نقد و بررسی
نقد من مرد آسانی نیستم (I Am Not an Easy Man) | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایده و جهان وارونه «من مرد آسانی نیستم» با فرضی ساده اما پربار آغاز میشود: دامین، مردی متعصب و برخوردار از امتیازهای معمول جامعهٔ مردسالار، پس از ضربهای به سر در جهانی بیدار میشود که مناسبات جنسیتی آن وارونه است. زنان در موقعیتهای قدرت، اقتدار و آزادی قرار دارند و مردان با محدودیتها و انتظاراتی روبهرو میشوند که در جهان پیشین عمدتاً بر زنان تحمیل میشد.
همین جابهجایی، موتور اصلی کمدی فیلم است؛ اما هدف آن فقط خنداندن به رفتارهای تازه و ناآشنا نیست. اثر میکوشد عادتهای اجتماعی را از چشماندازی دیگر نشان دهد و تماشاگر را وادارد آنچه را طبیعی میپندارد، دوباره بسنجد. این موقعیت فانتزی به فیلم امکان میدهد قواعد نانوشتهٔ جامعه را به سطح بیاورد: چه کسی حق دارد بلندتر حرف بزند، ظاهر چه کسی موضوع داوری دیگران است، چه کسی باید خود را برای جلب توجه بیاراید و کدام جنسیت، بیآنکه شایستگیاش سنجیده شود، از پیش شایستهٔ اقتدار فرض میشود.
جهان وارونه نه پیشبینی جامعهای آرمانی است و نه طرحی واقعگرایانه از مناسبات اجتماعی؛ ابزاری نمایشی است که تناقضهای جهان آشنا را با اغراق آشکار میکند. طنز؛ از موقعیت تا جزئیات روزمره قویترین وجه فیلم در لحظههایی است که وارونگی را به تجربهای ملموس و روزمره بدل میکند. دامین در جایگاهی قرار میگیرد که باید دربارهٔ ظاهر و سن خود پاسخگو باشد، برای پذیرفتهشدن قواعد نانوشته را رعایت کند و در برابر نگاهها و قضاوتهایی قرار بگیرد که پیشتر شاید بهسادگی از کنارشان میگذشت.
شوخیها زمانی اثرگذارترند که از همین جزئیات برمیخیزند: از گفتوگویی عادی، انتخاب لباس یا برخوردی بهظاهر بیاهمیت که در جهان تازه معنایی دیگر پیدا کرده است. این کمدی بیش از آنکه بر شوخیهای کلامی پیچیده تکیه کند، از تغییر جایگاهها نیرو میگیرد. تماشاگر بهتدریج میبیند که یک رفتار واحد، بسته به اینکه از سوی چه کسی انجام شود، چگونه تفسیر میشود.
« همین جابهجایی، موتور اصلی کمدی فیلم است؛ اما هدف آن فقط خنداندن به رفتارهای تازه و ناآشنا نیست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
مردی که در موقعیت قبلی با اعتمادبهنفس رفتار میکرد، اکنون ممکن است خودخواه، سبکسر یا نامناسب به نظر برسد؛ زنانی که در جهان پیشین احتمالاً با چنین قضاوتهایی روبهرو میشدند، اینبار داوران قواعدند. همین جابهجایی، بعضی از بامزهترین و در عین حال نیشدارترین لحظههای فیلم را میسازد.
نقد کلیشهها و محدودیتهای وارونگی فیلم در نشاندادن امتیازهای جنسیتی، جسور و روشنگوست. دامین تنها در سطح شغل یا جایگاه اجتماعی با تغییر روبهرو نمیشود؛ بدن و ظاهر او نیز به موضوع نگاه، ارزیابی و انضباط بدل میشود. این نکته اهمیت دارد، زیرا تبعیض را از مفهوم انتزاعی بیرون میآورد و به تجربهای روزمره و جسمانی پیوند میزند.
تماشاگر میبیند که نابرابری فقط به قانون یا مقام رسمی محدود نیست؛ در معاشرت، زبان، میل و انتظارات ظاهراً بیضرر نیز حضور دارد. بااینحال، همین صراحت گاهی به سادهسازی میانجامد. جهان فیلم بر وارونهکردن نشانههای آشنا بنا شده است: زنانی که رفتارهای سلطهجویانه دارند و مردانی که زیر فشار معیارهای ظاهری و اجتماعی قرار میگیرند.
این روش برای ساختن طنز فوری کارآمد است، اما همیشه به تحلیل عمیقتری نمیرسد. گاهی شخصیتها بیش از آنکه آدمهایی پیچیده باشند، نمایندهٔ یک نقش یا کلیشهاند. در نتیجه، اثر بعضی اوقات به جای آنکه سازوکارهای قدرت را از درون واکاوی کند، تصویری آینهای و نسبتاً مستقیم از آنها ارائه میدهد.
« همین جابهجایی، بعضی از بامزهترین و در عین حال نیشدارترین لحظههای فیلم را میسازد. »
شخصیتها و اجرا
دامین و مسیر آگاهی دامین در آغاز، مردی است که به برتری موقعیت خود عادت کرده و پیامدهای رفتار خویش را جدی نمیگیرد. ساختار داستان، او را به اجبار از جایگاه امنش بیرون میکشد و در موقعیتی میگذارد که ناچار شود فشارهایی را تجربه کند که پیشتر ممکن بود نادیدهشان بگیرد. این جابهجایی، ظرفیت مهمی برای تحول شخصیت ایجاد میکند: نه از راه سخنرانی یا اعتراف ناگهانی، بلکه از مسیر تجربهای که نگاه او به خود و دیگران را به چالش میکشد.
با این همه، دامین همیشه به اندازهٔ ایدهٔ مرکزی فیلم پرداخت نمیشود. تغییر او بیشتر در واکنشهایش به موقعیتهای تازه دیده میشود تا در کاوشی روانشناختی و پیوسته. فیلم از او نقطهٔ ورود تماشاگر به جهان وارونه را میسازد، اما گاهی فرصت کافی نمییابد تا تناقضهای درونیاش را عمیقتر بررسی کند.
این کمبود بهویژه زمانی محسوس میشود که قصه میخواهد از برخوردهای طنزآمیز فراتر رود و به دگرگونی اخلاقی یا عاطفی شخصیت برسد. الکساندرا و رابطهٔ مرکزی الکساندرا، نویسندهای بانفوذ و زنی مقتدر، صرفاً همتای مؤنث دامین نیست؛ حضور او امکان میدهد فیلم پرسشهایی دربارهٔ میل، قدرت و کشش میان دو شخصیت مطرح کند.
رابطهٔ آنها در جهانی شکل میگیرد که قواعد آشنای معاشرت و جذابیت را دگرگون کرده است. از این رو، نزدیکی آنها میتوانست عرصهای برای سنجش این باشد که آیا علاقهٔ عاطفی مستقل از امتیاز و سلطه شکل میگیرد یا همچنان زیر سایهٔ قدرت قرار دارد. اما رابطهٔ عاشقانه به اندازهٔ ایدهٔ اجتماعی فیلم بسط نمییابد.
« با این همه، دامین همیشه به اندازهٔ ایدهٔ مرکزی فیلم پرداخت نمیشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
انگیزههای دو شخصیت گاه مبهم میماند و دگرگونی احساساتشان همیشه از مسیر قانعکنندهای عبور نمیکند. الکساندرا نیز در برخی لحظهها بیشتر بهعنوان چهرهای مقتدر و محرک درام عمل میکند تا شخصیتی با لایههای عاطفی مستقل. به همین سبب، فیلم در پیوندزدن طنز اجتماعی با قصهٔ عاشقانه به نتیجهای کاملاً هموار نمیرسد: بخش اجتماعیاش روشنتر و بهیادماندنیتر از بخش عاطفی آن است.
اجرا، ریتم و لحن کارگردانی Éléonore Pourriat بر پایهٔ تقابل میان جهان آشنا و نظم تازه پیش میرود. فیلم بهجای آنکه قواعد جهان وارونه را با توضیحهای طولانی شرح دهد، آنها را در صحنهها و رفتارها جا میاندازد. این انتخاب برای کمدی مناسب است، زیرا تماشاگر از راه مشاهدهٔ تفاوتها، همزمان با دامین سردرگم میشود و به منطق موقعیتها پی میبرد.
بازی Vincent Elbaz نیز در ایفای مردی که اعتمادبهنفسش بهتدریج با موقعیت تازه اصطکاک پیدا میکند، به حفظ پیوند میان شوخی و واکنش انسانی کمک میکند. Marie-Sophie Ferdane هم به الکساندرا حضوری مقتدر میبخشد. ریتم فیلم در بخشهای مبتنی بر مشاهده و جزئیات اجتماعی روانتر است؛ هرگاه قصه به شرح مستقیم پیام یا پیشبرد خط عاشقانه نیاز پیدا میکند، انرژی آن اندکی افت میکند.
با وجود این، قالب کمدی فانتزی به اثر اجازه میدهد از سنگینیِ بیانیهوار فاصله بگیرد. لحن فیلم عموماً سبک و سرگرمکننده باقی میماند، بیآنکه موضوعش را کاملاً بیاهمیت کند؛ هرچند گاه گذار از شوخی به تأمل، به نرمی و انسجامی که از ایدهٔ مرکزی انتظار میرود، نمیرسد. فرم فانتزی و پیام اجتماعی جهان موازی فیلم قرار نیست پاسخی کامل به مسئلهٔ نابرابری بدهد.
« انگیزههای دو شخصیت گاه مبهم میماند و دگرگونی احساساتشان همیشه از مسیر قانعکنندهای عبور نمیکند. »
قوتها و کاستیها
ارزش آن بیشتر در ایجاد فاصلهای است که نگاه تماشاگر را تازه میکند. وقتی نقشهای اجتماعی جابهجا میشوند، برخی رفتارها که در جهان واقعی عادی یا حتی طبیعی به نظر میرسند، ناگهان خشن، مضحک یا ناعادلانه جلوه میکنند. این تغییر زاویه، ابزار مؤثری برای آشناییزدایی است: تماشاگر نه با اطلاعاتی کاملاً تازه، بلکه با دیدن دوبارهٔ چیزهای آشنا روبهرو میشود.
در همینجا محدودیت فیلم نیز آشکار میشود. وارونگی جنسیتی بهتنهایی نمیتواند تمام پیچیدگیهای قدرت را توضیح دهد، زیرا نابرابری فقط حاصل جابهجایی سادهٔ نقشها نیست و در نهادها، تاریخ و ساختارهای اقتصادی نیز ریشه دارد. فیلم بهخوبی پرسش را طرح میکند، اما پاسخهایش بیشتر طنزآمیز و تمثیلیاند تا جامع.
بنابراین بهتر است اثر را دعوتی برای بازاندیشی دانست، نه تحلیلی نهایی دربارهٔ جنسیت و جامعه. جمعبندی «من مرد آسانی نیستم» کمدیای فانتزی و اجتماعی است که از ایدهای پرکشش برای آشکارکردن عادتهای نادیدهگرفتهشده بهره میبرد. شوخیهای روزمره، جابهجایی نگاه و قرارگرفتن دامین در جایگاهی ناآشنا، به فیلم لحظههایی بامزه و گاه تکاندهنده میبخشند.
اثر در انتقال پیامش روان و تماشایی است، اما گاه به وارونهسازی مستقیم کلیشهها بسنده میکند و در پرداخت رابطهٔ مرکزی و دگرگونی شخصیتها به عمقی همسنگ ایدهٔ اولیه نمیرسد. بااینحال، این نابرابری میان ایده و اجرا، ارزش تماشای فیلم را از میان نمیبرد. جذابیت اصلی آن در این است که مخاطب را با پرسشی ساده اما ناآرامکننده تنها میگذارد: اگر قواعدی که بدیهی میپنداریم بر دوش دیگری گذاشته میشد، باز هم آنها را طبیعی میدانستیم؟
« ارزش آن بیشتر در ایجاد فاصلهای است که نگاه تماشاگر را تازه میکند. »
جمعبندی
پاسخ فیلم کامل و بیابهام نیست، اما جهان وارونهاش بهاندازهای زنده است که این پرسش پس از پایان تماشا نیز در ذهن باقی بماند.
ثبت دیدگاه