نقد و بررسی
نقد من جادوگر نیستم (I Am Not a Witch) | 2017
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
افسانهای برای پوشاندن بیعدالتی «من جادوگر نیستم» ساختهٔ رونگانو نیونی، فیلمی است که از یک اتهام نامعقول آغاز میکند، اما خیلی زود نشان میدهد نامعقولبودنِ اتهام به معنای بیاثر بودن آن نیست. شولا، دختری هشتساله، جادوگر خوانده میشود و به اردوگاهی فرستاده میشود که زنانِ متهم به جادوگری در آن زندگی میکنند.
فیلم قرار نیست تماشاگر را درگیر حل معمایی فراطبیعی کند؛ پرسش اصلی این است که چگونه یک جامعه میتواند با ساختن روایتی خیالی، محرومکردن انسانها از آزادی را طبیعی جلوه دهد. این مضمون، در بستری برگرفته از واقعیت اجتماعی زامبیا شکل گرفته و با زبانی سینمایی، نه گزارشوار، روایت میشود.
نیونی بهجای آنکه جهان فیلم را با توضیحهای مستقیم و مقدمهچینی مفصل بسازد، ما را ناگهان درون نظم نامعمول آن میاندازد. شولا نه فرصت چندانی برای توضیح خود دارد و نه در آغاز، گذشتهاش را برای تماشاگر بازگو میکند. همین ورودِ بیمقدمه، تجربهٔ او را به تجربهٔ مخاطب نزدیک میکند: ما نیز، مانند او، باید در محیطی ناآشنا راه خود را پیدا کنیم؛ محیطی که قواعدش ظاهراً بدیهیاند، اما با کمی دقت، خشونت و منفعت پشت آنها آشکار میشود.
فیلم از همان ابتدا به جای پاسخدادن، نگاهکردن را میطلبد. طنز تلخ و منطق قدرت یکی از برجستهترین ویژگیهای اثر، پیوند طنز با اندوه است. طنز اینجا نه برای سبککردن رنج شخصیتها، بلکه برای نمایانکردن پوچی سازوکارهایی به کار میرود که آنان را گرفتار کردهاند. رفتارهای اداری، مناسک و ادعاهای بهظاهر جدی، گاه چنان اغراقآمیز به نظر میرسند که خنده را برمیانگیزند؛ اما خنده خیلی زود به ناراحتی بدل میشود، چون روشن است که پشت هر موقعیت مضحک، انسانی واقعی در معرض تحقیر و بهرهکشی قرار دارد.
« این مضمون، در بستری برگرفته از واقعیت اجتماعی زامبیا شکل گرفته و با زبانی سینمایی، نه گزارشوار، روایت میشود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم از این تضاد برای ترسیم قدرت استفاده میکند. کسانی که اختیار دارند، میتوانند هم قانونِ نانوشتهٔ اردوگاه را تعریف کنند و هم از همان قانون سود ببرند؛ زنانِ متهم، در سوی دیگر، ناچارند پیامدهای تصمیم دیگران را بپذیرند. به این ترتیب، «جادو» بیشتر از آنکه موضوعی رازآمیز باشد، نامی است که بر سازوکاری برای کنترل و مقصرسازی گذاشتهاند.
فیلم با پرهیز از خطابههای صریح، نشان میدهد چگونه باور عمومی و منافع نهادی میتوانند در کنار هم کار کنند و رنج گروهی را به امری پذیرفتنی بدل سازند. شولا؛ حضوری کمحرف و نافذ نقش شولا را مگی مولوبوا بازی میکند و حضور او به فیلم نیروی عاطفی ویژهای میبخشد. بازیاش بر سکوت، نگاه و واکنشهای کوچک تکیه دارد؛ در نتیجه، شخصیت نه به نمادی یکبعدی از قربانیبودن فروکاسته میشود و نه به کودکی که فیلم به جای او احساساتش را توضیح دهد.
شولا گاه جدی و دور از دسترس به نظر میرسد، اما این خویشتنداری، اندوه و سردرگمی او را از میان نمیبرد؛ برعکس، فضای بیشتری برای خواندنِ تجربهٔ درونیاش فراهم میکند. اهمیت این بازی در آن است که فیلم از شولا قهرمانی با تواناییهای خارقالعاده نمیسازد. او کودکی است در میان بزرگسالانی که برایش نقش و سرنوشت تعیین میکنند، و همین نابرابری مقیاس، تأثیرگذار است.
پیکر کوچک و سکوت او در برابر سازوکارهای رسمی و باورهای تثبیتشده، تضادی دیداری و عاطفی میسازد. فیلم اجازه میدهد تماشاگر بهجای آنکه صرفاً دربارهٔ شولا بداند، حضورش را حس کند؛ احساسی که بیش از هر توضیحی، شکنندگی موقعیت او را انتقال میدهد. روبانها و تصویرِ اسارت در مرکز جهان بصری فیلم، روبانهای سفید قرار دارند؛ عنصری ساده که بهتدریج معنایی پیچیده پیدا میکند.
« فیلم از این تضاد برای ترسیم قدرت استفاده میکند. »
شخصیتها و اجرا
روبان در نگاه نخست ممکن است نشانهای آیینی یا تصویری خیالانگیز باشد، اما کارکردش کاملاً ملموس است: محدودهٔ حرکت زنان را تعیین میکند و یادآور میشود که آزادی آنان به شرطی نامرئی و ساختگی وابسته شده است. نیونی این ایده را به شکلی دیداری و موجز بیان میکند؛ باور به نیرویی جادویی، جای زنجیر آشکار را میگیرد و کنترل را هم عملی میکند و هم در ذهن قربانیان بازتولید میسازد.
کارگردان گفته است که روبانها راهی تصویری برای بازنماییِ شکلهای واقعیترِ محدودیت بودهاند، نه عین بازسازی آنها. فضای فیلم نیز میان واقعگرایی و وهم معلق است. اردوگاه، منظرههای باز، لباسها و اشیای روزمره، گاه چنان قاببندی میشوند که از معنای معمول خود فاصله میگیرند و حالوهوایی خوابگونه میسازند.
بااینحال، این غرابت صرفاً تزئینی نیست؛ جهان آشنا را اندکی کج میکند تا بیقاعدگیِ خودِ نظم اجتماعی بهتر دیده شود. نتیجه، تصویری است که هم به واقعیت اجتماعی نزدیک میماند و هم از ثبتِ صرفِ واقعیت فراتر میرود. قاب، فاصله و سکوت فیلمبرداری و میزانسن، بیش از آنکه با حرکتهای پرشتاب یا جلوههای نمایشی جلب توجه کنند، بر فاصله و ترکیببندی تکیه دارند.
قابها اغلب به شخصیتها مجال میدهند در فضاهای اطرافشان کوچک یا محصور به نظر برسند. این انتخاب، بدون آنکه به توضیح کلامی نیاز داشته باشد، احساسِ نابرابری و محدودیت را منتقل میکند. گاهی سکونِ تصویر خود به نوعی فشار بدل میشود: تماشاگر باید با همان مکثی روبهرو شود که شخصیتها در برابر موقعیتهای تحمیلشده تجربه میکنند.
« فضای فیلم نیز میان واقعگرایی و وهم معلق است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
صدا و سکوت نیز در ساختن این فضا سهم دارند. فیلم برای هر لحظهٔ تلخ موسیقی یا تأکید عاطفی نمیگذارد و همین خویشتنداری، برخی تصاویر را ماندگارتر میکند. فضاهای خالی، نگاههای ممتد و مکثهای طولانی، حس بیگانگی را تقویت میکنند؛ البته همین شیوه ممکن است برای تماشاگرانی که به پیشروی تندتر داستان عادت دارند، کمتحرک و خستهکننده باشد.
ریتم کند در اینجا انتخابی همراستا با فضای سرد اثر است، اما انتخابی نیست که برای همه به یک اندازه کار کند. ابهام؛ امتیاز یا فاصله؟ «من جادوگر نیستم» بخش مهمی از اطلاعات را ناگفته میگذارد. گذشتهٔ شولا، انگیزههای بعضی شخصیتها و سازوکار دقیق تصمیمگیریها به شکل کامل توضیح داده نمیشود.
این ابهام با منطق تجربهٔ شخصیت اصلی پیوند دارد: شولا نیز در جهانی قرار گرفته که بسیاری از قواعدش را دیگران ساختهاند و توضیحی برایش نمیدهند. پس ندانستنِ مخاطب تا حدی بخشی از طراحی فیلم است، نه صرفاً کمبود اطلاعات. بااینحال، این رویکرد بهای خود را دارد. در برخی لحظهها، کمبود زمینه ممکن است فاصلهٔ عاطفی ایجاد کند یا پرسشهایی را بیپاسخ بگذارد که روایت میتوانست دستکم اندکی روشنترشان کند.
فیلم بیش از آنکه به انگیزههای فردی بپردازد، بر ساختار و مناسبات قدرت تمرکز میکند؛ بنابراین شخصیتهای پیرامونی گاه بیشتر به جایگاههای اجتماعی شباهت دارند تا افرادی با زندگی درونیِ پرجزئیات. این محدودیت از شدت نقد اجتماعی نمیکاهد، اما ممکن است پیوند تماشاگر با همهٔ لایههای داستان را دشوارتر سازد.
« صدا و سکوت نیز در ساختن این فضا سهم دارند. »
قوتها و کاستیها
لغزشهای لحن و ریتم ترکیب طنز با تراژدی از نقاط قوت فیلم است، اما همواره به یک اندازه متعادل پیش نمیرود. در بخشهایی، فاصلهٔ میان موقعیت مضحک و پیامد هولناک آن بهخوبی سنجیده شده؛ در بخشهایی دیگر، تغییر لحن ناگهانیتر احساس میشود و گذار از طنز تلخ به اندوه سنگین، زمینهٔ کافی نمییابد.
این ناهماهنگی میتواند اثر عاطفی صحنهها را دوگانه کند: بهجای آنکه تماشاگر در تحول تدریجیِ حسها همراه شود، ممکن است تغییر را بیش از اندازه محسوس و بیرونی تجربه کند. همچنین، ریتم آرام فیلم گاهی به سکون نزدیک میشود. برخی مکثها معنای روشنی دارند و بر احساس گرفتارماندن میافزایند، اما همهٔ آنها به یک اندازه پربار نیستند.
برای مخاطبی که درام را با پیشرفت پیوستهٔ پیرنگ میسنجد، این کندی ممکن است مانعی جدی باشد. در مقابل، تماشاگرِ پذیرای روایتهای کمشتاب احتمالاً در جزئیات بصری، تکرارها و سکوتها معناهایی خواهد یافت که با شتاب از دست میروند. جمعبندی «من جادوگر نیستم» اثری نامتعارف و بهیادماندنی است که با قصهای ظاهراً ساده، به پرسشهایی گسترده دربارهٔ قدرت، باور، جنسیت و محرومیت میپردازد.
طنز سیاه فیلم، بازی نافذ مگی مولوبوا و تصویرپردازیِ وهمآلود آن، جهان داستان را از واقعگراییِ متعارف دور میکنند، بیآنکه ریشهٔ اجتماعی موضوع را محو سازند. در برابر این دستاوردها، ابهام روایی، کندی ریتم و نوسان لحن قرار دارد؛ ویژگیهایی که ممکن است برای برخی تماشاگران بخشی از جذابیت فیلم و برای برخی دیگر منشأ فاصله باشند.
« لغزشهای لحن و ریتم ترکیب طنز با تراژدی از نقاط قوت فیلم است، اما همواره به یک اندازه متعادل پیش نمیرود. »
جمعبندی
قدرت اصلی اثر در این است که پاسخهای آماده تحویل نمیدهد. بهجای آن، تصویری میسازد از جامعهای که در آن میتوان انسانها را با یک نام از زندگی معمولی جدا کرد، سپس محدودیتشان را نظمی طبیعی جلوه داد. فیلم از مخاطب نمیخواهد به افسانه باور کند؛ میخواهد ببیند افسانه چگونه به خدمتِ قدرت درمیآید و چه کسانی هزینهٔ آن را میپردازند.
« قدرت اصلی اثر در این است که پاسخهای آماده تحویل نمیدهد. »
ثبت دیدگاه