نقد و بررسی
نقد Josh | 2000
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
سرخوشی در حاشیهٔ خیابان «Josh» ساختهٔ منصور خان، بیش از آنکه صرفاً داستانی عاشقانه میان دو جوان باشد، فیلمی دربارهٔ شور جوانی است؛ شورِ خامی که در خیابانهای ساحلی گوا به شکل رقابت دو گروه، غرور محلی و میل به دیدهشدن بروز میکند. در یک سو عقربها به رهبری پراکاش ایستادهاند و در سوی دیگر عقابها با محوریت مکس.
ورود راهول، برادر پراکاش، به این فضا و دلبستگیاش به شرلی، خواهر مکس، ماجرا را از یک رقابت خیابانی به برخوردی شخصیتر بدل میکند. فیلم از همان ابتدا میان عاشقانه، موزیکال و درام گروهی در رفتوآمد است و همین ترکیب، هم سرچشمهٔ جذابیتش میشود و هم منشأ پراکندگی آن. گوا؛ فضایی فراتر از پسزمینه یکی از مهمترین امتیازهای فیلم، استفاده از گوا بهعنوان محیطی زنده و دارای هویت است.
رنگها، خیابانها، پوشش شخصیتها و حضور موسیقی، حس مکانی مشخصی میسازند؛ فضایی که از کلیشهٔ شهر بزرگ و بیچهره فاصله دارد. گوا در این اثر تنها محل وقوع ماجرا نیست، بلکه بخشی از خلقوخو و ریتم جهان داستانی است: گرم، پرتحرک و اندکی بیقاعده. این بستر به فیلم حالوهوایی نوستالژیک میبخشد؛ حالوهوایی که حتی هنگام سستی روایت نیز تماشاگر را در جهان اثر نگه میدارد.
«Josh» در بازسازی حس یک دوره موفقتر از ترسیم دقیق مناسبات اجتماعی آن دوره است. فیلم به جای آنکه پیوسته دربارهٔ زمینهٔ اختلافها توضیح دهد، بیشتر از نشانههای بصری و رفتارهای گروهی برای القای فضای محلی کمک میگیرد. نتیجه، جهانی خوشرنگ و بهیادماندنی است که گاهی از نظر دراماتیک بهاندازهٔ کافی بسط نمییابد.
« در یک سو عقربها به رهبری پراکاش ایستادهاند و در سوی دیگر عقابها با محوریت مکس. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
عاشقانهای در میان دو قلمرو رابطهٔ راهول و شرلی هستهٔ عاطفی فیلم است. جذابیت این رابطه از تقابل ساده اما مؤثر دو جهان میآید: راهول با پیوندهای خانوادگی و جایگاهش در گروه عقربها تعریف میشود، در حالی که شرلی در قلمرو عقابها و در سایهٔ حضور پررنگ برادرش زندگی میکند. علاقهٔ آنها، ناخواسته، مرزهایی را به چالش میکشد که پیشتر برایشان طبیعی یا اجتنابناپذیر به نظر میرسید.
فیلم در لحظات آرامتر، وقتی مجال مییابد شخصیتها را از هیاهوی گروهی جدا کند، رابطهٔ آن دو را با لطافتی دلنشین پیش میبرد. آیشواریا رای در نقش شرلی حضوری روشن و گیرا دارد و به شخصیتش نوعی استقلال و سرزندگی میبخشد. چندان شگفتآور نیست که بخش عاشقانهٔ داستان برای بسیاری از تماشاگران ماندگارتر از جزئیات رقابت گروهها باشد.
بااینحال، فیلم گاه بیش از آنکه به رشد تدریجی این رابطه بپردازد، از آن بهعنوان ابزاری برای بالا بردن تنش استفاده میکند؛ در نتیجه، بعضی دگرگونیهای عاطفی سریعتر از آن رخ میدهند که زمینهسازیشان کاملاً قانعکننده باشد. مکس و نیروی ستارهای شرخان در مرکز پرانرژی فیلم، مکس قرار دارد؛ شخصیتی که شرخان با بازی پرجنبوجوش خود به یکی از بهیادماندنیترین عناصر اثر تبدیل میکند.
مکس بدقلق، نمایشی، سرسخت و در عین حال گاه بامزه است. او بیش از آنکه قهرمانی آرام و سنجیده باشد، نیرویی انفجاری است که با ورودش به قاب، ضرباهنگ صحنه را تغییر میدهد. حرکات اغراقآمیز، لحن بازیگوش و ظاهر متمایزش ــ از سربند تا گوشواره ــ به او کیفیتی تقریباً افسانهای در حافظهٔ تماشاگر میبخشد.
« عاشقانهای در میان دو قلمرو رابطهٔ راهول و شرلی هستهٔ عاطفی فیلم است. »
شخصیتها و اجرا
شرخان در این نقش از کاریزمای آشنای خود بهره میگیرد، اما آن را با نوعی کودکمنشی و خودنمایی آمیخته است. مکس همیشه رفتار سنجیدهای ندارد و همین ناپختگی بخشی از نیروی شخصیت اوست: در او هم شور رفاقت دیده میشود و هم آمادگی برای تبدیل اختلافی کوچک به رویارویی بزرگ. گاه این شور به اغراق میرسد و شخصیت را از عمق روانشناختی دور میکند، اما بازیگر چنان با انرژی آن را پیش میبرد که مکس حتی در صحنههایی که فیلمنامه سادهاش نوشته، حضوری پررنگ دارد.
از همین رو، ممکن است تماشاگر پس از پایان فیلم بیش از هر چیز تصویر و رفتارهای او را به یاد بیاورد. موسیقی؛ جایی که فیلم جان میگیرد موسیقی از عناصر محوری «Josh» است، نه زینتی حاشیهای. ترانهها به فیلم رنگ و حرکت میدهند و در بهترین لحظات، انرژیای را فراهم میکنند که روایت بهتنهایی از ایجاد آن ناتوان است.
«Apun Bola» نمونهٔ شاخص این پیوند میان موسیقی و شخصیت است: ترانهای که با سرزندگیاش، وجه بازیگوش و نمایشی مکس را تقویت میکند و بهسادگی از ذهن بیرون نمیرود. قطعات دیگر نیز به ساختن هویت شنیداری فیلم و ماندگاری فضای گوا کمک میکنند. البته جایگاه برجستهٔ موسیقی دو لبه دارد. از یک سو، آهنگها لحظات پراکندهٔ داستان را به تجربهای سرگرمکننده تبدیل میکنند؛ از سوی دیگر، گاهی این تصور پدید میآید که موسیقی از خود روایت منسجمتر و مؤثرتر است.
برخی تماشاگران ممکن است ترانهها و حالوهوا را بیش از مسیر داستان به خاطر بسپارند. این فاصله میان نیروی موسیقی و استحکام فیلمنامه، یکی از ویژگیهای اصلی اثر است: «Josh» گاه در شنیدن و تماشا کردن موفقتر از پیشبردن درام است. رقابت گروهها و مسئلهٔ ریتم رقابت عقربها و عقابها چارچوب بیرونی داستان را میسازد، اما فیلم در پرداخت آن همیشه به یک اندازه موفق نیست.
« شرخان در این نقش از کاریزمای آشنای خود بهره میگیرد، اما آن را با نوعی کودکمنشی و خودنمایی آمیخته است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
درگیریها قرار است هم روحیهٔ جوانانهٔ شخصیتها را بازتاب دهند و هم رابطهٔ عاشقانه را به وضعیتی دشوارتر ببرند. در بخشهایی، این تنش کارکردی روشن دارد و نشان میدهد چگونه وفاداری گروهی میتواند انتخابهای فردی را محدود کند. اما در بخش میانی، کشمکشها گاه تکراری میشوند و به جای پیش بردن داستان، آن را در همان مدار قبلی نگه میدارند.
کندشدن ریتم در این قسمتها محسوس است. فیلم چند بار به درگیری یا جدل بازمیگردد، بیآنکه هر بار اطلاعات یا تحول تازهای به روابط بیفزاید. از همین رو، ضرباهنگ نامتوازن میشود: صحنههای پرتحرک و موزیکال با بخشهایی جایگزین میشوند که در آنها تنش بیشتر اعلام میشود تا اینکه واقعاً گسترش یابد.
داستانی که ظرفیت یک درام عاشقانهٔ پرکشش را دارد، گاهی زیر بار رفتوآمدهای گروهی از حرکت میافتد. شخصیتهای فرعی و فرصتهای ازدسترفته در کنار مکس، راهول و شرلی، شماری از شخصیتهای فرعی به جهان فیلم رنگ میدهند، اما همه به یک اندازه در بافت روایی جا نمیافتند. راهول، با بازی چاندراچور سینگ، چهرهای متعادلتر در برابر تندخویی مکس است.
حضور او برای پیوند دادن عاشقانه به کشمکش خانوادگی اهمیت دارد و بازیاش به شخصیت نوعی وقار میبخشد؛ بااینحال، فیلم گاهی او را بیش از اندازه در جایگاه واکنشدهنده قرار میدهد، در حالی که میتوانست از تصمیمها و تناقضهای درونیاش بیشتر بهره ببرد. پراکاش نیز بهعنوان رهبر گروه رقیب، ظرفیت تبدیل شدن به شخصیتی پیچیدهتر را دارد، اما تمرکز روایت بر مکس و رابطهٔ مرکزی سبب میشود پرداخت او محدود بماند.
« درگیریها قرار است هم روحیهٔ جوانانهٔ شخصیتها را بازتاب دهند و هم رابطهٔ عاشقانه را به وضعیتی دشوارتر ببرند. »
قوتها و کاستیها
در سوی دیگر، شخصیت دوستدختر مکس حضوری کماثر دارد و حذف یا گسترش نیافتن او تأثیر چندانی بر ساختار اصلی داستان نمیگذاشت. این نابرابری در پرداخت، نشانهای از دشواری فیلم در تقسیم توجه میان خطوط فرعی است: برخی شخصیتها بهسرعت در ذهن میمانند و برخی دیگر بیشتر شبیه اجزایی موقت در پیرامون داستاناند.
جمعبندی «Josh» فیلمی است که نیروی اصلیاش را از شور جوانی، موسیقی، فضای گوا و کاریزمای شرخان میگیرد. عاشقانهٔ راهول و شرلی لحظههایی صمیمی و دلنشین میآفریند و حضور مکس به فیلم شخصیتی میدهد که فراتر از جایگاهش در قصه در ذهن میماند. در مقابل، ریتم میانی گاه کند میشود، رقابت گروهها بیش از اندازه تکرار میگردد و بعضی شخصیتهای فرعی فرصت کافی برای اثرگذاری نمییابند.
بااینهمه، فیلم بیش از آنکه بهواسطهٔ انسجام کامل داستانی ماندگار شود، بهسبب حالوهوا و لحظههایش دوام میآورد: ترانههایی که هنوز انرژی دارند، تصویری نوستالژیک از جوانیِ پرهیاهو، و مکسِ پرشر و شور که حتی وقتی در مرکز روایت نیست، قاب را از آنِ خود میکند. «Josh» اثری بینقص نیست، اما جذابیتهایش چنان آشکار و زندهاند که تماشایش همچنان تجربهای سرگرمکننده و خاطرهانگیز باقی میماند.
« جمعبندی «Josh» فیلمی است که نیروی اصلیاش را از شور جوانی، موسیقی، فضای گوا و کاریزمای شرخان میگیرد. »
ثبت دیدگاه