نقد و بررسی
نقد من شیطان را دیدم (I Saw the Devil) | 2010
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
انتقام بهمثابه سقوط «I Saw the Devil» ساختهٔ کیم جیوون، تریلری جنایی است که از همان آغاز، تماشاگر را در جهانی سرد و بیرحم فرومیبرد؛ جهانی که در آن خشونت نه حادثهای بیرونی، بلکه نیرویی است که بهتدریج تمام مناسبات اخلاقی را میبلعد. فیلم با تقابل سوهیون، مأمور مخفی زبده، و کیونگچول، قاتلی روانپریش، طرحی آشنا را پیش میکشد: مردی که پس از فقدانی دردناک، در پی انتقام برمیآید.
اما اثر خیلی زود از روایت سادهٔ شکار قاتل فاصله میگیرد و پرسشی دشوارتر را جای آن مینشاند: اگر مجازات به خواست شخصی و لذت از رنج دیگری آلوده شود، چه تفاوتی میان انتقامگیرنده و جنایتکار باقی میماند؟ این فیلم در ظاهر دربارهٔ تعقیب یک قاتل است، اما هستهٔ اصلیاش فرسایش تدریجی انسانیت است.
سوهیون در آغاز میخواهد رنجی را به عامل آن بازگرداند؛ بااینحال، هر بار که به دشمنش نزدیک میشود، نه آرامش بیشتری مییابد و نه معنای روشنتری برای عدالت. از این منظر، انتقام در فیلم راهی برای رهایی نیست، بلکه مسیری است که شخصیت را در همان تاریکیای گرفتار میکند که قصد مبارزه با آن را داشته است.
روایت و چرخهٔ تعقیب ساختار داستان بر رفتوبرگشت میان شکارچی و شکار استوار است. سوهیون قاتل را پیدا میکند، با او روبهرو میشود و بهجای پایاندادن فوری به ماجرا، تعقیب را به چرخهای از دستگیری، رهاکردن و مواجهههای تازه بدل میسازد. این انتخاب، تعلیق را از پرسش سادهٔ «آیا قاتل دستگیر میشود؟» فراتر میبرد: تماشاگر درمییابد که خودِ تعقیب به ابزار انتقام تبدیل شده و سوهیون میخواهد رنج دشمن را طولانی کند.
« این فیلم در ظاهر دربارهٔ تعقیب یک قاتل است، اما هستهٔ اصلیاش فرسایش تدریجی انسانیت است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این تمهید از یکسو به فیلم نیروی حرکتی میدهد. هر بازگشت، خطر را از سر میگیرد و مرزهای اخلاقی قهرمان را جابهجا میکند. از سوی دیگر، تکرار همین الگو گاه ضرباهنگ را کند میسازد. با طولانیشدن چرخه، بعضی رویاروییها بیش از آنکه مرحلهای تازه در تحول شخصیت باشند، تکرار همان منطق پیشین به نظر میرسند.
فیلم میخواهد فرسایندگی انتقام را به تجربهای حسی بدل کند؛ اما این فرسایش، در بخشهایی خود روایت را نیز سنگین میکند. دو چهرهٔ شر کیونگچول شروری هولناک است، اما فیلم او را صرفاً موجودی فراانسانی یا نمادی انتزاعی از شر نشان نمیدهد. حضور زمینی و روزمرهٔ او، هراس را تشدید میکند: خشونتش در دل موقعیتهایی عادی رخ میدهد و همین فاصلهٔ میان ظاهر معمولی و کردار بیرحمانه، شخصیت را ناآرامکنندهتر میسازد.
فیلم در عین حال از تبدیل او به شخصیتی پیچیده به معنای متعارف پرهیز میکند؛ منشأ اصلی وحشت، نه راز روانشناختی او، بلکه رفتارهایش و فقدان همدلی در برابر قربانیان است. در برابر او، سوهیون قرار دارد که توانایی و خونسردی حرفهایاش ابتدا نشانهٔ اقتدار به نظر میرسد. اما همین مهارتها بهتدریج به ابزار اعمال خشونت بدل میشوند.
تقابل این دو فقط نبرد میان قانون و قانونشکنی نیست؛ فیلم عمداً جایگاه اخلاقی سوهیون را ناپایدار میکند تا روشن شود نیتِ درست، لزوماً رفتار را عادلانه نمیسازد. کیونگچول شرارت را بیپرده مجسم میکند، حال آنکه سوهیون نشان میدهد چگونه سوگ و خشم میتوانند چهرهای پذیرفتنیتر به میلِ مجازات شخصی بدهند.
« این تمهید از یکسو به فیلم نیروی حرکتی میدهد. »
شخصیتها و اجرا
بازیها و شخصیتپردازی لی بیونگهون در نقش سوهیون، خشم را با فریاد و نمایش اغراقشده بیان نمیکند. بازی او بر کنترل و سکوت تکیه دارد؛ بر چهرهای که گاه احساسات را پنهان میکند و گاه از شدت فشار، خلأیی در آن پدیدار میشود. همین خویشتنداری سبب میشود دگرگونی شخصیت بهتدریج و باورپذیر پیش برود.
سوهیون در ظاهر همچنان مأموری حسابگر است، اما از پشت نظم رفتارش میتوان دید که انتقام چگونه اندوه را به وسواس بدل میکند. چوی مینسیک نیز به کیونگچول حضوری خشن و تهدیدآمیز میبخشد. بازی او متکی بر نمایش پیوستهٔ جنون نیست؛ لحظههای آرام و عادی شخصیت، بهاندازهٔ فورانهای خشونتبارش هراسانگیزند.
تضاد میان این دو بازی، فیلم را از یک نمایش صرفاً جسمانی فراتر میبرد: یکی با خویشتنداریِ رو به فروپاشی، دیگری با بیپرواییای که گویی هیچ حدی نمیشناسد. رابطهٔ آنها بهجای دوئلی ساده میان قهرمان و ضدقهرمان، به رویارویی دو شکل متفاوت از خشونت تبدیل میشود. خشونت: معنا و فرسودگی خشونت در این فیلم صرفاً وسیلهای برای ایجاد هیجان نیست.
دوربین و تدوین اغلب تماشاگر را از پیامد جسمانی و عاطفی آن معاف نمیکنند؛ صحنهها بهسرعت از برابر چشم نمیگذرند تا امکان فراموشی فراهم شود. این اصرار با مضمون اثر پیوند دارد: انتقام، وقتی در قالب مجازات نمایشی و شخصی ظاهر میشود، نهتنها مرتکب را متوقف نمیکند، بلکه خشونت را در شکلی تازه بازتولید میکند.
« بازیها و شخصیتپردازی لی بیونگهون در نقش سوهیون، خشم را با فریاد و نمایش اغراقشده بیان نمیکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بااینحال، همین راهبرد گاه از مرز تأثیرگذاری عبور میکند. شدت و امتداد بعضی صحنهها ممکن است بهجای روشنترکردن وضعیت روانی شخصیتها، به شوکی مستقل بدل شود. در چنین لحظاتی، تماشاگر ممکن است بیش از آنکه دربارهٔ اخلاق انتقام بیندیشد، درگیر تحمل صحنه باشد. این مسئله از کاستیهای مهم فیلم است: اثر میخواهد خشونت را هم موضوع نقد کند و هم ابزار جذب مخاطب قرار دهد، و همیشه این دو کارکرد را به تعادلی متقاعدکننده نمیرساند.
کارگردانی، تصویر و صدا کیم جیوون در میزانسن و سازماندهی فضا دقتی چشمگیر دارد. قابها غالباً سرد و حسابشدهاند و بهجای فراهمکردن پناهی بصری، حس ناامنی را تشدید میکنند. راهها، خودروها، اتاقها و فضاهای بسته، در این جهان فقط پسزمینه نیستند؛ میدانهاییاند که شخصیتها در آنها محاصره میشوند و فرصت رهایی از چرخه را از دست میدهند.
فیلم با پرهیز از گرمای بصری، فاصلهای عاطفی میسازد که با بیرحمی روایت هماهنگ است. تدوین نیز در صحنههای تعقیب و درگیری، تنش را مؤثر نگه میدارد و جابهجایی میان دو مرد را به نیرویی روایی بدل میکند. بااینهمه، ریتم در سراسر فیلم یکدست نیست. کشآمدن برخی بخشها، بهویژه هنگامی که سازوکار تعقیب تکرار میشود، از فشردگی روایت میکاهد.
کارگردانی از نظر کنترل تصویر نیرومند است، اما انضباط بصری همیشه نمیتواند افراط روایی را مهار کند. عدالت، سوگ و مسئلهٔ تماشاگر فیلم بهسادگی حکم صادر نمیکند که انتقام نادرست است، سپس داستان را با نتیجهای اخلاقی و آرام به پایان نمیبرد. در عوض، تماشاگر را در موقعیتی ناپایدار میگذارد: از یکسو، میل به متوقفکردن قاتل قابلفهم است؛ از سوی دیگر، شیوهای که سوهیون برای مجازات برمیگزیند، پرسشهایی جدی دربارهٔ عدالت و مالکیت رنج پیش میکشد.
« بااینحال، همین راهبرد گاه از مرز تأثیرگذاری عبور میکند. »
قوتها و کاستیها
آیا رنج قربانیان را میتوان با رنجدادنِ مجرم جبران کرد؟ آیا مجازات شخصی، هنگامی که از قانون و تناسب فاصله میگیرد، هنوز میتواند عدالت نامیده شود؟ این پرسشها در پیوند با سوگ اهمیت بیشتری مییابند. فیلم نشان میدهد که فقدان میتواند فرد را به کنشی سوق دهد که در آغاز معنای وفاداری یا ادای دین دارد، اما سرانجام از هدف نخستین خود جدا میشود.
سوهیون قرار است قاتل را مجازات کند؛ بااینحال، هرچه بیشتر به این هدف میچسبد، روشنتر میشود که انتقام نمیتواند آنچه را از دست رفته بازگرداند. فیلم در اینجا تلخ و مؤثر است، هرچند گاه خشونت عریانش مجال تأمل را محدود میکند. جمعبندی «I Saw the Devil» تریلری سختگیر و بیرحم است که تعقیبوگریز را به آزمونی اخلاقی بدل میکند.
بازیهای لی بیونگهون و چوی مینسیک، فضای سرد و کارگردانی دقیق، به تقابل دو شخصیت وزن میبخشند و پرسش دربارهٔ مرز عدالت و انتقام را تا پایان زنده نگه میدارند. نقطهضعف اصلی فیلم در افراط خشونت، تکرار بخشی از سازوکار تعقیب و برخی رخدادهای روایی کماقناع است؛ کاستیهایی که ممکن است تجربهٔ تماشای آن را برای بعضی مخاطبان فرساینده کنند.
با وجود این، نیروی ماندگار اثر در پاسخهای قطعی نیست، بلکه در نگاه بیرحمانهاش به بهای انتقام است. فیلم از تماشاگر میخواهد همراه سوهیون حرکت کند، اما هرچه این همراهی طولانیتر میشود، پرسش ناراحتکنندهتری پیش میآید: در تعقیب هیولا، چه زمانی انسان دیگر فقط در پی او نیست، بلکه خود به سوی همان تاریکی کشیده شده است؟
« آیا رنج قربانیان را میتوان با رنجدادنِ مجرم جبران کرد؟ »



ثبت دیدگاه