نقد و بررسی
نقد شنزار جودوروفسکی (Jodorowsky's Dune) | 2013
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
رؤیای عظیمِ فیلمی که هرگز ساخته نشد مستند «Jodorowsky's Dune» به کارگردانی Frank Pavich، نه درباره تماشای یک فیلم علمیتخیلیِ ناتمام، بلکه درباره تماشای زایش و فروپاشیِ رؤیای ساخت آن است. محور روایت، پروژهای است که Alejandro Jodorowsky در میانه دهه هفتاد میلادی برای اقتباس از رمان «تلماسه» فرانک هربرت آغاز کرد؛ طرحی که با حضور هنرمندان و طراحانی چون Jean Giraud، H.
R. Giger، Chris Foss و Dan O'Bannon، از همان ابتدا ابعادی فراتر از یک تولید متعارف سینمایی داشت. فیلم پاویچ تلاش میکند این جهانِ نادیده را از دل روایتها، طراحیها و خاطرات بازسازی کند؛ جهانی که بر پرده ظاهر نشد، اما خودِ تصور آن همچنان تماشایی است. جودوروفسکی؛ راویِ کاریزماتیک و مسئلهساز بزرگترین نیروی مستند، خود جودوروفسکی است.
او ماجرا را با شور و حرارتی نقل میکند که گاهی مرز میان خاطرهگویی و اجرای نمایشی را از میان میبرد. در بیان او، پروژه نه مجموعهای از جلسات و تصمیمهای تولیدی، بلکه سفری معنوی و هنری است؛ سفری که هر عضو گروه را در مسیری بهسوی آفرینشی مشترک قرار میدهد. همین لحن پرشور، داستانی درباره شکست مالی و توقف تولید را سرزنده میکند و تماشاگر را به جای شنوندهای منفعل، به همسفر خیال او بدل میسازد.
« Giger، Chris Foss و Dan O'Bannon، از همان ابتدا ابعادی فراتر از یک تولید متعارف سینمایی داشت. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
اما این جذابیت همزمان محدودیت فیلم را نیز شکل میدهد. دوربین و تدوین چنان مجذوب شخصیت جودوروفسکیاند که گاه فاصله انتقادی خود را از دست میدهند. او نهفقط راوی خاطرات، که مرکز عاطفی و فکری تقریباً همهچیز میشود؛ دیگران بیشتر در مدار روایت او قرار میگیرند تا اینکه تصویری مستقل و کامل از اختلافنظرها، سازوکار تولید یا تردیدهایشان به دست دهند.
نتیجه، مستندی دلنشین و پرحرارت است، اما نه همیشه متوازن. هنر مفهومی؛ تماشای تصویرهای غایب طراحیهای مفهومی فیلم از جذابترین دستاوردهای مستندند. نقاشیها و طرحهای آمادهشده برای اقتباس، به مخاطب اجازه میدهند تا حدی با چشمانداز سینماییِ مورد نظر گروه آشنا شود: موجودات، فضاها، معماریها و چهرههایی که هرکدام انگار از رؤیایی مستقل آمدهاند.
این آثار تنها زینت بصری نیستند؛ آنها سندی از روشی هستند که پروژه میخواست پیش از فیلمبرداری، جهان خود را با دقتی کمسابقه شکل دهد. مستند با جانبخشیدن به تصویرها، از آنها نوعی سینمای خیالی میسازد؛ سینمایی که هرگز به حرکت درنیامد، اما در تخیل تماشاگر بهسرعت جان میگیرد. در همینجا فیلم بهخوبی از ظرفیت ذاتی موضوعش بهره میبرد.
« اما این جذابیت همزمان محدودیت فیلم را نیز شکل میدهد. »
شخصیتها و اجرا
هر طرح، امکان تازهای پیش چشم میگذارد و تماشاگر را وامیدارد نسخه شخصی خود را از فیلم نساخته تصور کند. بااینحال، تصاویر گاهی جای تحلیل دقیق روند طراحی و تصمیمهای هنری را میگیرند. تماشاگر با جلوه و گستره خیال روبهرو میشود، اما کمتر درمییابد که این ایدهها چگونه به زبان اجرایی، برنامهریزی تولید یا توافق میان اعضای گروه تبدیل میشدند.
ساختار روایی و ریتمِ قصهگویی پاویچ ماجرا را در قالب روایتی روشن و پیشرونده پیش میبرد: شکلگیری ایده، گردآمدن هنرمندان، گسترش دامنه پروژه و سرانجام ازهمگسیختن آن. این ساختار، تماشای مستند را آسان میکند و به مخاطبی که از جزئیات پروژه خبر ندارد، راه ورود میدهد. روایت جودوروفسکی نیز با حکایتهای رنگارنگ و لحظههای طنزآمیز، از تبدیلشدن فیلم به گزارشی خشک جلوگیری میکند.
بااینهمه، همین حرکت خطی گاهی بیش از حد هموار است. روند ساخت، با وجود ظرفیت فراوان برای پرداختن به دشواریهای عملی و هنری، به مجموعهای از خاطرات و حکایتها فروکاسته میشود؛ حکایتهایی که بسیاریشان سرگرمکنندهاند، اما لزوماً فهم عمیقتری از منطق تولید یا علتهای چندلایه شکست به دست نمیدهند.
« هر طرح، امکان تازهای پیش چشم میگذارد و تماشاگر را وامیدارد نسخه شخصی خود را از فیلم نساخته تصور کند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
مستند بیشتر به ما نشان میدهد که جودوروفسکی چه میخواست و چه کسانی را گرد آورد، تا اینکه روشن کند طرح عظیم او در مرحله اجرا با چه موانع مشخصی روبهرو میشد. میراث پروژه؛ میان واقعیت و افسانه یکی از بحثبرانگیزترین وجوه فیلم، پیوندی است که میان پروژه ناتمام و برخی آثار علمیتخیلیِ بعدی برقرار میکند.
مستند یادآوری میکند که تعدادی از اعضای گروه پس از آن در پروژههای دیگر، از جمله «بیگانه»، همکاری کردند؛ همچنین ادعا میکند که طرحها و ایدههای آمادهشده برای «تلماسه» بر آثار بعدی اثر گذاشتند. این بخش به فیلم دامنهای فراتر از تاریخ یک تولید شکستخورده میدهد، اما گاه میان تأثیر قابلردیابیِ هنرمندان و ادعای نفوذ مستقیمِ فیلم نساخته مرز روشنی نمیگذارد.
همین تمایز اهمیت دارد: اینکه هنرمندی پس از پروژه در فیلم دیگری کار کند، لزوماً ثابت نمیکند که خود پروژه یا کتاب طراحیهایش سرچشمه مستقیم شکل و ایده آن اثر بوده است. مستند در لحظاتی بیش از آنکه شواهد را بسنجد، افسانه دلپذیرِ «فیلمی که همهچیز را تغییر داد» را میپرورد. این رویکرد برای برانگیختن کنجکاوی مؤثر است، اما تماشاگر نقاد ممکن است از قطعیت لحن و کمبود بررسی متقابل شواهد فاصله بگیرد.
« مستند در لحظاتی بیش از آنکه شواهد را بسنجد، افسانه دلپذیرِ «فیلمی که همهچیز را تغییر داد» را میپرورد. »
قوتها و کاستیها
اقتباس، آزادی هنری و سایه رمان «تلماسه»ی جودوروفسکی در روایت مستند، صرفاً تلاشی برای وفادارماندن به رمان هربرت نیست؛ بیشتر پروژهای برای جذب جهان داستان و بازآفرینی آن در زبان و جهانبینی شخصی کارگردان است. این آزادی هنری، هم علت جذابیت طرح است و هم پرسشی جدی درباره ماهیت اقتباس پیش میکشد: اگر فیلم قرار بود تا این اندازه تحت تأثیر دیدگاه سازندهاش تغییر کند، چه نسبتی با هسته روایی و فکری رمان حفظ میکرد؟
مستند این پرسش را مطرح میکند، اما پاسخ آن را به اندازه کافی از صدای تحسینآمیز خود جدا نمیسازد. در نتیجه، مخاطب ممکن است همزمان دو احساس متضاد پیدا کند: شوق دیدن جهانی که طراحیهایش وعده میدهند و تردید درباره اینکه آیا آن جهان واقعاً میتوانست در قالب یک فیلم منسجم و وفادار به پیچیدگیهای منبع ادبی شکل بگیرد.
این دوگانگی ضعف موضوع نیست؛ اتفاقاً بخش مهمی از جذابیت آن است. مستند زمانی پربارتر میشود که بهجای اعلام عظمت قطعی فیلمِ ازدسترفته، فضای کافی برای این تردید باقی بگذارد. جمعبندی «Jodorowsky's Dune» مستندی جذاب درباره برخورد خیال هنری با محدودیتهای تولید و درباره نیروی ماندگارِ طرحی است که به فیلم تبدیل نشد.
« مستند این پرسش را مطرح میکند، اما پاسخ آن را به اندازه کافی از صدای تحسینآمیز خود جدا نمیسازد. »
جمعبندی
قصهگویی گیرا، شخصیت پرکشش جودوروفسکی و تصویرهای خیالانگیز، تجربهای پرجنبوجوش میسازند؛ اما ستایش مفرط از کارگردان، پرداخت محدود به جزئیات اجرایی و ادعاهای گاه اغراقآمیز درباره میراث پروژه، مانع از آن میشود که فیلم به روایتی کاملاً متوازن بدل شود. ارزش مستند در این نیست که ثابت کند نسخه جودوروفسکی حتماً شاهکار میشد؛ چنین حکمی درباره فیلمی که هرگز ساخته نشده، اساساً آزمودنی نیست.
ارزشش در زندهکردن لحظهای از تاریخ سینماست که در آن امکانها از نتیجه واقعی جذابتر به نظر میرسند. پس از تماشا، شاید مهمترین پرسش نه این باشد که «اگر ساخته میشد، چه فیلمی از آب درمیآمد؟» بلکه این باشد که چرا رؤیای یک فیلم ناتمام میتواند چنین قدرتی برای تسخیر تخیل ما داشته باشد.
« ارزشش در زندهکردن لحظهای از تاریخ سینماست که در آن امکانها از نتیجه واقعی جذابتر به نظر میرسند. »
ثبت دیدگاه