، بلکه در تلاش برای پیوند دادن تعلیق با تأمل است؛ تلاشی که بهواسطهٔ دو بازیگر اصلی و جهان بحثبرانگیزش، بارها به نتیجه میرسد.
« بازی باورپذیر دو شخصیت محوری، موسیقی و فضاسازی مناسب، و ظرفیت جهان داستان از نقاط قوت آناند. »
ثبت دیدگاه