نقد و بررسی
نقد ذات آدمی (Human Nature) | 2001
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهای که از دلِ تناقض زاده میشود «Human Nature» از آن فیلمهایی است که پیش از آنکه داستانش آغاز شود، پرسشی را در ذهن تماشاگر میکارد: انسان را چه چیزی «متمدن» میکند و چه چیزی او را به طبیعت بازمیگرداند؟ فیلم، بهجای آنکه پاسخ روشنی برای این پرسش فراهم کند، چند شخصیت با دیدگاههایی متضاد را در برابر هم قرار میدهد.
ناتان، دانشمندی وسواسی، به نظم و آموزش باور دارد؛ لیلا، معشوقهٔ طبیعتگرایش، آزادی را در رهایی از قواعد اجتماعی میبیند؛ و پاف، مردی که بیرون از مناسبات معمول جامعه بزرگ شده، به میدان کشمکش آن دو بدل میشود. همین وضعیت نامتعارف، هم سرچشمهٔ جذابیت فیلم است و هم منشأ دشواریهای آن.
فیلمنامهٔ چارلی کافمن ایدهای را پیش میکشد که ظرفیت طنز، هجو و تأمل فلسفی دارد: آیا تمدن چیزی جز مجموعهای از قراردادها و عادتهای آموختهشده است؟ و آیا ستایش طبیعت، خود نوعی خیالپردازیِ ساختهوپرداختهٔ ذهن انسان مدرن نیست؟ «Human Nature» میخواهد این پرسشها را در قالب کمدی هجوآمیز دنبال کند، اما همیشه نمیتواند میان اندیشه و سرگرمی تعادل برقرار سازد.
در بهترین لحظهها، موقعیتهای عجیبش ما را وامیدارند پیشفرضهایمان دربارهٔ رفتار انسانی را بازبینی کنیم؛ در لحظههای ضعیفتر، ایده از شوخی و شخصیت جلو میزند و به نمایشِ صرفِ نامتعارفبودن بدل میشود. طبیعت و تمدن؛ دو میلِ متقابل نقطهٔ قوت مفهومی فیلم در این است که طبیعت و تمدن را دو قلمرو کاملاً جدا و پاکیزه تصویر نمیکند.
« همین وضعیت نامتعارف، هم سرچشمهٔ جذابیت فیلم است و هم منشأ دشواریهای آن. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
ناتان میخواهد پاف را آموزش دهد و او را با قواعد زندگی اجتماعی آشنا سازد؛ اما این میل، هرچند ظاهری علمی و خیرخواهانه دارد، بهسادگی از میل به کنترل جدا نمیشود. در سوی دیگر، لیلا از آزادیِ زندگی طبیعی دفاع میکند، ولی نگاه او نیز بیطرف و بیتعارض نیست: طبیعت برایش هم پناهگاه است و هم راهی برای دورشدن از داوریهای جامعه.
فیلم بهدرستی نشان میدهد که هر دو شخصیت، تصویری گزینشی و شخصی از «حالت طبیعی» در ذهن دارند. با این همه، پرداخت این تقابل همیشه به اندازهٔ ایدهاش پیچیده نیست. گاه فیلم چنان مستقیم دو موضع را روبهروی هم میگذارد که تماشاگر فرصت چندانی برای کشف لایههای پنهانتر آنها نمییابد. مضمونها بیشتر اعلام میشوند تا آنکه از دل تحول شخصیتها بهتدریج شکل بگیرند.
از این رو، پرسشهای فلسفیِ فیلم در بعضی صحنهها زنده و بازیگوشانهاند و در بعضی دیگر به گزارههایی آشکار و کموبیش سادهسازیشده شباهت پیدا میکنند. شخصیتهایی گرفتار در ایدههای خود ناتان، لیلا و پاف هر یک نمایندهٔ کششی متفاوتاند، اما فیلم کمتر از آنچه لازم است به زندگی درونی آنان نزدیک میشود.
ناتان بیش از آنکه انسانی پیچیده با انگیزههای متناقض باشد، گاه به صورت تجسمی از عقلگراییِ کنترلطلب ظاهر میشود. لیلا نیز میان شورِ آزادی و نیازهای معمول انسانی قرار دارد، اما این دوگانگی بیشتر در قالب یک ایده بیان میشود تا مسیری عاطفی که تماشاگر بتواند با آن همراه شود. پاف، که حضورش میتوانست مرکز اخلاقی و عاطفی داستان باشد، اغلب در کشمکش دیگران به موضوعی برای آموزش، تفسیر و تصاحب بدل میشود.
« فیلم بهدرستی نشان میدهد که هر دو شخصیت، تصویری گزینشی و شخصی از «حالت طبیعی» در ذهن دارند. »
شخصیتها و اجرا
این فاصلهگذاری، از یکسو با جهان هجوآمیز فیلم سازگار است؛ شخصیتها قرار نیست همیشه واقعگرا یا دوستداشتنی باشند. اما از سوی دیگر، وقتی فیلم از تماشاگر میخواهد دربارهٔ آزادی، میل و هویت فکر کند، کمپرداختبودن شخصیتها مانع میشود که این مضمونها وزن عاطفی کافی پیدا کنند. مثلث نامتعارف داستان نیز از همین نابرابری اثر میپذیرد: موقعیت بالقوه سرشار از کشش است، اما روابط گاهی بیش از آنکه از احساس و شناخت متقابل نیرو بگیرند، در خدمت پیشبرد ایدهها قرار میگیرند.
بازیها؛ جدیت در دلِ موقعیتی مضحک بازیگران با جدیتی سنجیده وارد جهانی میشوند که هر لحظه ممکن است از منطق متعارف فاصله بگیرد. تیم رابینز در نقش ناتان، وسواس و اعتمادبهنفس علمی شخصیت را با خویشتنداری اجرا میکند؛ او کمتر میکوشد از هر موقعیت نامعقول، خندهای فوری بیرون بکشد. پاتریشا آرکت در نقش لیلا، میان آسیبپذیری و سرسختی تعادل برقرار میکند و به شخصیتی که ممکن بود صرفاً تمثیلی باقی بماند، نشانههایی از میل و تردید میبخشد.
ریس ایفانز نیز با حضور بدنی و بیان کنترلشدهاش، پاف را از یک شوخی ساده فراتر میبرد؛ هرچند فیلم همیشه به او مجال نمیدهد که از جایگاهِ موضوعِ آزمایش بیرون بیاید و به فردی مستقل تبدیل شود. این بازیهای متعادل یکی از عوامل حفظ انسجام فیلماند. بازیگران جهان داستان را با چنان جدیتی میپذیرند که تماشاگر بتواند برای مدتی در منطق عجیب آن ساکن شود.
بااینحال، همین جدیت بهتنهایی نمیتواند جای خالیِ ریتم کمدی یا عمق شخصیتی را پر کند. فیلم بارها موقعیتی را مطرح میکند که بالقوه خندهدار یا تکاندهنده است، اما بازیگران ناچارند در چارچوب صحنهای بمانند که شوخیاش کامل شکل نگرفته است. طنزی که به دشواری جان میگیرد طنز «Human Nature» از جنس لطیفههای متعارف و پیدرپی نیست؛ فیلم بیشتر به هجوِ رفتارهای اجتماعی، میل به طبقهبندی و تناقضهای انسانی نظر دارد.
« این بازیهای متعادل یکی از عوامل حفظ انسجام فیلماند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این رویکرد، در اصل، با فضای نامتعارف اثر تناسب دارد. مشکل آنجاست که شوخیها غالباً میان ایده و اجرا معلق میمانند: تماشاگر میتواند بفهمد صحنه قرار است چه تناقضی را آشکار کند، اما لزوماً آن را خندهدار یا حتی غافلگیرکننده نمییابد. در نتیجه، فیلم گاهی بیش از اندازه میکوشد عجیب باشد، بیآنکه آن غرابت را به ضرباهنگی مطمئن تبدیل کند.
هجو زمانی مؤثرتر است که از شخصیتها و پیامدهای رفتارشان برآید، نه آنکه صرفاً با اعلام یک موقعیت نامتعارف به تماشاگر علامت دهد که اکنون باید بخندد. «Human Nature» در لحظههایی که اجازه میدهد تناقض خودش را آشکار کند، جذابتر است؛ اما هرگاه بر شوخی تأکید میکند یا مضمون را بیش از حد توضیح میدهد، نیروی طنزش کاهش مییابد.
همین نوسان سبب میشود فیلم برای گروهی از تماشاگران سرزنده و جسور جلوه کند و برای گروهی دیگر، نامتوازن و کماثر. جهان بصری و لحن نامتوازن میشل گوندری در نخستین تجربهٔ بلند سینماییاش، به جهانی تصویری علاقه نشان میدهد که با واقعگراییِ بیطرف فاصله دارد. محیطهای طبیعی و فضاهای اجتماعی در فیلم صرفاً پسزمینه نیستند؛ هر یک بخشی از جدال میان زندگیِ مهارنشده و نظمِ ساختهشده را بازتاب میدهند.
این نگاه بصری، بهویژه در کنار ایدهٔ تمثیلی فیلم، به آن هویتی متمایز میبخشد. جهان اثر قرار نیست کاملاً باورپذیر باشد؛ قرار است شکل بیرونیِ ذهنی آشفته و پرتناقض را پیدا کند. بااینحال، لحن بصری و لحن روایی همیشه به یک مقصد نمیرسند. گاه تصویرها از فیلمی خیالپردازانه و آزاد خبر میدهند، اما روایت به توضیح مستقیمِ مضمونها روی میآورد؛ گاه نیز شوخیها از فضایی گروتسک و تند سر برمیآورند، بیآنکه زمینهٔ عاطفی یا روایی کافی برایشان فراهم شده باشد.
« این رویکرد، در اصل، با فضای نامتعارف اثر تناسب دارد. »
قوتها و کاستیها
این پراکندگی، احساسِ پیوستگی را تضعیف میکند و باعث میشود برخی صحنهها بیشتر شبیه طرحهایی مجزا به نظر برسند تا اجزای یک مسیر روایی کاملاً منسجم. روایتی جسور، اما نه همیشه یکپارچه ساختار فیلم با رفتوآمد میان روایتها و زاویههای دید مختلف، بر این تصور تأکید میکند که هیچکس مالکِ کامل حقیقت نیست.
هر شخصیت ماجرا را از موضع خود بازمیگوید و برداشت او از طبیعت، عشق و تمدن با منافع و نیازهایش آمیخته است. این انتخاب با مضمون فیلم هماهنگی دارد: روایت نیز، مانند رفتار اجتماعی، چیزی خنثی و بیطرف نیست. اما تعدد زاویهها بهتنهایی انسجام نمیآفریند. گاهی تغییر مسیرها بهجای آنکه معنا را غنیتر کند، ضرباهنگ را میشکند و داستان را پراکنده جلوه میدهد.
فیلم همچنین در مدیریت مرز میان کمدی، درام و تمثیل دشواری دارد. این ژانرها میتوانند در کنار هم کار کنند، اما به هماهنگی دقیق نیاز دارند؛ «Human Nature» همیشه چنین هماهنگیای را پیدا نمیکند. برخی لحظهها بیش از اندازه بر شوخی تکیه میکنند، برخی دیگر ناگهان ادعای تأمل جدی دارند، و پیوند میان این دو حالت گاه ناپایدار میشود.
حاصل، اثری است که جسارت ایدههایش از انسجام اجراییاش پیشی میگیرد. جمعبندی «Human Nature» فیلمی نامتعارف و نابرابر است؛ اثری که پرسشهایی جذاب دربارهٔ طبیعت انسان، میل به کنترل، آزادی و قراردادهای تمدن مطرح میکند، اما همیشه نمیتواند آنها را به درامی منسجم یا کمدیای مؤثر بدل سازد.
« هر شخصیت ماجرا را از موضع خود بازمیگوید و برداشت او از طبیعت، عشق و تمدن با منافع و نیازهایش آمیخته است. »
جمعبندی
ایدهٔ مرکزی آن بهاندازهای غنی است که بارها ذهن را درگیر کند، بازیگران نیز با جدیتی قابلتوجه در خدمت جهانی عجیب قرار میگیرند، و نگاه تصویری گوندری به فیلم رنگی مستقل میدهد. در مقابل، شوخیهای کماثر، شخصیتپردازی محدود و ناهماهنگی لحن، مانع از آن میشوند که ظرفیت فکری فیلم به تجربهای کاملاً رضایتبخش تبدیل شود.
تماشای فیلم بیش از آنکه با انتظار یک کمدی پیوسته و پرتحرک سودمند باشد، با آمادگی برای مواجهه با آزمایشی عجیب و گاه ناموفق ارزش پیدا میکند. «Human Nature» در بهترین حالت، آینهای کجومعوج پیش روی تماشاگر میگیرد و میپرسد آنچه طبیعی مینامیم تا چه اندازه از آرزوها و ترسهای خودمان ساخته شده است؛ در ضعیفترین حالت، همان پرسش را بیش از حد آشکار میگوید و به آن فرصت نمیدهد در ذهن تماشاگر رسوب کند.
همین فاصله میان جاهطلبی و کامیابی، هم محدودیت اصلی فیلم است و هم بخشی از هویت خاص آن.
« همین فاصله میان جاهطلبی و کامیابی، هم محدودیت اصلی فیلم است و هم بخشی از هویت خاص آن. »



ثبت دیدگاه