نقد و بررسی
نقد درون لوین دیویس (Inside Llewyn Davis) | 2013
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
پرترهٔ هنرمندی در آستانهٔ فرسودگی «Inside Llewyn Davis» بیش از آنکه داستان صعود یک نوازنده یا شکست قطعی او باشد، مطالعهای دربارهٔ ماندن در وضعیتی میان این دو است: جایی که استعداد وجود دارد، اما راهی روشن برای تبدیل آن به کامیابی پیدا نمیشود. فیلم در گرینویچ ویلجِ سال ۱۹۶۱ میگذرد و روزهایی از زندگی لوین دیویس را دنبال میکند؛ خوانندهای که با فقر، بیثباتی و رابطههایی دشوار دستبهگریبان است.
او میخواهد موسیقیاش را جدی بگیرد، اما جهان پیرامونش نه وعدهٔ روشنی میدهد و نه برای تلاش او پاداشی قطعی در نظر گرفته است. این انتخابِ روایی از همان ابتدا تماشاگر را از انتظار برای یک داستان موفقیت مرسوم دور میکند. لوین از مانعی به مانع دیگر میرسد، اما هر گام لزوماً او را به مقصدی تازه نزدیک نمیکند.
فیلم بهجای ساختن مسیری پرحادثه با گرهگشاییهای پیاپی، بر تجربهٔ زیستن در تنگنا مکث میکند: روزهای مشابه، تصمیمهای دشوار و امیدهایی که پیش از آنکه به نتیجه برسند، کمجان میشوند. همین شکل روایت میتواند برای برخی مخاطبان دقیق و صادقانه باشد و برای برخی دیگر، کشدار و بیثمر به نظر برسد.
لوین دیویس؛ استعداد همراه با دشواری اسکار آیزاک در نقش لوین، شخصیتی را میسازد که همزمان میتوان از او دلگیر شد و به او دل سوزاند. لوین خوشرفتار و آسانپذیر نیست؛ تندی و خودمحوریاش گاه دیگران را میرنجاند و تصمیمهایش همیشه به سود خودش تمام نمیشوند. بااینحال، فیلم او را به نمونهای ساده از «هنرمند رنجکشیده» تبدیل نمیکند.
« این انتخابِ روایی از همان ابتدا تماشاگر را از انتظار برای یک داستان موفقیت مرسوم دور میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
ناکامیهایش فقط از بیمهری روزگار نمیآیند؛ بخشی از آنها با رفتار و انتخابهای خود او نیز پیوند دارند. آیزاک این تناقض را با بازیای کماغراق منتقل میکند. در چهره و حرکاتش، هم خستگیِ کسی دیده میشود که بارها به بنبست خورده و هم نوعی مقاومت سرسختانه که نمیگذارد بهسادگی دست از کار بکشد.
او بهجای آنکه لوین را دوستداشتنی جلوه دهد، تماشاگر را وامیدارد پیچیدگیاش را بپذیرد. این تفاوت مهم است: همدلی فیلم با شخصیت، به معنای تأیید همهٔ رفتارهای او نیست. موسیقی؛ قلب عاطفی فیلم موسیقی فولک در این فیلم صرفاً پسزمینهای خوشآهنگ برای روایت نیست؛ خودِ موسیقی یکی از راههای شناخت لوین است.
اجراها به تماشاگر نشان میدهند که او در چه چیزی توانایی دارد و چه چیزی را، با وجود آشفتگی زندگیاش، هنوز جدی میگیرد. فیلم فرصت میدهد آوازها شنیده شوند، نه آنکه تنها تکههایی کوتاه از آنها برای رنگآمیزی صحنهها به کار روند. بسیاری از ترانهها در فیلم بهطور کامل و با اجرای زندهٔ بازیگران ضبط شدهاند؛ آیزاک نیز آوازها را خودش اجرا میکند.
این تصمیم به اجراها کیفیتی بیواسطه میبخشد. موسیقی بهجای آنکه احساسات شخصیت را برای تماشاگر توضیح دهد، آنها را در فضایی باز و گاه خام عرضه میکند. صدای آیزاک در نقش لوین نه نمایشی و صیقلی، بلکه متناسب با جهان فیلم است: صدایی که تواناییاش را آشکار میکند، بیآنکه تضمینی برای شنیدهشدن یا موفقیت به همراه بیاورد.
« ناکامیهایش فقط از بیمهری روزگار نمیآیند؛ بخشی از آنها با رفتار و انتخابهای خود او نیز پیوند دارند. »
شخصیتها و اجرا
از این رو، ترانهها پس از پایان صحنه نیز در ذهن باقی میمانند و به خاطرهای مستقل از ماجرا بدل میشوند. طنز تلخ و نگاه برادران کوئن تلخی فیلم هرگز به ملودرامی سنگین و یکدست تبدیل نمیشود. طنز آن اغلب خشک، ناگهانی و برخاسته از برخورد موقعیتهاست؛ همان نوع طنزی که نمیکوشد رنج را پاک کند، بلکه بیتناسبی مضحک زندگی را در کنار آن نشان میدهد.
گاهی خنده از رفتار شخصیتها میآید، گاهی از فاصلهٔ میان جدیتِ لوین و نتیجهٔ نامنتظری که از تلاش او حاصل میشود. این خنده، سبککنندهٔ کامل اندوه نیست؛ بیشتر آن را تیزتر و ملموستر میکند. فیلم همچنین در تصویرکردن فضای هنری، از افسانهسازی دربارهٔ هنرمند میپرهیزد. استعداد بهتنهایی کافی نیست و کار هنری در کنار الهام، به پول، فرصت، رابطه و بخت نیز وابسته است.
لوین در جهانی زندگی میکند که هنر برای او معنایی شخصی دارد، اما این معنا الزاماً برای دیگران به همان اندازه اهمیت ندارد. چنین نگاهی، تلخی فیلم را از شکست فردی فراتر میبرد و آن را به پرسشی دربارهٔ جایگاه هنرمند در جامعه تبدیل میکند. سفر، شهر و حس بیقراری گرینویچ ویلج در فیلم هم پناهگاه است و هم محیطی محدودکننده.
کافهها، اتاقها و خیابانها فضایی میسازند که موسیقی در آن شنیده میشود، اما زندگی روزمره همچنان با اجاره، رفتوآمد و نیازهای اولیه گره خورده است. جابهجاییهای لوین نیز بیش از آنکه نوید آغاز تازهای باشند، ادامهٔ همان بیقراریاند. حتی مسیرهایی که ظاهراً میتوانند درهای تازهای بگشایند، الزاماً از حس سرگردانی نمیکاهند.
« از این رو، ترانهها پس از پایان صحنه نیز در ذهن باقی میمانند و به خاطرهای مستقل از ماجرا بدل میشوند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این جابهجاییها به ساختار فیلم حالتی دورانی میدهند؛ گویی شخصیت نه در راهی مستقیم به سوی هدف، بلکه در مسیری میگردد که بارها به وضعیت آشنای پیشین بازمیگردد. برای بعضی مخاطبان، همین تکرار نکتهٔ اصلی فیلم است: بنبست همیشه با مانعی بزرگ و آشکار ساخته نمیشود؛ گاهی مجموعهای از روزهای مشابه و انتخابهای کوچک، حرکت را ناممکن میکند.
اما همین ویژگی منشأ یکی از ضعفهای اثر نیز هست. وقتی موقعیتها تکرار میشوند و تحول بیرونی اندکی رخ میدهد، ریتم میتواند فرساینده شود. ریتم و ساختار؛ تکرار بهمثابه انتخابی دوپهلو فیلم عمداً از الگوی داستانگویی پرشتاب فاصله میگیرد. در نتیجه، تماشاگر بهجای آنکه پیوسته منتظر حادثهٔ بعدی بماند، بیشتر به حالوهوای صحنهها و تغییرات جزئی در واکنشهای لوین توجه میکند.
این رویکرد برای اثری که میخواهد ملال و گرفتاری روزمره را به تجربهای سینمایی تبدیل کند، مناسب است؛ اما موفقیت آن به میزان همراهی مخاطب با شخصیت و فضای فیلم بستگی دارد. ضعف ساختاری اثر آن است که مرز میان تکرار هدفمند و کشآمدن روایت همیشه بهروشنی احساس نمیشود. برخی بخشها چنان به هم شبیهاند که ممکن است تماشاگر بهجای تجربهٔ چرخهٔ زندگی لوین، صرفاً احساس کند داستان پیش نمیرود.
فیلم از این خطر آگاه است و به نظر میرسد آن را بخشی از مضمون خود میداند؛ بااینحال، آگاهی از قصد سازندگان همیشه مانع خستگی نمیشود. برای همین، واکنشهایی مانند «چیزی جلو نمیرفت» یا «منتظر اتفاقی بودم» در برابر این اثر قابلفهماند. ابهام و انتظار برای گشایش «Inside Llewyn Davis» برای هر مسئله پاسخی روشن یا برای هر مسیر بنبستی راهحلی قطعی ارائه نمیکند.
« اما همین ویژگی منشأ یکی از ضعفهای اثر نیز هست. »
قوتها و کاستیها
این امتناع با جهانبینی فیلم سازگار است: زندگی لوین قرار نیست بهسادگی در قالب پیروزی یا شکست نهایی خلاصه شود. بااینحال، پایانبندی و نحوهٔ فرود روایت ممکن است مخاطبی را که در انتظار نتیجهای پررنگ یا تغییری آشکار است، ناکام بگذارد. فیلم بیش از آنکه پاسخ بدهد، همان وضعیت ناتمام و معلق را حفظ میکند.
مهم است که این ابهام را صرفاً نشانهٔ ژرفا ندانیم؛ اثر در بعضی لحظهها واقعاً به کماتفاقی نزدیک میشود. اما همین کماتفاقی با تصویر کلی لوین همخوان است: او در چرخهای گرفتار شده که بیرونآمدن از آن آسان نیست و هر امیدی نیز الزاماً به دگرگونی نمیانجامد. فیلم از تماشاگر میخواهد بهجای جستوجوی پاسخ نهایی، به کیفیت این ماندن و تکرار توجه کند.
جمعبندی «Inside Llewyn Davis» اثری است که بیش از داستانِ پیشرفت، تجربهٔ درجا زدن را به تصویر میکشد؛ با موسیقیای بهیادماندنی، بازی محکم اسکار آیزاک و طنزی تلخ که اندوه را پنهان نمیکند. فیلم در ساختن فضایی یکپارچه و پرجزئیات کامیاب است و شخصیت اصلیاش را از داوری سادهانگارانه دور نگه میدارد.
در مقابل، ریتم کند، تکرار موقعیتها و کمبودن تغییرات داستانی ممکن است حوصلهٔ مخاطبی را که به روایت پرشتاب عادت دارد، سر ببرد. ارزش فیلم در این نیست که برای لوین راهی قطعی به سوی رهایی ترسیم کند؛ در این است که تضاد میان استعداد و فرصت، سرسختی و خودویرانگری، خنده و اندوه را کنار هم نگه میدارد.
« این امتناع با جهانبینی فیلم سازگار است: زندگی لوین قرار نیست بهسادگی در قالب پیروزی یا شکست نهایی خلاصه شود. »
جمعبندی
تماشاگر ممکن است پس از پایان همچنان بپرسد «خب که چه؟»؛ اما اگر در طول فیلم به چرخهٔ زندگی لوین و موسیقیای که از دل آن بیرون میآید گوش سپرده باشد، شاید همین پرسش را با اندکی اندوه و فهم بیشتر از شخصیت او به یاد بیاورد.
ثبت دیدگاه