نقد و بررسی
نقد In a Violent Nature | 2024
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازنگری در اسلشر از چشم هیولا «In a Violent Nature» از دل ایدهای ساده و آشنا سر برمیآورد: با برداشتهشدن گردنبندی از برج آتشبانی فروریخته، جانی، قاتلی مرده و خاموش، دوباره جان میگیرد و برای پسگرفتن آن راهی جنگل میشود. اما فیلمِ کریس نش نمیخواهد این قصه را از مسیر معمول اسلشرها روایت کند.
دوربین به جای آنکه مدام میان قربانیان جابهجا شود، بیشتر وقتها پشت سر جانی حرکت میکند؛ با او از میان درختان میگذرد، توقف میکند و دوباره به راه میافتد. همین انتخاب، فیلم را از یک تعقیبوگریز متعارف به تجربهای کند، دیداری و عمداً ناآرام بدل میکند: تماشاگر نه فقط شاهد ترس دیگران، بلکه همراه خاموش موجودی میشود که خشونت را همچون بخشی از حرکت روزمرهاش با خود حمل میکند.
این زاویهدید جذابترین دستاورد فیلم است، اما همزمان محدودیت اصلیاش را نیز رقم میزند. «In a Violent Nature» بیش از آنکه به دنبال داستانی پرپیچوخم یا شخصیتهایی پرورده باشد، بر شیوهٔ تماشا پافشاری میکند. موفقیت آن وابسته به این است که تماشاگر تا چه اندازه با این سکون و فاصله کنار بیاید.
دوربین در تعقیب جانی در اسلشرهای معمول، قاتل تهدیدی است که ناگهان از گوشهای ظاهر میشود؛ دوربین غالباً با قربانیان همدست است و از نادانستن آنها برای ساختن تعلیق بهره میگیرد. اینجا اما بخش بزرگی از فیلم به حرکت جانی اختصاص دارد. او راه میرود، از میان طبیعت عبور میکند و گاه در برابر نشانهای از گذشته مکث میکند.
« اما فیلمِ کریس نش نمیخواهد این قصه را از مسیر معمول اسلشرها روایت کند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
تماشاگر میداند کجا میرود و کمابیش میداند چه چیزی در انتظار کسانی است که سر راهش قرار میگیرند؛ بنابراین ترس کمتر از غافلگیری میآید و بیشتر از انتظار برای برخوردی محتوم شکل میگیرد. این انتخاب، جانی را به شخصیتی غیرمعمول تبدیل میکند: نه قهرمانی که قرار است با انگیزههایش همدلی کنیم، نه هیولایی که صرفاً با تدوین تند و موسیقی پرحجم معرفی شود.
او حضوری سنگین و کمحرف است؛ بدنی که قاب را اشغال میکند و حرکتش، ریتم فیلم را تعیین میکند. سکوت او خلأیی است که مخاطب میتواند در آن معنا بجوید، اما فیلم بهندرت در پی پرکردن این خلأ برمیآید. جانی بیشتر نیرویی در حال حرکت است تا شخصیتی با روانشناسی توضیحدادهشده. جنگل؛ منظرهای زیبا و بیاعتنا طبیعت در فیلم پسزمینهای تزئینی برای قتلها نیست؛ عملاً یکی از شخصیتهای اصلی آن است.
قابهای باز، سبزی درختان و مسیرهای خلوت جنگلی، فضایی میسازند که در آن آدمی در برابر وسعت محیط کوچک و بیپناه به نظر میرسد. دوربین با شکیبایی به تنهها، برگها و راههای باریک مجال حضور میدهد. در نتیجه، جنگل نه فقط پناهگاه قاتل، بلکه بستری است که خشونت در آن رخ میدهد و بیآنکه متوقفش کند، به سکون خود بازمیگردد.
طراحی صدا نیز این حس را تقویت میکند. صدای قدمها، خشخش برگها و سکوت میان حرکتها جای موسیقی هیجانزای مرسوم را میگیرند. نبود موسیقی، تماشاگر را از راهنماییهای عاطفی معمول محروم میکند: فیلم کمتر به او میگوید چه زمانی بترسد یا چگونه به صحنه واکنش نشان دهد. این خویشتنداری گاه مؤثر است و گاه یکنواخت؛ بااینحال، به جهان فیلم هویتی متمایز میدهد.
« او حضوری سنگین و کمحرف است؛ بدنی که قاب را اشغال میکند و حرکتش، ریتم فیلم را تعیین میکند. »
شخصیتها و اجرا
طبیعت در اینجا نه خیرخواه است و نه شرور؛ صرفاً شاهدی خاموش است که خشونت آدمیان را در دل خود میپذیرد. بدن، خون و جلوههای عملی فیلم از تماشاگر انتظار ندارد خشونت را در حد اشاره یا سایه تصور کند. صحنههای قتل با تکیه بر جلوههای عملی و طراحیهای جسمانی، اغلب صریح و آزارندهاند. در برخی لحظهها، خلاقیت در شکل اجرای خشونت به اندازهٔ خودِ شدت آن اهمیت دارد: بدن در قاب به مادهای تبدیل میشود که میتوان آن را برید، شکست یا دگرگون کرد.
این صحنهها برای علاقهمندان به اسلشرهای خونین، برجستهترین بخش فیلم خواهند بود. بااینحال، فیلم خشونت را همیشه با ضرباهنگی که انتظار میرود عرضه نمیکند. گاه مکث و طولانیماندن دوربین، وحشت را از راه شوک به سوی مشاهدهای سرد میبرد؛ صحنه چنان بیواسطه و ممتد پیش میرود که ممکن است به جای ترس، دلزدگی یا بیحوصلگی پدید آورد.
فیلم بر همین مرز باریک حرکت میکند: آیا این خشونت را تماشاگر بهعنوان نمایش خلاقانهٔ سینمای وحشت میبیند، یا همچون منظرهای طولانی که بیش از اندازه بر جزئیاتش مکث کرده است؟ پاسخ به ذائقهٔ مخاطب بستگی دارد، اما روشن است که فیلم قصد ندارد همه را با خود همراه کند. روایت کمگو و قربانیان کمپرداخت قصهٔ اصلی بهانهای روشن برای بهراهافتادن جانی فراهم میکند، اما فیلم علاقهٔ چندانی به گسترش آن ندارد.
اطلاعات گذشته، منشأ خشم و پیوندهای عاطفی شخصیتها بهصورت پراکنده و محدود سر برمیآورند. چنین کمگوییای با زاویهدید فیلم سازگار است: وقتی دوربین بیشتر همراه قاتل است، آگاهی ما نیز به همان اندازه محدود میماند. گفتوگوها و برخوردهای دیگران را اغلب چنان میشنویم یا میبینیم که گویی خود جانی از کنارشان گذشته است، نه آنکه فیلم برای آشنایی مستقل با آدمهای در خطر توقف کند.
« طبیعت در اینجا نه خیرخواه است و نه شرور؛ صرفاً شاهدی خاموش است که خشونت آدمیان را در دل خود میپذیرد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این محدودیت اما هزینه دارد. جوانانی که در معرض تعقیب قرار میگیرند، غالباً بیش از آنکه شخصیتهایی با روابط و خواستههای بهیادماندنی باشند، اجزای موقعیت اسلشریاند. در نتیجه، تماشاگر ممکن است به جای نگرانی برای سرنوشتشان، بیشتر منتظر صحنهٔ بعدی یا ادامهٔ حرکت جانی بماند. فیلم با کنارگذاشتن تمرکز معمول بر قربانیان، از قواعد ژانر فاصله میگیرد، اما جایگزینی به همان اندازه پرمایه برای شخصیتپردازی ارائه نمیدهد.
این ضعف بهویژه در جاهایی محسوس است که داستان به گفتوگو یا اطلاعات تازه نیاز دارد تا حرکتش معنایی بیش از گذر زمان پیدا کند. ریتم؛ انتخابی جسورانه یا فرساینده؟ کندی فیلم را نمیتوان صرفاً لغزش در تدوین دانست؛ بخش مهمی از آن حاصل انتخابی فرمی است. راهرفتنهای طولانی به تماشاگر فرصت میدهند در محیط جا بگیرد و حرکت قاتل را تقریباً در زمان واقعی تجربه کند.
فیلم میخواهد فاصلهٔ میان وقوع خشونتها را نیز به بخشی از تجربه بدل کند، نه صرفاً پلی کوتاه میان دو صحنهٔ قتل. در لحظات موفق، همین انتظار نوعی تعلیق خزنده میآفریند: مخاطب میداند خشونت میتواند دوباره سر برسد، اما نمیداند چه هنگام. در لحظات ضعیفتر، این راهبرد به کشآمدن روایت میانجامد.
وقتی منظره یا جزئیات تازهای به تجربه افزوده نمیشود، قدمزدنهای پیدرپی دیگر مراقبهآمیز به نظر نمیرسند و به مکثهایی بیحاصل تبدیل میشوند. فیلم در اینجا از مخاطب چیزی میخواهد که به همهٔ تماشاگران اسلشر خوشایند نیست: پذیرش دورههای طولانیِ کمحادثه به امید آنکه صحنهٔ بعدی پاداش این شکیبایی باشد.
« در نتیجه، تماشاگر ممکن است به جای نگرانی برای سرنوشتشان، بیشتر منتظر صحنهٔ بعدی یا ادامهٔ حرکت جانی بماند. »
قوتها و کاستیها
اگر کسی با ریتم آرام و تأملی سینمای وحشت میانهای نداشته باشد، احتمالاً همین ویژگی را بزرگترین مانع فیلم خواهد دید. پایانبندی و معنای ناتمامماندن فیلم در پایان نیز بهجای آنکه الزاماً همهٔ انتظارهای ژانر را با یک اوج پرشور برآورده کند، تصمیمی میگیرد که ممکن است دو واکنش متضاد برانگیزد.
از یک سو، این انتخاب با رویکرد کمگو و سرد فیلم همخوان است؛ از سوی دیگر، پس از آنهمه حرکت و انتظار، ممکن است برای مخاطبی که در پی فرجامی قاطعتر است، ناکافی یا ناامیدکننده جلوه کند. اشاره به این ویژگی، چیزی از گرهگشایی یا جزئیات پایانی را آشکار نمیکند؛ کافی است گفت فیلم در پایان نیز به اندازهٔ مسیرش حاضر نیست مطابق انتظارهای معمول تماشاگر رفتار کند.
در این تصمیم، نقطهٔ قوت و ضعف اثر به هم میرسند. فیلم از یک سو میخواهد اسلشر را از مسیر همیشگیاش منحرف کند؛ از سوی دیگر، هرگاه به الگوهای آشنای ژانر نزدیک میشود، مقایسه با همان الگوها اجتنابناپذیر است. اگر پایان را بهعنوان بخشی از نگاه بیاعتنای فیلم به قواعد معمول بپذیریم، میتوان آن را ادامهٔ همان تجربه دانست.
اگر در پی فرجامی پرقدرت و رضایتبخش باشیم، احتمال دارد فیلم در آخرین گام از رسیدن به آن بازبماند. جمعبندی «In a Violent Nature» تجربهای نامتعارف در قلمرو اسلشر است؛ اثری که ایدهٔ دنبالکردن قاتل را به اصل سازماندهندهٔ روایت تبدیل میکند و با قابهای چشمنواز، صدای طبیعی و جلوههای عملی خشن، هویتی مستقل میسازد.
« در این تصمیم، نقطهٔ قوت و ضعف اثر به هم میرسند. »
جمعبندی
جذابیت اصلی آن نه در پیچیدگی قصه، بلکه در شیوهٔ نگاهکردن است: دوربین با جانی میماند و طبیعت را فضایی زیبا، خاموش و بیاعتنا به خونریزی نشان میدهد. این تجربه برای همه مناسب نیست. ریتم کند، تکرار حرکت در جنگل، کمرمقی شخصیتهای جوان و پایانی که ممکن است رضایت کامل ندهد، مانع از آن میشوند که ایدهٔ فیلم همیشه به روایتی به همان اندازه نیرومند تبدیل شود.
بااینهمه، برای تماشاگرانی که از اسلشرهای قالبی خستهاند و با خشونت صریح و روایت تأملی کنار میآیند، فیلم اثری دیدنی و بحثبرانگیز است؛ فیلمی که بیشتر از آنکه داستانی تازه تعریف کند، شیوهای تازه برای تماشای داستانی آشنا پیشنهاد میدهد.



ثبت دیدگاه