نقد و بررسی
نقد تا وقتی که زندهام (Jab Tak Hai Jaan) | 2012
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
عاشقانهای میان افسانه و واقعیت «Jab Tak Hai Jaan» فیلمی است که از همان ابتدا خود را در قلمرو رئالیسم روزمره محدود نمیکند. عشق در جهان آن نیرویی سرنوشتساز است؛ نیرویی که میتواند آدمی را از لندن بارانی به جبهههای پرخطر هند ببرد و سالها در او زنده بماند. سمار آناند، نوازندهای جوان و مهاجر، در لندن با میرا تاپار آشنا میشود و رابطهای میان آن دو شکل میگیرد که با شور، ترس و احساس گناه گره خورده است.
سالها بعد، آکیرا رای با ورود به زندگی سمار، گذشتهای را پیش چشم ما میگشاید که هنوز بر اکنون او سایه انداخته است. فیلم این خط داستانی را نه برای بازسازی موشکافانه واقعیت، بلکه برای ساختن یک ملودرام عاشقانه به کار میگیرد؛ ملودرامی که احساس را بر احتمال و منطق مقدم میداند. روایت چندپاره و دامنه بلندپروازی روایت فیلم میان دو دوره و دو حالوهوا رفتوآمد میکند: لندنِ جوانی سمار و میرا، و هندِ زمان حال که سمار در آن متخصص خنثیکردن بمب است.
این رفتوبرگشت، در آغاز کنجکاویبرانگیز است؛ تماشاگر با دیدن مردی که هر روز جان خود را به خطر میاندازد، میخواهد بداند چه رنجی او را به چنین بیباکیای رسانده است. یادداشتها و گذشته نیز به تدریج رابطه میان شخصیتها را روشن میکنند و به آکیرا نقشی فراتر از یک ناظر میدهند. بااینحال، فیلم همیشه در مهار این ساختار موفق نیست.
دو بخش روایی گاه چنان تفاوتی در لحن دارند که پیوندشان بیشتر به سازوکار پیرنگ وابسته میشود تا به جریان طبیعی شخصیتها. داستان از عاشقانهای نسبتاً سبک و سرزنده به ملودرامی سنگینتر میرسد و این تغییر، برای بعضی مخاطبان تکاندهنده و برای برخی دیگر ناهموار است. انباشت اتفاقها و تأخیر در گشودن گرههای عاطفی نیز ریتم را کند میکند.
« یادداشتها و گذشته نیز به تدریج رابطه میان شخصیتها را روشن میکنند و به آکیرا نقشی فراتر از یک ناظر میدهند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم به زمان طولانی خود نیاز دارد تا فضای رمانتیکش را بسازد، اما در بخشهایی به جای گسترش عمیق شخصیتها، همان حس و موقعیت را چند بار تکرار میکند. عشق، عهد و مسئله انتخاب محور عاطفی فیلم فقط این نیست که دو نفر یکدیگر را دوست دارند؛ پرسش دشوارتر این است که عشق در برابر باور، ترس و وعدهای که به نیرویی برتر داده شده، چه معنایی پیدا میکند.
تصمیم میرا در لحظه بحرانی، نقطهای حساس در بنای داستان است و از تماشاگر میخواهد آن را همزمان بهعنوان کنشی از سر وحشت و عاملی برای جدایی درک کند. این ایده ظرفیت دراماتیک چشمگیری دارد، زیرا عشق را از قلمرو احساس خصوصی بیرون میآورد و با مسئولیت اخلاقی و ایمان پیوند میزند. اما فیلم این تعارض را بیشتر با شدت عاطفی پیش میبرد تا با واکاوی روانشناختی.
به همین دلیل، بعضی تصمیمهای شخصیتها ممکن است برای مخاطبی که به انگیزههای واقعگرایانه اهمیت میدهد، ناموجه یا حتی اغراقآمیز جلوه کند. فیلم کمتر میکوشد این رفتارها را با منطق روزمره توضیح دهد؛ در عوض، آنها را بخشی از سرنوشتگرایی عاشقانهاش میسازد. اگر تماشاگر این قرارداد را بپذیرد، پایداری احساس سمار تأثیرگذار میشود؛ اگر نپذیرد، همان پایداری میتواند به سماجتی طولانی و کمتغییر شبیه شود.
شخصیتها و بازیها شاهرخ خان در نقش سمار، دو وجه متفاوت از یک شخصیت را کنار هم میگذارد: جوانی پرتحرک و عاشقپیشه در گذشته، و مردی خاموشتر و زخمخورده در زمان حال. حضور او بیش از آنکه بر ظرافتهای گفتاری تکیه کند، بر نگاه، سکوت و زبان بدن استوار است. در بخشهای عاشقانه، انرژی و شوخطبعیاش به رابطه با میرا جان میدهد؛ در بخشهای مربوط به زندگی نظامی، خشونتِ فروخورده و بیاعتناییاش به خطر، تصویری از مردی میسازد که گویی بخشی از خود را در گذشته置 گذاشته است.
« اما فیلم این تعارض را بیشتر با شدت عاطفی پیش میبرد تا با واکاوی روانشناختی. »
شخصیتها و اجرا
گاهی شدت ملودرام بر بازی او غلبه میکند، اما تواناییاش در حمل بار عاطفی فیلم انکارناپذیر است. کاترینا کایف در نقش میرا با دشواری ویژهای روبهرو است: شخصیتش باید میان میل شخصی، وابستگی خانوادگی و اعتقاد درونی حرکت کند. بازی او در لحظههای عاشقانه گرمتر و روانتر است، اما برخی دگرگونیهای میرا به اندازه اهمیتشان زمینهسازی نمیشوند.
آکشیرا با بازی آنوشکا شرما، انرژی متفاوتی وارد جهان فیلم میکند. کنجکاوی، جسارت و شوخطبعی او در برابر سکوت سمار تضاد دلپذیری میسازد و به بخشهایی که ممکن است زیر بار اندوه سنگین شوند، تحرک میبخشد. در عین حال، حضور او گاه از مسیر اصلی عشق منحرف میشود و به شلوغی روایی میافزاید.
تصویر، مکان و خاطره لندن و مناظر کوهستانی هند در این فیلم صرفاً پسزمینه نیستند؛ هر یک کیفیت عاطفی جداگانهای دارند. لندنِ بارانی، با خیابانها و فضاهای شهریاش، جهان آغازین رابطه را به قلمرویی صمیمی و درعینحال بیگانه تبدیل میکند. سمار و میرا در شهری دور از خانه به هم نزدیک میشوند، و فضای مهاجرت، تنهایی و امکان آغاز دوباره را به قصه میآورد.
در سوی دیگر، چشماندازهای برفی و کوهستانی هند، با وسعت و سکوت خود، با زندگی پرخطر و انزوای سمار هماهنگاند. فیلم گاه به زیبایی بصری خود اعتماد زیادی میکند و صحنهها را چنان میآراید که گویی احساس باید از دل منظره فوران کند. این رویکرد در سینمای یاش چوپرا بخشی از زبان عاشقانه اوست: زیبایی مکان، لباس و نور، احساس را بزرگتر و رؤیاییتر میسازند.
« گاهی شدت ملودرام بر بازی او غلبه میکند، اما تواناییاش در حمل بار عاطفی فیلم انکارناپذیر است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
البته همین شکوه بصری ممکن است گاهی فاصلهای میان شخصیتها و واقعیت ملموس ایجاد کند؛ مخاطب به جای آنکه در جزئیات زندگیشان فرو رود، بیشتر به تماشای تصویرهای باشکوه دعوت میشود. این فاصله هم نقطه قوت سبک فیلم است و هم محدودیت آن. موسیقی و نقش آن در روایت موسیقی ساخته ای. آر. رحمان از عناصر محوری فیلم است و فقط میان صحنهها فاصله نمیاندازد؛ در بسیاری از لحظهها، معنای عاطفی صحنه را تکمیل میکند.
قطعههایی چون «چَلا»، «سانس»، «هیر» و «جیا رِ» با حالوهوای متفاوت خود، از سرزندگی و کشش عاشقانه تا اندوه و حسرت را پوشش میدهند. صدای موسیقی به فیلم چیزی میبخشد که روایت گاه در پرداخت مستقیم آن ناتوان میماند: پیوندی حسی میان گذشته و اکنون. ترانهها همچنین به فیلم اجازه میدهند احساس را به شکل آشکار و پرشور بیان کند؛ نه فقط از طریق گفتوگو، بلکه با حرکت، تصویر و ملودی.
این شیوه برای مخاطبی که با سنت موزیکال سینمای هند همراه است، طبیعی و حتی ضروری مینماید. برای تماشاگرانی که ریتم روایی فشردهتر و واقعگرایی کماغراقتر را ترجیح میدهند، تعداد و جایگاه ترانهها ممکن است بر کشدار بودن فیلم بیفزاید. بااینحال، موسیقی از ماندگارترین جنبههای اثر است و حتی پس از پایان تماشا نیز در ذهن باقی میماند.
ملودرام؛ شکوه و اغراق «Jab Tak Hai Jaan» از اغراق نمیترسد. عشق در آن تا مرز فداکاری و انتظار پیش میرود، خطرهای شغلی سمار با بیباکی افسانهای همراهاند و اتفاقهای داستانی گاه برای پیشبرد احساس، از احتمالهای معمول فاصله میگیرند. این انتخاب با جهان فیلم سازگار است، اما همواره به نتیجهای قانعکننده نمیرسد.
« این فاصله هم نقطه قوت سبک فیلم است و هم محدودیت آن. »
قوتها و کاستیها
برخی رخدادها چنان طراحی شدهاند که تماشاگر را به اوج عاطفی برسانند، بیآنکه گذارهای لازم برای باورپذیر شدنشان به اندازه کافی پرداخته شود. در نتیجه، لحظهای که باید تکاندهنده باشد، ممکن است برای برخی مخاطبان ناخواسته خندهدار یا تصنعی جلوه کند. همچنین تعدادی از موقعیتها و رفتارها به تکرار میافتند: شخصیتها احساسات خود را پنهان میکنند، از بیان مستقیم حقیقت میگریزند و سپس در چرخهای از سوءتفاهم و انتظار باقی میمانند.
این تکرار، از یکسو با وسواس عاشقانه فیلم تناسب دارد و از سوی دیگر، حرکت داستان را کند میکند. اثر زمانی بیشترین نفوذ را دارد که به جای تأکید دوباره بر بزرگی عشق، آن را در لحظههای کوچکتر و انسانیتر نشان میدهد. جمعبندی «Jab Tak Hai Jaan» عاشقانهای پرزرقوبرق و آگاهانه ملودراماتیک است؛ فیلمی که موسیقی، بازی شاهرخ خان و تقابل لندن بارانی با کوهستانهای برفی را در خدمت تصویری بزرگ و اسطورهگون از عشق میگیرد.
پایداری سمار و کشمکش درونی میرا هستهای عاطفی میسازند که میتواند با تماشاگر همراه شود، بهویژه اگر او با قراردادهای اغراقآمیز سینمای عاشقانه هند همدل باشد. در مقابل، طولانی بودن، تغییر ناهموار لحن، برخی تصمیمهای کمباورپذیر و تکرار موقعیتهای عاطفی مانع از آن میشوند که فیلم در تمام لحظات به یک اندازه اثرگذار بماند.
با وجود این لغزشها، اثر در ساختن لحظاتی بهیادماندنی و آمیختن موسیقی و منظره با حسرت عاشقانه کامیاب است. این فیلم بیش از آنکه روایتی دقیق از رفتار آدمهای واقعی باشد، قصیدهای تصویری درباره عشقِ ماندگار است؛ قصیدهای که جذابیتش به همان اندازه که از شور و زیبایی میآید، به آمادگی تماشاگر برای پذیرفتن اغراق نیز وابسته است.
« در نتیجه، لحظهای که باید تکاندهنده باشد، ممکن است برای برخی مخاطبان ناخواسته خندهدار یا تصنعی جلوه کند. »
ثبت دیدگاه