نقد و بررسی
نقد شروع میکنم روشنایی را ببینم (I'm Beginning To See the Light) | 2024
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
سوگ در آستانهٔ دریا «I'm Beginning To See the Light» درامِ آرامی دربارهٔ مردی است که پس از مرگ همسر و دخترش، از زندگی روزمره کناره میگیرد و به فانوس دریایی پناه میبرد. ازرا، نوازندهٔ شیپور، در این خلوتِ دورافتاده میکوشد با فقدانی کنار بیاید که نه توانِ توضیحدادنش را دارد و نه راهی برای پشت سر گذاشتنش میشناسد.
ورود دو بازدیدکنندهٔ بحرانزده، سکون ظاهری این انزوا را برهم میزند و او را ناگزیر میکند با رنج دیگران روبهرو شود؛ رنجی که در آینهٔ آن، اندوه خودش نیز دوباره شکل میگیرد. فیلم از همان آغاز، فانوس دریایی را فراتر از یک پسزمینهٔ زیبا به کار میگیرد. این مکان در مرز خشکی و دریاست؛ جایی میان پناه و خطر، خلوت و ارتباط.
نور چراغ نیز تصویری ساده اما مؤثر از امکان یافتن مسیر در تاریکی به دست میدهد. البته فیلم گاهی چنان آشکار بر این نمادها تکیه میکند که مجال چندانی برای کشف شخصی مخاطب باقی نمیماند. بااینحال، پیوند میان فضای ساحلی و وضعیت روانی ازرا یکی از پایههای اصلی حالوهوای اثر است. ازرا و هنرِ خاموشی نقطهٔ اتکای فیلم، بازی Jack Huston در نقش ازراست.
« فیلم از همان آغاز، فانوس دریایی را فراتر از یک پسزمینهٔ زیبا به کار میگیرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
شخصیت او کمحرف و درونگراست و بخش مهمی از بازیاش نه در دیالوگ، بلکه در مکثها، نگاهها و تغییرهای کوچک چهره شکل میگیرد. Huston اندوه را به نمایش پرهیاهو و پرحرارت بدل نمیکند؛ آن را در حرکات محدود و گاه در فاصلهای که میان او و آدمهای اطرافش ایجاد شده، جا میدهد. این انتخاب با مردی که از جهان بریده و حتی ارتباطش با موسیقی آسیب دیده، تناسب دارد.
فیلم در لحظههایی که به بازیگر اجازه میدهد سکوت کند، به بهترین شکل به شخصیت نزدیک میشود. ازرا ممکن است چیزی نگوید، اما چهره و بدنش نشان میدهند که گذشته برای او تمام نشده است. همین ویژگی، اجرایی اثرگذار میسازد و تا اندازهای کمبودهای فیلمنامه را جبران میکند. بااینحال، شخصیتپردازی او گاه بیش از آنکه از تجربهها و رفتارهای مشخصش پدیدار شود، به تصویری آشنا از هنرمندِ داغدیده تکیه دارد.
در نتیجه، نزدیکی عاطفی به ازرا برای همهٔ تماشاگران یکسان نخواهد بود. رابطهها و امکان همدلی Abbie Cornish در نقش Hannah حضوری متزن و همدلانه دارد. او شخصیت را به ابزاری صرف برای بیرونکشیدن ازرا از انزوا تقلیل نمیدهد و به او نوعی آرامش و استقلال میبخشد. حضورش کمک میکند فیلم از حبس کامل در ذهن قهرمان فاصله بگیرد؛ بااینحال، رابطهها در بخشهایی از روایت بیش از اندازه تابعِ درس عاطفیای میشوند که فیلم میخواهد منتقل کند.
« این انتخاب با مردی که از جهان بریده و حتی ارتباطش با موسیقی آسیب دیده، تناسب دارد. »
شخصیتها و اجرا
آدمها گاهی نه با تناقضهای شخصیشان، بلکه با نقشی که در مسیر بازگشت ازرا به زندگی دارند، تعریف میشوند. سام نیز مهم است، زیرا حضورش نشان میدهد که مواجهه با بحران دیگری لزوماً ساده یا بیخطر نیست. ازرا با شنیدن رنج دیگران، راهی برای بیرونآمدن از تنهایی مییابد، اما این فرایند بهخودیِخود شفابخش و بیدردسر نیست.
فیلم در طرح این نکته ظرفیت خوبی دارد، ولی فرصت نمییابد همهٔ لایههای رابطهها را با عمق کافی بپروراند. گاهی احساس میشود شخصیتها برای پیشبردن مضمون یا رساندن قصه به ایستگاه بعدی وارد صحنه میشوند، نه آنکه زندگی مستقلی بیرون از نیازهای روایت داشته باشند. ریتم، مکث و کشآمدن روایت کندی ریتم در «I'm Beginning To See the Light» هم بخشی از انتخاب زیباییشناختی فیلم است و هم یکی از ضعفهایش.
فیلم میخواهد اندوه را شتابزده حلوفصل نکند؛ ازاینرو، زمان زیادی را صرف خلوت ازرا و فضای دورافتادهٔ فانوس دریایی میکند. این مکثها گاه به مخاطب فرصت میدهند سکوت را احساس کند و گاه چنان طولانی میشوند که سکون از معنا تهی به نظر میرسد. تفاوت میان مکثِ سنجیده و صحنهای که صرفاً قصه را متوقف کرده، همیشه روشن نیست.
« آدمها گاهی نه با تناقضهای شخصیشان، بلکه با نقشی که در مسیر بازگشت ازرا به زندگی دارند، تعریف میشوند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
درام برای آنکه از حالت ایستا بیرون بیاید، به برخورد میان شخصیتها و شکلگیری پیوندهای تازه نیاز دارد، اما این دگرگونیها در بخشهایی با شتاب یا اختصار روایت میشوند. حاصل، نوعی ناهماهنگی است: فضای فیلم آهسته پیش میرود، اما تحول عاطفی بعضی شخصیتها بهاندازهٔ کافی زمینهسازی نمیشود.
بنابراین، ممکن است تماشاگر در زمانی که فیلم انتظار همراهی احساسی دارد، هنوز آن پیوند لازم را پیدا نکرده باشد. موسیقی و تصویرِ رهایی شیپور در این فیلم فقط نشانهٔ حرفهٔ ازرا نیست؛ به گذشته، هویت و امکان بازگشت به چیزی از دسترفته نیز اشاره دارد. موسیقی به شکلی طبیعی به داستانی دربارهٔ سکوت و سوگ راه مییابد و در لحظات موفق، چیزی را بیان میکند که واژهها از گفتنش ناتواناند.
حضور موسیقی با چشمانداز ساحلی و تصویر فانوس دریایی پیوند میخورد و به فیلم کیفیتی تأملی میبخشد. برای داستانی دربارهٔ مردی که از جهان فاصله گرفته، این عناصر میتوانند پلی میان انزوا و ارتباط بسازند. اما همین زبان تصویری و نمادین گاهی بیش از اندازه مستقیم است. نور، دریا و موسیقی هر یک بهوضوح به مفهوم امید و امکان رستگاری اشاره میکنند؛ تکرار این نشانهها ممکن است برای برخی تماشاگران تأکیدی خوشایند و برای برخی دیگر توضیحی اضافه باشد.
« بنابراین، ممکن است تماشاگر در زمانی که فیلم انتظار همراهی احساسی دارد، هنوز آن پیوند لازم را پیدا نکرده باشد. »
قوتها و کاستیها
فیلم در بهترین لحظههایش به تصویر اعتماد میکند، ولی در لحظههای ضعیفتر، معنا را با گفتوگوهایی صریحتر از نیاز صحنه بیان میکند. فیلمنامه و پایانِ قابلحدس فیلمنامه به موضوعاتی پرظرفیت میپردازد: سوگ، احساس گناه، تنهایی، مراقبت از دیگری و دشواریِ دوباره انتخابکردن زندگی. اینها مضمونهاییاند که بهسادگی میتوانند به کلیشه بدل شوند و فیلم همیشه از این خطر دور نمیماند.
بعضی گفتوگوها به جای آنکه از ویژگیهای منحصربهفرد شخصیتها برآیند، شبیه جملههایی آشنا دربارهٔ امید و رنجاند. چنین لحظههایی از ظرافت عاطفی فیلم کم میکنند و باعث میشوند رابطهها کمتر از آنچه باید، زنده و پیچیده به نظر برسند. روایت در مسیر خود نشانههایی میگذارد که جهت کلی ماجرا را برای تماشاگر آگاه چندان رازآمیز نمیگذارد.
این قابلحدسبودن الزاماً بهتنهایی نقطهضعف نیست؛ فیلم میتوانست با تمرکز بر چگونگیِ رسیدن شخصیتها به آن نقطه، حتی با سرانجامی پیشبینیپذیر هم تأثیرگذار باشد. مسئله این است که زمینهسازی و پرورش عاطفیِ برخی رخدادها بهاندازهای نیست که نتیجه را برای همه قانعکننده کند. پایان حالوهوایی امیدوارانه دارد، اما ممکن است برای عدهای آرامشبخش و برای عدهای دیگر بیش از اندازه قراردادی یا ناکافی باشد؛ بیآنکه لازم باشد دربارهٔ جزئیات آن چیزی فاش شود.
« اینها مضمونهاییاند که بهسادگی میتوانند به کلیشه بدل شوند و فیلم همیشه از این خطر دور نمیماند. »
جمعبندی
جمعبندی «I'm Beginning To See the Light» درامی متکی بر بازیها، موسیقی و فضای اندوهبار خود است. Jack Huston در لحظههای بیکلام به ازرا عمق میدهد و Abbie Cornish حضوری باورپذیر و انسانی به جهان فیلم میافزاید. فانوس دریایی و موسیقی نیز به داستان زبان بصری و عاطفی مناسبی میبخشند.
در مقابل، ریتم کشدار، دیالوگهای گاه کلیشهای و تحولهایی که بهاندازهٔ کافی پرورده نمیشوند، مانع میشوند اثر به تمام ظرفیت احساسیاش برسد. فیلم بیش از آنکه روایتی پرحادثه یا پیچیده باشد، تأملی دربارهٔ امکانِ ماندن در جهان پس از فقدانی ویرانگر است. قوتش در سکوتها و لحظههایی است که بازیگر و فضا بهجای توضیحدادن، احساس را منتقل میکنند؛ ضعفش نیز در جاهایی که میکوشد همان احساس را با نشانهها و جملههای آشنا به مخاطب بیاموزاند.
حاصل، اثری نابرابر اما صادقانه است: برای تماشاگرانی که با درامهای آرام و امیدِ محتاطانه همراه میشوند، میتواند لحظههایی ماندگار داشته باشد؛ برای کسانی که به شخصیتپردازی پرجزئیات و روایتی پرکشش نیاز دارند، احتمالاً ناتمام خواهد ماند.
« جمعبندی «I'm Beginning To See the Light» درامی متکی بر بازیها، موسیقی و فضای اندوهبار خود است. »
ثبت دیدگاه