نقد و بررسی
نقد یه جورایی داستان خندهداریه (It's Kind of a Funny Story) | 2010
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان کمدی و اندوه فیلم «داستانی کمابیش خندهدار» ساختهٔ Anna Boden و Ryan Fleck، از همان عنوانش وعدهای دوپهلو میدهد: قرار نیست با کمدیای سرراست روبهرو باشیم، اما قرار هم نیست اندوه را چنان جدی و سنگین عرضه کند که جایی برای خنده باقی نماند. فیلم در مرز میان این دو حالوهوا حرکت میکند؛ گاهی با شوخیهای نامتعارف تماشاگر را به خنده میاندازد و گاهی او را به خلوت ذهن نوجوانی میبرد که فشارهای روزمره، آینده و مقایسهٔ خود با دیگران برایش به باری تحملناپذیر بدل شدهاند.
قهرمان داستان، کریگ، پس از آنکه از ادامهٔ وضعیت روانی خود نگران میشود، برای دریافت کمک به بیمارستان مراجعه میکند و سرانجام در بخش روانپزشکی بزرگسالان بستری میشود. آنجا با بابّی، بیماری شوخطبع و پیچیده، و نوئل، نوجوانی همسنوسال خود، آشنا میشود. این موقعیتِ بهظاهر نامعمول، بستری برای مواجههٔ کریگ با خودش و آدمهایی میشود که هر یک به شکلی درگیر رنجاند.
فیلم بر اساس رمانی از Ned Vizzini ساخته شده است و قالب کمدیـدرام را برای روایت تجربهای جدی به کار میگیرد. نوجوانی زیر فشار یکی از امتیازهای اثر آن است که بحران کریگ را به یک علت ساده فرو نمیکاهد. فشار مدرسه، توقعهای خانواده، ترس از آینده و احساس ناکافیبودن، در کنار پیچیدگیهای دوستی و عاطفه، همگی بخشی از فضایی هستند که شخصیت را به بنبست رساندهاند.
فیلم نشان میدهد گاهی یک رویداد بزرگ و منفرد وجود ندارد؛ بلکه چندین نگرانی کوچک و بزرگ روی هم انباشته میشوند و جهان را برای فرد تنگ میکنند. در این تصویر، نوجوانی نه دورهای شیرین و بیدغدغه، بلکه مرحلهای است که در آن آدم هنوز ابزارهای لازم برای فهم و بیان رنجش را پیدا نکرده است.
« آنجا با بابّی، بیماری شوخطبع و پیچیده، و نوئل، نوجوانی همسنوسال خود، آشنا میشود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
کریگ باهوش و حساس است، اما همین آگاهی بهتنهایی برای نجاتش کافی نیست؛ او مدام خود را با دیگران میسنجد و از فاصلهای که میان تصویری که از موفقیت دارد و تجربهٔ واقعیاش افتاده، رنج میبرد. فیلم در ترسیم این فشارها همدلی دارد و از سرزنش شخصیت یا کوچکشمردن آشفتگی او پرهیز میکند. بیمارستان بهمثابه اجتماع بخش روانپزشکی در فیلم صرفاً مکانی برای درمان نیست؛ فضایی است که آدمهای متفاوت، ناخواسته، چند روزی کنار یکدیگر قرار میگیرند.
هر بیمار جهان و شیوهٔ خاص خود را دارد و حضور آنان، نگاه کریگ را از دایرهٔ بستهٔ نگرانیهایش بیرون میبرد. فیلم از این برخوردها برای ساختن لحظههای طنز و صمیمیت استفاده میکند، اما در عین حال محیط را به پسزمینهای زنده برای آشنایی او با رنجهای دیگران بدل میسازد. بااینحال، همین انتخاب دراماتیک محدودیتهایی هم دارد.
گاهی بخش روانپزشکی بیش از اندازه به محفلی رنگارنگ و سرشار از شخصیتهای عجیبوغریب شباهت پیدا میکند؛ گویی تفاوتها و دشواریهای جدیِ تجربهٔ درمان، در میان شوخیها و برخوردهای دلنشین کمرنگ میشوند. این سادهسازی ممکن است برای تماشاگرانی که انتظار تصویری واقعگرایانهتر از بیماری روانی و روند درمان دارند، مسئلهساز باشد.
فیلم با نیت همدلانه پیش میرود، اما نیت خوب همیشه مانع از آن نیست که رنج پیچیده، رام و تماشایی جلوه کند. بازیها و رابطهها Keir Gilchrist در نقش کریگ، ترکیبی از خویشتنداری و آشفتگی درونی را به نمایش میگذارد. بازی او بر فورانهای نمایشی تکیه ندارد؛ بسیاری از لحظههای اثرگذاری در مکثها، نگاههای مردد و دشواری شخصیت در بیان احساسات شکل میگیرند.
« فیلم در ترسیم این فشارها همدلی دارد و از سرزنش شخصیت یا کوچکشمردن آشفتگی او پرهیز میکند. »
شخصیتها و اجرا
این انتخاب به کریگ حالتی باورپذیر میدهد: نوجوانی که نمیتواند بهآسانی توضیح دهد چه بر سرش آمده، اما نشانههای رنج در رفتار و سکوتش آشکار است. Zach Galifianakis در نقش بابّی وجهی متفاوت از تواناییهایش را نشان میدهد. طنز و حضور نامتعارف او همچنان بخشی از جذابیت شخصیت است، اما بازیاش به شوخی محدود نمیماند؛ زیر ظاهر بذلهگو، خستگی و آسیبپذیریای دیده میشود که به رابطهٔ او و کریگ عمق میبخشد.
همین آمیختگیِ بامزگی و اندوه، از بهترین دستاوردهای فیلم است. Emma Roberts نیز در نقش نوئل حضوری آرام و قابلتوجه دارد و پیوند او با کریگ به داستان امکان میدهد از تنهایی و دوستی، از زاویهای نزدیکتر و شخصیتر سخن بگوید. طنز؛ پناهگاه یا حواسپرتی؟ طنز فیلم راهی برای انکار افسردگی نیست، بلکه گاه وسیلهای برای نزدیکشدن به آن است.
شوخیها به شخصیتها اجازه میدهند در فضایی سنگین نفس بکشند و رابطهای انسانی بسازند؛ لحظههای خنده نیز ازاینرو ارزشمندند که در کنار اندوه قرار میگیرند، نه اینکه آن را کاملاً حذف کنند. بخش مهمی از جذابیت اثر از همین نوسان میآید: تماشاگر ممکن است در یک صحنه لبخند بزند و اندکی بعد با شکنندگی شخصیتها روبهرو شود.
اما این روش همیشه یکدست نیست. برخی شوخیها ممکن است برای بخشی از مخاطبان نامأنوس یا کماثر باشند و در مواردی، لحن سبکتر فیلم از شدت موضوع اصلی فاصله بگیرد. فیلم گاهی از مرز باریک میان شوخطبعی همدلانه و سادهکردن تجربهٔ روانی عبور میکند؛ بهویژه آنجا که حالوهوای بیمارستان بیش از اندازه سرگرمکننده میشود.
« Zach Galifianakis در نقش بابّی وجهی متفاوت از تواناییهایش را نشان میدهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این نوسان را میتوان هم بخشی از هویت اثر دانست و هم دلیل آنکه همه با نوع طنزش ارتباط برقرار نمیکنند. ریتم، روایت و تصویر روایت فیلم بیش از آنکه بر غافلگیریهای پیدرپی استوار باشد، به دگرگونی تدریجی نگاه کریگ توجه دارد. به همین دلیل، مسیر کلی قصه تا اندازهای قابلپیشبینی است. بسیاری از نشانهها به سوی آشتی با خود، نزدیکشدن به دیگران و یافتن راهی برای ادامهدادن حرکت میکنند؛ بنابراین نیروی اصلی اثر نه در پرسش از اینکه «بعد چه میشود»، بلکه در این است که کریگ چگونه به تجربههایش معنا میدهد.
بااینهمه، ریتم در بعضی بخشها افت میکند. فیلم برای گسترش روابط و معرفی فضای بیمارستان زمان میگذارد، اما همهٔ این توقفها به یک اندازه به پیشرفت شخصیتها خدمت نمیکنند. برخی لحظات فرعی بیش از نیازشان ادامه مییابند و انسجام روایت را اندکی سست میکنند. در مقابل، استفاده از تصویرسازیهای ذهنی و لحظههای خیالپردازانه به فیلم امکان میدهد ذهن پرتنش کریگ را از راهی دیداری بیان کند؛ این لحظات بهویژه هنگامی کارآمدند که تجربهٔ درونی او با گفتوگوهای معمول قابل انتقال نیست.
امید، بدون آسانگرفتن رنج فیلم در نهایت به امید گرایش دارد، اما بهترین لحظههایش زمانی شکل میگیرند که این امید را نه درمانی جادویی، بلکه امکانی شکننده برای ادامهدادن نشان میدهد. دوستی، شنیدهشدن و توانایی دیدن خود از زاویهای دیگر میتوانند مهم باشند، اما فیلم در بخشهایی چنان به گرمای روابط تکیه میکند که خطرِ ساده جلوهدادن روند بهبود پدید میآید.
افسردگی با یک گفتوگو، رابطه یا کشف ناگهانی از میان نمیرود؛ هرچند همین تجربهها گاهی میتوانند روزنهای برای حرکت باز کنند. پایانبندی، بیآنکه برای تأثیرگذاری به تلخی مطلق یا خوشبینیِ بیقید متوسل شود، رگهای از امید را در کنار اندوه نگه میدارد. اثرگذاری آن از همین آمیزه میآید: امکان دارد تماشاگر هم بغض کند و هم لبخند بزند، بیآنکه یکی از این دو احساس دیگری را باطل کند.
« این نوسان را میتوان هم بخشی از هویت اثر دانست و هم دلیل آنکه همه با نوع طنزش ارتباط برقرار نمیکنند. »
قوتها و کاستیها
فیلم پاسخ قطعی برای همهٔ دشواریهای کریگ عرضه نمیکند؛ در عوض، بر ارزش کمکگرفتن، ارتباط انسانی و پذیرفتن آسیبپذیری تأکید میگذارد. جمعبندی «داستانی کمابیش خندهدار» اثری همدلانه و خوشبازیگر است که افسردگی نوجوانی را در قالب روایتی گرم، طنزآمیز و تلخوشیرین پیش میبرد. بازی Keir Gilchrist آسیبپذیری کریگ را باورپذیر میکند و Zach Galifianakis با آمیختن شوخی و اندوه، به بابّی حضوری بهیادماندنی میبخشد.
فیلم در ثبت فشارهای نوجوانی و اهمیت ارتباط با دیگران موفق است، اما در توصیف فضای بیمارستان گاهی بیش از حد دلپذیر و سادهشده به نظر میرسد؛ ریتمش نیز در بخشهایی کش میآید و مسیر داستان چندان دور از انتظار نیست. با وجود این کاستیها، اثر بهسبب نگاه مهربانش به آدمهای آسیبپذیر و تواناییاش در کنار هم نشاندن خنده و غم، جایگاه عاطفی ویژهای پیدا میکند.
این فیلم نه کمدیای است که انتظار خندهٔ بیوقفه برآورده کند و نه درامی که صرفاً بر تیرگی تکیه داشته باشد. جذابیتش در همان فضای میانابین است: جایی که زندگی هنوز دشوار است، اما امکان یک لحظهٔ خنده، یک دوستی تازه یا روزنهای کوچک از امید همچنان وجود دارد.
« این فیلم نه کمدیای است که انتظار خندهٔ بیوقفه برآورده کند و نه درامی که صرفاً بر تیرگی تکیه داشته باشد. »



ثبت دیدگاه