نقد و بررسی
نقد قبلاً تاریکتر بودم (I Used to Be Darker) | 2013
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایتی بر آستانهٔ فروپاشی فیلم «I Used to Be Darker» ساختهٔ متیو پورترفیلد، در ظاهر با ورود تارین، دختر جوانی که از ایرلند شمالی گریخته، به خانهٔ خاله و داییاش در بالتیمور آغاز میشود. اما فیلم بهسرعت روشن میکند که قرار نیست سفر او را به شکل داستانی پرحادثه و خطی دنبال کند. تارین به خانوادهای پناه میبرد که خود در آستانهٔ گسست است: کیم و بیل میکوشند پایان زندگی مشترکشان را بیتنشتر کنند و ابی، دخترشان، با بازگشت از دانشگاه ناچار است در برابر تغییری بایستد که نه آغازگر آن بوده و نه میتواند مهارش کند.
همین جابهجایی مرکز توجه، هم منبع غنای فیلم است و هم یکی از دلایل پراکندگی آن. پورترفیلد قصه را نه چون زنجیرهای از رویدادهای تعیینکننده، بلکه همچون مجموعهای از لحظهها، مکثها و برخوردهای روزمره میسازد. اطلاعات مهم اغلب در حاشیهٔ گفتوگوها یا میان سکوتها پدیدار میشوند؛ گویی زندگی شخصیتها پیش از ورود دوربین جریان داشته و پس از خروج آن نیز ادامه خواهد یافت.
این انتخاب، حس واقعگرایی و نزدیکی ایجاد میکند، اما ممکن است تماشاگرانی را که انتظار دارند سرنخهای روایی بهتدریج در مسیری روشن جمع شوند، بیقرار سازد. خانواده، فاصله و شکلهای گوناگون گریز عنوان فیلم به گذشتهای اشاره میکند که شخصیتها دیگر نمیتوانند بیواسطه به آن بازگردند.
در جهان اثر، «تاریکی» صرفاً اندوه یا بحران نیست؛ حالتی است که در آن آدمها با تصویر پیشین خود، با پیوندهای ازدسترفته و با آیندهای نامطمئن روبهرو میشوند. تارین از خانه و زندگی پیشینش گریخته، اما پناهگاه تازه نیز از تنش خالی نیست. او در خانهای وارد میشود که اعضایش هر یک به شیوهای متفاوت از دیگری فاصله گرفتهاند.
« اما فیلم بهسرعت روشن میکند که قرار نیست سفر او را به شکل داستانی پرحادثه و خطی دنبال کند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در این میان، ابی شاید بیش از همه در وضعیتی معلق قرار دارد. بازگشتش از دانشگاه به خانه باید نوعی بازگشت موقت به امنیت آشنا باشد، اما همان خانه دیگر مکان سابق نیست. او هم شاهد اختلاف والدین است و هم درگیر مرحلهای از زندگی که استقلال را وعده میدهد، بیآنکه راهنمای مطمئنی برای رسیدن به آن فراهم کند.
تارین و ابی، با وجود تفاوت تجربههایشان، در نقطهای مشترک قرار میگیرند: هر دو میان رفتن و ماندن، وابستگی و خودمختاری، و گذشتهٔ خانوادگی و امکان ساختن زندگی تازه گرفتارند. فیلم از این موقعیتها نتیجهگیری اخلاقی یا روانشناختی قطعی بیرون نمیکشد. شخصیتها نه بهسادگی قربانیاند و نه قهرمانانی که با تصمیمی بزرگ همهچیز را دگرگون کنند.
آنان گاه خاموشاند، گاه ناسازگار و گاه از بیان چیزی که خود نیز بهدرستی درکش نکردهاند ناتوان. این امتناع از داوری، به فیلم لطافتی انسانی میبخشد؛ هرچند همین فاصلهگذاری ممکن است شناخت برخی شخصیتها را دشوار کند. بازیگری و حس زندگی روزمره بازیهای فیلم از مهمترین عوامل شکلگیری حس صمیمیت آناند.
در نقش تارین، دراغ کمپبل حضوری کمادعا و درونگرا دارد؛ بازی او بهجای توضیحدادنِ آشفتگی شخصیت، آن را در رفتارهای کوچک، مکثها و نحوهٔ قرارگرفتن در فضا آشکار میکند. تماشاگر همیشه به ذهن تارین راه ندارد و این محدودیت، هم با وضعیت آشفتهٔ او سازگار است و هم در لحظاتی فاصلهای سرد میان شخصیت و مخاطب میسازد.
« در این میان، ابی شاید بیش از همه در وضعیتی معلق قرار دارد. »
شخصیتها و اجرا
هانا گراس در نقش ابی، شکنندگی و مقاومت را در کنار هم نگه میدارد. او شخصیتی را تصویر میکند که میخواهد مستقل باشد، اما هنوز از خانه و عادتهایش جدا نشده است. کیم تیلور و ند اولدهام نیز در نقش کیم و بیل، رابطهای را میسازند که پایانش ناگهانی و نمایشی نیست؛ بیشتر شبیه فرسایشی آرام است که در جزئیات رفتار و گفتار رخنه کرده.
طبیعیبودن بازیها به فیلم کمک میکند تا از لحن تصنعی ملودرام فاصله بگیرد. بااینحال، یکدستی اجراها همواره کامل نیست. گاهی مکثها و واکنشها چنان نامنظم به نظر میرسند که تشخیص آنچه از شخصیتپردازیِ حسابشده میآید و آنچه حاصل ناهماهنگی اجراست دشوار میشود. از سوی دیگر، تأکید فیلم بر مشاهدهٔ بیرونی باعث میشود برخی چهرهها برای مدتی طولانی در محدودهٔ رفتارهای قابل رؤیت باقی بمانند و به لایههای درونیشان دسترسی چندانی پیدا نکنیم.
تصویر، فضا و جغرافیای عاطفی بالتیمور بالتیمور در فیلم صرفاً پسزمینهای برای رخدادها نیست؛ شهری است که با خانهها، خیابانها و فضاهای عمومیاش کیفیتی ملموس به تنهایی شخصیتها میدهد. فیلمبرداری جرمی سولنیه از نور و محیط با ظرافت استفاده میکند و بهجای آنکه زیبایی شهر را به رخ بکشد، آن را در بافت زندگی روزمره مینشاند.
فضاها گاه گرم و آشنا هستند، اما همزمان نشانههایی از خلأ و فاصله را در خود نگه میدارند. دوربین معمولاً از تماشاگر نمیخواهد که با شدت در احساسات شخصیتها غرق شود. گاهی از آنها فاصله میگیرد یا نگاه را از روبهروشدن مستقیم با چهرهها منحرف میکند. این شیوه با جهان فیلم تناسب دارد: در این خانواده، آدمها همهچیز را نمیگویند و حتی هنگام حضور کنار یکدیگر، ممکن است از نظر عاطفی دور باشند.
« هانا گراس در نقش ابی، شکنندگی و مقاومت را در کنار هم نگه میدارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
اما این فاصلهگذاری همیشه به کشف معنای تازه نمیانجامد. در بعضی صحنهها، محدودکردن دید مخاطب بیش از آنکه رازآلودگی سازندهای بسازد، ارتباط با شخصیت را کمرنگ میکند. موسیقی و سکوت؛ دو مسیر برای بیان ناگفتهها موسیقی در این فیلم عنصری تزئینی یا صرفاً احساسی نیست. چون خانوادهٔ مرکزی با جهان موسیقی پیوند دارد، اجرا و شنیدن ترانهها به یکی از راههای بیان چیزهایی تبدیل میشود که در گفتوگوی مستقیم به زبان نمیآیند.
صحنههای موسیقایی لحظههایی هستند که شخصیتها میتوانند بیآنکه توضیح بدهند چه بر سرشان آمده، بخشی از خود را آشکار کنند. ترانهها گاه نقش اعتراف را میگیرند، اما اعترافی غیرمستقیم و ناتمام. در کنار موسیقی، سکوت نیز اهمیت دارد. فیلم بهخوبی میفهمد که در روابط خانوادگی، سکوت همیشه نشانهٔ آرامش نیست؛ ممکن است از خستگی، خشم فروخورده، شرم یا ناتوانی در انتخاب واژهها سرچشمه بگیرد.
ترکیب این دو، به اثر حالوهوایی شاعرانه میدهد و لحظاتی میسازد که پس از پایان صحنه در ذهن باقی میمانند. بااینحال، موسیقی گاهی حامل بخشی از بار عاطفیای میشود که خود روایت برای پرورش آن فرصت کافی نداده است؛ در چنین لحظاتی، تأثیر حسی از عمق دراماتیک پیشی میگیرد. ریتم و ابهام؛ امتیاز و محدودیت آهستگی «I Used to Be Darker» انتخابی آگاهانه است.
فیلم بهجای شتابدادن به بحران خانوادگی، اجازه میدهد روزها و برخوردهای کوچک وزن پیدا کنند. این ریتم برای تماشاگرانی که به درامهای مشاهدهگر و کمحادثه علاقه دارند، فرصتی فراهم میکند تا در فضای اثر ساکن شوند و تغییرات ظریف را ببینند. گاه معنای صحنه نه هنگام تماشای آن، بلکه در پیوند با لحظههای بعدی آشکار میشود.
« اما این فاصلهگذاری همیشه به کشف معنای تازه نمیانجامد. »
قوتها و کاستیها
اما کندی زمانی به کمبود حرکت بدل میشود که صحنهها بدون افزودهای روشن بر شناخت ما از شخصیتها ادامه مییابند. روایت میان تارین، ابی و والدین او جابهجا میشود، بیآنکه همیشه نسبت این مسیرها را به اندازهٔ کافی محکم کند. در نتیجه، مسئلهٔ اصلی فیلم ــ اینکه با پایان یک شکل از زندگی چگونه میتوان ادامه داد ــ گاهی زیر پراکندگی موقعیتها پنهان میماند.
ابهام اثر از جنس رازگشایی نیست؛ بیشتر به ناتمامماندن و دورماندن از قطعیت مربوط میشود. این ابهام میتواند صادقانه و متناسب با تجربهٔ شخصیتها باشد، اما برای برخی مخاطبان به کمرنگشدن ستون فقرات داستان میانجامد. جمعبندی «I Used to Be Darker» درامی خانوادگی است که بیش از حادثه، به کیفیت حضور آدمها در کنار یکدیگر علاقه دارد؛ به آنچه در فاصلهٔ میان جملهها رخ میدهد و به لحظهای که خانه، با وجود آشناییاش، دیگر جای امن گذشته نیست.
فیلم در بازیهای طبیعی، توجه به جزئیات روزمره، فضاسازی بالتیمور و پیوند موسیقی با عواطف ناگفته موفق است. نگاهش به جدایی و بلوغ نیز از سادهسازی پرهیز میکند: هیچکس بهتنهایی مالک حقیقت رابطه نیست و هیچ شروع تازهای همهٔ زخمهای گذشته را محو نمیکند. در برابر، ریتم بسیار آرام، روایت پراکنده و فاصلهٔ گاه افراطی دوربین ممکن است ارتباط تماشاگر را تضعیف کند.
فیلم بیش از آنکه پاسخ دهد، حالتی را ثبت میکند؛ بیش از آنکه مسیر شخصیتها را روشن سازد، آنان را در لحظهٔ گذار تماشا میکند. حاصل، اثری کمصدا و تأملبرانگیز است که برای مخاطب صبور و علاقهمند به سینمای شخصیتمحور پاداشی عاطفی دارد، اما ممکن است برای جویندهٔ قصهای منسجم و پرتحرک، ناتمام و دور از دسترس جلوه کند.
« اما کندی زمانی به کمبود حرکت بدل میشود که صحنهها بدون افزودهای روشن بر شناخت ما از شخصیتها ادامه مییابند. »
ثبت دیدگاه