نقد و بررسی
نقد Just Don't Think I'll Scream | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
مواجهه با انزوا از پشتِ پردهٔ سینما «فقط فکر نکنید جیغ میزنم» ساختهٔ فرانک بووه، فیلمی دربارهٔ تماشای فیلمهاست؛ اما نه از جنس ستایش آرام و آشنای سینما. این اثر از دل وضعیتی روانی و زیستی شکل میگیرد که در آن تماشا به عادتی فشرده، تقریباً اجباری و گریزناپذیر بدل شده است. بووه در ژانویهٔ ۲۰۱۶، پس از پایان رابطهای که او را به روستایی در آلزاس کشانده، خود را تنها، بیکار و دورافتاده مییابد.
او برای ثبت این دوره سراغ دوربین نمیرود؛ بهجای آن، نماهایی را از فیلمهایی که روزانه تماشا میکند کنار هم میچیند و خاطراتش را بر آنها مینشاند. حاصل، جستاری سینمایی است که هم اعترافی شخصی است و هم اندیشهای دربارهٔ تصویر، فقدان و دشواریِ زیستن در جهان. این فیلم در سال ۲۰۱۹ ساخته شده و از بیش از چهارصد فیلمِ تماشاشده در دورهٔ انزوای کارگردان بهره میگیرد.
روایتِ شخصی، بدون پناهگاهِ داستانی فیلم بهجای آنکه رویدادها را با صحنهآرایی یا بازسازی توضیح دهد، بر صدای راوی تکیه میکند؛ صدایی که با لحنی آرام و دقیق، از جدایی، انزوا، زندگی روزمره و موقعیت اجتماعی و سیاسی پیرامونش میگوید. این روایت پیوسته، خطی و توضیحی است، اما تصاویرش از آن تبعیت نمیکنند: قابها از فیلمهای گوناگون بریده شدهاند و گاه در نگاه نخست هیچ پیوند روشنی با خاطره یا گزارهٔ شنیدهشده ندارند.
همین ناهمزمانی میان صدای منظم و تصویرهای گسسته، حالتی دوگانه میآفریند؛ ذهن میکوشد تجربهاش را مرتب کند، در حالی که جهان بصری همچنان پراکنده و ناآرام باقی میماند. بووه زندگی خود را به مادهٔ خامی برای نمایش بدل نمیکند تا از آن اعترافی نمایشی بسازد. در عوض، روایت چنان پیش میرود که گویی مخاطب به دفترچهای صوتی گوش میدهد؛ دفترچهای که در آن، شکست عاطفی با خبرهای روز، خاطرات خانوادگی و نگرانیهای عمومی در هم میپیچد.
« حاصل، جستاری سینمایی است که هم اعترافی شخصی است و هم اندیشهای دربارهٔ تصویر، فقدان و دشواریِ زیستن در جهان. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این نزدیکی به تجربهٔ واقعی، نیروی عاطفی فیلم است، اما همزمان آن را از الگوی رواییِ متعارف دور میکند. بیننده نه با قهرمانی روبهروست که از مانعی عبور میکند، بلکه با آگاهیای همراه میشود که برای مدتی طولانی در یک وضعیت فرساینده گرفتار مانده است. تدوین؛ ساختن معنا از خردهتصویرها مهمترین دستاورد فیلم، تدوین آن است.
نماها از آثار بیشماری آمدهاند، اما فیلم به گردآوری ارجاعات سینمایی برای بازیِ تشخیصدادنِ عنوانها بسنده نمیکند. بسیاری از تصاویر بهجای چهرههای مشهور یا لحظههای شاخص، بر جزئیات حاشیهای متمرکزند: منظرهای گذرا، شیئی نامعمول، بخشی از بدن یا تصویری که در فیلم اصلی شاید تنها برای لحظهای دیده میشد.
چنین انتخابی نگاه را از قهرمان و حادثه به سوی حاشیهها میبرد؛ درست همانجا که تجربهٔ انزوا نیز اغلب خود را آشکار میکند، در چیزهایی که معمولاً از مرکز توجه کنار گذاشته میشوند. تدوین پرشتاب، تصاویر را از پیوند رواییِ نخستینشان جدا میکند و در مجاورت تازهای قرار میدهد. معنای هر نما دیگر فقط به فیلم مبدأ وابسته نیست؛ صدای بووه آن را به خاطرهای، اندیشهای یا حسّی تازه گره میزند.
بدینترتیب، فیلم نه مجموعهای از نقلقولهای تصویری، بلکه نوعی بازنویسی سینمایی پدید میآورد. تماشاگر ممکن است در بعضی لحظهها به بازیِ تداعی کشیده شود و در بعضی دیگر از سرعت و تراکم نماها عقب بماند. این دشواری، بخشی از منطق اثر است: ذهنی که راهی برای توقف نمییابد، تصویرها را نیز بیوقفه به حرکت درمیآورد.
« این نزدیکی به تجربهٔ واقعی، نیروی عاطفی فیلم است، اما همزمان آن را از الگوی رواییِ متعارف دور میکند. »
شخصیتها و اجرا
صدای پیوسته و تصویرهای خاموش یکی از تصمیمهای فرمیِ اثر آن است که تصاویرِ برگرفته از فیلمهای دیگر، در سکوتِ صدای اصلی خودشان عرضه میشوند و روایت بووه جای آن را میگیرد. این انتخاب یکدستی صوتی میسازد؛ صدای کارگردان به رشتهای پیوسته بدل میشود که تکههای نامتجانس تصویر را به هم میدوزد.
اما همین کار پیامدی مهم دارد: قابها از بافت نخستین، موسیقی و گفتوگوهای خود جدا میشوند. ممکن است این جدایی برای برخی تماشاگران فاصلهای عاطفی ایجاد کند، زیرا تصویر دیگر با تمام عناصر فیلم مبدأ تجربه نمیشود. بااینهمه، خاموشیِ تصاویر را باید بخشی از بیان اثر دانست، نه صرفاً حذف چیزی از فیلمهای دیگر.
نماها در وضعیت تازهای قرار میگیرند؛ گویی دیگر نمیتوانند روایتهای پیشین خود را کامل کنند و ناچارند در کنار صدای راوی معنایی تازه بجویند. گاه صفحهٔ سیاهِ کوتاهی میان تصاویر ظاهر میشود و همچون مکثی در جملهبندی عمل میکند؛ فرصتی اندک برای چشم و گوش تا از فشار پیوستهٔ جریان فاصله بگیرند.
این مکثها کماند، اما نشان میدهند که فیلم از شدتِ انباشت آگاه است و گاهی برای آن حدی میسازد. تنهاییِ مکانی و بحرانِ زمان روستای سرسبز آلزاس در روایت بووه به پناهگاهی رمانتیک بدل نمیشود. طبیعت حضور دارد، اما زیباییاش بهتنهایی توان آرامکردن اندوه را ندارد. دورافتادگی جغرافیایی، نداشتن خودرو و نبودِ چشمانداز روشن، انزوا را از یک احساس درونی به وضعیتی ملموس تبدیل میکنند.
« اما همین کار پیامدی مهم دارد: قابها از بافت نخستین، موسیقی و گفتوگوهای خود جدا میشوند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فاصله از شهر و از مناسبات روزمره، زمان را نیز دگرگون میسازد: روزها بهجای آنکه با قرارها و دیدارها بخشبندی شوند، با فیلمهایی پر میشوند که یکی پس از دیگری آغاز و تمام میشوند. در این معنا، تماشای چند فیلم در روز هم راهی برای سپریکردن زمان است و هم نشانهای از دشواریِ مواجهه با آن.
سینما بهجای آنکه تنها سرگرمی یا لذت باشد، به وسیلهای برای پوشاندن سکوت و به تعویقانداختن اندیشه بدل میشود. فیلم دربارهٔ این وضعیت حکمی ساده صادر نمیکند؛ نه سینما را مسبب رنج میداند و نه آن را درمانی قطعی معرفی میکند. اهمیتش در نمایش تناقض است: همان رسانهای که میتواند دریچهای به جهان باشد، ممکن است در دورهای از زندگی به دیواری میان فرد و جهان تبدیل شود.
از تجربهٔ فردی تا اضطراب عمومی هرچند فیلم بهشدت به تجربهٔ شخصیِ سازنده وابسته است، روایتش در خلأ نمیگذرد. اشاره به فضای سیاسی و اجتماعی فرانسه پس از حملات تروریستی پاریس، اضطراب فردی را به نگرانیای گستردهتر پیوند میدهد. خبرها و رخدادهای عمومی، در ذهن راوی از تجربهٔ شکست عاطفی جدا نیستند؛ هر دو در تصویری از جهانی ناپایدار، تهدیدآمیز و دشوار برای فهمیدن جمع میشوند.
این اتصال، مانع از آن میشود که اثر به خاطرات عاشقانهای محدود بماند، هرچند بخش عمدهٔ بار عاطفیاش همچنان بر دوش صدای شخصیِ بووه است. خطر خودمحوری در چنین فیلمی واقعی است. وقتی یک روایتِ اولشخص، با انبوه تصویرهایی که از آثار دیگر گرد آمدهاند همراه میشود، ممکن است مخاطب احساس کند به جهان درونیای راه داده شده که راه ارتباطیِ چندانی با تجربهٔ او ندارد.
« در این معنا، تماشای چند فیلم در روز هم راهی برای سپریکردن زمان است و هم نشانهای از دشواریِ مواجهه با آن. »
قوتها و کاستیها
بااینحال، صداقتِ روایت و جزئینگری آن تا حدی این فاصله را کم میکند. فیلم ادعا نمیکند که تجربهٔ بووه تجربهٔ همگان است؛ نیروی همدلیاش از امکان شناختنِ سازوکارهایی میآید که در تجربههای متفاوت نیز آشنا هستند: انزوا، وسواس، فرسودگی و تلاش برای یافتن شکلی از بیان. دشواریِ تماشا و مرزِ فرسودگی این فیلم تماشاگر را به مشارکتی آرام و بیدردسر دعوت نمیکند.
روایت فشرده است، تصویرها پیوسته عوض میشوند و پیوند میان کلام و قاب همیشه صریح نیست. در نتیجه، تماشای آن میتواند خستهکننده باشد؛ بهخصوص برای کسی که انتظار دارد تصاویر، شخصیتها و رویدادها در قالب داستانی روشن به هم متصل شوند. گاهی تراکمِ نماها فرصتِ مکث و تأمل را کاهش میدهد و مخاطب ممکن است بهجای ورود به معنای هر تصویر، صرفاً در جریان سریع آن غرق شود.
این دشواری با موضوع فیلم نسبت دارد: اثری که از تماشای افراطیِ فیلمها زاده شده، خود نیز با سیلی از تصاویر پیش میآید. بااینحال، رابطهٔ فرم و مضمون همیشه به این معنا نیست که هر انتخاب فرمی موفقیتآمیز خواهد بود. برای برخی، وفورِ تصاویر معنای انزوا را جسمانی میکند؛ برای برخی دیگر، همان وفور به مانعی در برابر نزدیکی عاطفی بدل میشود.
«فقط فکر نکنید جیغ میزنم» از این مرز عبور میکند و خطر میپذیرد، اما همهٔ تماشاگران را به یک اندازه با خود همراه نمیسازد. جمعبندی «فقط فکر نکنید جیغ میزنم» جستاری سینمایی دربارهٔ تنهایی، فقدان و شیوهای است که آدمی برای دوامآوردن در زمانِ بیچشمانداز به تصاویر پناه میبرد. قوت اصلی آن در تدوینِ سنجیده و رابطهٔ پربار میان صدای شخصی و قابهای پراکنده است؛ رابطهای که از دلِ تصاویرِ جداشده از بافت نخستین، معنایی تازه میسازد.
« بااینحال، صداقتِ روایت و جزئینگری آن تا حدی این فاصله را کم میکند. »
جمعبندی
در مقابل، تراکم بصری، روایت فشرده و وابستگی عمیق به جهان درونی کارگردان میتوانند دسترسی به اثر را دشوار کنند. فیلم نه راهحلی ساده برای اندوه عرضه میکند و نه از سینما تصویری یکسره رهاییبخش میسازد. دستاوردش ظریفتر است: نشان میدهد تصویرها چگونه میتوانند هم پناه باشند و هم نشانهٔ گریز، هم مادهٔ اندیشیدن و هم انبوهی که مجال اندیشیدن را میگیرد.
به همین دلیل، اثر بیش از آنکه دربارهٔ فیلمدیدن باشد، دربارهٔ تلاشی است برای یافتن صدا و شکل در میان تجربهای که هنوز آرام نگرفته است.
« در مقابل، تراکم بصری، روایت فشرده و وابستگی عمیق به جهان درونی کارگردان میتوانند دسترسی به اثر را دشوار کنند. »
ثبت دیدگاه