نقد و بررسی
نقد رهگذران بیگناه (Innocent Bystanders) | 1972
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
مأموریت در سایهٔ افول «Innocent Bystanders» ساختهٔ پیتر کولینسون، تریلری جاسوسی از واپسین سالهای موجی است که سینمای دههٔ شصت را از مأموران مخفی، تعقیبها و بازیهای اطلاعاتی پر کرده بود. فیلم بهجای قهرمانی جوان و بینقص، جان کریگ را پیش میکشد: مأموری بریتانیایی که زمانهاش رو به پایان است و سازمانی که سالها برایش کار کرده، دیگر به او اعتماد پیشین را ندارد.
مأموریت یافتن دانشمند روسِ گریخته، در ظاهر فرصتی برای اثبات شایستگی است؛ اما خیلی زود روشن میشود که در این جهان، هیچ مأموریتی را نمیتوان فقط بر پایهٔ شرح رسمی آن فهمید. جذابیت اصلی ایده در همین پیوند میان تعقیب جاسوسی و فرسودگی شخصی نهفته است. کریگ باید نهتنها از رقیبان و دامهای بیرونی جان به در ببرد، بلکه با این احتمال هم روبهرو شود که دستگاهی که به آن خدمت کرده، او را به مهرهای مصرفشدنی بدل کرده است.
فیلم از این منظر، قصهٔ مأموریت را به پرسشی دربارهٔ وفاداری، ارزش انسان و بیرحمی نهادها گره میزند؛ هرچند در ادامه، همیشه نمیتواند این ظرفیت را با روایتی به همان اندازه منسجم همراه کند. جهانی سرد و بیاعتماد فضای فیلم از جنس جاسوسی پرزرقوبرق نیست. در اینجا اعتماد کالایی کمیاب است و هر شخصیت میتواند در لحظهای به تهدیدی تازه تبدیل شود.
مأموران، کارفرمایان، رقیبان و کسانی که ناخواسته به ماجرا کشیده میشوند، در شبکهای از سوءظن حرکت میکنند؛ شبکهای که مرز روشنی میان متحد و دشمن باقی نمیگذارد. همین بدبینی، حالوهوایی خشنتر و کمزرقوبرقتر از الگوی آشنای مأموران افسانهای میسازد. عنوان فیلم نیز با این جهان ارتباطی طعنهآمیز دارد.
« جذابیت اصلی ایده در همین پیوند میان تعقیب جاسوسی و فرسودگی شخصی نهفته است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
«بیگناهانِ تماشاگر» در داستان به کسانی اشاره میکند که از ابتدا قرار نبوده در بازی قدرت نقشی داشته باشند، اما خشونت و رقابت مأموران آنان را به درون ماجرا میکشاند. مسئله فقط گرفتار شدن یک فرد بیطرف نیست؛ خودِ سازوکار جاسوسی است که آدمها را به پیامدهای جانبی بدل میکند. فیلم گاه این ایده را بهخوبی در فضا و رفتار شخصیتها جاری میسازد، اما در پرداخت دراماتیک آن، همیشه به اندازهٔ عنوانش دقیق و نافذ نیست.
استنلی بیکر و تصویر مأمور خسته استنلی بیکر ستون اصلی فیلم است. او جان کریگ را با صلابت و خشونتی مهارشده بازی میکند، بیآنکه خستگی شخصیت را صرفاً به نشانهای ظاهری فروبکاهد. کریگ همچنان خطرناک و کارآزموده است، اما دیگر از آن اطمینانی برخوردار نیست که بتواند بیدردسر در نقش قهرمان پیروز ظاهر شود.
تجربه برای او هم ابزار بقاست و هم یادآور هزینههایی که سالها کار در این حرفه بر جای گذاشته است. بیکر بهجای آنکه مأمور را به نسخهای ساده از قهرمانان جذاب و شکستناپذیر تبدیل کند، نوعی سختجانی اندوهگین به او میبخشد. حضورش در قاب حس مردی را منتقل میکند که هنوز میتواند بجنگد، اما میداند سازمان و زمانه دیگر برایش جایی کنار نگذاشتهاند.
این تضاد، شخصیت را از سطح یک تعقیبگر صرف بالاتر میبرد و بهترین لحظههای فیلم را شکل میدهد. حتی وقتی روایت از حرکت بازمیایستد، بازی بیکر همچنان میتواند توجه را به وضعیت درونی کریگ برگرداند. بازیگران مکمل و کشش قدرت دونالد پلیسنس در نقش لومیس، با خویشتنداری و ابهامی حسابشده، حضوری مؤثر دارد.
« مسئله فقط گرفتار شدن یک فرد بیطرف نیست؛ خودِ سازوکار جاسوسی است که آدمها را به پیامدهای جانبی بدل میکند. »
شخصیتها و اجرا
جذابیت بازی او در این است که تهدید را با نمایش آشکار خشونت نمیسازد؛ بیشتر از راه کنترل گفتوگو و اطلاعات، این تصور را پدید میآورد که دیگران در صفحهای از شطرنج حرکت میکنند که او از قواعدش باخبر است. رابطهٔ قدرت میان لومیس و کریگ، یکی از سرچشمههای تنش فیلم است: آیا مأموریت فرصتی واقعی برای بازگشت کریگ است یا بخشی از محاسبهای که او از آن بیخبر مانده؟
جرالدین چاپلین نیز در نقش میریام، وجه انسانیتری به داستان میافزاید. شخصیت او در میان آدمهایی گرفتار میشود که زبانشان زبان عملیات و منفعت است، و همین موقعیت امکان میدهد خشونت این جهان از زاویهای متفاوت دیده شود. بازی چاپلین آرام و کمادا است؛ او بهجای رقابت با هیاهوی پیرامونش، سکوت و آسیبپذیری شخصیت را برجسته میکند.
بااینحال، فیلم همیشه به او فضای کافی نمیدهد تا از جایگاه «فرد گرفتار» فراتر رود و به شخصیتی کاملاً مستقل بدل شود. روایت، پیچشها و فرسودگی میانه فیلمنامهٔ جیمز میچل، که بر پایهٔ رمان خود او ساخته شده، به بازیهای چندلایه و تغییر مسیرهای مکرر تکیه دارد. اصل این راهبرد با جهان جاسوسی سازگار است: اطلاعات ناقصاند، انگیزهها پنهان میمانند و هر کشف میتواند برداشت پیشین را دگرگون کند.
اما پیچش زمانی مؤثر است که هم غافلگیرکننده باشد و هم پس از آشکار شدن، منطقی و ناگزیر به نظر برسد. فیلم در چند نقطه به این تعادل دست نمییابد؛ بعضی چرخشها بیش از آنکه از شخصیتها و منطق موقعیت برآیند، برای زنده نگه داشتن غافلگیری به داستان تحمیل شدهاند. این ناپایداری در بخش میانی پررنگتر میشود.
« جرالدین چاپلین نیز در نقش میریام، وجه انسانیتری به داستان میافزاید. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم برای نزدیک به دو ساعت امتداد مییابد، اما همهٔ صحنهها به یک اندازه در پیشبرد تنش یا شناخت شخصیتها سهم ندارند. گاهی روایت اطلاعات تازهای عرضه میکند بیآنکه رابطهٔ میان آن اطلاعات روشنتر شود؛ گاهی نیز تعقیبها و مواجههها جای حرکت دراماتیک را میگیرند. حاصل، افت ریتمی است که بهتدریج از حس اضطرار میکاهد.
در چنین لحظاتی، بدبینی داستان به تکرار بدل میشود و فیلم بهجای تعمیق تردید، صرفاً بر انباشت آن میافزاید. فرم بصری و موسیقی فیلمبرداری برای ساختن جهانی بیقرار و ناآرام ظرفیت دارد، اما پیوند میان تصویر و حرکت همیشه روان نیست. ناهماهنگی در تدوین گاه ضرباهنگ صحنهها را مختل میکند و انتقال از یک موقعیت به موقعیت دیگر را ناگهانی یا کماثر جلوه میدهد.
بهجای آنکه تدوین حس کنترل و تنش را تشدید کند، در برخی لحظهها توجه را به خودِ برشها جلب میکند. این کاستی، بهویژه در روایتی که بر تعقیب، مراقبت و بازی با اطلاعات بنا شده، محسوس است؛ زیرا وضوح و ضرباهنگ باید دوشادوش تعلیق حرکت کنند. موسیقی جان کیتینگ نیز گاه با لحنی پررنگتر از صحنه همراه میشود.
در تریلری جاسوسی، موسیقی میتواند ضربان خطر را بالا ببرد، اما اگر بیش از اندازه بر حضور خود تأکید کند، بهجای تقویت فضای بدبینانه، یادآور قراردادهای ژانر میشود. «Innocent Bystanders» در بهترین لحظههایش از سردی و خشکی موقعیت نیرو میگیرد؛ بنابراین هر جا موسیقی یا تدوین بخواهد هیجان را بهزور برجسته کند، از همان ویژگی متمایزی فاصله میگیرد که فیلم در پی ساختنش است.
« حاصل، افت ریتمی است که بهتدریج از حس اضطرار میکاهد. »
قوتها و کاستیها
جمعبندی «Innocent Bystanders» فیلمی نابرابر است: ایدهٔ مأمور سالخوردهای که در سازمان خود به حاشیه رانده شده، زمینهای مناسب برای ساخت تریلری تلخ و شخصیتمحور فراهم میکند؛ استنلی بیکر این فرسودگی را با حضوری محکم به مرکز فیلم میآورد و دونالد پلیسنس نیز با بازی مرموزش بر تنش روابط قدرت میافزاید.
فضای سرد و بدبینانه، فیلم را از هیجانپردازی پرزرقوبرقِ جاسوسی دور میکند و به آن چهرهای خشنتر میبخشد. بااینهمه، فیلمنامه در انسجام و باورپذیری بعضی پیچشها کم میآورد، ریتم میانه افت میکند و ناهماهنگیهای تدوین و موسیقی از تمرکز اثر میکاهند. ارزش فیلم بیش از آنکه در معماری بینقص معماهایش باشد، در تصویر مأموری است که هنوز توان عمل دارد، اما دیگر نمیتواند به نظامی که برایش کار کرده اعتماد کند.
این تضاد، حتی وقتی خود روایت بهتمامی از پس پیچیدگیهایش برنمیآید، به اثر هستهای تلخ و ماندگار میبخشد.
« فضای سرد و بدبینانه، فیلم را از هیجانپردازی پرزرقوبرقِ جاسوسی دور میکند و به آن چهرهای خشنتر میبخشد. »



ثبت دیدگاه