نقد و بررسی
نقد ارواح اسماعیل (Ismael's Ghosts) | 2017
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
گذشتهای که از مرگ سر باز میزند «Ismael's Ghosts» با ایدهای درخشان و در عین حال ناآرامکننده آغاز میشود: زنی که سالها مرده پنداشته شده، ناگهان بازمیگردد و زندگی مردی را که ناچار شده با غیبت او کنار بیاید، از نو به هم میریزد. اسماعیل، فیلمسازی پریشان و گرفتار بحران خلاقیت، در آستانهٔ آغاز پروژهای تازه است که کارلوتا، همسر گمشدهاش، به شکلی غیرمنتظره به زندگی او بازمیگردد.
در کنار اسماعیل، سیلویا نیز قرار دارد؛ زنی که رابطهاش با او نمایندهٔ امکانی برای ثبات و ادامهٔ زندگی است. فیلم از این موقعیت عاطفی برای طرح پرسشی فراتر از یک مثلث عاشقانه بهره میگیرد: آیا میتوان گذشته را پشت سر گذاشت، وقتی که گذشته هنوز درون ما حضور دارد؟ عنوان فیلم، «اشباح اسماعیل»، به همین حضور دوگانه اشاره میکند.
اشباح فقط کسانی نیستند که از زندگی ما رفتهاند؛ آنها خاطرهها، آرزوهای ناتمام و نسخههایی از خودماناند که از میان نرفتهاند. بازگشت کارلوتا، در نتیجه، صرفاً حادثهای داستانی نیست؛ گذشته را به نیرویی زنده و مداخلهگر بدل میکند. با این همه، فیلم پاسخ روشنی به پرسشهای اخلاقی و عاطفیِ برخاسته از این بازگشت نمیدهد.
جذابیت ایده در همان ابهامی است که بر رابطهها سایه میاندازد، اما این ابهام گاه به بهای انسجام و شفافیت تمام میشود. عشق، فقدان و دشواریِ بازگشت در هستهٔ عاطفی فیلم، تقابل میان عشقی ازدسترفته و رابطهای است که در زمان حال شکل گرفته است. اسماعیل با سیلویا به نوعی آرامش رسیده، اما آرامش او بیش از آنکه نشانهٔ رهایی باشد، شبیه توافقی شکننده با اندوه گذشته است.
« در کنار اسماعیل، سیلویا نیز قرار دارد؛ زنی که رابطهاش با او نمایندهٔ امکانی برای ثبات و ادامهٔ زندگی است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بازگشت کارلوتا این تعادل را برهم میزند و او را با خاطرهای مواجه میکند که هرگز بهدرستی بسته نشده است. از این منظر، فیلم بهخوبی نشان میدهد که فقدان همیشه با غیبتِ کامل همراه نیست؛ گاهی آنچه از دست رفته، در ذهن و عادتهای بازمانده حضوری مداوم دارد. با این حال، نیروی عاطفیِ این مثلث عاشقانه به اندازهٔ ایدهٔ مرکزی آن استوار نمیماند.
فیلم از ما میخواهد وزن دلبستگیهای شخصیتها را حس کنیم، اما رابطهٔ گذشتهٔ اسماعیل و کارلوتا را چندان با جزئیات و عمق نمیپروراند. در نتیجه، شدت واکنشها گاهی بیش از آنکه از شناختی روشن از گذشتهٔ مشترک آن دو برخاسته باشد، از فضای رازآلود و آشوبزدهٔ فیلم نیرو میگیرد. این انتخاب میتواند آگاهانه باشد: خاطرهها معمولاً کامل و قابل اتکا نیستند.
اما وقتی انگیزهها بیش از حد پوشیده میمانند، همدلی با شخصیتها نیز دشوارتر میشود. اسماعیل؛ هنرمند در میانهٔ آشوب اسماعیل تنها مردی گرفتار کشمکش عاطفی نیست؛ او فیلمسازی است که زندگی و کارش از یکدیگر جداییناپذیر شدهاند. پروژهای که میخواهد بسازد، با سرگذشت خودش و سایهٔ برادرش گره میخورد.
فیلمِ در حال ساخت، داستانی جاسوسی با شخصیتی به نام ایوان، گاه در میان روایت اصلی سر برمیآورد و مسیر تماشاگر را تغییر میدهد. این پیوند میان بحران زندگی و بحران آفرینش، ظرفیت مهمی دارد: هنرمند از مواد زندگی خود فیلم میسازد، اما در همان حال ممکن است پشت آفرینش هنری پنهان شود یا از آن برای بازآرایی واقعیت بهره بگیرد.
« بازگشت کارلوتا این تعادل را برهم میزند و او را با خاطرهای مواجه میکند که هرگز بهدرستی بسته نشده است. »
شخصیتها و اجرا
آرنو دپلشن با این لایهٔ فراداستانی، به تماشاگر یادآوری میکند که آنچه میبیند همزمان داستان یک فیلمساز و فیلمی دربارهٔ فیلمساختن است. گاهی این بازی، جذاب و زنده است؛ گاهی نیز به خودنمایی میگراید. صحنههایی که به جهان اثرِ در حال ساخت تعلق دارند، میتوانند شخصیت اسماعیل را از راه تخیل و تداعی روشنتر کنند، اما در مواردی چنان بر روایت مسلط میشوند که خط عاطفی اصلی از نظر دور میماند.
فیلم میان اعتراف شخصی و نمایش بازیگوشانهٔ سازوکار سینما در نوسان است و همیشه نمیتواند این دو را به وحدتی قانعکننده برساند. ساختار پراکنده و روایتِ چندپاره «اشباح اسماعیل» از ساختاری گسسته و بیقرار بهره میگیرد. روایت میان گذشته و حال، زندگی اسماعیل و فیلمی که میسازد، خاطره و واقعیت حرکت میکند و گاه بدون هشدار از مسیری به مسیر دیگر میپیچد.
این پراکندگی با وضعیت ذهنی شخصیت اصلی تناسب دارد: ذهنی که زیر فشار سوگ، میل، ترس و آشفتگی خلاقانه از تمرکز بازمانده است. از این رو، شکل ناآرام فیلم را میتوان بازتابی از تجربهٔ درونی اسماعیل دانست، نه صرفاً تصمیمی برای پیچیده جلوهکردن. اما سازگاریِ فرم با آشوبِ شخصیت، بهخودیخود به معنای موفقیت روایی نیست.
خطوط داستانی متعدد گاه چنان از هم فاصله میگیرند که پیوندشان بیشتر اعلام میشود تا بهتدریج ساخته شود. فیلم از مخاطب میخواهد میان عناصر پراکنده ارتباط برقرار کند، اما همیشه نشانههای کافی برای این کار فراهم نمیآورد. حاصل، تجربهای است که لحظههایی از کشف و شگفتی دارد، ولی در بخشهایی نیز حس میشود روایت پیش از آنکه به معنایی فشرده برسد، به مسیر دیگری میگریزد.
« گاهی این بازی، جذاب و زنده است؛ گاهی نیز به خودنمایی میگراید. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بازیها و حضورهای متضاد بازیگران، نیروی اصلی فیلم در لحظههایی هستند که روایت از وضوح فاصله میگیرد. Mathieu Amalric اسماعیل را مردی پرتنش، زودجوش و ناپایدار میسازد؛ کسی که در برابر هر اتفاق تازه، گویی از پیش لبریز است. این بازی با انرژی مهارنشدهٔ فیلم همخوانی دارد، هرچند در بعضی صحنهها شدتِ واکنشها به تکرار یک حالت نزدیک میشود.
Marion Cotillard در نقش کارلوتا حضوری رازآلود دارد و شخصیتش را میان نزدیکی و بیگانگی نگه میدارد؛ زنی که بازگشتش بیش از آنکه پاسخها را فراهم کند، پرسشهای تازهای میگشاید. Charlotte Gainsbourg در نقش سیلویا، نیرویی متفاوت وارد فیلم میکند. آرامش و هوشیاری او در برابر آشفتگی اسماعیل، صرفاً نقطهٔ مقابل شخصیت مرد نیست؛ سیلویا خود نیز در موقعیتی قرار گرفته که باید دربارهٔ گذشته، میل و آیندهٔ رابطهاش تصمیم بگیرد.
حضور او به فیلم لحظههایی از توازن میبخشد، هرچند فیلمنامه گاه برای گسترش تجربهٔ درونیاش مجال کافی نمییابد. در مجموع، بازیها به شخصیتها حرارت میدهند و حتی در صحنههایی که منطق روایت سست میشود، تماشاگر را به جهان عاطفی فیلم پیوند میزنند. اتمسفر، تصویر و حسِ راز قدرت فیلم بیش از همه در لحظههایی آشکار میشود که از توضیح صریح فاصله میگیرد.
فضاهای روشن و خالی، مکثها، تغییر ناگهانی لحن و حسِ ناپایداریِ زمان، به خاطره و فقدان کیفیتی شبهرویا میبخشند. گذشته در این جهان صرفاً چیزی نیست که شخصیتها دربارهاش حرف بزنند؛ گویی در قاب حضور دارد و شکل اکنون را تغییر میدهد. این فضای رازآلود، ایدهٔ بازگشتِ امرِ ازدسترفته را از سطح طرح داستانی به تجربهای حسی نزدیک میکند.
« بازیها و حضورهای متضاد بازیگران، نیروی اصلی فیلم در لحظههایی هستند که روایت از وضوح فاصله میگیرد. »
قوتها و کاستیها
با این حال، فیلم گاهی چنان شیفتهٔ پیچیدگی و نشانهگذاریهای خود میشود که مخاطب را از هستهٔ عاطفی دور میکند. بازی با لحنها و ارجاعها، هنگامی مؤثر است که بتواند در خدمت سوگ و رابطههای انسانی قرار گیرد؛ اما در برخی بخشها بیشتر توجه را به خودِ بازی فرمی جلب میکند. همین امر، همراه با ریتمی که در مقاطعی کند و کشدار میشود، باعث میشود فیلم علیرغم لحظههای تأثیرگذار، به تجربهای کاملاً یکدست بدل نشود.
بلندتر بودن نسخهٔ کارگردان نسبت به نسخهٔ جشنوارهای نیز با همین میل به گسترش و افزودن لایهها پیوند دارد؛ میلی که برای برخی تماشاگران ژرفا میآفریند و برای برخی دیگر، پراکندگی را تشدید میکند. جمعبندی «Ismael's Ghosts» فیلمی است دربارهٔ ناتوانی در دفن گذشته و دشواریِ بازگشت به زندگی پس از فقدان.
ایدهٔ محوری آن غنی و سینمایی است: عشق گمشدهای که ناگهان دوباره حاضر میشود، زندگی کنونی را به پرسش میکشد و همزمان مرز میان خاطره، واقعیت و تخیل را متزلزل میکند. فیلم از بازیهای پرشور، فضایی رازآلود و پیوندی جسورانه میان زندگی هنرمند و اثرِ در حال ساخت بهره میبرد، اما همین بلندپروازی گاه به پراکندگی، کندی و ابهام در انگیزههای شخصیتها میانجامد.
ارزش فیلم بیش از آنکه در روایتی کاملاً منسجم یا پاسخی قطعی به کشمکشهایش باشد، در لحظههای ناآرام و عاطفی آن نهفته است؛ لحظههایی که گذشته را نه خاطرهای دور، بلکه حضوری زنده و مزاحم نشان میدهند. این اثر ممکن است تماشاگرانی را که خواهان روایتی روشن و متمرکزند خسته کند، اما برای کسانی که با سینمای چندلایه و ناپایدار کنار میآیند، تجربهای قابل تأمل از عشق، فقدان و آشوب آفرینش فراهم میآورد.
« با این حال، فیلم گاهی چنان شیفتهٔ پیچیدگی و نشانهگذاریهای خود میشود که مخاطب را از هستهٔ عاطفی دور میکند. »



ثبت دیدگاه