نقد و بررسی
نقد اینگرید به فنا میرود (Ingrid Goes West) | 2017
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
پرترهای از تنهایی در عصر نمایش «Ingrid Goes West» کمدی سیاه و درامی روانشناختی از Matt Spicer است که مسئلهای آشنا را به مرکز داستان میآورد: زنی تنها، شیفتهٔ زندگی نمایشیِ ستارهای در شبکههای اجتماعی میشود و برای نزدیکشدن به او راهی لسآنجلس میگردد. اما فیلم، این شیفتگی را صرفاً سرگرمی یا کنجکاویِ بیضرر نمیبیند؛ آن را نشانهای از گرسنگی عاطفی و ناتوانی در برقراری رابطهای متقابل میداند.
در این جهان، تصویرِ دوستانهٔ آدمها فراوان است، اما خودِ دوستی کمیاب میماند. «اینگرید به غرب میرود» از همان ابتدا با طنزی ناآرام نشان میدهد که فاصلهٔ میان دنبالکردنِ زندگی دیگران و واردشدن به آن، میتواند از مرزهای اخلاقی عبور کند. قدرت فیلم در این است که بهجای سخنرانی دربارهٔ آسیبهای شبکههای اجتماعی، سازوکارِ آن را در رفتار روزمرهٔ شخصیتها مینشاند: پسندیدن، نوشتن نظر، سنجیدنِ واکنش دیگران و تلاش برای عرضهکردنِ نسخهای پذیرفتنی از خود.
هر کنش کوچک، برای اینگرید فرصتی است تا نزدیکی را شبیهسازی کند؛ و هر تصویرِ زیبا، وعدهای از زندگیای میشود که گمان میکند از آن محروم مانده است. آدری پلازا و هنرِ خندهای که میلرزاند آدری پلازا در نقش اینگرید، اجرای فیلم را بر دوش میکشد. او شخصیت را نه به یک چهرهٔ عجیبِ صرفاً خندهدار تقلیل میدهد و نه به قربانیای بیاختیار بدل میکند.
« در این جهان، تصویرِ دوستانهٔ آدمها فراوان است، اما خودِ دوستی کمیاب میماند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
اینگرید میتواند هم مضحک باشد و هم نگرانکننده؛ هم از نگاه تماشاگر ترحمبرانگیز جلوه کند و هم با انتخابهایش خشم او را برانگیزد. پلازا این تغییرهای ظریف را با چهره، مکث و شدتِ نگاهش منتقل میکند، بیآنکه احساسات شخصیت را بیش از اندازه توضیح دهد. بخش مهمی از کمدی فیلم از فاصلهٔ میان آنچه اینگرید میخواهد نشان دهد و آنچه واقعاً از او سر میزند شکل میگیرد.
او میکوشد بیتکلف، جذاب و خودمانی باشد، اما هرچه بیشتر برای پذیرفتهشدن تلاش میکند، اضطرابش آشکارتر میشود. همین فاصله خنده میآفریند، ولی خنده بهسرعت در گلو میماند: تماشاگر میبیند که این رفتارها دیگر فقط دستوپاچلفتی نیستند و برای دیگران پیامد دارند. این همان حس خجالت نیابتی است که فیلم بهخوبی از آن بهره میگیرد؛ بارها میتوان حدس زد اینگرید در آستانهٔ تصمیمی نادرست است، اما پیشبینیِ لحظهٔ بعد هم اضطراب را از بین نمیبرد.
تیلور و زندگیِ ویترینی الیزابت اولسن در نقش تیلور اسلون، به فیلم تصویری لازم از سوی دیگرِ رابطه میدهد. تیلور شخصیتی است که زندگیاش از بیرون مرتب و دلخواه به نظر میرسد؛ بااینحال، فیلم میان تصویری که او میسازد و پیچیدگیهای زندگی واقعیاش فاصله میگذارد. این تضاد، صرفاً افشای ریاکاری یک فرد نیست، بلکه پرسشی دربارهٔ خودِ الگوی «زندگیِ قابلنمایش» مطرح میکند: وقتی تجربهها به محتوا تبدیل میشوند، مرز میان خاطرهٔ شخصی و نمایشی برای مخاطب کجا قرار میگیرد؟
« بخش مهمی از کمدی فیلم از فاصلهٔ میان آنچه اینگرید میخواهد نشان دهد و آنچه واقعاً از او سر میزند شکل میگیرد. »
شخصیتها و اجرا
فیلم گاهی در نقد این جهان بیش از اندازه به نشانههای آشنای فرهنگ تأثیرگذاران تکیه میکند: زیباییِ آراسته، خانههای خوشقاب، سفرها و سلیقههایی که بهسادگی قابل تقلیدند. ازاینرو، برخی لحظهها بهجای آنکه لایهای تازه به نگاه فیلم اضافه کنند، تصویری کمابیش شناختهشده از زندگیِ نمایشی را تکرار میکنند.
بااینحال، تقابل میان اینگرید و تیلور همچنان جذاب است، چون یکی میکوشد به تصویر دیگری راه پیدا کند و دیگری در عین نمایش صمیمیت، ناگزیر بر فاصلهای واقعی پا میفشارد. دن؛ روزنهای انسانی در فضای ناآرام رابطهٔ اینگرید با دن، صاحبخانهای که او در لسآنجلس با او آشنا میشود، از دلنشینترین بخشهای فیلم است.
دن با بازی اوشی جکسون جونیور، در برابر فضای حسابشده و پرزرقوبرق پیرامون تیلور، حضوری سادهتر و صادقانهتر دارد. علاقههای خاص و رفتار کمتکلف او، لحنی گرم به فیلم میبخشد و پیوندش با اینگرید از لحظههای انسانیتر داستان است. جذابیت این رابطه فقط در شوخیها یا تفاوت شخصیتها خلاصه نمیشود.
« جذابیت این رابطه فقط در شوخیها یا تفاوت شخصیتها خلاصه نمیشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
دن نمایندهٔ نوعی نزدیکی است که به پیروی از الگوی مشهور یا تکرارِ تصویرِ دیگری نیاز ندارد. همین امر، رابطه را به فرصتی برای دیدنِ اینگرید در وضعیتی متفاوت بدل میکند: آیا او میتواند کسی را ببیند و بپذیرد، نه صرفاً بهعنوان راهی برای رسیدن به هدفی دیگر، بلکه بهعنوان انسانی مستقل؟
فیلم این پرسش را با نرمی و طنزی مؤثر پیش میبرد، بیآنکه رابطهٔ آن دو را به پادزهری ساده و فوری برای تنهایی تبدیل کند. طنز سیاه و تشدید اضطراب ریتم فیلم بر پایهٔ بالا و پایینرفتن مداوم میان شوخی و تهدید بنا شده است. بعضی موقعیتها خندهدارند، اما خندهشان از آگاهیِ تماشاگر نسبت به نادرستیِ رفتار اینگرید نیرو میگیرد.
فیلم میداند چگونه انتظار بسازد: هر تصمیم تازه ممکن است راهی برای نزدیکی بگشاید، اما همان تصمیم میتواند اوضاع را وخیمتر کند. بنابراین، سرگرمکنندگیِ اثر از آرامش نمیآید؛ از تماشای لغزشهای پیدرپی و میل به فریادزدنِ «این کار را نکن» سرچشمه میگیرد. این تنش، هرچند مؤثر است، برای همهٔ تماشاگران خوشایند نخواهد بود.
« دن نمایندهٔ نوعی نزدیکی است که به پیروی از الگوی مشهور یا تکرارِ تصویرِ دیگری نیاز ندارد. »
قوتها و کاستیها
بعضی صحنهها آنقدر معذبکنندهاند که تماشاگر را از فاصلهٔ امنِ خنده بیرون میکشند. این انتخاب با هدف فیلم سازگار است، اما تکرار آن گاهی سنگینیِ تجربه را افزایش میدهد و فرصت تنفس را کم میکند. لحن اثر نیز بهتدریج افسردهکنندهتر میشود؛ کمدیِ آغازین همیشه نمیتواند تلخیِ فزایندهٔ داستان را متعادل کند.
تنهایی، تقلید و مرز همدلی زیر ظاهرِ هجوآمیز فیلم، مسئلهٔ محوری تنهایی است. اینگرید تنها به این دلیل گرفتار نمیشود که شبکههای اجتماعی او را فریب دادهاند؛ او از پیش در جستوجوی پیوندی است که نمیداند چگونه بسازد. شبکهها فقط این نیاز را به شکلی قابلشمارش و دیدنی درمیآورند: تعداد دنبالکنندگان، واکنشها و پاسخها جای نشانههای پیچیدهترِ محبت و اعتماد را میگیرند.
از این منظر، فیلم بهدرستی به رابطهٔ میان دیدهشدن و دوستداشتهشدن مشکوک است. بااینحال، اثر در پرداخت روانشناختی همیشه به یک اندازه ژرف نیست. برخی انگیزهها بیشتر در قالب نشانه باقی میمانند تا آنکه بهطور کامل کاویده شوند؛ در نتیجه، ممکن است رفتارهای اینگرید برای بخشی از تماشاگران بیش از آنکه فهمیدنی باشد، صرفاً افراطی جلوه کند.
« بعضی صحنهها آنقدر معذبکنندهاند که تماشاگر را از فاصلهٔ امنِ خنده بیرون میکشند. »
جمعبندی
فیلم میان همدلی با او و محکومکردن انتخابهایش حرکت میکند و این دوگانه از نقاط قوتش است، اما گاهی همین حرکت به نوسانی میان ترحم و هراس بدل میشود که پیوند عاطفی با شخصیت را دشوار میکند. جمعبندی «Ingrid Goes West» فیلمی سرگرمکننده، تلخ و گاه بهشدت ناآرام است که با اجرای چشمگیر آدری پلازا و پیوند بامزه و انسانی او با دن، از یک طرح آشنا فراتر میرود.
بهترین لحظههایش در مشاهدهٔ جزئیات شکل میگیرند: اضطرابِ تأییدگرفتن، محاسبهٔ یک واکنش کوچک و فاصلهٔ میان صمیمیتِ نمایشی و صمیمیتِ واقعی. فیلم در نقد زندگیِ ویترینی نکتههایی تیز دارد، اما گاهی به کلیشههای شناختهشده تکیه میکند و فضای تاریکش میتواند خستهکننده یا ناخوشایند شود.
پایانبندی نیز ممکن است برای مخاطبی که انتظار فرجامی روشنتر یا رضایتبخشتر دارد، کماثر از آب درآید؛ بااینحال، فیلم از پاسخ ساده فاصله میگیرد و تصویری ناآرام از نیاز به دیدهشدن باقی میگذارد. حاصل، اثری است که شاید در همهٔ انتخابهای رواییاش تازه نباشد، اما بازی محوری و حسِ خجالت، طنز و اضطراب را چنان به هم میآمیزد که تماشاگر را وادار میکند به پرسشی آشنا دوباره فکر کند: وقتی زندگی دیگران را از پشت صفحه تماشا میکنیم، آیا واقعاً به آنها نزدیک شدهایم؟



ثبت دیدگاه