نقد و بررسی
نقد π (پی) (Innocents with Dirty Hands) | 1975
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جنایت در آفتابِ سنتروپه «Innocents with Dirty Hands» ساختهٔ کلود شابرول، تریلری جنایی است که از دل یک قرارداد ظاهراً ساده سر برمیآورد: ژولی ورمسر و معشوقش، جف مارل، میخواهند از شر لویی، همسر ثروتمند و دائمالخمر ژولی، خلاص شوند. اما آنچه قرار است جنایتی حسابشده باشد، خیلی زود به رشتهای از غیبتها، سوءظنها و پرسشهای بیپاسخ بدل میشود.
فیلم در همان گام نخست، تماشاگر را با فاصلهٔ میان «نقشه» و «واقعیت» روبهرو میکند: آدمها خیال میکنند بر اوضاع مسلطاند، حال آنکه حتی معنای رخدادهای نزدیک به خود را نمیفهمند. عنوان فیلم نیز از همین تناقض نیرو میگیرد. «بیگناهان» کسانیاند که دستهایشان آلوده است؛ یا دستکم چنین میپندارند که میتوانند خود را از پیامد اعمالشان جدا نگه دارند.
شابرول داستان را نه به شکل معمایی صرف دربارهٔ یافتن مقصر، بلکه همچون مطالعهای دربارهٔ خودفریبی پیش میبرد. این نقد پایان و پیچش اصلی را فاش نمیکند، اما باید گفت فیلم در تمام مسیرش تماشاگر را وادار میکند میان آنچه میبیند و آنچه شخصیتها میگویند فاصله بگذارد. از ملودرام زناشویی تا تریلر روانشناختی آغاز فیلم از الگوی آشنای تریلر نوآر بهره میگیرد: همسری جوان در ازدواجی فرسوده، مردی ثروتمند و بیمار، و معشوقی که بهظاهر راه گریزی از بنبست پیش میگذارد.
« عنوان فیلم نیز از همین تناقض نیرو میگیرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
رابطهٔ ژولی و لویی، بهجای آنکه پیوندی عاطفی باشد، بیشتر شبیه همزیستی سردی است که پول، عادت و رنجش آن را سرپا نگه داشتهاند. در برابر این فضای بسته، رابطهٔ ژولی و جف وعدهٔ شور و آزادی میدهد؛ اما فیلم از همان ابتدا نشانههایی میکارد که این وعده چندان مطمئن نیست. شابرول در این بخش، ملودرام را بهتدریج به تریلر بدل میکند.
تصمیمی که ابتدا روشن و هدفمند به نظر میرسد، پای ژولی را به قلمرویی میکشاند که قواعدش را نمیشناسد. محو شدن آدمها و ناپدید ماندن پاسخها، جای کنش مستقیم را میگیرد و تعلیق از همین خلأ شکل میبندد. فیلم با هر مرحله، پرسش تازهای پیش میکشد و از پاسخگویی شتابزده پرهیز میکند؛ بااینحال، همین میل به پیچاندن مسیر قصه در ادامه گاه به بهای انسجام تمام میشود.
بازی رومی اشنایدر و کشاکش نگاهها رومی اشنایدر در نقش ژولی، مرکز ثقل فیلم است. حضور او از زیبایی ظاهری فراتر میرود: چهره و حرکاتش میان خونسردی، اضطراب و نوعی بیاعتنایی نمایشی در نوساناند. او شخصیتی را میسازد که نمیتوان بهآسانی در قالب زن اغواگر یا قربانی محصورش کرد. ژولی در ظاهر میکوشد روایت زندگیاش را در دست بگیرد، اما هرچه فشار بیرونی بیشتر میشود، تردیدهای درونیاش نیز آشکارتر میگردند.
« شابرول در این بخش، ملودرام را بهتدریج به تریلر بدل میکند. »
شخصیتها و اجرا
اشنایدر در نگاههای مکثدار و سکوتهایش، بیش از گفتوگوها، شکاف میان اعتمادبهنفس و هراس را نمایان میکند. راد استایگر در نقش لویی حضوری پررنگ و متفاوت دارد. بازی او گاهی عمداً غلیظ و نمایشی است؛ کیفیتی که میتواند با فضای اغراقآمیز و ملودراماتیک اثر همخوان شود، اما ممکن است برای تماشاگرانی که بازی کنترلشدهتر را ترجیح میدهند، ناهماهنگ جلوه کند.
پائولو جیوستی نیز جف را با نوعی جذابیت سطحی و ابهام همراه میکند، هرچند شخصیت او کمتر از ژولی مجال عمقیافتن مییابد. در نتیجه، کشش اصلی فیلم نه از رابطهای متوازن میان سه شخصیت، بلکه از موقعیت ژولی و تغییر جایگاه او در میدان سوءظن میآید. میزانسن، فضا و زیباییشناسی نوآر سنتروپه در فیلم فقط پسزمینهای آفتابی و دلپذیر نیست؛ زیبایی ساحلیاش با اضطراب داستان تضاد میسازد.
ویلا، پنجرهها و فضاهای داخلیِ مرتب، در نگاه نخست آرامش و ثروت را تداعی میکنند، اما بهتدریج حالتی محصورکننده مییابند. در این جهان، آسایش مادی نمیتواند امنیت بیاورد؛ خانه به صحنهای برای پنهانکاری بدل میشود و محیطِ روشن، رازهای تاریک را محو نمیکند، بلکه آنها را برجستهتر میسازد.
« اشنایدر در نگاههای مکثدار و سکوتهایش، بیش از گفتوگوها، شکاف میان اعتمادبهنفس و هراس را نمایان میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
میزانسنهای حسابشدهٔ شابرول بر جایگاه شخصیتها در قاب و فاصلهٔ میان آنها تکیه دارند. گفتوگوها اغلب ساده و روزمره به نظر میرسند، اما زیر سطحشان رقابتی خاموش جریان دارد: چه کسی اطلاعات بیشتری دارد؟ چه کسی وانمود میکند چیزی نمیداند؟ چه کسی دیگری را زیر نظر گرفته است؟ این بازی نگاهها، حالوهوای نوآر اثر را تقویت میکند.
فیلم بهجای تکیهٔ مداوم بر حرکت و حادثه، از سکون، مکث و انتظار بهره میبرد؛ رویکردی که فضای تنشآلودش را میسازد، هرچند در آغاز ممکن است کند و کمرمق به نظر برسد. تعلیق و دامِ پیچشهای پیدرپی یکی از جذابیتهای اصلی فیلم، نگهداشتن اطلاعات و تغییر دادن معنای صحنههاست. شابرول اجازه نمیدهد تماشاگر با یک توضیح زودهنگام آسوده شود.
ما همراه ژولی در موقعیتی قرار میگیریم که بخش مهمی از واقعیت از دسترسش بیرون مانده است؛ ازاینرو، پرسش «چه اتفاقی افتاده؟» بهتدریج جای خود را به پرسش دشوارتر «به کدام روایت میتوان اعتماد کرد؟» میدهد. این جابهجایی، تعلیق را از کنجکاوی صرف دربارهٔ سرنوشت شخصیتها فراتر میبرد و آن را به مسئلهای دربارهٔ ادراک و فریب تبدیل میکند.
« میزانسنهای حسابشدهٔ شابرول بر جایگاه شخصیتها در قاب و فاصلهٔ میان آنها تکیه دارند. »
قوتها و کاستیها
بااینحال، پیرنگ در نیمهٔ پایانی بیش از اندازه به پیچشهای تازه متکی میشود. غافلگیری، وقتی پیدرپی و بیوقفه از راه برسد، ممکن است بهجای آنکه معنای پیشین را غنی کند، رشتهٔ علیت را سست سازد. در چنین لحظاتی، فیلم از تماشاگر میخواهد تعجب کند، بیآنکه همیشه فرصت کافی برای باور کردن یا سنجیدن پیامدهای هر رخداد فراهم کند.
نتیجه، اثری است که از نظر سرگرمکنندگی و ایجاد کنجکاوی موفق میماند، اما گاه منطق درونیاش را قربانی میل به شگفتزدهکردن میکند. شخصیتپردازی و ایدهٔ گناه فیلم بیش از آنکه به گذشته و جهان درونی همهٔ شخصیتها بپردازد، آنها را در شبکهای از منفعت، میل و ظن قرار میدهد. این کمپرداختی بهویژه دربارهٔ شخصیتهای پیرامونی محسوس است؛ آنان اغلب کارکردی روایی دارند و کمتر به زندگی مستقل خود دست مییابند.
حتی در میان شخصیتهای محوری نیز انگیزهها گاهی بهسرعت از میل به رهایی یا منفعتطلبی به واکنشهایی دیگر تغییر میکنند، بیآنکه همهٔ این دگرگونیها بهطور کامل زمینهسازی شده باشد. از همین رو، ممکن است برای بخشی از تماشاگران سرنوشت شخصیتها کمتر از خودِ معما اهمیت پیدا کند. با وجود این، عنوان و ساختار فیلم ایدهای روشن را پیش میکشند: گناه فقط در لحظهٔ ارتکاب عمل خلاصه نمیشود؛ در تلاش برای انکار آن، در بهرهبرداری از بیاطلاعی دیگران و در ساختن روایتی خودپسندانه نیز ادامه مییابد.
« بااینحال، پیرنگ در نیمهٔ پایانی بیش از اندازه به پیچشهای تازه متکی میشود. »
جمعبندی
«بیگناهی» در اینجا وضعیتی اخلاقیِ ثابت نیست، بلکه نقابی است که شخصیتها برای حفظ منافعشان بر چهره میزنند. شابرول در این نگاه، بهجای موعظه دربارهٔ درست و نادرست، تماشاگر را در وضعیتی قرار میدهد که داوریاش مدام با اطلاعات تازه به لرزه میافتد. جمعبندی «Innocents with Dirty Hands» فیلمی نامتوازن، اما از نظر فضاسازی و بازی با انتظار تماشاگر جذاب است.
اشنایدر به اثر نیرویی متمرکز و چندلایه میبخشد و کارگردانی شابرول، با تکیه بر سکون، قاببندی و فضای ظاهراً آرامِ سنتروپه، تعلیقی سرد و خوشساخت میآفریند. در مقابل، شروع نسبتاً کند، شخصیتپردازی محدود و انباشت پیچشهایی که گاه نامعقول میشوند، مانع از آن است که فیلم در تمام مسیر به یک اندازه منسجم بماند.
ارزش فیلم بیش از آنکه در معمایی بینقص یا طرحی کاملاً باورپذیر نهفته باشد، در تجربهٔ تماشای جهانی است که هرکس در آن چیزی را پنهان میکند و هیچ روایت واحدی برای مدت طولانی قابلاعتماد نمیماند. این اثر برای علاقهمندان به تریلرهای روانشناختی و نوآرهای اروپایی، نمونهای دیدنی از بازی شابرول با میل، فریب و سوءظن است؛ فیلمی که لغزشهایش را نمیتوان نادیده گرفت، اما فضای ناآرام و حضور گیرای اشنایدر آن را در ذهن زنده نگه میدارند.
« بیگناهی» در اینجا وضعیتی اخلاقیِ ثابت نیست، بلکه نقابی است که شخصیتها برای حفظ منافعشان بر چهره میزنند. »
ثبت دیدگاه