نقد و بررسی
نقد مطالعات ایتالیایی (Italian Studies) | 2022
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
سرگردانی بهمثابه فرم «Italian Studies» ساختهٔ Adam Leon، از همان آغاز روشن میکند که قرار نیست تماشاگر را با رشتهای منظم از علتها و معلولها همراه کند. زنی در نیویورک راه میرود، اما شهر برای او نه نقشهای قابلاعتماد، بلکه فضایی ناآشنا و لغزان است؛ جایی که هر برخورد ممکن است دریچهای به خاطرهای باشد یا فقط لحظهای گذرا در دل روزمرگی.
محور فیلم، فراموشی و تلاش برای یافتن راه بازگشت است، اما روایت بهجای ساختن معمایی کلاسیک، تماشاگر را در وضعیتی نزدیک به گمگشتگی شخصیت اصلی نگه میدارد. این انتخاب، هم مهمترین ویژگی فیلم است و هم سرچشمهٔ بخش بزرگی از دشواریهای آن. میان خاطره و بیخویشتنی آنچه در فیلم بیش از خودِ فراموشی اهمیت دارد، پیامدهای آن برای حس هویت است.
وقتی شخصیت اصلی نمیتواند با اطمینان به یاد بیاورد کیست، چه میخواهد یا چگونه باید در شهر حرکت کند، تجربهٔ تماشاگر نیز از ثبات معمول فاصله میگیرد. آدمها، مکانها و گفتهها ممکن است معنایی فراتر از ظاهرشان داشته باشند، اما فیلم فوراً آن معنا را توضیح نمیدهد. در نتیجه، هر صحنه را میتوان هم بخشی از تجربهٔ اکنون دانست و هم بازتابی از گذشته یا ذهنی آشفته.
این ابهام از نظر مضمونی با پرسشی جذاب پیوند میخورد: آیا ما همان خاطراتی هستیم که از خود حفظ کردهایم، یا شخصیتمان را روایتهایی میسازند که پیوسته برای خود بازگو میکنیم؟ «Italian Studies» پاسخ روشنی نمیدهد و بیشتر بهجای نتیجهگیری، در پیرامون پرسش پرسه میزند. برای تماشاگرانی که از سینمای تأملی و چندپهلو لذت میبرند، همین تعلیق میتواند بخشی از جذابیت اثر باشد؛ برای دیگران، ممکن است به احساس بیجهتی بدل شود.
« این انتخاب، هم مهمترین ویژگی فیلم است و هم سرچشمهٔ بخش بزرگی از دشواریهای آن. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
منهتن؛ منظرهای زنده و بیاعتنا نیویورک در این فیلم صرفاً پسزمینهای چشمنواز نیست. خیابانها، کافهها و رفتوآمد مردم، بخشی از تجربهٔ حسی شخصیتاند: شهر با سرعت خودش جریان دارد، درحالیکه او از رابطهاش با جهان جا مانده است. قاببندیها، حرکت در فضاهای شهری و توجه به جزئیات محیطی، به فیلم حالتی شناور میبخشند؛ گویی تماشاگر نیز همراه زن از گوشهای به گوشهٔ دیگر کشیده میشود، بیآنکه مقصدی قطعی در انتظارش باشد.
این نگاه تصویری از نقاط قوت فیلم است. منهتن در قابهای اثر زنده و ملموس به نظر میرسد، اما نه الزاماً باشکوه یا کارتپستالی. شهر گاهی پرهیاهو و گاهی غریب و خلوت است؛ بااینحال، نسبت آن با شخصیت همیشه از مسیر حالوهوای او عبور میکند. زیبایی بصری فیلم در اینجا کارکردی روایی دارد: بهجای آنکه فقط چشم را سرگرم کند، حس بیقراری و فاصله از واقعیت را تقویت میکند.
ونسا کربی و نیروی حضور نقش اصلی فیلم آزمونی دشوار برای Vanessa Kirby است. او باید شخصیتی را زنده نگه دارد که بخش مهمی از اطلاعات معمول دربارهاش در دسترس نیست؛ نه گذشتهای روشن دارد و نه مقصدی مشخص. بازی کربی بر توضیح مستقیم تکیه نمیکند. تغییرهای ظریف در نگاه، مکثها و واکنشهای کوتاه، جای اطلاعاتی را میگیرند که فیلم عمداً از ارائهشان پرهیز میکند.
او میتواند همزمان آسیبپذیر، سردرگم و تا اندازهای دور از دسترس باشد، بیآنکه شخصیت به معمایی صرفاً تزئینی تبدیل شود. حضور او نیروی مرکزی فیلم است. حتی در لحظههایی که روایت کند میشود یا صحنهها پیوند محکمی با یکدیگر پیدا نمیکنند، توجه به کربی و تلاش برای خواندن حالتهای شخصیت، بخشی از کشش اثر را حفظ میکند.
« منهتن؛ منظرهای زنده و بیاعتنا نیویورک در این فیلم صرفاً پسزمینهای چشمنواز نیست. »
شخصیتها و اجرا
بااینهمه، جذابیت بازیگر نمیتواند بهتنهایی جای پیشرفت روایی را بگیرد. فیلم گاه چنان به حضور او متکی میماند که شخصیتهای پیرامونی و گفتوگوهایشان فرصت نمییابند وزن دراماتیک کافی پیدا کنند. نوجوانان و گفتوگوهای پراکنده گروه نوجوانانی که شخصیت اصلی با آنها روبهرو میشود، فضایی متفاوت وارد فیلم میکنند.
گفتوگوهایشان گاه صمیمی و بیواسطه است و گاه چنان ناگهانی و گذرا که نمیتوان فهمید قرار است چه نسبتی با مسیر اصلی داستان پیدا کند. این برخوردها میتوانند بخشی از کوشش زن برای ارتباط با جهان باشند: او به صدای دیگران نزدیک میشود، شاید چون صدای درونی خودش برای راهنماییاش کافی نیست.
از این منظر، نوجوانان فقط همراهان یک ماجراجویی شهری نیستند، بلکه بازتابهایی پراکنده از امکانهای ارتباط و خودشناسیاند. اما کارکرد این صحنهها همیشه به همان اندازه روشن نیست. بسیاری از گفتوگوها حالوهوایی مستقل دارند و بهسختی در مسیری روایی منسجم جای میگیرند. ممکن است تماشاگر احساس کند با مجموعهای از لحظههای جالب روبهروست که قرار نیست به هم متصل شوند.
این گسست را میتوان بخشی از شکل ذهنی و نامطمئن فیلم دانست، اما نیت هنری لزوماً نتیجهٔ دراماتیک را توجیه نمیکند؛ اگر هر قطعه بهتنهایی بماند، کل اثر نیز ممکن است از انباشت لحظهها فراتر نرود. ریتمی که بر پرسهزنی پافشاری میکند «Italian Studies» بهجای آنکه پیوسته اطلاعات تازه عرضه کند، بارها به ریتم قدمزدن، دیدار و مکث بازمیگردد.
« بااینهمه، جذابیت بازیگر نمیتواند بهتنهایی جای پیشرفت روایی را بگیرد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
چنین ساختاری با تجربهٔ سرگردانی هماهنگ است، اما هماهنگیِ فرم و مضمون همیشه برای حفظ کشش کافی نیست. هرچه فیلم بیشتر در فضای خود میماند، انتظار تماشاگر برای یافتن الگویی در پسِ این رخدادها افزایش پیدا میکند. هنگامی که صحنهها بهجای افزودن لایهای تازه، تنها وضعیت قبلی را تکرار میکنند، ریتم آرام به کندی و پراکندگی نزدیک میشود.
همین مسئله باعث میشود واکنش مخاطبان به فیلم احتمالاً دوگانه باشد. برخی ممکن است از آن انتظار روایتی پرشتاب یا پاسخهای روشن نداشته باشند و اجازه دهند فضا و تصویر تجربه را هدایت کند. برخی دیگر، بهویژه کسانی که برای شخصیتپردازی و تحول داستانی پیوسته اهمیت قائلاند، ممکن است از تکرار حسوحالها و کمبود گامهای معنادار خسته شوند.
فیلم عمداً از الگوی قصهگویی متعارف فاصله میگیرد، اما همیشه جایگزینی به همان اندازه نیرومند برای آن پیدا نمیکند. ابهام؛ انتخاب هنری یا بنبست روایی؟ ابهام در بهترین لحظههای فیلم، تماشاگر را به مشارکت دعوت میکند. لازم نیست هر نشانه فوراً رمزگشایی شود و هر سکوت میتواند بیش از یک معنا داشته باشد.
این شیوه با موضوع حافظه و هویت تناسب دارد: ذهنی که پیوندهایش سست شده، جهان را نیز به شکل قطعاتی ناپیوسته دریافت میکند. از این جهت، انسجام احساسی فیلم گاهی مهمتر از انسجام رویدادهایش میشود. بااینحال، ابهام وقتی ثمربخش است که پشت آن حس پیشروی یا تراکم معنا وجود داشته باشد. در بخشهایی از فیلم، چنین حسی پدید میآید؛ در بخشهایی دیگر، ناپیدا میماند.
« چنین ساختاری با تجربهٔ سرگردانی هماهنگ است، اما هماهنگیِ فرم و مضمون همیشه برای حفظ کشش کافی نیست. »
قوتها و کاستیها
تماشاگر ممکن است نه با پرسشی بارور، بلکه با این احساس روبهرو شود که اثر اطلاعات لازم برای شکلگیری یک برداشت کامل را فراهم نکرده است. فیلم برای تفسیرهای گوناگون جا باز میگذارد، اما همهٔ خلأهایش الزاماً به رازهای معنادار تبدیل نمیشوند. جمعبندی «Italian Studies» بیش از آنکه داستانی دربارهٔ رسیدن به مقصد باشد، تجربهای دربارهٔ ماندن در مسیر است: مسیری که در آن شهر، خاطره و هویت هرکدام جلوهای ناپایدار پیدا میکنند.
فیلم بهواسطهٔ بازی سنجیدهٔ Vanessa Kirby، تصویرهای چشمنواز منهتن و فضای رویاگونش لحظههایی تأثیرگذار میسازد. در مقابل، پراکندگی روایت، پیشرفت محدود داستانی و تکیهٔ مکرر بر ابهام میتواند تماشای آن را فرساینده کند. جذابیت اثر در پیوندی است که میان شکل ناپیوستهٔ روایت و تجربهٔ سردرگمی برقرار میکند؛ ضعفش نیز از همانجا سر برمیآورد، زیرا این پیوند گاه بهجای ساختن معنایی عمیقتر، به تکرار بیحاصل میانجامد.
نتیجه فیلمی است که بیش از آنکه پاسخ بدهد، فضا میسازد و بیش از آنکه قصهای را پیش ببرد، تماشاگر را در حالوهوای شخصیت نگه میدارد. اگر این سرگردانی را بخشی از تجربهٔ سینمایی بدانیم، فیلم میتواند گیرایی خاص خود را داشته باشد؛ اگر انتظار روایتی منسجم و دگرگونی روشن داشته باشیم، فاصلهای محسوس میان وعدهٔ آغازین و تجربهٔ نهایی باقی خواهد ماند.
« فیلم برای تفسیرهای گوناگون جا باز میگذارد، اما همهٔ خلأهایش الزاماً به رازهای معنادار تبدیل نمیشوند. »
ثبت دیدگاه