نقد و بررسی
نقد Joe | 2023
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
زخمیشدنِ عاشقانهای که میخواهد دوباره آغاز شود فیلم تامیلی «جو» ساختهٔ هاریهاران رام، در ظاهر روایت آشنایی دارد: مردی که پس از شکست عشقیِ دوران دانشگاه هنوز از گذشته جدا نشده، ناخواسته وارد ازدواجی تازه میشود؛ اما همسرش شروتی نیز با خاطرهها و آسیبهای خود دستبهگریبان است. از دل این موقعیت، فیلم میکوشد پرسشی ساده اما دشوار را دنبال کند: آیا دو آدم زخمی میتوانند گذشته را پشت سر بگذارند و رابطهای تازه بسازند؟
پاسخ فیلم، بیش از آنکه در یک ایدهٔ رمانتیک خلاصه شود، به توانایی شخصیتها برای دیدن یکدیگر و فهمیدن آنچه ناگفته مانده وابسته است. خوشبختانه روایت از افشای گرهگشایی اصلی پرهیز میکند و میتوان دربارهٔ کشمکش عاطفی آن نوشت، بیآنکه سرنوشت نهایی شخصیتها آشکار شود. روایتِ دوپاره و دگرگونی حالوهوا «جو» در نیمهٔ نخست با نیرویی قابلتوجه پیش میرود.
فیلم برای شکلدادن به رابطهٔ جو و سچیتره از شور جوانی، لحظههای روزمره و حسوحال آشنای محیط دانشگاه بهره میگیرد. پیوند این دو بهجای آنکه صرفاً با گفتوگوهای توضیحی ساخته شود، از خلال رفتارها، نگاهها و تجربههای مشترک شکل میگیرد؛ انتخابی که به بخش نخست لطافت و روانی میبخشد. تماشاگر میتواند بیدرنگ با شور و بیپروایی این دوره همراه شود و در عین حال، نشانههای ناپایداری را زیر پوست خوشیها حس کند.
با ورود به بخش مربوط به زندگی مشترک جو و شروتی، فیلم ناگهان به قلمروی دیگری قدم میگذارد. تغییرِ مرحلهٔ زندگی فینفسه ظرفیت دراماتیک دارد، اما گذار میان دو بخش بهاندازهٔ کافی نرم و پیوسته نیست. انگار فیلم پس از آنکه مخاطب را در مسیر نخست جا انداخته، رشتهٔ روایی را رها میکند و داستانی تازه را با همان شخصیتها آغاز میکند.
« روایتِ دوپاره و دگرگونی حالوهوا «جو» در نیمهٔ نخست با نیرویی قابلتوجه پیش میرود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در نتیجه، نیمهٔ دوم نه امتداد طبیعی تجربههای قبلی، بلکه گاه مجموعهای از موقعیتهای جدا از هم به نظر میرسد. این گسست، ضرباهنگی را که در ابتدا مخاطب را جذب کرده بود، کاهش میدهد. جو؛ مردی با احساسات پررنگ و بلوغ ناتمام جو شخصیتی بینقص یا قهرمانوار نیست؛ او با اندوه، خشم و رفتارهای ناپخته دستوپنجه نرم میکند و گاه بیش از آنکه واکنش سنجیدهای نشان دهد، در احساسات خود غرق میشود.
این ضعفها بهخودیخود میتوانند شخصیت را انسانی و باورپذیر کنند. مسئله آنجاست که فیلم همیشه پیامدهای آنها را با دقتی برابر دنبال نمیکند. گاهی خطاهای جو زمینهای برای تحول میشوند و گاهی داستان بهسرعت از کنارشان میگذرد تا به موقعیت احساسی بعدی برسد. بازی ریو راج در این میان از نقاط اتکای فیلم است.
او در لحظههای عاطفی، اندوه و آشفتگی جو را با حضوری ملموس منتقل میکند و نقش را از سطح یک تیپ عاشقانه فراتر میبرد. حتی زمانی که دیالوگها یا موقعیتها بیش از اندازه برانگیزاننده طراحی شدهاند، بازی او میتواند بخشی از نیروی عاطفی صحنه را حفظ کند. با این حال، اجرای خوب بازیگر همیشه نمیتواند کمبودهای شخصیتپردازی را جبران کند؛ مخاطب برای باورکردن دگرگونی یک آدم، نیازمند دیدن فرایند آن است، نه فقط نتیجهای که روایت اعلام میکند.
شروتی و دشواریِ ساختن رابطهای متقابل شروتی قرار است همتای عاطفی جو باشد؛ زنی که گذشتهاش بر نگاه او به ازدواج و اعتماد سایه انداخته است. این ایده امکان میدهد رابطه از یک عاشقانهٔ یکطرفه فاصله بگیرد: هر دو شخصیت چیزی برای پنهانکردن یا حلکردن دارند و هیچکدام صرفاً درمانگر دیگری نیستند.
« در نتیجه، نیمهٔ دوم نه امتداد طبیعی تجربههای قبلی، بلکه گاه مجموعهای از موقعیتهای جدا از هم به نظر میرسد. »
شخصیتها و اجرا
اما فیلم در اجرای این امکان گاهی شروتی را بیشتر به سازوکاری برای پیشبرد دگرگونی جو تبدیل میکند تا شخصیتی با مسیر مستقل و کامل. به همین دلیل، کشمکش میان آن دو همیشه به اندازهٔ ظرفیتش زنده نمیماند. موقعیتهایی که میتوانستند به گفتوگو و مواجههای دشوار برسند، گاه به سوءتفاهم یا سکوتی متکی میشوند که ادامهٔ درام را ممکن میکند.
درام عاشقانه البته به تعارض نیاز دارد، اما تعارض زمانی اثرگذار است که از منطق درونی شخصیتها برخیزد؛ نه آنکه صرفاً برای بهتعویقانداختن حل مسئله باقی بماند. رابطهٔ جو و شروتی در لحظههای موفق، بر شکنندگی و نیاز متقابل بنا میشود، اما فیلم در همهٔ صحنهها به آن عمق نمیبخشد. موسیقی و گرمای بصری؛ تکیهگاههای عاطفی موسیقی از مهمترین ابزارهای فیلم برای ساختن فضای صمیمی آن است.
ملودیها بهویژه در بخشهای آرامتر، خلوتهای عاطفی را پر میکنند و به لحظههایی که از نظر گفتوگو کممایهاند، حسی لطیف میبخشند. این موسیقی گاهی چنان نقش پررنگی میگیرد که بهجای آنکه همراه صحنه باشد، احساس موردنظر را به مخاطب اعلام میکند؛ بااینحال، در مجموع یکی از عواملی است که فیلم را خوشتماشا و دلنشین نگه میدارد.
فضای گرم فیلم نیز با موسیقی همسو است. رنگ و بافت تصویری، حالوهوایی صمیمانه میسازند که با خاطرهپردازی و عاشقانهبودن اثر تناسب دارد. این گرما به «جو» هویتی دلپذیر میدهد و در نیمهٔ اول بهخوبی با شور جوانی همراه میشود. مشکل آن است که زیباییِ فضا همیشه با انسجام درام همقدم نیست؛ گاهی تصویر و موسیقی از صحنه حسی غنیتر میسازند، در حالی که خود موقعیت هنوز بهقدر کافی پرورده نشده است.
« به همین دلیل، کشمکش میان آن دو همیشه به اندازهٔ ظرفیتش زنده نمیماند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
طولانیشدن لحظهها و تصنعِ احساس یکی از نارساییهای مهم فیلم، تمایل به کشدادن لحظههای عاشقانه است. صحنههایی که میتوانستند با ایجاز اثر بگذارند، گاه بیش از اندازه امتداد مییابند و بهجای افزودن بُعد تازهای به رابطه، تنها بر همان حس قبلی تأکید میکنند. این تکرار، بهخصوص در نیمهٔ دوم، از نیروی عاطفی داستان میکاهد و ریتم را سنگینتر میسازد.
فیلم بهجای آنکه همیشه به احساساتش فرصت رسوب بدهد، بعضی وقتها آنها را با موسیقی و مکثهای طولانی برجسته میکند. علاوه بر این، برخی لحظههای احساسی به علت تکیه بر تمهیدهای آشنا، بهجای آنکه طبیعی جلوه کنند، تصنعی به نظر میرسند. ایدهٔ «عشق در نگاه اول» نیز در جاهایی بیش از آنکه حاصل شناخت تدریجی و رفتار متقابل باشد، به توجیهی آماده برای پیوند شخصیتها بدل میشود.
چنین انتخابی ممکن است برای مخاطبی که با قراردادهای ملودرام کنار میآید، جذاب باشد؛ اما برای تماشاگر حساس به منطق رابطه، فاصلهای میان احساس اعلامشده و تجربهٔ واقعی شخصیتها ایجاد میکند. نیمهٔ دوم؛ جایی که فیلمنامه توانش را از دست میدهد بخش نخست بهواسطهٔ ریتم مناسب و حضور دوستان جو، لحظههایی از طنز و سرزندگی دارد.
این انرژی در نیمهٔ دوم کمرنگ میشود و فیلم برای حفظ حرکت، سراغ موقعیتهایی میرود که گاه بهاندازهٔ کافی از دل شخصیتها بیرون نیامدهاند. برخی گفتوگوها بیش از حد توضیحیاند و بعضی اتفاقها با شتاب رخ میدهند؛ گویی فیلم میخواهد چند مرحلهٔ عاطفی را پشت سر بگذارد، بیآنکه برای هرکدام زمان لازم را فراهم کند.
« طولانیشدن لحظهها و تصنعِ احساس یکی از نارساییهای مهم فیلم، تمایل به کشدادن لحظههای عاشقانه است. »
قوتها و کاستیها
این شتاب در پرداخت موضوعات سنگینتر نیز اثر میگذارد. اندوه و آسیب روانی، با چند لحظهٔ پرتنش یا گفتاری تأکیدی بهآسانی حل نمیشوند، اما فیلم گاهی به پاسخهایی سادهتر از پیچیدگی مسئله پناه میبرد. همین امر شکاف میان واقعگراییِ مورد انتظار و راهحلهای ملودراماتیک را آشکار میکند.
اگر فیلمنامه برای دگرگونی شخصیتها زمان بیشتری میگذاشت و پیوند میان دو نیمه را محکمتر میکرد، اثر میتوانست از روایت دلنشینی با فرازونشیبهای محسوس، به درامی یکپارچهتر تبدیل شود. جمعبندی «جو» فیلمی است که جذابیتش بیش از هر چیز در موسیقی دلنشین، حالوهوای گرم و بازی متعهدانهٔ ریو راج ریشه دارد.
نیمهٔ نخست بهخوبی مخاطب را به جهان عاشقانهٔ خود دعوت میکند و ایدهٔ رویارویی دو انسان گرفتار گذشته، زمینهای مناسب برای درامی صمیمی فراهم میآورد. بااینحال، نیمهٔ دوم از انسجام و نیروی پیشبرندهٔ کافی برخوردار نیست؛ کشآمدن برخی صحنهها، تصنع در بخشی از لحظههای احساسی و سادهسازیِ بعضی گرهها مانع میشود که ظرفیت داستان بهتمامی شکوفا شود.
حاصل، اثری نابرابر اما برخوردار از لحظههای صادقانه است: فیلمی که میتواند با فضای خود دلنشین باشد، ولی همیشه نمیتواند احساساتش را به شکلی باورپذیر و پیوسته به درام بدل کند. «جو» برای دوستداران عاشقانههای ملودراماتیک احتمالاً تجربهای خوشحس و آشنا خواهد بود؛ اما تماشاگرانی که به تحول تدریجی شخصیتها و منطق دقیق روایت اهمیت میدهند، ممکن است در نیمهٔ دوم با ناامیدی روبهرو شوند.
« این شتاب در پرداخت موضوعات سنگینتر نیز اثر میگذارد. »



ثبت دیدگاه