نقد و بررسی
نقد جیگساو (Jigsaw) | 2017
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشتی به بازی آشنا «Jigsaw» محصول ۲۰۱۷ میکوشد میراث مجموعهٔ «اره» را از نو به صحنه بیاورد: اجسادی پیدا میشوند که شیوهٔ مرگشان یادآور قاتلی است که سالهاست مرده، و همزمان گروهی از آدمها در بازیهایی مرگبار گرفتارند. در یک سوی ماجرا، کارآگاهان دنبال معنای سرنخها میگردند؛ در سوی دیگر، قربانیان میکوشند با قواعد هولناک بازی کنار بیایند.
فیلم از همان آغاز دو پرسش را پیش میکشد: آیا جان کرامر واقعاً به شکلی بازگشته است، یا کسی میراث او را دستمایهٔ نقشهای تازه کرده؟ این معما موتور اصلی روایت است و فیلم میکوشد تماشاگر را تا پایان در وضعیت حدس و تردید نگه دارد. اثر را بهتر است نه بازآفرینی کامل جهان «اره»، بلکه تلاشی برای تازهکردن آن دانست.
«Jigsaw» میخواهد هم برای مخاطب آشنا با مجموعه نشانههای قدیمی را حفظ کند و هم برای بینندهٔ تازهوارد، قصهای نسبتاً مستقل بسازد. این دو خواسته همیشه بهخوبی با هم سازگار نمیشوند؛ فیلم گاهی بیش از آنکه بر شخصیتها و فضای دلهرهآور تکیه کند، در پی آن است که قطعات معما را کنار هم بچیند.
روایت میان بازی و تحقیق ساختار فیلم بر رفتوآمد میان دو خط داستانی بنا شده است: بازی مرگبار در فضایی بسته، و تحقیقات پلیسی دربارهٔ قتلهایی که به روش جigsaw شباهت دارند. این موازیسازی در ظاهر ظرفیت خوبی برای تعلیق دارد. هر بار که ماجرای بازی پیش میرود، سرنخ تازهای دربارهٔ هویت قاتل یا زمان وقوع حوادث به دست میآید؛ و هرچه تحقیق جلوتر میرود، معنای آنچه در بازی میبینیم تغییر میکند.
« این معما موتور اصلی روایت است و فیلم میکوشد تماشاگر را تا پایان در وضعیت حدس و تردید نگه دارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بااینحال، پیوند میان این دو خط همیشه به اندازهٔ کافی روان نیست. بخشهایی از تحقیق بیشتر برای نگهداشتن معما در حالت تعلیق طراحی شدهاند تا پیشبردن شخصیتها. در نتیجه، بعضی گفتوگوها و رفتوآمدهای پلیسی حس دورزدن درجا دارند. از سوی دیگر، روایت بازی نیز گاهی با مکثهایی طولانی همراه میشود؛ مکثهایی که میتوانستند فرصتی برای شناخت بهتر گرفتارشدگان باشند، اما اغلب به انتظار برای تلهٔ بعدی تبدیل میشوند.
این نوسان در ریتم، همان نکتهای است که ممکن است برای برخی تماشاگران به کشش معمایی بدل شود و برای گروهی دیگر حوصلهسربر باشد. تلهها و خشونت؛ نمایش بهجای هراس تلهها از مهمترین جاذبههای بصری فیلماند. طراحی آنها بر انتخابهای اضطرابآور، محدودیت زمانی و پیامدهای جسمانی تأکید میکند؛ عناصری که از ابتدا با هویت «اره» گره خوردهاند.
فیلم در نمایش خونریزی نیز ابایی ندارد و برای دوستداران وحشت جسمانی، لحظات پرتنش و تکاندهنده فراهم میکند. هر تله وعدهٔ یک آزمون تازه میدهد و در بهترین لحظات، تماشاگر را وادار میکند از خود بپرسد گرفتارشدگان چگونه از مخمصه بیرون خواهند آمد. اما تفاوتی مهم میان دیدن خشونت و احساسکردن دلهره وجود دارد.
«Jigsaw» در طراحی موقعیتهای خشن موفقتر از ساختن اضطراب پایدار است. در قسمتهای اثرگذارتر مجموعه، خشونت اغلب با حس درماندگی، انتخاب اخلاقی و انتظار دردناک درهم میآمیخت. اینجا نیز نشانههایی از همان الگو دیده میشود، اما صحنهها بیشتر به نمایش تلهها و شدت آسیب متکیاند. به همین دلیل، خونریزی گاهی کارکردی هیجانانگیز دارد، ولی الزاماً در ذهن نمیماند یا به تجربهای عمیقاً آزارنده تبدیل نمیشود.
« بااینحال، پیوند میان این دو خط همیشه به اندازهٔ کافی روان نیست. »
شخصیتها و اجرا
شخصیتها و مسئلهٔ انتخاب فیلم میخواهد بازیها را چیزی بیش از نمایش ابزارهای شکنجه جلوه دهد: هر شخصیت باید با گذشته، خطا یا تصمیمی روبهرو شود و در برابر آزمونی قرار گیرد که او را به انتخاب وامیدارد. این ایده از نظر مفهومی با جهان «اره» سازگار است؛ جهانی که در آن مجازات، بقا و ادعای ارزشگذاری بر زندگی به هم گره میخورند.
بااینحال، شخصیتپردازی در بسیاری از لحظات به اندازهٔ این ایدهها رشد نمیکند. گرفتارشدگان معمولاً آنقدر مجال نمییابند که به چهرههایی پیچیده و بهیادماندنی تبدیل شوند. وقتی رفتارشان در موقعیتهای خطرناک نامعقول به نظر میرسد، بخشی از تنش نیز از میان میرود: اگر تماشاگر احساس کند شخصیتها خودشان بیجهت اوضاع را وخیمتر میکنند، ترس حاصل از تله جای خود را به کلافگی میدهد.
فیلم از این ظرفیت برخوردار بود که واکنشهای متفاوت انسانها به ترس را برجسته کند، اما بیشتر به حرکت داستان بهسوی معما و تلهٔ بعدی اولویت میدهد. بازیگری و حضور توبین بل حضور توبین بل، حتی در قالبی محدود، برای مجموعه اهمیتی فراتر از یک بازگشت ساده دارد. صدای آرام و نگاه سنجیدهٔ او همچنان با تصویری که از جان کرامر در ذهن مخاطب شکل گرفته پیوند دارد.
همین حضور، جهان فیلم را به گذشتهٔ مجموعه متصل میکند و به طرفداران قدیمی یادآوری میکند که مرکز ثقل «اره» فقط تلهها نیست، بلکه شخصیت و منطق خاص قاتل نیز هست. بااینحال، نوستالژی بهتنهایی نمیتواند جای خالی صحنههای واقعاً تأثیرگذار را پر کند. دیگر بازیگران در خدمت فضای معمایی و پرتنش فیلماند، اما نقشها فرصت چندانی برای نمایش طیف وسیعی از احساسات پیدا نمیکنند.
« بااینحال، شخصیتپردازی در بسیاری از لحظات به اندازهٔ این ایدهها رشد نمیکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بازیها عموماً قابلقبولاند، هرچند شخصیتها گاهی بیش از آنکه افراد مستقلی با انگیزههای روشن باشند، مهرههایی در مسیر افشای حقیقت به نظر میرسند. همین مسئله باعث میشود بعضی واکنشها کمتر طبیعی جلوه کنند و پیوند عاطفی مخاطب با سرنوشت آنان محدود بماند. تعلیق و پیچش روایی «Jigsaw» بخش مهمی از سرمایهٔ روایی خود را به معما اختصاص میدهد.
فیلم سرنخها را طوری پخش میکند که تماشاگر در تفسیرشان تردید کند و میان چند احتمال رفتوآمد داشته باشد. این شیوه، بهویژه برای مخاطبی که از حدسزدن و کنارهمگذاشتن جزئیات لذت میبرد، جنبهای سرگرمکننده دارد. پیچش پایانی نیز میکوشد تصویر پیشین ما از رخدادها را تغییر دهد و به بعضی نشانهها معنایی تازه ببخشد.
بااینهمه، یک پیچش زمانی موفق است که پس از غافلگیری، در ذهن تماشاگر طبیعی و ناگزیر به نظر برسد؛ گویی پاسخ در برابر چشم بوده، اما درست دیده نشده است. در «Jigsaw»، پایان برای بخشی از مخاطبان چنین اثری دارد و برای بخشی دیگر، بیش از اندازه به چرخشی طراحیشده شباهت پیدا میکند. مسئله تنها قابلپیشبینیبودن یا نبودن نیست؛ مهم این است که رابطهٔ میان افشاگری و شخصیتها تا چه اندازه قانعکننده باشد.
فیلم در لحظهٔ غافلگیری نیرو میگیرد، اما این نیرو برای همه به رضایت کامل از منطق روایت تبدیل نمیشود. فضاسازی و نسبت با میراث مجموعه فضای فیلم سرد، صنعتی و آکنده از نشانههای آشنای ژانر وحشت است. محیطهای بسته و ابزارهای فلزی به مخاطب یادآوری میکنند که شخصیتها در جهانی گرفتارند که هر شیء میتواند بخشی از یک آزمون باشد.
« همین مسئله باعث میشود بعضی واکنشها کمتر طبیعی جلوه کنند و پیوند عاطفی مخاطب با سرنوشت آنان محدود بماند. »
قوتها و کاستیها
این طراحی به ساختن هویت بصری اثر کمک میکند، اما فضای آن به اندازهٔ بهترین نمونههای مجموعه دلهرهزا و فرساینده نیست. فیلم بیشتر به یادآوری زبان بصری «اره» بسنده میکند تا آنکه همان حس ناامنی و درماندگی را از نو خلق کند. این فاصله را میتوان در نسبت اثر با نوآوری هم دید. «Jigsaw» میخواهد هم عناصر شناختهشده را عرضه کند و هم با بازیدادن زمان و اطلاعات، تازگی ایجاد کند.
نتیجه، فیلمی است که برای طرفداران مجموعه همچنان سرگرمیهایی آشنا دارد، اما کمتر به تجربهای مستقل و ضروری بدل میشود. هرجا بر فریب روایی، تله و خونریزی تکیه میکند، قابلیت جذب مخاطب دارد؛ هرجا باید شخصیتپردازی یا هراس روانی را عمیقتر کند، محدودیتهایش آشکار میشود. جمعبندی «Jigsaw» بازگشتی آشنا به دنیای «اره» است؛ فیلمی که از تلههای خلاقانه، خشونت بصری و حضور توبین بل برای جلب توجه استفاده میکند و معمایی مرکزی را تا پایان پیش میبرد.
پیچش پایانی میتواند تجربه را برای گروهی از تماشاگران جذابتر کند، اما برای برخی دیگر اندکی زورکی جلوه میکند. ریتم نامتوازن، شخصیتهایی که فرصت کافی برای جانگرفتن ندارند و دلهرهای کماثرتر از نمونههای برجستهٔ مجموعه، مانع از آن میشوند که فیلم به نقطهٔ اوج تازهای در این جهان تبدیل شود.
بااینحال، اثر کاملاً بیجاذبه نیست. اگر مخاطب بداند با فیلمی روبهروست که بیش از عمق روانشناختی بر معما، تله و خونریزی تکیه دارد، میتواند از لحظات پرتنش و بازی با سرنخها لذت ببرد. «Jigsaw» نه احیایی بینقص است و نه بازگشتی بیحاصل؛ تجربهای متوسط و قابلتماشا برای دوستداران مجموعه، با پایانی که هم نقطهٔ قوت بالقوهٔ آن است و هم محل اصلی اختلافنظر دربارهٔ انسجامش.
« فیلم بیشتر به یادآوری زبان بصری «اره» بسنده میکند تا آنکه همان حس ناامنی و درماندگی را از نو خلق کند. »



ثبت دیدگاه