نقد و بررسی
نقد جاودانگی (Immortality) | 1998
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
خونآشام در هیئت عاشقی «جاودانگی» که با نام اصلی «حکمت کروکودیلها» نیز شناخته میشود، فیلمی بریتانیایی به کارگردانی پوچی لونگ است؛ اثری از اواخر دههٔ نود که ژانر خونآشامی را از مسیر آشنای وحشت و شکار شبانه منحرف میکند و آن را به قلمرو عاشقانهای تیره، جنایی و روانشناختی میبرد.
جود لاو در نقش استیون، خونآشامی در لندن، مردی را تصویر میکند که برای ادامهٔ حیات خود به خون زنان نیاز دارد، اما این نیاز با شرطی غریب و تراژیک همراه است: قربانی باید واقعاً عاشق او شده باشد. همین قاعده، رابطهٔ عاطفی را از همان آغاز به معمایی اخلاقی بدل میکند؛ آیا عشقی که با فریب و پنهانکاری پرورده شده، هنوز عشق است؟
و آیا میل به رهایی میتواند موجودی را که از دیگران تغذیه میکند، از سرشت خود جدا سازد؟ روایتی میان اغوا و تعقیب فیلم ما را با استیون و شیوهٔ زندگی حسابشدهاش آشنا میکند: او زنان تنها را میشناسد، به جهان عاطفیشان راه مییابد و میکوشد آنان را به خود دلبسته کند. در سوی دیگر، کارآگاهی که به مرگهای مشکوک پی برده، حلقهٔ ظن را پیرامون او تنگتر میکند.
« و آیا میل به رهایی میتواند موجودی را که از دیگران تغذیه میکند، از سرشت خود جدا سازد؟ »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
ورود آنِ مستقل و دلیر، این الگوی تکرارشونده را برهم میزند و استیون را در موقعیتی قرار میدهد که دیگر نمیتواند رابطه را صرفاً همچون مرحلهای از شکار مدیریت کند. این کشمکش سهگانه ــ نیاز جسمانی، امکان عشق و فشار قانون ــ نیروی محرک اصلی فیلم است. تعلیق اثر بیشتر از آنکه بر حادثههای پرشتاب تکیه کند، از فاصلهٔ میان آنچه استیون میگوید و آنچه در درونش میگذرد پدید میآید.
تماشاگر باید در هر دیدار بسنجد که با اعترافی صادقانه روبهروست یا با بخشی دیگر از نقشهٔ اغوا. بااینحال، روایت گاهی در حفظ این تعادل موفق نیست: مکثها و صحنههای گفتوگو فضاسازند، اما در بخشهایی از حرکت داستان میکاهند و تعقیب پلیسی را کمفشارتر از ظرفیت بالقوهاش جلوه میدهند. بازآفرینی اسطورهٔ خونآشام یکی از ایدههای متمایز فیلم، پیوند دادن خون با عاطفه است.
خونآشامی در اینجا صرفاً عطشی زیستی یا نفرینی بیرونی نیست؛ به رابطهای وابسته است که قربانی آن را حقیقی میپندارد. این تمهید، افسانهٔ خونآشام را به استعارهای از رابطههای بهرهکشانه نزدیک میکند: کسی میتواند با چهرهای دلفریب، نیازها و زخمهای دیگری را بشناسد و همان شناخت را به ابزار سلطه بدل سازد.
« این کشمکش سهگانه ــ نیاز جسمانی، امکان عشق و فشار قانون ــ نیروی محرک اصلی فیلم است. »
شخصیتها و اجرا
استیون هم شکارچی است و هم موجودی گرفتار؛ اما فیلم بهدرستی اجازه نمیدهد آسیبپذیری او بهسادگی مسئولیتش را محو کند. این پیچیدگی در بهترین لحظهها از دوگانهٔ سادهٔ هیولا و انسان فراتر میرود. استیون ممکن است از تنهایی و نفرت از خویش رنج ببرد، اما رنج او بهتنهایی کفارهای برای آنچه بر دیگران تحمیل میکند نیست.
فیلم از این راه پرسشی مهم پیش میکشد: آیا آگاهی از شرارت، بدون توان یا ارادهٔ کنار گذاشتن آن، تفاوتی در ماهیت عمل ایجاد میکند؟ پاسخ اثر مستقیم و خطابی نیست؛ بیشتر در تناقضهای رفتاری قهرمان و در فضای سنگین داستان رسوب میکند. جود لاو و چهرهٔ آسیبپذیر هیولا جود لاو نقش استیون را بر پایهٔ تضاد بنا میکند.
جذابیت اجتماعی و اعتمادبهنفس او در کنار شکنندگی و نوعی فرسودگی پنهان قرار میگیرد. بازیگر، قهرمان را نه هیولایی پرهیاهو و نه عاشقی بیگناه نشان میدهد، بلکه مردی میسازد که مهارت اغواگریاش با درماندگی درونی گره خورده است. همین بازیِ کنترلشده به فیلم کمک میکند تا استیون، با وجود رفتارهای هولناک، صرفاً به نمادی یکبعدی تبدیل نشود.
« این پیچیدگی در بهترین لحظهها از دوگانهٔ سادهٔ هیولا و انسان فراتر میرود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در مقابل، آنِ الینا لوونزون تنها موضوع میل یا هدف روایت نیست. استقلال و سرسختی او کیفیت رابطه را تغییر میدهد و به فیلم امکان میدهد قدرت و اختیار را درون عاشقانهٔ خود به پرسش بکشد. بااینهمه، پرداخت شخصیتها همیشه همسنگ ایدهٔ مرکزی نیست. گاه فیلم بیش از اندازه به راز استیون و حالوهوای ذهنی او وابسته میشود و شخصیتهای پیرامونی، از جمله کارآگاه، مجال کمتری برای شکلگیری مستقل مییابند.
تیموتی اسپال در نقش کارآگاه حضوری مؤثر دارد، اما خط پلیسی میتوانست به کشمکشی پررنگتر و همپای رابطهٔ عاطفی بدل شود. لندنِ سرد و گوتیکِ خاموش لندن فیلم، شهر کارتپستالی و پرجنبوجوشی نیست؛ فضایی است سرد، خاموش و تا حدی بیگانه که به انزوای شخصیتها شکل میدهد. فیلم با تکیه بر رنگمایههای کمفروغ، معماری شهری و قاببندیهای خلوت، جهان استیون را از محیط پیرامون جدا میکند.
این جدایی صرفاً آرایش بصری نیست؛ شهر همچون ظرفی برای پنهانکاری عمل میکند، جایی که آدمها میتوانند در ازدحام حضور داشته باشند و در همان حال از دید عاطفی ناپدید بمانند. لحن گوتیک فیلم نیز با نمایش اغراقآمیز خون و وحشت شکل نمیگیرد، بلکه از اندوه، سکوت و انتظار میآید. به همین دلیل، اثر بیشتر به کابوسی عاشقانه شباهت دارد تا فیلم ترسناک متعارف.
« در مقابل، آنِ الینا لوونزون تنها موضوع میل یا هدف روایت نیست. »
قوتها و کاستیها
این انتخاب، هویتی ماندگار به آن میدهد، اما ممکن است برای تماشاگرانی که از داستان خونآشامی انتظار ضرباهنگ تند یا صحنههای پرتنش دارند، بیش از اندازه آرام و کمحادثه جلوه کند. ابهام؛ فضاسازی یا مانع ارتباط؟ «جاودانگی» اطلاعات خود را قطرهچکانی عرضه میکند و علاقه دارد بخشی از قواعد جهانش را ناگفته بگذارد.
این شیوه در آغاز با رازآلودگی داستان سازگار است و کنجکاوی برمیانگیزد؛ اما هرگاه ابهام به جای عمق، جای پیوندهای روشن میان شخصیتها و انگیزههایشان را بگیرد، تماشاگر از تجربهٔ احساسی فاصله میگیرد. برخی لحظهها بیش از آنکه معنایی چندلایه بسازند، پرسشهایی بیپاسخ باقی میگذارند. همین مسئله در سردی عاطفی فیلم نیز دیده میشود.
اثر از عشق و رنج سخن میگوید، اما آگاهانه خود را از احساسات پرشور دور نگه میدارد. این خویشتنداری با جهان یخزدهٔ آن تناسب دارد، ولی در نتیجه، رابطهٔ مرکزی گاه بیشتر موضوع اندیشه باقی میماند تا تجربهای که تماشاگر عمیقاً با آن همراه شود. فیلم میخواهد هم فاصلهگذار باشد و هم تراژیک؛ این دو خواسته همیشه بهطور کامل در هم نمینشینند.
« جاودانگی» اطلاعات خود را قطرهچکانی عرضه میکند و علاقه دارد بخشی از قواعد جهانش را ناگفته بگذارد. »
جمعبندی
جمعبندی «جاودانگی» برداشتی نامتعارف از اسطورهٔ خونآشام است که به جای تکیه بر وحشت آشکار، از اغوا، گناه و امکان رهایی سخن میگوید. ایدهٔ مرکزی خلاقانه است، بازی جود لاو به استیون ظرافت و آسیبپذیری میبخشد و فضای آرام و اندوهگین فیلم در ذهن میماند. در سوی دیگر، کندی روایت، ابهام گاه گیجکننده و سرمای عاطفی مانع میشوند که همهٔ ظرفیتهای اثر به تجربهای کاملاً نافذ بدل شود.
ارزش فیلم بیش از آنکه در هیجان بیوقفه یا پاسخهای روشن باشد، در تناقضی است که پیرامون شخصیت اصلی میسازد: او هم خواهان عشق است و هم آن را به ابزاری برای بقا تبدیل میکند. «جاودانگی» در بهترین لحظههای خود این تناقض را به پرسشی دربارهٔ اخلاق و میل بدل میسازد؛ پرسشی که پاسخ آن را با توضیح مستقیم نمیبندد و در فضای سرد و گوتیک داستان باقی میگذارد.



ثبت دیدگاه