نقد و بررسی
نقد Intervista | 1987
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
فیلمی دربارهٔ فیلمساختن و بهیادآوردن «اینتر ویستا» بیش از آنکه روایتی متعارف با آغاز و میانه و پایان باشد، سفری در ذهن سینماگری است که جهانش را از پشت دوربین بازمینگرد. فدریکو فلینی در قالب مستندنمایی خیالپردازانه، گروهی تلویزیونی را به استودیوی چینهچیتا میبرد؛ اما دوربینِ مهمان چندان در پی ثبت واقعیت نیست.
آنچه میبیند، بهسرعت در خاطره، بازسازی و خیال حل میشود. فیلم از همان ابتدا روشن میکند که موضوعش فقط زندگی حرفهای فلینی نیست، بلکه خودِ فرایند تبدیل تجربه به تصویر است؛ فرایندی که در آن گذشته هرگز به شکل دستنخورده بازنمیگردد و هر یادآوری، گونهای آفرینش دوباره است. ساختاری سیال و خودآگاه اثر با رفتوآمد میان زمانها و سطوح روایی پیش میرود: فلینیِ امروز، خاطرات ورود جوانیاش به استودیو، فضای آمادهسازی یک فیلم و گروهی که سرگرم ساختن مستندی دربارهٔ اوست.
این لایهها نه در قالب روایتی خطی به هم متصل میشوند و نه همیشه مرزهایشان آشکار میماند. فیلم از تماشاگر نمیخواهد معمایی را حل کند؛ بیشتر دعوتش میکند تا با منطق تداعیها همراه شود. یک صحنه ممکن است از واقعیت پشتصحنه آغاز شود و به بازسازی خاطره یا تصویری رؤیاگون برسد، بیآنکه گذار آن با نشانهای قطعی مشخص شود.
این شیوه، هم سرچشمهٔ جذابیت فیلم است و هم مهمترین مانع آن. برای بینندهای که انتظار دارد ماجراها در مسیری روشن و هدفمند به هم برسند، پراکندگی روایت ممکن است خستهکننده باشد. برخی لحظهها گویی پیش از آنکه به معنایی کامل برسند، کنار گذاشته میشوند. بااینحال، همین گسستها با موضوع اصلی اثر پیوند دارند: خاطره نیز مانند تدوین، انتخاب میکند، میپرد، تکرار میشود و از کنار بخشهایی از زندگی بیاعتنا میگذرد.
« آنچه میبیند، بهسرعت در خاطره، بازسازی و خیال حل میشود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
چینهچیتا؛ کارگاه رؤیاها استودیو در «اینتر ویستا» صرفاً مکانی برای فیلمبرداری نیست؛ جهان مستقلی است که همهچیز در آن میتواند به صحنه، شخصیت یا خاطره تبدیل شود. راهروها، دکورهای نیمهکاره، گروههای کاری و بازیگرانی که میان نقش و حضور شخصی خود رفتوآمد میکنند، تصویری پرتحرک از سینما بهمثابه یک اجتماع میسازند.
فیلم توجهی آشکار به کسانی دارد که در پسِ تصویر کار میکنند: دستیاران، طراحان، عوامل فنی و بازیگرانِ در انتظار. آنان در حاشیهٔ قاب باقی نمیمانند؛ بخشی از نیروی خیالپردازانهٔ فیلماند. این نگاه، شور سینما را از جلوهٔ نهایی تصویر به لحظهٔ ساختن آن منتقل میکند. دکورهای آشکارا ساختگی و صحنههای ناتمام، بهجای آنکه جادوی فیلم را از میان ببرند، راز آن را نمایان میکنند: تماشاگر میداند با جهانی ساختهشده روبهروست، اما همین آگاهی مانع دلبستگی او نمیشود.
فلینی از مصنوعبودن سینما شرم ندارد؛ آن را به بخشی از زیباییاش بدل میکند. چینهچیتا در این اثر همچون حافظهای زنده جلوه میکند که هر گوشهاش قابلیت بازگشت به یک تصویر یا دورهٔ گذشته را دارد. فلینی در آینهٔ خودش فلینی در این فیلم هم موضوع نگاه است و هم صاحب نگاه. حضورش در برابر دوربین، ساختار خودآگاه اثر را تقویت میکند: فیلم دربارهٔ فیلمسازی است که فیلمی دربارهٔ خودش میسازد، در حالی که گروهی دیگر مشغول ثبت این فرایندند.
چنین خودارجاعیای میتواند به خودستایی نزدیک شود؛ فیلم نیز گاه چنان در افسانهٔ شخصی فلینی غرق میشود که برای مخاطبِ ناآشنا با جهان او فاصلهای عاطفی پدید میآورد. خاطرات و تصویر عمومی فیلمساز در مرکز قرار دارند و تجربهٔ کسانی که پیرامون او هستند، اغلب از همان منشور بازتاب مییابد.
« فیلم توجهی آشکار به کسانی دارد که در پسِ تصویر کار میکنند: دستیاران، طراحان، عوامل فنی و بازیگرانِ در انتظار. »
شخصیتها و اجرا
بااینهمه، خودشیفتگی فیلم بهتمامی بسته و خودبسنده نیست. پشتِ بازی با چهرهٔ مؤلف، پرسشی جدیتر قرار دارد: هنرمند چگونه به گذشتهٔ خود شکل میدهد و تا چه اندازه میتواند میان واقعیت زندگی و نسخهای که از آن برای دیگران میسازد، تمایز بگذارد؟ فلینی خود را نه بهعنوان راویای کاملاً قابل اعتماد، بلکه بهمنزلهٔ سازندهٔ تصویر خویش عرضه میکند.
بنابراین، خودمحوری اثر هم محدودیت آن است و هم موضوعی که فیلم آگاهانه در معرض دید میگذارد. زمان، خاطره و چهرههای آشنا یکی از دستاوردهای عاطفی فیلم در برخورد میان چهرههای گذشته و اکنون شکل میگیرد. بازگشت آنتونیا اکبرگ و مارچلو ماسترویانی، تنها ارجاعی به فیلمهای پیشین نیست؛ فرصتی است برای دیدن زمان در چهرهٔ بازیگران و سنجیدن فاصلهٔ میان تصویری که سینما ثبت کرده و زندگیای که پس از آن ادامه یافته است.
حضور آنان یادآور این نکته است که ستارگان نیز بیرون از قاب به حرکت زمان سپرده میشوند، هرچند تصویر سینماییشان همچنان جوان و دستنخورده باقی بماند. در این لحظهها، نوستالژی از جنس حسرت ساده نیست. گذشته نه بهصورت دورانی بینقص بازسازی میشود و نه صرفاً به مصرف خاطره درمیآید؛ بلکه با اکنون روبهرو میشود و تفاوت این دو، نیروی عاطفی صحنه را میسازد.
بازیگران با آرامش و گرمایی قابلتوجه به این مواجهه جان میبخشند. رابطهٔ میان آنها و فلینی نیز حس آشنایی و صمیمیتی دارد که به فیلم اجازه میدهد از پشتِ بازیهای فرمی، به لحظههایی انسانی دست یابد. تصویر، موسیقی و بازیگری در سطح بصری، فیلم بهجای آنکه بر زیبایی یکدست و صیقلی تکیه کند، از ناهمگونی و حرکت بهره میگیرد.
« بااینهمه، خودشیفتگی فیلم بهتمامی بسته و خودبسنده نیست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
قابها گاه به صحنههایی شلوغ و پرجزئیات بدل میشوند که نگاه را در میان آدمها، ابزارها و دکورها میگردانند. این تراکم با جهان فیلمسازی سازگار است: هیچ تصویری حاصل حضور یک نفر نیست و هر لحظه از انبوهی کار، انتظار و تصمیم پدید میآید. دوربین نیز بهجای پنهانکردن سازوکار تولید، بارها آن را آشکار میکند.
بازیها با همین کیفیت دوگانه هماهنگاند. بازیگران هم شخصیتهایی درون یک صحنهاند و هم گاه بهصورت نسخهای از خودشان ظاهر میشوند؛ ازاینرو، حضورشان همزمان نمایشی و صمیمی به نظر میرسد. موسیقی نیکولا پیووانی نیز فضای خیالانگیز فیلم را همراهی میکند، بیآنکه تمام لحظهها را به عاطفهای یکسان تحمیل کند.
ترکیب تصویر، موسیقی و بازیگری بیش از آنکه یک خط رواییِ منظم بسازد، حسی از ورود به کارگاهی پرهیاهو و زنده ایجاد میکند. محدودیتها و مخاطب فیلم پراکندگی «اینتر ویستا» را نمیتوان صرفاً به انتخابی هنری تقلیل داد. بعضی بخشها، حتی با پذیرش منطق تداعیگر اثر، کممایه یا بیجهت جلوه میکنند و تأثیر بخشهای قویتر را کاهش میدهند.
فیلم گاهی آنقدر به خاطرات، شخصیت و اسطورهٔ فلینی وفادار میماند که فرصت نمییابد دیدگاهش را فراتر از حلقهٔ خود باز کند. تماشاگر آشنا با آثار او احتمالاً از پژواکها و بازگشتهای تصویری لذت بیشتری میبرد؛ اما فیلم برای ورود به جهانش الزاماً راهنمایی روشن فراهم نمیکند. بااینحال، این دشواریها از اهمیت تجربهٔ اثر نمیکاهند، بلکه شکل آن را تعیین میکنند.
« قابها گاه به صحنههایی شلوغ و پرجزئیات بدل میشوند که نگاه را در میان آدمها، ابزارها و دکورها میگردانند. »
قوتها و کاستیها
«اینتر ویستا» را بهتر است نه بهعنوان روایتی که باید همهٔ قطعاتش به یک نتیجهٔ واحد برسند، بلکه همچون دفترچهای سینمایی خواند: مجموعهای از تصویرها، یادها و صحنههایی دربارهٔ گذر زمان و میل به ادامهٔ ساختن. فیلم در لحظههایی که از توضیحدادن فاصله میگیرد و به تماشای آدمها و کارِ سینما بسنده میکند، زندهتر و نافذتر میشود.
جمعبندی «اینتر ویستا» اثری دربارهٔ خاطره، مؤلف و قدرت سینما برای بازآفرینی گذشته است؛ فیلمی که پشتصحنه را نه حاشیهٔ اثر، بلکه قلب تپندهٔ آن میداند. ساختار گسسته و شیفتگیاش به چهرهٔ فلینی ممکن است برخی مخاطبان را پس بزند، اما همان خودآگاهی و بازیگوشی، راه را برای لحظههایی سرشار از شور و عاطفه باز میکند.
ارزش فیلم بیش از آنکه در انسجام داستانیاش باشد، در نگاهش به سینماست: هنری جمعی و مصنوعی که بااینحال میتواند رؤیا بسازد، زمان را در تصویر نگه دارد و خاطره را دوباره به حرکت درآورد. «اینتر ویستا» در نهایت نه زندگی فلینی را بهطور قطعی بازگو میکند و نه ادعای چنین کاری دارد؛ آنچه به تماشاگر میدهد، خودِ عملِ یادآوری و فیلمساختن است.
ثبت دیدگاه