نقد و بررسی
نقد آیرنوید (Ironweed) | 1987
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به شهری که درون انسان مانده است «آیرونوید» ساختهٔ هکتور بابنکو، در ظاهر دربارهٔ بازگشت فرانسیس فلن، آوارهای الکلی و بازیکن سابق بیسبال، به آلبانی است؛ اما شهر در این فیلم صرفاً مقصدی جغرافیایی نیست. هر خیابان و پناهگاه، هر بار و هر دیدار، بخشی از حافظهای را بیدار میکند که فرانسیس سالها کوشیده از آن بگریزد.
ماجرای او و هلن، همراه و همپیالهاش، در روزهای پیرامون هالووین میگذرد؛ زمانی که مرز میان اکنون و گذشته، واقعیت و خاطره، پیوسته سست میشود. فیلم از همان آغاز وعدهٔ یک درام پرحادثه نمیدهد. حرکت اصلی آن نه پیشروی سریع به سوی گرهگشایی، بلکه مکث در زندگی کسانی است که در حاشیهٔ جامعه روزگار میگذرانند.
بابنکو بهجای آنکه آوارگی را به پسزمینهای برای قهرمانی متعارف بدل کند، آن را به تجربهای روزمره و فرساینده تبدیل میکند: سرما، کارهای موقت، نوشیدن و تلاش برای دوام آوردن. حاصل، اثری است که بیش از آنکه قصهای دربارهٔ یک بازگشت باشد، تأملی دربارهٔ بهای گریز از گذشته است. گناه، حافظه و میل به بخشایش در مرکز فیلم، فرانسیس با گذشتهای روبهروست که نه میتواند آن را تغییر دهد و نه قادر است از یاد ببرد.
خاطرهٔ خانواده و اتفاقی تلخ، مانند وزنهای بر زندگی او سنگینی میکند. فیلم اطلاعات مربوط به این گذشته را با شتاب و نظم یک معمای روایی عرضه نمیکند؛ آنها بهتدریج و گاه از خلال یادآوریهای پراکنده، سکوتها و واکنشهای فرانسیس سر برمیآورند. چنین شیوهای تماشاگر را به جایگاه داور نمینشاند، بلکه او را در کنار مردی قرار میدهد که خود نیز از فهم کامل خویشتن عاجز است.
« فیلم از همان آغاز وعدهٔ یک درام پرحادثه نمیدهد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این رویکرد، نقطهٔ قوت اخلاقی اثر است. فرانسیس نه بیگناهی سادهدل است و نه گناهکاری که فیلم بخواهد با حکم قطعی محکومش کند. او انسانی است که میان پشیمانی، دفاع از خود و اشتیاق به رهایی گرفتار مانده است. بازگشت به زادگاه، در این معنا، بازگشت به مکانی امن یا نویدبخش نیست؛ مواجهه با چیزی است که سالها در ذهن او ادامه یافته.
فیلم پرسش از بخشایش را نیز آسان نمیکند: آیا میتوان از دیگران بخشیده شد، وقتی شخص هنوز نمیتواند خود را ببخشد؟ نیکلسون؛ خشونت بیرونی و آسیب درونی جک نیکلسون نقش فرانسیس را با ترکیبی از تندی، طنز تلخ و فرسودگی بازی میکند. حضور او از جنس نمایش رنج برای جلب همدردی نیست. گاهی رفتار فرانسیس پرخاشگرانه و خودخواهانه به نظر میرسد؛ گاهی نیز در لحظهای کوتاه، لطافتی پنهان از زیر خشونتش بیرون میزند.
نیکلسون این تناقضها را در صدا، حالت چهره و مکثهایش جای میدهد و شخصیت را به یک نشانهٔ کلی از «آوارهٔ غمگین» فرو نمیکاهد. یکی از امتیازهای بازی او آن است که شرم و سرسختی فرانسیس را همزمان قابلباور میکند. او برای پوشاندن ضعفش به تلخی و بدخلقی پناه میبرد، اما فیلم اصرار ندارد هر رفتار نادرستی را با زخمی قدیمی توجیه کند.
به این ترتیب، فرانسیس هم موضوع همدلی است و هم موضوع تأمل؛ تماشاگر میتواند از او دلگیر شود، بیآنکه از دیدن شکنندگیاش دست بکشد. بازی نیکلسون، با همین دوگانگی زنده است. استریپ و هلن؛ همراهی در حاشیهٔ زندگی مریل استریپ در نقش هلن، زنی آسیبدیده و گرفتار در همان چرخهٔ بقا، حضوری پرقدرت و گاه تکاندهنده دارد.
« فرانسیس نه بیگناهی سادهدل است و نه گناهکاری که فیلم بخواهد با حکم قطعی محکومش کند. »
شخصیتها و اجرا
رابطهٔ او با فرانسیس عاشقانهای آرمانی نیست؛ پیوندی است ناهموار میان دو انسانی که بیش از آنکه بتوانند یکدیگر را نجات دهند، تنهایی یکدیگر را میشناسند. نزدیکیشان از دل نیاز، عادت، همصحبتی و آسیب مشترک شکل میگیرد. این رابطه به فیلم گرمایی محدود اما مهم میدهد؛ گرمایی که در برابر سرمای خیابان و تیرگی خاطرات قرار میگیرد.
استریپ برای هلن هم غرور میسازد و هم اندوه. شخصیت او صرفاً متمم داستان فرانسیس نیست و لحظههایی دارد که نگاه فیلم از مردِ بازگشته به سوی تجربهٔ مستقل او میچرخد. حضور تام ویتس نیز در میان بازیگران برجسته، با فضای اثر همخوانی دارد؛ او به جهان فیلم کیفیتی زمخت و بیتکلف میبخشد و در کنار نیکلسون و استریپ، حضوری بهیادماندنی پیدا میکند.
بازیهای گروهی، در مجموع، از مهمترین دلایلیاند که فیلم را با وجود کندیاش زنده نگه میدارند. آلبانی؛ جغرافیای فقر و خاطره آلبانیِ فیلم شهری تزیینی نیست که تنها حسوحال دورهای را بازسازی کند. خیابانها، ساختمانها و فضاهای عمومی، با زندگی روزانهٔ شخصیتها پیوندی مستقیم دارند و بهتدریج به نقشهای از طردشدگی بدل میشوند.
فیلم نشان میدهد که فقر فقط کمبود پول یا سرپناه نیست؛ وضعیتی است که انسان را از نگاه دیگران نیز حذف میکند. آدمهای بیخانمان در برابر جامعهای ایستادهاند که حضورشان را میبیند، اما اغلب ترجیح میدهد از کنارشان بگذرد. فضاسازی اثر در عین تلخی، خالی از صمیمیت نیست. بابنکو در قاببندی و ریتم تصویری، به زندگیهای کوچک مجال میدهد: گفتوگویی کوتاه، کاری گذرا یا سکوتی که میان دو نفر شکل میگیرد.
« نزدیکیشان از دل نیاز، عادت، همصحبتی و آسیب مشترک شکل میگیرد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این توجه، مانع از آن میشود که شخصیتها صرفاً نمونههایی برای اثبات یک ادعای اجتماعی باشند. فیلم رنج آنان را انکار نمیکند، اما در همان حال، شوخی، سرسختی و نیازشان به ارتباط را نیز حفظ میکند. حاصل، جهانی تاریک است که هنوز در آن نشانههایی از همدلی پیدا میشود. ریتم کند؛ انتخابی معنادار و محدودیتی واقعی «آیرونوید» با زمانی طولانی و روایتی آرام پیش میرود.
این کندی تا حدی از منطق جهان فیلم برمیآید: زندگی شخصیتهایی که هر روزشان بیشتر صرف دوام آوردن میشود تا رسیدن به هدفی روشن، نمیتواند همیشه بر اساس ضرباهنگ درامهای متعارف سامان یابد. تکرار، پرسهزنی و بازگشت مداوم به خاطره، حس فرسودگی و بنبست را تقویت میکند. در بهترین لحظهها، کندی فیلم تماشاگر را وادار میکند به جای انتظار برای حادثهٔ بعدی، در حضور شخصیتها بماند.
بااینحال، این انتخاب همیشه به بار دراماتیک تبدیل نمیشود. بعضی صحنهها بیش از آنچه برای تثبیت فضا یا پیشبرد شخصیت لازم است دوام میآورند و فیلم در میانهٔ راه ممکن است کشدار به نظر برسد. سنگینی عاطفی نیز پیوسته ادامه دارد؛ فرصتی اندک برای فاصله گرفتن از اندوه یا تغییر لحن فراهم میشود.
ازاینرو، آنچه برای گروهی از تماشاگران تأملبرانگیز و غوطهورکننده است، برای گروهی دیگر میتواند خستهکننده و کمتحرک باشد. فیلم نه با تعلیق روایی، بلکه با بازیها و حالوهوایش تماشاگر را نگه میدارد؛ و این ابزار، هرچند مؤثر، همیشه کافی نیست. جهانبینی انسانی فیلم در پس فضای تیرهٔ «آیرونوید»، نگاهی انسانی وجود دارد که از ترحم ساده فراتر میرود.
« این توجه، مانع از آن میشود که شخصیتها صرفاً نمونههایی برای اثبات یک ادعای اجتماعی باشند. »
قوتها و کاستیها
فیلم شخصیتهای فرودست را نه قدیس میکند و نه به کاریکاتورهایی غمانگیز بدل میسازد. آنان ممکن است دیگران را برنجانند، تصمیمهایی ویرانگر بگیرند یا از پذیرفتن مسئولیت بگریزند؛ بااینهمه، همچنان صاحب خاطره، خواسته و کرامتاند. همین نگاه است که به فیلم گرمایی میبخشد و اندوه آن را از بدبینی محض جدا میکند.
البته گرمای اثر بیشتر در پیوندهای کوتاه و نامطمئنش نهفته است تا در امیدی روشن به آینده. فیلم به تماشاگر وعدهٔ رستگاری نمیدهد و حتی امکان آشتی را نیز ساده و بیهزینه تصویر نمیکند. در عوض، از اهمیت دیدهشدن و شنیدهشدن سخن میگوید؛ از اینکه گاهی همراهی کوتاه میتواند در جهانی بیرحم معنایی واقعی داشته باشد.
این نگرش، با لحن آرام و تلخ فیلم سازگار است، هرچند پیوستگی اندوه ممکن است اثر را برای برخی تماشاگران یکنواخت کند. جمعبندی «آیرونوید» درامی شخصیتمحور و سنگین دربارهٔ گناه، آوارگی و بازگشت به گذشته است؛ فیلمی که بیش از تکیه بر رخدادهای پرشتاب، بر حضور بازیگران و کیفیت زیستهٔ جهانش تکیه میکند.
نیکلسون و استریپ در نقشهایی آکنده از تناقض، به داستان نیروی عاطفی میدهند و تام ویتس نیز با حضوری همجنس با فضای فیلم، به ترکیب بازیگری آن جلوهای ویژه میبخشد. تصویر انسانی فیلم از حاشیهنشینان، اندوه را با اندکی صمیمیت متعادل میکند. در سوی دیگر، ریتم کند، زمان طولانی و فضای مداوماً غمگین، ضعفهایی واقعیاند؛ نه هر مکثی به عمق بیشتر میانجامد و نه هر تماشاگر با این میزان از سکون همراه خواهد شد.
« فیلم شخصیتهای فرودست را نه قدیس میکند و نه به کاریکاتورهایی غمانگیز بدل میسازد. »
جمعبندی
بااینحال، فیلم برای مخاطبی که درامهای آرام، بازیهای پرجزئیات و روایتهایی دربارهٔ زخمهای قدیمی را میپسندد، اثری قابلتأمل است. «آیرونوید» بیش از آنکه داستانی دربارهٔ حلوفصل گذشته باشد، تصویری از زندگی با گذشته است؛ تصویری تلخ که در میان فرسودگی و تنهایی، هنوز برای همدلی جایی باقی میگذارد.



ثبت دیدگاه