نقد و بررسی
نقد Je T'Aime, Je T'Aime | 1968
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
زمان، نه بهمثابه مسیر، بلکه خاطره در «Je T'Aime, Je T'Aime» آلن رنه از سفر در زمان برای ساختن ماجرایی پرحادثه دربارهٔ تغییر گذشته یا حل معمای علمی استفاده نمیکند. دستگاهی که قرار است کلود را به لحظهای معین بازگرداند، خیلی زود از کارکرد مورد انتظارش منحرف میشود و او را میان پارههایی از زندگیاش سرگردان میکند.
همین لغزش، ایدهٔ علمیتخیلی فیلم را به نقطهٔ عزیمت تأملی دربارهٔ حافظه بدل میسازد: گذشته در ذهن ما یک خط صاف و مرتب نیست؛ لحظههایی از آن بیدعوت بازمیگردند، روی هم میافتند و معنای تازهای پیدا میکنند. رنه زمان را نه چون جادهای قابل پیمودن، بلکه همچون فضایی آشفته و ذهنی تصویر میکند.
این انتخاب، فیلم را از بسیاری از آثار سفر در زمان جدا میسازد. پرسش اصلی این نیست که آیا میتوان رخدادی را تغییر داد، یا قوانین دستگاه چگونه کار میکنند؛ پرسش این است که انسان چگونه گذشته را به یاد میآورد و با چه روایتی از آن زندگی میکند. علمیتخیلی در اینجا بیش از آنکه مقصد باشد، ابزاری برای نزدیک شدن به تجربهای روانی و عاطفی است.
روایت پراکنده و منطق حافظه ساختار فیلم آگاهانه از نظم زمانی سر باز میزند. خاطرهها کوتاه و ناهمگوناند: گاه صحنهای روزمره، گاه لحظهای از رابطهٔ کلود با کاترین، و گاه تصویری که در ابتدا معنایش روشن نیست. تماشاگر ناچار است میان این قطعات پیوند برقرار کند، اما فیلم تضمین نمیدهد که همهٔ قطعات به تصویری کامل و قطعی بینجامند.
« رنه زمان را نه چون جادهای قابل پیمودن، بلکه همچون فضایی آشفته و ذهنی تصویر میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این فرم، صرفاً بازیای صوری نیست؛ قرار است بیثباتی یادآوری را به تجربهای محسوس تبدیل کند. به همین دلیل، سردرگمی میتواند هم بخشی از دستاورد فیلم باشد و هم مانعی واقعی برای تماشاگر. برشهای ناگهانی و جابهجاییهای زمانی، حس گرفتارشدن در ذهن کلود را تقویت میکنند، اما ممکن است فاصلهای عاطفی نیز پدید آورند.
گاهی پیش از آنکه یک لحظه فرصت کند وزن خود را پیدا کند، فیلم به خاطرهای دیگر میجهد. در نتیجه، ساختار بیش از آنکه تماشاگر را به تماشای رویدادها بنشاند، او را وادار به بازسازی و تفسیر میکند؛ تجربهای که برای برخی شیفتهکننده و برای برخی فرساینده است. عشق و فرسودگی رابطه هستهٔ عاطفی فیلم، رابطهٔ کلود و کاترین است؛ رابطهای که در قالب خاطرههای پراکنده آشکار میشود، نه در روایتی مرتب و یکسویه.
آنچه میبینیم ترکیبی است از نزدیکی، دلزدگی، وابستگی، سکوت و نوعی ناتوانی در فهم کامل دیگری. فیلم از عشق تصویری آرمانی نمیسازد. پیوند عاطفی در اینجا هم پناه است و هم سرچشمهٔ رنج؛ دو نفر ممکن است در کنار هم بمانند، بیآنکه بتوانند بهسادگی از تنهایی یکدیگر بکاهند. اهمیت این رابطه در آن است که فیلم آن را به یک پاسخ روشن دربارهٔ خوشبختی یا شکست تقلیل نمیدهد.
خاطرهها نه حکم نهایی صادر میکنند و نه گذشته را به داستانی منسجم و تسلیبخش بدل میسازند. کلود از خلال آنها میکوشد تجربهٔ خود را بفهمد، اما یادآوری الزاماً به شناخت نمیرسد. گاهی هرچه بیشتر به گذشته بازمیگردیم، تناقضهای بیشتری در روایت خودمان پیدا میکنیم. در این معنا، عنوان فیلم نیز طنین دوگانهای دارد: تکرار یک جملهٔ عاشقانه میتواند نشانهٔ شور باشد، اما شاید بازتاب تلاش برای نگهداشتن چیزی باشد که دیگر در دسترس نیست.
« این فرم، صرفاً بازیای صوری نیست؛ قرار است بیثباتی یادآوری را به تجربهای محسوس تبدیل کند. »
شخصیتها و اجرا
کلود؛ مردی گرفتار در خود کلود ریدر قهرمانی پرتحرک و هدفمند نیست. او از آغاز فیلم با نوعی تهیبودگی و بیاعتنایی به آینده معرفی میشود؛ همین وضعیت، انتخاب او برای آزمایش را از منطق ماجراجویی دور میکند. او بهجای آنکه با کنجکاوی یک کاشف وارد قلمرو ناشناخته شود، بیشتر شبیه کسی است که دیگر چیزی برای از دست دادن نمیبیند.
سفر ذهنیاش نیز راهی به سوی رهایی آسان نیست، بلکه بازگشتی ناخواسته به همان گرههایی است که از آنها گریخته است. بازی کلود ریش با مهار و خویشتنداری، این شخصیت را از اغراق ملودراماتیک دور میکند. چهره و حضور او به مرکز ثابتی در میان آشوب روایت بدل میشود؛ در حالی که زمان و مکان پیوسته جابهجا میشوند، کلود همچنان در قاب حضور دارد و ما را به این یادآوری بازمیگرداند که همهچیز از صافی ذهن او میگذرد.
با این حال، همین تمرکز بر شخصیت، گاه محدودیت هم ایجاد میکند: اگر تماشاگر نتواند با انزوا و بیقراری او همراه شود، ممکن است قطعات فیلم را مجموعهای سرد و منفصل ببیند. میزانسن، تدوین و موسیقی رنه و تدوینگران فیلم، تدوین را به نیروی اصلی روایت تبدیل میکنند. پیوند میان صحنهها اغلب بر اساس رابطهٔ علتومعلولی شکل نمیگیرد؛ گذارها بیشتر به تداعی، تکرار و برخورد ناگهانی تصاویر شباهت دارند.
گاهی یک حرکت یا موقعیت بصری در خاطرهای تازه بازمیگردد و بدون توضیح مستقیم، حس آشنایی یا دلهره میآفریند. این شیوه، تماشاگر را در وضعیت شناوری قرار میدهد: هر لحظه ممکن است دری به گذشتهای دیگر گشوده شود. طراحی بصری نیز بهجای نمایش پرزرقوبرق آینده، فضایی نسبتاً سرد و کنترلشده میسازد.
« کلود؛ مردی گرفتار در خود کلود ریدر قهرمانی پرتحرک و هدفمند نیست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
آزمایشگاه و دستگاه سفر در زمان بیش از آنکه شگفتی فناوری را به رخ بکشند، حالوهوای یک سازوکار مبهم و ناپایدار دارند. در برابر آن، فضاهای خاطره گاه ملموس و روزمرهاند؛ تضادی که مرز میان امر عادی و امر ناممکن را کمرنگ میکند. موسیقی کریستوف پندرتسکی، با رنگ صوتی ناآرام و نامتعارف خود، این گسست را تشدید میکند.
موسیقی در خدمت آرامکردن صحنهها نیست؛ بیشتر همچون صدایی از درون اضطراب به آنها نزدیک میشود. ریتم و دشواری تماشا کندی ریتم در این فیلم را نمیتوان تنها به طول صحنهها نسبت داد. بخشی از این کندی حاصل مکثها، تکرارها و نبودِ جهت روایی آشکار است. فیلم تماشاگر را بهسرعت از یک کشف به کشفی دیگر نمیبرد و برای دنبالکردن یک خط داستانی پرشتاب ساخته نشده است.
گاهی این مکثها اجازه میدهند اندوه و فرسودگی رابطه در فضا رسوب کند؛ گاهی نیز، بهویژه در بخشهایی که خاطرهها هنوز معنای تازهای نیافتهاند، حس کشآمدن و یکنواختی پدید میآورند. در نتیجه، تجربهٔ فیلم به میزان آمادگی تماشاگر برای پذیرفتن ابهام وابسته است. انتظار یک داستان علمیتخیلی متعارف، با قواعد روشن و پیشروی مرحلهبهمرحله، احتمالاً به ناامیدی میانجامد.
اما اگر پراکندگی را نه نقصی تصادفی، بلکه صورت سینمایی ذهنی آشفته بدانیم، کندی و گسست معنای دیگری پیدا میکنند. البته این تفسیر، همهٔ دشواریها را از میان نمیبرد؛ فرم خلاقانه همیشه تضمین نمیکند که هر لحظه از نظر عاطفی به یک اندازه اثرگذار باشد. جایگاه فیلم در سینمای رنه «Je T'Aime, Je T'Aime» در امتداد دغدغهٔ پایدار آلن رنه دربارهٔ حافظه و ناپایداری گذشته قرار میگیرد، اما برای بیان آن به تمهیدی آشکارا علمیتخیلی متوسل میشود.
« در برابر آن، فضاهای خاطره گاه ملموس و روزمرهاند؛ تضادی که مرز میان امر عادی و امر ناممکن را کمرنگ میکند. »
قوتها و کاستیها
این ترکیب، فیلم را به اثری میانهرو میان خیال علمی و درام روانشناختی بدل میسازد: از یک سو، دستگاه سفر در زمان چارچوبی داستانی فراهم میکند؛ از سوی دیگر، بخش مهمی از فیلم به بازگشتهای ذهنی و رابطهای عاطفی اختصاص دارد. اینجا فناوری قرار نیست جهان را توضیح دهد؛ قرار است ذهن را به صحنه بیاورد.
همین رویکرد، فیلم را به تجربهای پیشرو و در عین حال دشوار تبدیل کرده است. تأثیر آن را میتوان در سنتی از آثار بعدی دید که حافظه، عشق و روایت غیرخطی را به هم پیوند میزنند، اما ارزش فیلم صرفاً در پیشبینی راهی برای دیگران خلاصه نمیشود. ویژگی اصلیاش همان نگاه تلخ و شاعرانهای است که از ناتوانی انسان در مرتبکردن گذشته سرچشمه میگیرد.
جمعبندی «Je T'Aime, Je T'Aime» فیلمی دربارهٔ سفر به گذشته است، اما نه برای اصلاح آن؛ بیشتر برای تجربهکردن دوبارهٔ آشفتگیاش. آلن رنه ایدهای علمیتخیلی را به قالبی برای کاوش در حافظه و رابطه تبدیل میکند و با تدوینی شکسته، تماشاگر را در وضعیتی نزدیک به ذهن کلود قرار میدهد. حاصل، اثری بدیع، اندوهبار و از نظر فرمی جسور است که در عوض، از مخاطب صبر و همراهی میطلبد.
قدرت فیلم در آن است که گذشته را به مجموعهای از پاسخهای قطعی فرو نمیکاهد؛ خاطرهها را بازمیگرداند، اما لزوماً روشنترشان نمیکند. ضعف احتمالیاش نیز از همان سرچشمه میآید: پراکندگی و ریتم کندی که میتواند تجربه را برای برخی تماشاگران دشوار سازد. فیلمی نیست که همه را با خود ببرد، اما اگر بتوان با منطق تکهتکه و اندوه خاموشش همراه شد، تصویری ماندگار از عشق، فقدان و ذهنی ارائه میدهد که راهی برای رهایی از گذشته نمییابد.
« اینجا فناوری قرار نیست جهان را توضیح دهد؛ قرار است ذهن را به صحنه بیاورد. »
ثبت دیدگاه