نقد و بررسی
نقد در شهر سیلویا (In the City of Sylvia) | 2007
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان خاطره و شهر «در شهر سیلویا» ساختهٔ خوزه لوئیس گوئرین، فیلمی دربارهٔ جستوجوست؛ اما نه جستوجویی که الزاماً به کشف یا پاسخ برسد. مردی بینام به استراسبورگ بازمیگردد تا زنی را بیابد که شش سال پیش، دیداری کوتاه با او داشته است. آنچه از آن ملاقات باقی مانده، خاطرهای کمرنگ و نامی است: سیلویا.
مرد در کافهها مینشیند، چهرهها را وارسی میکند و در دفترش طرحهایی میکشد. در این مسیر، شهر به اندازهٔ زنِ غایب اهمیت پیدا میکند؛ گویی جستوجوی او بیش از آنکه دربارهٔ یافتن شخصی واقعی باشد، دربارهٔ دنبالکردن تصویری است که ذهن ساخته و زمان صیقل داده است. فیلم از همان آغاز با تماشاگر قراردادی متفاوت میبندد.
قرار نیست روایتی پرحادثه و توضیحمحور را دنبال کنیم؛ باید با مرد قدم بزنیم، نگاهش کنیم و به جزئیاتی گوش بسپاریم که معمولاً در داستانگویی متعارف به حاشیه رانده میشوند. از همین رو، «در شهر سیلویا» را میتوان هم داستانی دربارهٔ میل و دلتنگی دانست و هم تأملی دربارهٔ خودِ عملِ دیدن: اینکه آیا ما آدمها را میبینیم، یا تصویرهای ذهنیمان را بر چهرههای آنان میافکنیم؟
استراسبورگ؛ شهری که به شخصیت بدل میشود استراسبورگ در این فیلم صرفاً پسزمینهای چشمنواز نیست. خیابانها، میدانها، کافهها و رفتوآمد مردم، بافت زندهٔ اثر را میسازند. شهر نه در قالب نمایشی از جاذبههای توریستی، بلکه به صورت مجموعهای از گذرها، مکثها و برخوردهای گذرا دیده میشود.
« مردی بینام به استراسبورگ بازمیگردد تا زنی را بیابد که شش سال پیش، دیداری کوتاه با او داشته است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
معماری و نظم خیابانها، در کنار حرکت مردم، به فیلم کیفیتی هندسی میبخشد؛ قابها اغلب طوری تنظیم شدهاند که عمق، فاصله و نسبت میان چهرهها و محیط اهمیت پیدا کند. این نگاه به شهر، با وضعیت درونی مرد پیوندی نزدیک دارد. او در مکانی واقعی قدم میزند، اما در پیِ تصویری است که شاید دیگر در واقعیت وجود نداشته باشد؛ یا دستکم دیگر به همان شکل گذشته در دسترس نیست.
استراسبورگ برای او هم مقصد است و هم حافظه: هر کافه و خیابان میتواند سرنخی احتمالی باشد، اما هیچکدام تضمین نمیکنند که خاطره به واقعیت برسد. فیلم از همین تقابل، حسی لطیف از دلتنگی میآفریند؛ حسِ شهری که در آن همهچیز حاضر است، جز آنچه مسافر برای یافتنش آمده است. روایت مینیمال و زمانِ انتظار گوئرین داستان را به کمترین عناصر ممکن فرو میکاهد.
مردی در کافه مینشیند، زنان را تماشا میکند، طرح میزند و در خیابانها به دنبال نشانهای میگردد. این کنشها، در نگاه نخست، ممکن است تکراری به نظر برسند؛ اما فیلم از تکرار برای ساختن ریتم و انتظار بهره میگیرد. هر نگاه میتواند آغازِ یک احتمال باشد و هر چهره ممکن است خاطره را بیدار کند.
بااینحال، احتمالها پیدرپی قطعی نمیشوند و فیلم از ارائهٔ توضیحهای روانشناختی یا اطلاعات کامل دربارهٔ گذشتهٔ مرد پرهیز میکند. این انتخاب، وجهی دوگانه دارد. از یک سو، تماشاگر را به تجربهٔ زمانِ مرد نزدیک میکند: زمانِ کشآمدهٔ انتظار، مشاهده و خیالپردازی. از سوی دیگر، همین کمحادثهبودن ممکن است برای مخاطبی که به پیشروی روشن داستانی خو گرفته، فرساینده شود.
« این نگاه به شهر، با وضعیت درونی مرد پیوندی نزدیک دارد. »
شخصیتها و اجرا
فیلم عامدانه از شتابدادن به روایت خودداری میکند و نمیکوشد هر صحنه را به گامی آشکار در مسیر حل معما بدل سازد. تماشاگر باید بپذیرد که گاه خودِ مکث، موضوع اصلی صحنه است. نگاه، دفتر طراحی و مسئلهٔ تماشا دفتر طراحی مرد یکی از کلیدهای خواندن فیلم است. او چهرههایی را میکشد که میبیند، اما طرحها بیش از آنکه ثبت بیطرفانهٔ واقعیت باشند، نشانهٔ میل به تثبیت آناند.
چهرهٔ سیلویا در ذهن او از خلال فاصلهٔ زمانی و فراموشی شکل گرفته است؛ بنابراین هر زنِ حاضر در خیابان میتواند برای لحظهای به جای او بنشیند. فیلم بهتدریج پرسشی اخلاقی و عاطفی پیش میکشد: آیا مرد در پیِ شناختن دیگری است یا در جستوجوی تأیید تصویری که خودش ساخته؟ این پرسش در شیوهٔ فیلمبرداری نیز ادامه مییابد.
دوربین گاه به جای آنکه رفتار مرد را توضیح دهد، به جایگاه نگاه او نزدیک میشود؛ گویی خودِ تماشاگر نیز در موقعیت مشاهدهگر قرار گرفته است. چنین تمهیدی میتواند تجربهای جذاب و خودآگاهانه بسازد، اما همزمان فاصلهای میان مخاطب و شخصیت ایجاد میکند. ما نه فقط همراه مرد، بلکه ناظرِ نگاه او هستیم؛ و این فاصله مانع از آن میشود که جستوجویش را بیچونوچرا عاشقانه یا بیضرر تلقی کنیم.
فیلم با ظرافت، جذابیت رؤیای عاشقانه را در کنار وجه مزاحم و یکسویهٔ آن نگه میدارد. تصویر و صدا؛ شهر در مقام موسیقی طراحی تصویر فیلم بر مشاهدهٔ دقیق استوار است. قابها اغلب آرام و حسابشدهاند و ترکیببندی، به جای تأکید بر رخدادهای بزرگ، به حرکات کوچک توجه میکند: ورود کسی به قاب، عبور چهرهای از پسزمینه یا تغییر جایگاه نگاهها.
« تماشاگر باید بپذیرد که گاه خودِ مکث، موضوع اصلی صحنه است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این دقت بصری باعث میشود شهر به فضایی برای بازیِ فاصلهها بدل شود. گاهی آنچه در حاشیهٔ قاب رخ میدهد، به اندازهٔ کنش اصلی اهمیت مییابد و تماشاگر را وامیدارد نگاهش را آزادانه در تصویر بچرخاند. صدا نیز در همین جهت کار میکند. گفتوگوهای پراکنده و صداهای طبیعی محیط، جهان فیلم را از انزوای کامل بیرون میآورند، بیآنکه آن را به توضیحی پیوسته تبدیل کنند.
شهر شنیده میشود، حتی وقتی شخصیتها سکوت کردهاند. این صداهای روزمره، در کنار حرکت تراموا و رفتوآمد خیابانی، حسِ جریان زندگی را حفظ میکنند؛ جریانی که مرد میکوشد در آن نشانهای از گذشته پیدا کند. بازیهای کمادعا نیز با این رویکرد هماهنگاند: بازیگران به جای اعلام آشکار احساسات، بیشتر در وضعیت حضور و واکنش باقی میمانند.
قوتها و محدودیتهای تجربه بزرگترین قوت فیلم، هماهنگی میان مضمون و شیوهٔ روایت است. داستان دربارهٔ حافظهای ناپایدار و نگاهی جستوجوگر است؛ فیلم نیز با مکث، تکرار و قابهای مشاهدهگرانه، ما را در همان ناپایداری شریک میکند. فضاسازی شاعرانهٔ استراسبورگ، جزئینگری بصری و صداپردازی طبیعی، جهانی میسازند که در آن حتی یک نگاه گذرا میتواند بار عاطفی پیدا کند.
اثر بهجای آنکه دلتنگی را با گفتار توضیح دهد، آن را در فاصلهٔ میان مرد و چهرههایی که از برابرش میگذرند مجسم میکند. اما همین روش محدودیتهایی نیز دارد. روایت برای مدتی طولانی بر الگویی مشابه تکیه میکند و تغییرهای آن برای برخی تماشاگران کافی نخواهد بود. شخصیتها، بهویژه مرد، از نظر روانشناختی بهطور کامل گشوده نمیشوند؛ انگیزههای او بیش از آنکه با گذشتهای روشن و جزئیات مشخص تعریف شوند، در رفتار و وسواس نگاهش باقی میمانند.
« این دقت بصری باعث میشود شهر به فضایی برای بازیِ فاصلهها بدل شود. »
قوتها و کاستیها
این ابهام میتواند مولد تأمل باشد، اما ممکن است پیوند عاطفی با داستان را دشوار کند. همچنین تأکید مداوم بر مشاهده، گاه خطر آن را دارد که زنانِ حاضر در قاب بیش از آنکه شخصیتهایی مستقل باشند، به سطحی برای بازتاب جستوجوی مرد تبدیل شوند. فیلم این مسئله را کاملاً نادیده نمیگیرد، اما همهٔ تنشهای اخلاقی آن را نیز به بحثی صریح بدل نمیکند.
جمعبندی «در شهر سیلویا» اثری است که بیش از پاسخ، کیفیتِ جستوجو را به تماشاگر عرضه میکند. این فیلم دربارهٔ عشقی پرشور با مسیر روایی متعارف نیست؛ دربارهٔ میلِ بازسازی گذشته، فریبندگیِ تصویر ذهنی و ناتوانیِ حافظه در بازگرداندن آن چیزی است که زمانی واقعی بوده. استراسبورگ در آن به صحنهای برای تلاقی تصادف و انتظار بدل میشود و دوربین، به جای هدایت شتابزدهٔ روایت، فرصت میدهد جزئیات روزمره خود معنا بسازند.
برای مخاطبی که سینما را در مکثها، قاببندیها و تغییرهای ظریف نگاه میجوید، فیلم میتواند تجربهای شاعرانه و تأملبرانگیز باشد. برای کسی که به شخصیتپردازی روشن، گفتوگوی فراوان و پیشروی پرشتاب نیاز دارد، همین ویژگیها احتمالاً به کندی و فاصلهٔ عاطفی تعبیر خواهد شد. ارزش اثر در آن است که این دوگانگی را پنهان نمیکند: جستوجوی مرد هم رؤیایی دلنشین است و هم تلاشی آمیخته به ابهام برای تعقیب تصویری که شاید بیش از آنکه در شهر حضور داشته باشد، در ذهن او زندگی میکند.
« این ابهام میتواند مولد تأمل باشد، اما ممکن است پیوند عاطفی با داستان را دشوار کند. »



ثبت دیدگاه