نقد و بررسی
نقد جودی و پانچ (Judy & Punch) | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازخوانی یک قصهٔ کهنه «جودی و پانچ» از دل نمایش عروسکی آشنایی سر برمیآورد، اما قصد ندارد همان روایت مألوف را با چهرههایی تازه بازگو کند. میرّا فاولکس شخصیتها و نشانههای آن نمایش را به نقطهٔ عزیمت قصهای دربارهٔ خشونت، قدرت و امکان بازپسگیری عاملیت بدل میکند. جودی و پانچ در شهر خیالی سایدساید میکوشند نمایش خیمهشببازیشان را از نو رونق دهند؛ نمایشی که استعداد جودی در آن آشکار است، هرچند پانچ معمولاً میخواهد خود را در مرکز توجه بنشاند.
همین شکاف میان مهارت واقعی و ادعای قدرت، در سراسر فیلم پژواک مییابد. این بازآفرینی، پیش از هر چیز، تلاشی برای تغییر زاویهٔ نگاه است. در نمایش سنتی، خشونت پانچ میتواند در چارچوب شوخی و عادت تماشایی شود؛ فیلم اما پرسشی ناخوشایند پیش میکشد: اگر این خشونت را از میدان خنده بیرون بیاوریم و پیامدهایش را جدی بگیریم، چه چیزی از افسانهٔ قدیمی باقی میماند؟
«جودی و پانچ» با چنین پرسشی وارد جهان قصه میشود و در همان حال میکوشد از دام بازگویی سادهٔ یک پیام اجتماعی بگریزد. جهانی میان افسانه و تاریخ سایدساید شهری است که نامش وعدهٔ ساحل میدهد، اما دریا در آن حضور ندارد؛ تناقضی کوچک و بامزه که حالوهوای کل فیلم را فشرده میکند. اینجا نه تاریخی کاملاً واقعگراست و نه سرزمینی سراسر جادویی.
لباسها، معماری و آدابورسوم به گذشته اشاره دارند، اما فضای اثر از چارچوب بازسازی تاریخی دقیق فراتر میرود و به قلمرو افسانه، کابوس و هجو نزدیک میشود. نتیجه، جهانی است که قانونهایش را بیش از آنکه تقویم تعیین کند، منطق بیرحمانهٔ قدرت و توده تعیین میکند. طراحی صحنه و لباس از برجستهترین عناصر فیلم است.
« همین شکاف میان مهارت واقعی و ادعای قدرت، در سراسر فیلم پژواک مییابد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
پارچهها، بافتهای کهنه و رنگهای تیره، به شهر جلوهای خاص و بهیادماندنی میدهند؛ زیبایی بصریای که هرگز آسودگی نمیآفریند. محیطها چنان به نظر میرسند که گویی در هر کوچه خشونتی خاموش یا هزلآمیز در انتظار است. این کیفیت بصری به فاولکس اجازه میدهد از واقعگرایی صرف فاصله بگیرد و جهان قصه را به تمثیلی دیدنی بدل کند.
عروسکها؛ آینهٔ قدرت عروسکگردانی در فیلم تزئینی میان صحنهها نیست؛ بخشی از زبان روایی و فکری آن است. نمایش درون فیلم، رابطهٔ جودی و پانچ را در قالبی کوچک و اغراقشده بازتاب میدهد: دستها عروسکها را به حرکت درمیآورند، اما پرسش اصلی این است که چه کسی نخها را در اختیار دارد و چه کسی فقط تماشاگر یا ابزار نمایش است.
مهارت جودی در عروسکگردانی از همان ابتدا نشان میدهد که او نیرویی خلاق و مسلط است؛ در مقابل، پانچ بیش از آنکه به خود هنر وفادار باشد، شیفتهٔ شهرت و جایگاهی است که گمان میکند سزاوار اوست. این تقابل در اجراهای عروسکی، بهویژه در لحظههایی که خشونت نمایشی رنگی نگرانکننده پیدا میکند، به شکلی مؤثر صورتبندی میشود.
عروسکها میتوانند فاصلهای امن میان تماشاگر و واقعه بسازند، اما فیلم بارها آن فاصله را برهم میزند. آنچه ابتدا بازیگوشانه و سرگرمکننده مینماید، ناگهان سایهای واقعی بر خود میاندازد. عروسکگردانیهای خلاقانه و چشمنواز از همین رو یکی از دستاوردهای اصلی اثرند: هم به جهانسازی کمک میکنند و هم مضمون فیلم را بینیاز از توضیح مستقیم، در تصویر جای میدهند.
« محیطها چنان به نظر میرسند که گویی در هر کوچه خشونتی خاموش یا هزلآمیز در انتظار است. »
شخصیتها و اجرا
جودی و پانچ؛ دو نیروی نابرابر میا واسیکوسکا در نقش جودی، مرکز عاطفی فیلم است. بازی او بر استواری و درونگرایی تکیه دارد و به شخصیت اجازه میدهد بیآنکه همهچیز را با کلام بیان کند، رنج، هوشیاری و ارادهاش را منتقل کند. جودی نه قهرمانی بینقص است و نه صرفاً قربانیای که منتظر نجات بماند؛ او شخصیتی است که باید در وضعیتی خشن، راهی برای تصمیمگرفتن پیدا کند.
واسیکوسکا این دگرگونی را با تغییرات سنجیده در نگاه و حضورش پیش میبرد و از همین راه، جودی را به نیرویی زنده و باورپذیر تبدیل میکند. دیمون هریمن نیز به پانچ حضوری پرتحرک و آزارنده میبخشد. او شخصیتی است که خود را بزرگتر از آنچه هست میپندارد و غرورش را با جاهطلبی و میل به تحسین درمیآمیزد.
نقشآفرینی هریمن فقط بر خشونت عریان تکیه نمیکند؛ خودبزرگبینی و نیاز پانچ به دیدهشدن نیز بخش مهمی از چهرهٔ اوست. همین ویژگی، حضورش را در بسیاری از صحنهها مخل آرامش میکند، حتی وقتی خطر آشکار هنوز به اوج نرسیده است. تقابل دو بازیگر، بهخصوص در لحظههایی که نمایش و زندگی به هم نزدیک میشوند، از نقاط قوت فیلم به شمار میآید.
هجو، خشونت و پرسش اجتماعی فیلم از الگوی قصهٔ عامیانه برای پرداختن به خشونت خانگی، سرکوب زنان و رفتار جمعی استفاده میکند. بااینحال، توجه آن فقط به فرد خشونتگر محدود نمیماند؛ محیطی که رفتار او را تحمل میکند، توجیه میکند یا به نمایش عمومی بدل میسازد نیز زیر نگاه انتقادی قرار میگیرد.
« جودی و پانچ؛ دو نیروی نابرابر میا واسیکوسکا در نقش جودی، مرکز عاطفی فیلم است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
جمعیت و نهادهای شهر در این روایت صرفاً پسزمینه نیستند؛ آنها بخشی از سازوکاریاند که میتواند حقیقت را تحریف کند و قربانی را به موضوع داوری بدل سازد. هجو فیلم گاه تیز و گزنده است، بهویژه زمانی که آیینهای ظاهراً محترمانهٔ جامعه را در کنار بیرحمی آن قرار میدهد. اما اثر همیشه در تشخیص میزان و کارکرد طنز موفق نیست.
گاهی تصویر یا موقعیتی بهسرعت از مضحکه به تلخی میلغزد و تماشاگر را میان خنده و انزجار معلق میگذارد. این نوسان میتواند از نظر مفهومی با جهان نامتوازن فیلم سازگار باشد، ولی در اجرا همیشه روان نیست. «کمدی سیاه» در اینجا بیش از آنکه به خندهٔ پیدرپی بینجامد، طعمی تلخ و سنگین برجای میگذارد؛ بنابراین بهتر است انتظار فیلمی سرخوش یا شوخطبعانه نداشت.
ریتم و مسئلهٔ لحن در بخشهای میانی، روایت گاه از حرکت بازمیماند. پس از آنکه کشمکش اصلی شکل میگیرد، فیلم برای گسترش جهان و پیامدهای آن زمان صرف میکند، اما همهٔ این مکثها به یک اندازه به افزایش تنش یا عمق شخصیتها کمک نمیکنند. در نتیجه، بعضی صحنهها بیش از آنکه پیشبرنده باشند، حس انتظار را طولانی میکنند.
این کندی بهویژه در اثری که از ابتدا با ایدهای پرانرژی و جهانی پرجزئیات آغاز شده، به چشم میآید. مشکل ریتم با مسئلهٔ لحن نیز پیوند دارد. فیلم میان ملودرام، هجو، خشونت و لحظات خیالپردازانه رفتوآمد میکند؛ انتخابی که میتوانست به آمیختگی جسورانهای بینجامد، اما گاهی رشتهٔ عاطفی روایت را سست میکند.
« اما اثر همیشه در تشخیص میزان و کارکرد طنز موفق نیست. »
قوتها و کاستیها
بعضی شوخیها چنان ناگهانیاند که فاصلهای ناخواسته با رنج شخصیتها میسازند، و برخی لحظههای جدی نیز در کنار لحن بازیگوشانهٔ بخشهای دیگر، اندکی تصنعی جلوه میکنند. بااینحال، این ناهماهنگی همهٔ دستاوردهای فیلم را از میان نمیبرد؛ بیشتر نشان میدهد که فاولکس هنوز در حال آزمودن مرزهای سبکی جهان خود است.
جمعبندی «جودی و پانچ» فیلمی یکدست و بینقص نیست، اما هویت بصری و ایدهٔ مرکزیاش آن را از بازگوییهای معمول متمایز میکند. فیلم با استفاده از نمایش عروسکی، افسانه و هجو، داستانی آشنا را از زاویهای تازه مینگرد و میپرسد چه کسی حق دارد روایت را در دست بگیرد و چه کسی ناچار است در نقش ازپیشتعیینشدهاش بماند.
بازی گیرای میا واسیکوسکا، حضور تأثیرگذار دیمون هریمن، طراحی لباس و صحنهٔ بهیادماندنی و عروسکگردانیهای خلاقانه، پایههای استوار این تجربهاند. در سوی دیگر، افت ریتم در میانه و تردید میان جدیت و کمدی مانع از آن میشوند که فیلم به تمامی به نیروی ایدهاش برسد. تلخی اثر از شوخیهایش پررنگتر است و خشونتش گاه مجال فاصلهگرفتن و تأمل را محدود میکند.
بااینهمه، فیلم ارزش تماشا دارد؛ نه بهسبب آنکه پاسخی ساده و کامل عرضه میکند، بلکه چون قصهای قدیمی را بهانه میسازد تا دربارهٔ قدرت، نمایش و سکوت پیرامون خشونت پرسشهایی تازه پیش بکشد.
« تلخی اثر از شوخیهایش پررنگتر است و خشونتش گاه مجال فاصلهگرفتن و تأمل را محدود میکند. »



ثبت دیدگاه