نقد و بررسی
نقد جو در برابر آتشفشان (Joe Versus the Volcano) | 1990
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
افسانهای دربارهٔ بیدار شدن «جو در برابر آتشفشان» ساختهٔ جان پاتریک شنلی، از همان عنوانش وعدهٔ مواجههای نامعمول میدهد: مردی کوچک در برابر نیرویی عظیم و بیاعتنا. اما آتشفشان در این قصه فقط مقصدی خطرناک نیست؛ صورت بیرونیِ پرسشی است که جو بنکس، کارمند فرسوده و بیرمق، سرانجام ناچار میشود با آن روبهرو شود: اگر زندگی از پیش معنا و جهت روشنی ندارد، انسان چگونه میتواند آن را از نو تجربه کند؟
فیلم پاسخ را در قالب یک کمدی ماجراجویانه و افسانهگون میجوید؛ روایتی که عمداً از واقعگرایی روزمره فاصله میگیرد تا اضطرابهایش را با اغراق و شوخی قابللمس کند. جو، که دچار بیماریهای خیالی و نگرانیهای جسمانی است، در محیطی کار میکند که گویی برای خاموشکردن هر نشانهٔ شور و تخیل طراحی شده است.
هنگامی که پزشک به او میگوید زمان چندانی برایش باقی نمانده، این خبر هولناک به شکلی paradoxical به نیروی محرک بدل میشود: جو از عادتهای فلجکنندهاش بیرون میآید، به خواستههایش مجال ظهور میدهد و در نهایت با پیشنهادی روبهرو میشود که زندگیاش را به سفری عجیب پیوند میزند. فیلم این مسیر را بدون افشای فرجامش، همچون آزمونی برای سنجش نسبت انسان با ترس، اختیار و معنا پیش میبرد.
از روزمرگی خاکستری تا امکان انتخاب یکی از مؤثرترین بخشهای فیلم، تصویرکردن زندگی پیش از ماجراجویی است. جهان کاری جو نه صرفاً مکانی ناخوشایند، بلکه نظامی کوچک از بیمعنایی است: دستورها بیروحاند، روابط انسانی سرد شدهاند و حتی بدن او گویی اعتراضش را به زبان بیماری بیان میکند. طنز این بخش از مشاهدهٔ دقیق همین پوچی میآید.
« فیلم این مسیر را بدون افشای فرجامش، همچون آزمونی برای سنجش نسبت انسان با ترس، اختیار و معنا پیش میبرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم برای نشاندادن فرسودگی جو به خطابههای سنگین نیاز ندارد؛ کافی است محیط و مناسباتش را اندکی کجومعوج کند تا تماشاگر احساس کند این زندگی، با آنکه ظاهراً عادی است، از درون نامعقول شده است. خبر بیماری، در منطق واقعگرایانه، باید جو را به وحشت فرو ببرد. اما اثر آن را وارونه میکند: نزدیکشدن مرگ به او اجازه میدهد زندگی را جدی بگیرد.
این وارونگی هستهٔ فکری فیلم است و در عین حال نقطهای که ممکن است برخی مخاطبان با آن همراه نشوند. داستان از یک وضعیت تلخ، راهی به سوی آزادی میسازد؛ راهی که نه با استدلالی فلسفی، بلکه با تصمیمهای ناگهانی و کنشهایی گاه کودکانه هموار میشود. این سادگی گاهی دلنشین است و گاهی به بهای کمرنگشدن پیچیدگی عاطفی تمام میشود.
کمدیِ نامتعارف و منطق رؤیا «جو در برابر آتشفشان» را بهتر است افسانهای کمدی دانست تا قصهای که بخواهد رفتار آدمها و رویدادها را بر پایهٔ احتمال روزمره توضیح دهد. بسیاری از موقعیتها بهجای آنکه از منطق واقعگرایانه پیروی کنند، تابع منطق خواباند: شخصیتها با اطمینانی غریب وارد ماجرا میشوند، گفتوگوها گاه لحنی نمایشی و ساختگی پیدا میکنند و جهان فیلم آماده است تا از یک موقعیت عادی به ماجرایی بزرگ و نامحتمل بجهد.
اگر تماشاگر این قرارداد را بپذیرد، اغراقها بخشی از جذابیت فیلم میشوند؛ اگر نپذیرد، همان ویژگیها ممکن است تصنعی یا گیجکننده به نظر برسند. شوخیهای فیلم نیز از همین دوگانگی بهره میگیرند. گاه طنز از تضاد میان جدیت شخصیتها و نامعقولبودن موقعیت میجوشد، و گاه از تکرار جزئیاتی که بیش از آنکه برای پیشبرد داستان ضروری باشند، فضای خاص اثر را میسازند.
« خبر بیماری، در منطق واقعگرایانه، باید جو را به وحشت فرو ببرد. »
شخصیتها و اجرا
این شوخطبعی لطیف و بیپرواست، اما همواره به یک اندازه کار نمیکند. بعضی صحنهها با ریتم و بازیِ دقیق بهخوبی مینشینند؛ برخی دیگر چنان بر حالوهوای خود پافشاری میکنند که ضرباهنگ روایت را کند میسازند. تام هنکس و مگ رایان؛ انرژی در دل اغراق تام هنکس در نقش جو، میان درماندگی و خوشقلبی تعادل برقرار میکند.
او شخصیت را نه قهرمانی مصمم و نه قربانی صرف میسازد؛ جو انسانی است که مدتها از زندگی کنار کشیده و حالا ناگهان با امکان انتخاب روبهرو شده است. جاذبهٔ بازی هنکس در این است که حتی در لحظههای مضحک، سوی انسانی شخصیت حفظ میشود. او به جو نوعی سادگی میبخشد که مانع از آن میشود افسانهگونگی فیلم به بیاعتنایی عاطفی تبدیل شود.
مگ رایان در چند نقش ظاهر میشود و هر بار کیفیتی متمایز به بازی خود میدهد. تفاوت شخصیتها فقط به پوشش یا ظاهر محدود نمیماند؛ لحن، شیوهٔ حرکت و میزان جسارت هرکدام تغییر میکند. این بازی چندوجهی به فیلم امکان میدهد با مفهوم تکرار و دگرگونی بازی کند، هرچند پیوند میان شخصیتهای او گاهی بیش از آنکه از دل رابطهای طبیعی بیرون بیاید، به تمهیدی روایی میماند.
شیمی میان هنکس و رایان برای زندهکردن این جهان عجیب اهمیت فراوان دارد: هر دو با جدیت درونیِ خود، به موقعیتهایی جان میدهند که اگر بازیگران آنها را صرفاً به شوخی بگیرند، احتمالاً فرومیپاشند. تصویر، رنگ و طراحی جهان تغییر فضای بصری، یکی از ابزارهای اصلی روایت است. آغاز فیلم در قلمرویی کمرمق و محصور میگذرد؛ فضایی که با زندگی محدود جو همخوانی دارد.
« این شوخطبعی لطیف و بیپرواست، اما همواره به یک اندازه کار نمیکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
سپس با گسترش سفر، رنگها و ترکیببندیها حالتی بازتر و خیالانگیزتر پیدا میکنند. این دگرگونی فقط تزئینی نیست: چشماندازها بهتدریج امکان دیگری را پیش چشم قهرمان میگذارند، گویی جهان با رهاشدن او از نظم سابق، شکل تازهای پیدا میکند. طراحی بصری در لحظههای برگزیده، فیلم را به کتاب مصوری زنده شبیه میکند.
اشیا، لباسها و فضاها اندکی اغراقشدهاند و در کنار موسیقی و بازیها، لحن رؤیایی داستان را تقویت میکنند. با این همه، یکدستی تصویر بهتنهایی نمیتواند همهٔ نوسانهای روایت را بپوشاند. گاهی فیلم چنان در ساختن فضای عجیب کامیاب است که مقصد داستان در پسزمینه میماند؛ گاهی نیز عناصر بصری بیشتر از آنکه به معنای صحنه عمق بدهند، بر تفاوت ظاهری آن تأکید میکنند.
ریتم و نابرابری لحن ساختار فیلم از بخشهایی با حالوهوای متفاوت تشکیل شده است و همین تفاوت هم سرچشمهٔ تازگی آن است و هم منشأ ناهماهنگیاش. روایت میان کمدی موقعیت، داستان عاشقانه، سفر ماجراجویانه و تأمل دربارهٔ مرگ و معنای زندگی حرکت میکند، اما این ژانرها همیشه بهنرمی در هم حل نمیشوند.
گاهی گذار از شوخی به جدیت چنان سریع است که احساس میشود فیلم هنوز فرصت نیافته پیامد عاطفی یک لحظه را بکاود. در بخشهایی نیز سفر بیش از اندازه طولانی میشود و پیشروی داستان جای خود را به گشتوگذار در فضای نامتعارف میدهد. این بیقاعدگی، برای تماشاگرانی که از روایتهای متعارف انتظار دارند هر صحنه هدفی روشن و پیوندی محکم با صحنهٔ بعد داشته باشد، میتواند خستهکننده باشد.
« سپس با گسترش سفر، رنگها و ترکیببندیها حالتی بازتر و خیالانگیزتر پیدا میکنند. »
قوتها و کاستیها
در مقابل، کسانی که پذیرای سینمایی آزادتر و بازیگوشترند، ممکن است همین انحرافها را بخشی از هویت اثر بدانند. فیلم در بهترین لحظههایش از قاعدهگریزی برای بیان تجربهٔ بیدارشدن استفاده میکند؛ در لحظههای کماثرتر، به نظر میرسد صرفاً میان ایدههایش سرگردان مانده است. معنای زندگی، بدون پاسخ قطعی پرسش محوری فیلم این نیست که چگونه میتوان مرگ را شکست داد، بلکه این است که آگاهی از محدودبودن زندگی چه چیزی را در انسان تغییر میدهد.
جو زمانی دست به انتخاب میزند که تصور میکند فرصت چندانی ندارد؛ اما فیلم تجربهٔ او را به نسخهای ساده برای دیگران تبدیل نمیکند. نیروی داستان بیشتر در همین جابهجایی نگاه نهفته است: چیزهایی که پیشتر عادی و بیاهمیت مینمودند، در پرتو خطر و سفر معنایی تازه پیدا میکنند. قهرمان نه بهسبب یافتن پاسخی کامل، بلکه بهسبب جرئتکردن برای حضور در زندگی دگرگون میشود.
با این حال، این ایده گاه زیر فشار کمدی و احساساتگرایی ساده میشود. فیلم شخصیتها را همیشه به اندازهای که پرسشهایش اقتضا میکند، پیچیده نمیکاود و بعضی نتیجهگیریها بیشتر بر شور لحظه تکیه دارند تا تحول تدریجی. این کاستی، پیام اثر را باطل نمیکند؛ تنها نشان میدهد که فیلم بیش از آنکه رسالهای منسجم دربارهٔ زیستن باشد، تمثیلی پرزرقوبرق و گاه نامنظم است.
جمعبندی «جو در برابر آتشفشان» اثری نامتعارف و صمیمی است که خیالپردازی را به ابزاری برای سخنگفتن دربارهٔ فرسودگی، ترس و امکان دوباره آغازکردن بدل میکند. بازیهای سرزندهٔ تام هنکس و مگ رایان، طراحی بصری رنگارنگ و طنز لطیف آن، جهان فیلم را بهیادماندنی میسازند؛ در سوی دیگر، ریتم نابرابر، اغراقهای گاه گیجکننده و نوسان میان شوخی و احساس، مانع از آن میشوند که همهٔ ایدههایش به یک اندازه اثر بگذارند.
« در مقابل، کسانی که پذیرای سینمایی آزادتر و بازیگوشترند، ممکن است همین انحرافها را بخشی از هویت اثر بدانند. »
جمعبندی
ارزش فیلم بیش از آنکه در بینقصبودن ساختار یا ارائهٔ پاسخی قطعی باشد، در جسارتِ لحن و مهرورزیاش به آدمی معمولی نهفته است که ناگهان از خواب روزمرگی بیدار میشود. این کمدی افسانهوار برای هر سلیقهای ساخته نشده، اما اگر تماشاگر قواعد رؤیاییاش را بپذیرد، تجربهای فراهم میکند که هم خندهدار است و هم، در لحظههایی، تلنگری آرام برای نگریستن دوباره به زندگی.



ثبت دیدگاه