نقد و بررسی
نقد I Saw the TV Glow | 2024
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
تصویرِ تلویزیون، تصویرِ خویشتن «I Saw the TV Glow» فیلمی است که ترس را نه از هیولاهای آشکار، بلکه از فاصلهای آرام و روزمره میسازد: فاصلهٔ میان آنچه آدمی زندگی میکند و آنچه در ژرفای وجودش احساس میکند باید زندگی میکرد. جین شونبرون قصه را در حومهای معمولی و میان نوجوانانی منزوی آغاز میکند، اما خیلی زود نشان میدهد که این سکون، آسودگی نیست.
زیر سطح عادیِ خانهها، مدرسه و مناسبات خانوادگی، شکافی نامرئی شکل گرفته است؛ شکافی که تلویزیون، با نور سرد و صدای دوردستش، هم آن را میپوشاند و هم آشکار میکند. فیلم از نوجوانی تنها به نام اوون و آشناییاش با مدی آغاز میشود؛ آشناییای که به تماشای مجموعهای تلویزیونی و پیوندی عاطفی با جهانی خیالی راه میبرد.
اما این اثر علاقه به یک برنامهٔ قدیمی را صرفاً نوستالژی یا بازیای دربارهٔ مرز خیال و واقعیت نمیگیرد. پرسش اصلیاش شخصیتر و دردناکتر است: چه میشود اگر داستانی که به آن پناه بردهایم، از زندگی روزمرهمان راستینتر به نظر برسد؟ روایتِ گسسته و تجربهٔ گذر زمان ساختار روایت، خطی و توضیحگر نیست.
فیلم با پرشها، مکثها و گسستهایی پیش میرود که گاه بیننده را از تکیهگاه معمول داستانگویی محروم میکنند. گذر سالها همیشه با نشانههای روشن همراه نیست؛ گاهی زمان چنان ناگهانی از برابر شخصیتها میگذرد که خودِ این جهش به بخشی از تجربهٔ آنان بدل میشود. در نتیجه، تماشاگر فقط شاهد سردرگمی اوون نیست، بلکه تا اندازهای آن را در شکل روایت احساس میکند.
« اما این اثر علاقه به یک برنامهٔ قدیمی را صرفاً نوستالژی یا بازیای دربارهٔ مرز خیال و واقعیت نمیگیرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این انتخاب از نظر مضمونی دقیق است: زندگیای که در آن فرد احساس میکند از لحظههای اساسی جا مانده، دشوار است با روایتی منظم و خوشساخت بازنمایی شود. بااینحال، همین گسست گاه به بهای وضوح تمام میشود. برخی رخدادها و پیوندهای میان آنها چنان کمتوضیح میمانند که ابهام، بهجای گسترش معنا، ممکن است مسیر عاطفی فیلم را مبهم کند.
مخاطبی که انتظار دارد هر نشانه در نهایت به پاسخی روشن برسد، احتمالاً با اثر همراه نخواهد شد؛ فیلم بیش از حلکردن معما، بر ماندن در دل پرسش پافشاری میکند. تلویزیون بهمثابه پناهگاه و آینه مجموعهٔ خیالیِ «کدورت صورتی» در قلب فیلم جای دارد، اما نه فقط بهعنوان عنصری داستانی. این برنامه برای شخصیتها دریچهای به جهانی دیگر است؛ جهانی که در آن چیزهایی که در زندگی واقعی نام ندارند، صورتی اسطورهای و قابل لمس پیدا میکنند.
تماشای آن نوعی آیین مشترک میسازد و به دو نوجوان امکان میدهد در تنهایی خود، رشتهای از همفهمی بیابند. از این منظر، تلویزیون هم پناهگاه است و هم آینه. تصویرهایش میتوانند شخصیتها را از واقعیت روزمره دور کنند، اما همان فاصله به آنها فرصت میدهد تا واقعیتِ خود را از زاویهای دیگر ببینند.
فیلم با هوشمندی از این پیوند بهره میگیرد: شیفتگی به داستانی ساختگی، در عین حال نشان میدهد چه چیزی در زندگیِ شخصیتها غایب یا سرکوبشده است. بااینهمه، تلویزیون راهحل نهایی نیست. پناهبردن به جهان خیال، درد را موقتاً صورتبندی میکند، اما لزوماً توان رویارویی با آن را نمیدهد. تنهایی، هویت و امکانِ زیستن زیر پوست روایتِ فراطبیعی، تجربهای عمیق از بیگانگی و دشواریِ شناخت خویشتن جریان دارد.
« بااینحال، همین گسست گاه به بهای وضوح تمام میشود. »
شخصیتها و اجرا
اوون شخصیتی نیست که احساساتش را بهآسانی به کلام درآورد؛ حضورش در جهان بیشتر با سکوت، تعلل و کنارهگیری تعریف میشود. مدی نیز، با وجود انرژی و قاطعیت ظاهریاش، در برابر آینده و جایگاه خود در جهان، آرامشی قطعی ندارد. نزدیکی این دو نه دوستیای بیدردسر، بلکه تلاشی شکننده برای یافتن کسی است که بتواند احساسِ نامفهومِ دیگری را جدی بگیرد.
فیلم را میتوان تمثیلی دربارهٔ هویت دانست: دربارهٔ آن لحظهای که آدمی درمییابد تصویری که دیگران از او پذیرفتهاند، با آنچه در درون تجربه میکند همخوان نیست. این لایه در اثر با توضیح مستقیم عرضه نمیشود؛ معنا از مکثها، بدنهای بیقرار، نگاههای گریزان و فاصلهٔ میان شخصیتها شکل میگیرد.
همین خویشتنداری به فیلم قدرت میدهد، زیرا برای تجربهای دشوار نام آماده و سادهای تجویز نمیکند. اما رویکرد استعاری آن ممکن است برای برخی تماشاگران بیش از حد رمزآلود یا دور از دسترس باشد؛ اثر بهجای آنکه معنایش را باز کند، از مخاطب میخواهد با حسِ ناتمامش بماند. تصویر، رنگ و جهانِ ناآرام زبان بصری فیلم از مهمترین ابزارهای انتقال اضطراب آن است.
نورهای نئونی، سایههای غلیظ و رنگهایی که گاه بیش از آنکه زیبا باشند هشداردهندهاند، فضای آشنای حومه را به مکانی ناپایدار بدل میکنند. این جهان نه کابوسی آشکار است و نه واقعیتی کاملاً مطمئن؛ گویی چیزی در قاب همیشه اندکی جابهجا شده است. خودِ قابها نیز گاهی حس محصوربودن میآفرینند و شخصیتها را در محیطهایی نشان میدهند که راه خروج از آنها پیدا نیست.
« مدی نیز، با وجود انرژی و قاطعیت ظاهریاش، در برابر آینده و جایگاه خود در جهان، آرامشی قطعی ندارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بخشهای مربوط به برنامهٔ تلویزیونی نیز بافت تصویری جداگانهای دارند و یادآور رسانههای قدیمیاند؛ کیفیتی که برای مجموعهٔ خیالی، نوعی خاطرهٔ ملموس میسازد. این تفاوت میان جهان روزمره و تصویر تلویزیونی مرزی ساده و پایدار ایجاد نمیکند، بلکه برعکس، آن را لغزانتر میسازد. گاهی تصویرِ جهان خیالی از زندگی واقعی جاندارتر و قابلباورتر به نظر میرسد؛ و همین وارونگی، یکی از سرچشمههای اصلی دلهرهٔ فیلم است.
صدا و موسیقی؛ خاطرهای که رها نمیکند موسیقی در این فیلم تزئینی بر صحنهها نیست؛ گاه همچون حافظهای بیرونی، حالوهوایی را بیان میکند که شخصیتها قادر به گفتنش نیستند. قطعات موسیقی، صداهای کشیده و لحظههای سکوت، با هم فضایی میسازند که هم آشناست و هم اندوهبار. موسیقی بهویژه در لحظههایی اثرگذار است که جهان بیرونی از حرکت بازمیایستد و احساسِ فروخوردهٔ شخصیتها فرصت ظهور پیدا میکند.
طراحی صدا نیز به حفظ مرز شکنندهٔ واقعیت و کابوس کمک میکند. صداهای معمولی گاه کیفیتی نامأنوس مییابند و سکوتها بهجای آرامش، انتظار و تهدید در خود دارند. نتیجه، تجربهای است که اثرش تنها به تماشای تصویر محدود نمیشود؛ فیلم میکوشد نوعی پژواک عاطفی ایجاد کند که پس از پایان نیز در ذهن ادامه یابد.
بازیها و فاصلهٔ عاطفی جاستیس اسمیت نقش اوون را با ظرافتی کمادعا ایفا میکند. بازی او بر لحظههای کوچک بنا شده است: مکثی پیش از پاسخ، نگاهی که از مواجهه میگریزد، یا حرکتی که انگار بهسختی از تردید عبور میکند. این جزئیات، تنهایی شخصیت را باورپذیر میسازند، بیآنکه آن را به نمایش اغراقآمیز اندوه تبدیل کنند.
« قطعات موسیقی، صداهای کشیده و لحظههای سکوت، با هم فضایی میسازند که هم آشناست و هم اندوهبار. »
قوتها و کاستیها
جک هیون نیز در نقش مدی حضور پرتنشی دارد؛ شخصیتی که هم نیروی پیشبرندهٔ روایت است و هم در برابرِ اطمینانی که از خود نشان میدهد، آسیبپذیریای پنهان میکند. بازیها بهخوبی با لحن کلی اثر هماهنگاند: هیچکس در این فیلم کاملاً توضیحپذیر نیست، و حتی لحظههای نزدیکشدن میان شخصیتها رنگی از فاصله و احتیاط دارند.
این انتخاب به جهان اثر انسجام میدهد، اما میتواند پیوند عاطفی بعضی بینندگان را محدود کند. فیلم برای صمیمیت به قراردادهای معمول درام تکیه نمیکند؛ بیشتر میخواهد مخاطب حس تنهایی را در سکوتها و ناتمامیها تجربه کند. ریتم و محدودیتهای فیلم «I Saw the TV Glow» آگاهانه از شتاب روایتهای متعارف فاصله میگیرد.
مکثها و کشیدگیها به حس فرسودگی و گذرِ بیثمر زمان کمک میکنند، اما همهٔ این لحظهها به یک اندازه پربار نیستند. در بعضی بخشها، فیلم آنقدر در فضای خود درنگ میکند که تنش فروکش میکند و انتظارِ تماشاگر جای تجربهٔ تازه را میگیرد. این کندی برای مخاطبی که با لحن اثر همراه شده، میتواند حالت خلسهآور داشته باشد؛ برای دیگری، ممکن است به احساسِ ایستایی بینجامد.
ابهام نیز هم نیروی فیلم است و هم محدودیتش. چندپهلو بودن تصاویر به اثر امکان میدهد تجربهای شخصی و گشوده بسازد، اما هنگامی که نشانهها از پیوندی روشن محروم میمانند، مخاطب ممکن است بهجای کنجکاوی، احساس کند فیلم اطلاعات لازم را دریغ میکند. بنابراین، پذیرش این اثر تا حد زیادی به این بستگی دارد که تماشاگر تا چه اندازه با روایتهای استعاری، نیمهکاره و مبتنی بر حالوهوا کنار میآید.
« این انتخاب به جهان اثر انسجام میدهد، اما میتواند پیوند عاطفی بعضی بینندگان را محدود کند. »
جمعبندی
جمعبندی «I Saw the TV Glow» بیش از آنکه معمایی برای حلکردن باشد، تجربهای برای زیستن است: فیلمی دربارهٔ تنهایی، خاطره، هویت و هراسِ آنکه سالها در جهانی بمانی که با حقیقت درونیات جور نیست. تصویرهای نئونی، موسیقی اندوهبار و بازیهای خویشتندار، فضایی میسازند که در آن خیال نه نقطهٔ مقابل واقعیت، بلکه راهی برای لمسِ آن میشود.
این اثر بینقص نیست. ریتم کند و ابهام فراوانش ممکن است بخشی از مخاطبان را خسته یا سردرگم کند، و شیوهٔ بیان استعاریاش گاه فاصلهای عاطفی میآفریند. اما وقتی اجزای آن به هم میپیوندند، فیلم به تصویری ماندگار از احساسِ دیدهنشدن و جستوجوی راهی برای پذیرفتن خویشتن بدل میشود. اثرگذاریاش بیشتر از آنکه در پاسخهایی باشد که میدهد، در پرسشهایی است که پس از خاموششدن تصویر با تماشاگر باقی میگذارد.
ثبت دیدگاه