نقد و بررسی
نقد Hunger | 1966
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
گرسنگی بهمثابه جهانبینی «Hunger» اثر هنینگ کارلسن، بیش از آنکه روایتی متعارف درباره فقر باشد، تجربهای سینمایی از فرسودگی تدریجی ذهن و تن است. فیلم در کریستیانیای سال ۱۸۹۰ میگذرد؛ شهری که پونتوس، نویسندهای بیپول و تنها، در آن پرسه میزند و همزمان در جستوجوی لقمهای نان، فرصتی برای انتشار نوشتههایش و نشانهای از پیوند انسانی است.
اما گرسنگی در اینجا فقط فقدان غذا نیست: نیرویی است که ادراک را دگرگون میکند، غرور را به میدان نبرد بدل میسازد و فاصله میان واقعیت و خیال را پیوسته باریکتر میکند. کارلسن این وضعیت را به صورت بحرانهایی بزرگ و نمایشی عرضه نمیکند. فیلم از لحظههای کوچک و تکرارشونده ساخته شده است: راهرفتن، انتظارکشیدن، گفتوگوهای ناکام و تلاشهای کوتاهی که امیدی میگشایند و دوباره فرو میبندند.
همین خویشتنداری روایی، تماشاگر را به جهان پونتوس نزدیک میکند؛ جهانی که در آن یک فرصت ساده میتواند چون نجاتی بزرگ جلوه کند و یک ناکامی کوچک، همه چیز را به ورطه نومیدی بکشاند. اقتباس از ادبیات و دشواریِ ذهنیکردن تصویر فیلم بر پایه رمان «گرسنگی» اثر کنوت هامسون ساخته شده است؛ رمانی که نیروی اصلیاش در تجربه درونی و ناپایدار راوی نهفته است.
دشواری اقتباس چنین اثری آن است که سینما ناچار است آنچه را در ادبیات میتواند از راه زبان و جریان ذهن منتقل شود، با تصویر، بازی و سکوت مجسم کند. کارلسن بهجای آنکه هر حالت روانی را توضیح دهد، پونتوس را در موقعیتهایی قرار میدهد که رفتار و واکنشهایش خود بهتدریج از آشفتگی درونی او پرده برمیدارند.
« کارلسن این وضعیت را به صورت بحرانهایی بزرگ و نمایشی عرضه نمیکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این انتخاب، فیلم را از شرح مستقیم و پرگفتار دور نگه میدارد، اما بهایش را نیز دارد: روایت گاه بیشتر به ثبت وضعیت میماند تا پیشبردن رخدادها. تماشاگر ممکن است در بخشهایی احساس کند که فیلم پیرامون یک حس مرکزی میچرخد، بیآنکه پیوسته مسیر داستانی تازهای بگشاید. بااینحال، همین ایستایی با تجربه پونتوس تناسب دارد؛ روزهای او نه به شکل زنجیرهای از پیشرفتها، بلکه به صورت تکرارِ نیاز، شرمندگی و امیدهای فرسودهشونده میگذرند.
شهر؛ صحنهای برای تنهایی اجتماعی کریستیانیا در «گرسنگی» صرفاً پسزمینه نیست؛ حضوری مداوم است که پونتوس را در میان جمعیت تنها میگذارد. خیابانها، پناهگاههای موقت و فضاهای عمومی، امکان تماس با دیگران را فراهم میکنند، اما این تماسها به ندرت به همدلی پایدار میرسند. شهر به او فرصتهایی محدود نشان میدهد، ولی توان بهرهگیری از آنها را نیز از او میگیرد: گاهی به سبب تنگدستی، گاهی به سبب غرور و گاهی به سبب ناتوانی در دیدن موقعیت آنگونه که هست.
فیلم از این راه فقر را از یک دشواری شخصی فراتر میبرد. محرومیت، رابطه فرد با جامعه را تغییر میدهد و حتی کنشهای سادهای چون درخواست کمک یا پذیرفتن آن را آمیخته به شرم و مقاومت میکند. پونتوس نه قربانیای کاملاً منفعل است و نه قهرمانی که پیوسته بر شرایط مسلط شود. او گاه خود با تصمیمهایش وضع دشوارش را پیچیدهتر میکند؛ اما فیلم این رفتار را بهانهای برای سرزنش او قرار نمیدهد.
در عوض، نشان میدهد که چگونه تنگدستی، عزتنفس را به نیرویی دوگانه بدل میکند: هم سپر شخصیت است و هم مانعی بر سر راه نجات. بازی پرتنش و چندپاره پر اسکارسن بار عمده فیلم بر دوش پر اسکارسن است؛ حضوری که پونتوس را نه به نماد ساده «هنرمند گرسنه»، بلکه به انسانی متغیر و گاه متناقض بدل میکند.
« فیلم از این راه فقر را از یک دشواری شخصی فراتر میبرد. »
شخصیتها و اجرا
او میتواند در لحظهای از شادی و اعتمادبهنفس لبریز باشد و اندکی بعد به خشم، بدگمانی یا نومیدی فروغلتد. این تغییرها نه صرفاً برای نشاندادن نوسان خلق، بلکه برای آشکارکردن فشار دائمی گرسنگی و بیثباتی روانی او اهمیت دارند. بازی اسکارسن از اغراق آشکار فاصله میگیرد، اما بدن و چهرهاش پیوسته حامل نشانهاند.
نگاههایی که از دیگران میگریزند، مکثهایی که به پاسخ بدل نمیشوند و حرکاتی که میان وقار و فرسودگی معلقاند، تصویری ملموس از تلاش برای حفظ ظاهر میسازند. او پونتوس را بیعیب نمیکند؛ خودفریبی، لجاجت و غرورش نیز در شخصیت حضور دارند. همین آمیزه است که همدلی را معنادار میسازد: تماشاگر ناچار نیست با همه تصمیمهای او موافق باشد تا رنجش را بفهمد.
تصویر، سیاهیوسفیدی و فضای خفقانآور سیاهوسفیدی فیلم بهجای آنکه فقط نشانهای از دوره تاریخی باشد، بافتی سرد و بیپیرایه برای شهر میسازد. تصویر از زرقوبرق فاصله میگیرد و توجه را به چهرهها، جزئیات محیط و کیفیت سنگین فضا معطوف میکند. در این جهان بصری، خیابان نه منظرهای تماشایی، بلکه مسیر تکراریِ جستوجو و ناکامی است.
کار فیلمبرداری هنینگ کریستیانسن به تقویت همین حس کمک میکند: جهان پونتوس در قابها محدود و ملموس است، اما راه خروج از تنگنای آن به آسانی پیدا نمیشود. موسیقیِ کریشتوف کومدا نیز بهجای آنکه احساسات را با شدت بر تماشاگر تحمیل کند، در کنار فضای ناآرام فیلم کار میکند. مجموع تصویر و صدا، حس فشار را بینیاز از توضیحهای مکرر ایجاد میکند.
« او میتواند در لحظهای از شادی و اعتمادبهنفس لبریز باشد و اندکی بعد به خشم، بدگمانی یا نومیدی فروغلتد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بااینهمه، این لحن یکدست و تلخ میتواند برای برخی تماشاگران فرساینده باشد. فیلم عامدانه از تنوع عاطفیِ گسترده پرهیز میکند؛ حتی لحظههای سبکتر نیز در سایه نیاز و بیثباتی باقی میمانند. ریتم و مسئله کماتفاقبودن روایت ریتم سنجیده فیلم با موضوع آن پیوندی روشن دارد. زندگی پونتوس در انتظار و تعلیق میگذرد؛ بنابراین شتابدادن به روایت میتوانست تجربه او را ساده یا حتی هیجانانگیزتر از آنچه هست جلوه دهد.
کارلسن به تکرار مجال میدهد تا تماشاگر وزن روزمرگی را احساس کند: هر تلاش برای تغییر وضعیت، در معرض بازگشت به همان نقطه آغازین است. از این منظر، کندی گاه بخشی از بیان فیلم است، نه صرفاً نقصی اجرایی. اما این انتخاب همیشه به یک اندازه ثمربخش نیست. در بخشهایی، تکرار موقعیتها و تأکید طولانی بر رنج پونتوس از نیروی انباشتی خود میکاهد و به کشآمدن تجربه میانجامد.
روایت بیشتر بر حالوهوای شخصیت تکیه دارد تا بر رخدادهای پرشمار؛ ازاینرو تماشاگرانی که انتظار پیرنگی پرتحول دارند، ممکن است فیلم را کماتفاق بیابند. نقطه قوت اثر در این است که این محدودیت را پنهان نمیکند؛ بااینحال، همه لحظههای مکث و تکرار به یک اندازه ضروری یا تأثیرگذار نیستند.
فقر، غرور و مرز همدلی مهمترین پرسش اخلاقی فیلم شاید این باشد که انسان در شرایط محرومیت چگونه میتواند حرمت خویش را حفظ کند. پونتوس از نیازهای ابتدایی خود جدا نیست، اما نمیخواهد تمام هویتش به نیازمندی فروکاسته شود. عزتنفس او در برابر تحقیر، واقعیتی انسانی و قابل درک است؛ در عین حال، همان غرور گاه او را از پذیرش یاری بازمیدارد.
« بااینهمه، این لحن یکدست و تلخ میتواند برای برخی تماشاگران فرساینده باشد. »
قوتها و کاستیها
فیلم این تناقض را با داوری شتابزده حل نمیکند و به همین دلیل، شخصیتش از یک تمثیل یکسویه فراتر میرود. نگاه انسانی اثر نیز از همین پیچیدگی برمیآید. کارلسن نه فقر را شاعرانه میکند و نه آن را به نمایشی صرفاً ترحمبرانگیز فرومیکاهد. گرسنگی در فیلم تجربهای جسمانی، اجتماعی و روانی است؛ پدیدهای که هم بدن را میفرساید و هم قضاوت و ارتباط را مختل میکند.
بااینحال، تمرکز طولانی بر رنج قهرمان ممکن است فاصلهای میان تماشاگر و اثر ایجاد کند. فیلم از مخاطب میخواهد با ریتم و نوسانهای پونتوس همراه شود؛ همراهیای که برای برخی تأثیرگذار و برای برخی دیگر دشوار خواهد بود. جمعبندی «گرسنگی» اثری سختگیر، کمادعا و از نظر عاطفی سنگین است که بهجای تکیه بر حادثههای بزرگ، فرسایش تدریجی یک انسان را در دل فقر دنبال میکند.
اقتباس کارلسن از رمان هامسون، با بازی برجسته پر اسکارسن و فضاسازی تلخ و دقیقش، گرسنگی را به تجربهای فراتر از محرومیت مادی بدل میسازد: آزمونی برای ذهن، غرور و توان برقراری رابطه با دیگران. کندی ریتم و کماتفاقبودن روایت ممکن است دامنه تأثیر فیلم را برای برخی محدود کند؛ بهویژه اگر تماشاگر در پی داستانی پرتحول باشد.
اما برای مخاطبی که به سینمای شخصیتمحور و کاوش در وضعیتهای انسانی علاقه دارد، همین پافشاری بر جزئیات و تکرار، بخشی از نیروی اثر است. «گرسنگی» نه رنج را آسان میکند و نه آن را با پایانی تسلیبخش به حاشیه میراند؛ در عوض، تماشاگر را در کنار مردی قرار میدهد که زیر فشار محرومیت میکوشد شأن خویش را نگه دارد.
« فیلم این تناقض را با داوری شتابزده حل نمیکند و به همین دلیل، شخصیتش از یک تمثیل یکسویه فراتر میرود. »



ثبت دیدگاه