نقد و بررسی
نقد Inland Empire | 2006
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
کابوسی که از دل سینما سر برمیآورد «Inland Empire» از آن فیلمهایی نیست که داستانش را بتوان بیدردسر در چند جمله خلاصه کرد؛ نه به این دلیل که رخدادهایش صرفاً پیچیدهاند، بلکه چون خودِ فیلم پیوسته مرز میان واقعیت، خیال، خاطره و اجرا را جابهجا میکند. نقطهٔ آغاز، نیکی گریس، بازیگری است که برای ایفای نقش اصلی در فیلمی تازه انتخاب میشود؛ فیلمی که سایهٔ پروژهای ناتمام و نفرینشده بر آن افتاده است.
اما این مقدمه تنها دری است به راهرویی که هرچه پیشتر میرویم، شکل و انتهایش نامعلومتر میشود. دیوید لینچ، بهجای آنکه راز را همچون معمایی منظم بچیند تا سرانجام گرهگشایی کند، ما را درون تجربهای میاندازد که منطق خواب را جایگزین منطق روزمره میسازد. روایت؛ شبکهای از تکهها و پژواکها فیلم بهتدریج از قصهٔ بازیگری که نقشی را میپذیرد فاصله میگیرد و به مجموعهای از صحنهها، تصویرها و موقعیتهای پراکنده بدل میشود.
شخصیتها و مکانها بازمیگردند، اما نه همیشه با همان هویت یا جایگاه؛ رخدادی ممکن است شبیه خاطرهای باشد که تغییر شکل داده، یا صحنهای که از فیلمی درون فیلم به زندگی شخصیتها سرایت کرده است. حاصل، روایتی خطی و شفاف نیست، بلکه شبکهای از پیوندهای ناپیداست که تماشاگر باید در آن حرکت کند.
این انتخاب، هم نیروی اصلی اثر است و هم محدودیت بزرگ آن. در فیلمهای معماییِ متعارف، پرسشها معمولاً برای رسیدن به پاسخ طرح میشوند؛ اینجا پرسشها بیشتر حالوهوایی میسازند و گاه بیآنکه حل شوند، به پرسشهای تازه راه میدهند. تماشاگر میتواند برای هر نشانه تفسیری بسازد، اما فیلم تضمین نمیکند که آن تفسیر به کلید نهایی بدل شود.
« اما این مقدمه تنها دری است به راهرویی که هرچه پیشتر میرویم، شکل و انتهایش نامعلومتر میشود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بنابراین، دنبالکردن جزئیات با انتظار کشف یک نقشهٔ کامل ممکن است ناامیدکننده باشد. بهتر است فیلم را نه همچون معمایی با پاسخ واحد، بلکه چون تجربهای حسی و ذهنی تماشا کرد. هویت، نقش و تماشای خود در مرکز آشفتگی روایت، مسئلهٔ هویت قرار دارد: چه چیزی از بازیگر باقی میماند، وقتی نقش او را به درون خود میکشد؟
نیکی قرار است شخصیتی را بازی کند، اما فاصلهٔ میان بازیکردن و زیستنِ آن شخصیت هرچه کمتر میشود. سینما، در اینجا، سرگرمی یا بازنماییِ بیخطر نیست؛ نیرویی است که میتواند بر زندگی اثر بگذارد و آن را از شکل پیشینش بیرون ببرد. دوربین و صحنه دیگر فقط ابزار روایت نیستند، بلکه بخشی از دستگاهیاند که واقعیت را میسازد، میشکند و دوباره به نمایش درمیآورد.
لینچ از این موقعیت برای طرح پرسشهایی دربارهٔ نقشهای اجتماعی و هویت زنانه نیز بهره میگیرد. نیکی در برابر نگاه دیگران قرار دارد: نگاه همسر، همکاران، تماشاگران و خودِ دوربین. در چنین جهانی، زن گاه موضوع تماشا و قضاوت است، اما همزمان میکوشد از جایگاه منفعل بیرون بیاید و صاحب تجربهٔ خویش شود.
فیلم پاسخ روشنی برای این کشمکش عرضه نمیکند؛ اهمیتش در آن است که ناآرامیِ شخصیت را به شکل ساختاریِ اثر تبدیل میکند. بازی لورا درن؛ نیروی انسانی در دل ابهام لورا درن ستون عاطفی فیلم است. او باید از میان موقعیتهایی عبور کند که گاه توضیحی روشن ندارند و پیوندشان با یکدیگر نیز معلوم نیست؛ بااینحال، بازیاش صرفاً واکنشی به غرابت پیرامونش نیست.
« بنابراین، دنبالکردن جزئیات با انتظار کشف یک نقشهٔ کامل ممکن است ناامیدکننده باشد. »
شخصیتها و اجرا
چهره و بدن او حامل ترس، گیجی، فرسودگی و لحظههایی از تمرکز و ارادهاند. درن تغییرات درونی شخصیت را نه با شرح و بیان مستقیم، بلکه با لرزشهای کوچک در نگاه، مکثها و دگرگونی حالت بدن منتقل میکند. همین حضور انسانی، تماشاگر را در فیلم نگه میدارد. ممکن است از فهمیدن اینکه دقیقاً چه اتفاقی افتاده بازبمانیم، اما میتوانیم فشار روانیای را که بر نیکی وارد میشود احساس کنیم.
این نکته مهم است، زیرا فیلم در بسیاری از صحنهها اطلاعات داستانی را عمداً محدود میکند و بهجای آن بر شدت تجربه تکیه دارد. درن به اثر لنگر عاطفی میدهد؛ هرچند این لنگر همیشه برای نگهداشتن تماشاگر در برابر موج تصاویر کافی نیست. تصویر و صدا؛ زیباییِ ناآرام یکی از ویژگیهای چشمگیر «Inland Empire» بافت تصویری آن است.
تصویر دیجیتالِ کموضوح و گاه دانهدار، بهجای آنکه تماشاگر را از جهان فیلم دور کند، حس نزدیکیِ ناخوشایندی میآفریند؛ گویی دوربین بیش از حد به چهرهها و فضاها نزدیک شده و راه گریزی باقی نگذاشته است. سایهها، فضاهای داخلی و قابهای نامطمئن، حس کابوس را تقویت میکنند. تصویر همیشه زیبا به معنای متعارف نیست، اما پیوسته شخصیت دارد: زبر، ناپایدار و بیقرار.
طراحی صدا نیز بخش جداییناپذیر این تجربه است. صداهای محیطی، مکثها، زمزمهها و تغییر ناگهانیِ شدت صوت گاه همان اندازه که تصویر اطلاعات میدهد، معنا میسازند. در برخی لحظات، تهدید نه از آنچه دیده میشود، بلکه از آنچه شنیده یا بهسختی تشخیص داده میشود سرچشمه میگیرد. پیوند تصویر ناآرام با صدای نامطمئن، فضا را چنان میسازد که تماشاگر احساس کند چیزی در حاشیهٔ قاب حضور دارد؛ حتی وقتی نمیتواند آن را نامگذاری کند.
« چهره و بدن او حامل ترس، گیجی، فرسودگی و لحظههایی از تمرکز و ارادهاند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این همان کیفیتی است که فیلم را از یک روایت صرفاً مبهم به تجربهای جسمانی و غوطهورکننده بدل میکند. ریتم و فرسایش تماشاگر فیلم حدود سه ساعت زمان دارد؛ زمانی که با روایت قطعهقطعه و کمبود نقاط اتکای داستانی، برای بسیاری از تماشاگران آزمونی جدی خواهد بود. ریتم آن نه در پی شتابدادن به وقایع است و نه همواره بهتدریج تعلیق میسازد.
گاهی صحنهها در فضای خود مکث میکنند و تکرار یا گسست، جای پیشروی معمول داستان را میگیرد. این کندی میتواند در خدمت غوطهوری باشد: تماشاگر فرصت مییابد در تصویرها بماند و اضطراب را تجربه کند. اما همین روش ممکن است به یکنواختی و خستگی بینجامد، بهویژه اگر مخاطب در انتظار پیشرفت روشن قصه باشد.
برخی از لحظههای نامتعارف فیلم بهعمد چنان طولانی یا بیقاعدهاند که تماشاگر را از جایگاه امنِ ناظر بیرون میکشند. این تصمیم از نظر هنری قابل دفاع است، اما همیشه به نتیجهای مؤثر نمیرسد. گاه ابهام به تجربهای بارور تبدیل میشود؛ گاه نیز احساس میشود صحنه چیزی بیش از تشدید همان گیجیِ پیشین نمیافزاید.
فیلم در کنترل این مرز، عامدانه خطر میکند و همین خطرپذیری، هم منشأ جذابیتش است و هم علت دلزدگی احتمالی. مناسب چه تماشاگری است؟ «Inland Empire» انتخاب مناسبی برای کسی است که از سینمای سرراست انتظار دارد هر صحنه اطلاعات مشخصی بدهد و هر پرسش سرانجام پاسخ بگیرد، نیست. علاقهمندان به جهان لینچ احتمالاً از فضای رازآمیز، بازی با هویت و پیوندهای لغزان میان واقعیت و رؤیا لذت خواهند برد؛ اما حتی برای آنان نیز این فیلم میتواند دشوارتر و فرسایندهتر از آثار رواییتر او باشد.
« این همان کیفیتی است که فیلم را از یک روایت صرفاً مبهم به تجربهای جسمانی و غوطهورکننده بدل میکند. »
قوتها و کاستیها
تماشاگرانی که با سینمای تجربی ارتباط میگیرند، ممکن است از آن بیش از آنکه دنبال معنای قطعی باشند، کیفیت حسی و تصویریاش را دریافت کنند. تماشای فیلم با انتظارِ فهم کامل، احتمالاً به سرخوردگی میانجامد. در عوض، پذیرشِ ندانستن و توجه به تکرارها، حالتهای عاطفی و پیوندهای موضوعی میتواند تجربه را پربارتر کند.
البته این توصیه به معنای آن نیست که هر ابهامی خودبهخود عمیق است؛ قوت فیلم را باید در توان آن برای ساختن فضایی ناآرام و زنده سنجید، نه صرفاً در دشواربودنِ تفسیرش. جمعبندی «Inland Empire» فیلمی افراطی، ناآرام و عامدانه گسسته است؛ اثری که روایت را از مسیر معمولش بیرون میبرد تا تماشاگر را با بحران هویت، قدرت نقش و شکنندگی واقعیت روبهرو کند.
لورا درن حضوری پرقدرت به فیلم میبخشد و تصویر و صدا جهانی میسازند که هم مسحورکننده است و هم تهدیدآمیز. در مقابل، ابهام مداوم، ریتم کند و زمان طولانی اثر ممکن است شور تجربه را به فرسودگی بدل کند، و انتظارِ پاسخهای روشن را بیحاصل بگذارد. ارزش فیلم در این نیست که همهٔ اجزایش را میتوان به یک تفسیر نهایی فروکاست؛ اهمیتش در حسی است که پس از تماشا باقی میگذارد: گویی از خوابی طولانی بیرون آمدهایم، اما هنوز نمیدانیم کدام بخش آن خواب بوده است.
برای برخی، این ناتمامی سرچشمهٔ جذابیت فیلم خواهد بود؛ برای برخی دیگر، دلیل فاصلهگرفتن از آن. در هر دو حال، با تجربهای روبهرو هستیم که بهسادگی فراموش نمیشود و از مخاطب میخواهد بهجای حلکردن همهچیز، مدتی درون آشفتگیاش بماند.
« تماشای فیلم با انتظارِ فهم کامل، احتمالاً به سرخوردگی میانجامد. »



ثبت دیدگاه