نقد و بررسی
نقد من یک قاتل سریالی نیستم (I Am Not a Serial Killer) | 2016
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایده و جایگاه فیلم «I Am Not a Serial Killer» ساختهٔ Billy O’Brien، فیلمی ترسناک و روانشناختی است که از همان عنوانش ما را به شکافی مهم هدایت میکند: فاصلهٔ میان آنچه یک نوجوان از خودش میترسد و آنچه واقعاً انتخاب میکند. قهرمان داستان، جان وین کلیور، در شهری کوچک در غرب میانه زندگی میکند؛ شهری که روزمرگیاش با کار در مراسمخانه و مواجههٔ نزدیک با مرگ گره خورده است.
او به افکاری تاریک و گرایشهایی خشونتبار آگاه است و با مجموعهای از قواعد میکوشد آنها را مهار کند. هنگامی که قتلهایی هولناک شهر را به هم میریزد، کنجکاوی او به مسیری خطرناک میانجامد. فیلم در آغاز خود را همچون معمایی جنایی معرفی میکند، اما بهتدریج از چارچوب آشنای تعقیب قاتل فاصله میگیرد و وارد قلمرو وحشت فراطبیعی میشود.
این جابهجایی، هم سرچشمهٔ تمایز اثر است و هم منشأ بخشی از ناهماهنگیهایش. فیلم بهجای آنکه تنها بر این پرسش تکیه کند که قاتل کیست، میپرسد جان تا چه اندازه میتواند به امیال خود اعتماد کند و آیا مهار غریزه، خود شکلی از انتخاب اخلاقی است. این نقد پایان و پیچش اصلی را فاش نمیکند. جان کلیور و نبرد با خویشتن هستهٔ عاطفی فیلم، کشمکش جان با خودش است.
او نه قهرمانی بینقص است و نه صرفاً نوجوانی غریب که برای ایجاد هیجان به داستان افزوده شده باشد. جان از افکاری میترسد که در ذهنش پدیدار میشوند، اما همزمان به آنها علاقه دارد؛ این دوگانگی، او را به شخصیتی ناآرام و دشوار برای قضاوت بدل میکند. او میکوشد برای خودش حد و مرزهایی بسازد، گویی قانونهای شخصیاش میتوانند میان فکر و عمل فاصلهای امن ایجاد کنند.
« او به افکاری تاریک و گرایشهایی خشونتبار آگاه است و با مجموعهای از قواعد میکوشد آنها را مهار کند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم در تصویر کردن این نبرد، از توضیح مستقیم پرهیز میکند. جان بیشتر با رفتارها، مکثها و نگاههایش شناخته میشود تا با سخنرانیهایی دربارهٔ روانشناسی خودش. همین خویشتنداری، گاه شخصیت را باورپذیرتر میکند و گاه باعث میشود برخی لایههای درونیاش بهقدر کافی گشوده نشوند. بااینحال، اصل جذابیت در همین بلاتکلیفی است: جان نه میخواهد با میلهایش یکی شود و نه میتواند وانمود کند که آنها وجود ندارند.
بازیها و رابطههای پرتنش Max Records نقش جان را با ترکیبی از سردی، آسیبپذیری و کنجکاوی بازی میکند. او شخصیت را به تصویری یکبعدی از نوجوانی خطرناک تقلیل نمیدهد؛ در چهرهاش هم میل به فاصله گرفتن از دیگران دیده میشود و هم احتیاجی خاموش به تعلق. بازی او بهویژه در لحظههایی مؤثر است که جان باید حضور اجتماعی خود را تنظیم کند، یا تصمیم بگیرد چه چیزی را از اطرافیانش پنهان سازد.
در سوی دیگر، Christopher Lloyd در نقش همسایهٔ سالخوردهٔ جان حضوری سنگین و رازآلود دارد. بازی او از دوگانهٔ آسیبپذیری و تهدید بهره میگیرد، بیآنکه هر صحنه را به نمایشی آشکار از هراس بدل کند. رابطهٔ این دو بازیگر، موتور مهمی برای تعلیق فیلم است: هر برخوردشان میتواند هم گفتوگویی معمولی باشد و هم آزمونی برای سنجش نیت طرف مقابل.
Laura Fraser نیز در نقش مادر جان، به جهان داستان پیوندی خانوادگی و زمینی میدهد؛ هرچند فیلم گاهی بیش از آنکه این رابطه را بپرورد، از آن برای تثبیت فضای خانه و مراسمخانه استفاده میکند. شهر، مراسمخانه و زبان بصری فضای فیلم از نقاط قوت اصلی آن است. شهر کوچک، با سرمای محسوس و سکون روزمرهاش، تنها پسزمینهٔ حوادث نیست؛ گویی خود به نیرویی خاموش تبدیل شده که شخصیتها را در تنگنای خود نگه میدارد.
« فیلم در تصویر کردن این نبرد، از توضیح مستقیم پرهیز میکند. »
شخصیتها و اجرا
چنین مکانی برای داستانی دربارهٔ مرگ و خشونت مناسب است، زیرا قتلها در آن نه در هیاهوی یک کلانشهر، بلکه در میان آشناییهای محدود و مسیرهای تکراری رخ میدهند. هر اتفاق تازه، نظم بستهٔ اجتماع را برهم میزند و همین تضاد، حس ناامنی را تشدید میکند. مراسمخانه نیز کارکردی فراتر از محل کار جان دارد.
نزدیکی مداوم او به بدنهای بیجان، مرگ را از یک مفهوم دوردست به بخشی از زندگی روزانهاش بدل میکند. فیلم از این فضا برای ساختن وحشتهای ناگهانی و پرزرقوبرق استفاده نمیکند؛ بیشتر بر سکوت، سرمای محیط و آشنایی ناخوشایند جان با کالبدها تکیه دارد. نتیجه، حالوهوایی وهمآلود است که با روایت آهستهٔ فیلم تناسب دارد و آن را از بسیاری از آثار پرشتاب و پرصدا جدا میکند.
ریتم و شیوهٔ روایت Billy O’Brien با شکیبایی پیش میرود. فیلم زمان میگذارد تا محیط و شخصیتهایش شکل بگیرند و تعلیق را بیشتر از مسیر انتظار و ابهام میسازد تا از راه حادثههای پیدرپی. این انتخاب برای مخاطبی که به وحشتی شخصیتمحور علاقه دارد، فرصتی برای سکون و دقت فراهم میکند: جزئیات محیط، تغییرهای کوچک در رفتار جان و لحظههای خاموش میان شخصیتها اهمیت پیدا میکنند.
اما همین خویشتنداری گاهی به کشآمدن تبدیل میشود. بعضی صحنهها بیش از آنچه برای ساختن فضا یا پیشبرد رابطهها لازم است ادامه مییابند و خط روایی در بخشهایی از فیلم کند میشود. کندی زمانی ثمربخش است که هر مکث معنایی تازه بسازد؛ در اینجا، همهٔ مکثها چنین حاصلی ندارند. ازاینرو ممکن است بینندهای که انتظار معمایی پرحادثه یا وحشتی سریع دارد، احساس کند فیلم بیش از اندازه در مقدمات میماند.
« هر اتفاق تازه، نظم بستهٔ اجتماع را برهم میزند و همین تضاد، حس ناامنی را تشدید میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
گذار به وحشت فراطبیعی یکی از انتخابهای جسورانهٔ فیلم، گذر از فضای جنایی به قلمرو فراطبیعی است. در آغاز، مجموعهای از نشانهها میتواند ذهن تماشاگر را به سوی یک تعقیب و گریز متعارف ببرد؛ اما فیلم بهتدریج قواعد دیگری را پیش میکشد. این تغییر، داستان را از الگوی آشنای قاتل زنجیرهای بیرون میآورد و با گرایشهای تاریک جان پیوندی نمادین پیدا میکند: او با نیرویی بیرونی روبهرو میشود که بهنوعی تصویر بیرونیشدهٔ ترسهای درونیاش نیز هست.
بااینحال، پیوند میان این دو سطح همیشه بهاندازهٔ کافی آماده نمیشود. چرخش به سوی امر فراطبیعی برای برخی مخاطبان میتواند ناگهانی یا از نظر دراماتیک کمپشتوانه جلوه کند؛ گویی فیلم میان واقعگرایی روانشناختی و افسانهٔ هولناک، پلی میسازد که نه همهٔ تختههایش بهدرستی به هم چفت شدهاند و نه از ابتدا دیده میشده است.
این ناهماهنگی لزوماً انتخاب فیلم را بیاثر نمیکند، اما از انسجام کلی آن میکاهد. مضمون و مرزهای اخلاقی فیلم به موضوعی حساس نزدیک میشود: نسبت میان گرایشهای خشونتآمیز و مسئولیت فردی. جذابیت جان از آنجا میآید که داستان او را نه با برچسبی ساده تعریف میکند و نه هر فکر تاریکی را به عمل خشونتبار تبدیل میسازد.
او میکوشد خود را زیر نظر بگیرد و در برابر برخی امیال بایستد. بدینترتیب، پرسش اخلاقی فیلم نه فقط دربارهٔ ماهیت او، بلکه دربارهٔ انتخابهایی است که در برابر آن ماهیت انجام میدهد. این جنبه، بهویژه در کنار کار جان در مراسمخانه، تصویری از نزدیکی به مرگ میسازد که هم ملموس است و هم نمادین.
« گذار به وحشت فراطبیعی یکی از انتخابهای جسورانهٔ فیلم، گذر از فضای جنایی به قلمرو فراطبیعی است. »
قوتها و کاستیها
بااینحال، فیلم گاه به جای پرداخت کامل به پیامدهای روانی و اجتماعی این وضعیت، از جذابیت معمایی شخصیت و فضای تیرهاش سود میبرد. بنابراین مضمون اصلی بیش از آنکه به نتیجهای قطعی برسد، در قالب پرسشی ناآرامکننده باقی میماند؛ پرسشی که با شخصیت جان سازگار است، اما شاید برای تماشاگرانی که انتظار کاوشی ژرفتر دارند، اندکی کمپرداخته به نظر برسد.
پایانبندی و تأثیر نهایی پایان فیلم، بدون افشای جزئیات، همان ویژگی دوگانهٔ اثر را حفظ میکند: نامتعارف و غریب است، اما بهاندازهٔ کافی فرصت نمییابد تا کاملاً در ذهن بنشیند. فیلم تا آن لحظه عناصر متعددی را کنار هم چیده است؛ از کشمکش روانی جان گرفته تا فضای جنایی و نیروی فراطبیعی.
در پایان، این عناصر به نتیجهای میرسند که میتواند برای گروهی از بینندگان از نظر حالوهوا مؤثر باشد و برای گروهی دیگر بیش از حد ساده یا شتابزده جلوه کند. مسئله بیش از آنکه صرفاً غیرمنتظره بودن پایان باشد، میزان آمادگی روایت برای پذیرش آن است. وقتی فیلم مدت زیادی صرف پرورش فضای واقعگرا و شخصیتمحور کرده، هر تغییر نهایی نیازمند زمینهسازی دقیق است تا غریبگیاش به معنای بیقاعدگی تعبیر نشود.
اثر در این زمینه موفقیت کامل ندارد؛ بااینحال، پایانش دستکم در امتداد جسارت کلی فیلم قرار میگیرد و از انتخاب راهحل کاملاً متعارف پرهیز میکند. جمعبندی «I Am Not a Serial Killer» فیلمی نامتعارف و فضامحور است که قدرت اصلیاش را از شخصیت جان کلیور، بازیهای Max Records و Christopher Lloyd، و تصویر سرد و ناآرام شهر کوچک به دست میآورد.
« فیلم تا آن لحظه عناصر متعددی را کنار هم چیده است؛ از کشمکش روانی جان گرفته تا فضای جنایی و نیروی فراطبیعی. »
جمعبندی
مواجههٔ نوجوان با میلهای خشونتبار خودش، به داستان عمقی میدهد که آن را از یک معمای معمولی دربارهٔ قاتلی ناشناس فراتر میبرد. مراسمخانه و سرمای محیط نیز فضایی میسازند که آرامآرام اضطراب را در مخاطب رسوب میدهد. در مقابل، ریتم کند، گذار نهچندان هموار به عناصر فراطبیعی و پایانبندی کمپرورده، مانع از آن میشوند که فیلم در همهٔ اجزایش یکدست باشد.
بااینهمه، اثر برای تماشاگرانی که از وحشتهای آرام، شخصیتهای چندپهلو و روایتهای مرزی میان واقعیت و خیال استقبال میکنند، تجربهای قابلتأمل است؛ فیلمی که شاید بیش از آنکه به ترساندن ناگهانی بیندیشد، میخواهد حس سرمایی مبهم را در ذهن باقی بگذارد.
« مراسمخانه و سرمای محیط نیز فضایی میسازند که آرامآرام اضطراب را در مخاطب رسوب میدهد. »
ثبت دیدگاه