نقد و بررسی
نقد چگونه اکنون زندگی میکنم (How I Live Now) | 2013
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جایگاه فیلم و مسیر روایت «How I Live Now» ساختهٔ کوین مکدونالد، اقتباسی از رمان مِگ راسف است که در سال ۲۰۱۳ ساخته شد. فیلم داستان دیزی، نوجوانی آمریکایی را دنبال میکند که برای زندگی نزد خویشاوندانش به روستاهای انگلستان میرود. اما دوری از خانه و دشواری سازگاری با خانواده، خیلی زود در سایهٔ بحرانی گستردهتر قرار میگیرد: جنگی که نظم آشنای زندگی را از هم میپاشد و شخصیتها را با انتخابهایی دشوار روبهرو میکند.
روایت، بیش از آنکه بخواهد سازوکار یک جنگ جهانی را توضیح دهد، تجربهٔ محدود و آشفتهٔ دختری جوان را در دل آن دنبال میکند؛ دختری که ناگهان باید راه خود را در جهانی ناامن پیدا کند. این انتخاب، هم سرچشمهٔ نیروی فیلم است و هم عامل محدودیت آن. چون همهچیز از منظر دیزی دیده میشود، تماشاگر نیز اطلاعاتی کامل و منظم دربارهٔ بحران ندارد.
آنچه رخ میدهد از خلال خبرهای پراکنده، نشانههای نگرانکننده و تغییرات ناگهانی در زندگی روزمره به ما میرسد. در نتیجه، جنگ نه به شکل نقشهای سیاسی یا نمایشی عظیم، بلکه همچون نیرویی نامرئی اما فراگیر احساس میشود؛ نیرویی که آرامآرام بر خانه، روابط و بدن شخصیتها مسلط میشود. دیزی؛ شخصیتی دشوار اما زنده دیزی در آغاز، قهرمانی دوستداشتنی و آمادهٔ همدلی نیست.
او سرد، بدگمان و گاه بیاعتنا به احساسات اطرافیان به نظر میرسد. فیلم با ظرافت نشان میدهد که این رفتار تنها نشانهٔ خودخواهی نیست؛ پشت آن، آشفتگی و ناامنیای پنهان است که دختر میکوشد با کنترلکردن محیط و محدودکردن ارتباطاتش مهارش کند. این خصلت، شخصیت را از قالب سادهٔ «قهرمان شجاع» بیرون میآورد، هرچند همیشه به پرداختی متوازن نمیانجامد.
« فیلم داستان دیزی، نوجوانی آمریکایی را دنبال میکند که برای زندگی نزد خویشاوندانش به روستاهای انگلستان میرود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
سیرشا رونان مهمترین تکیهگاه عاطفی فیلم است. او با بازیای کمادعا و دقیق، فاصلهٔ میان ظاهر سرسخت دیزی و آسیبپذیری درونی او را منتقل میکند. چهره و سکوتهایش گاهی بیش از گفتوگوها اطلاعات میدهند: تماشاگر میبیند که اضطراب، خشم و دلبستگی در او همزمان حضور دارند. رونان شخصیت را از همان ابتدا مهربان یا بینقص جلوه نمیدهد و همین، مسیر دشوار او را باورپذیرتر میکند.
اگر فیلم در بخشهایی از نظر روایی سست میشود، حضور او همچنان به تجربهٔ تماشایی انسجام میبخشد. عشق، خویشاوندی و مرز همدلی رابطهٔ عاطفی دیزی و ادوارد یکی از انتخابهای بحثبرانگیز اثر است. فیلم آن را با لحنی شاعرانه و گاه رؤیایی تصویر میکند، اما خویشاوندبودن دو شخصیت مانعی جدی برای همدلی بخشی از تماشاگران است.
مسئله صرفاً غیرمتعارفبودن این رابطه نیست؛ فیلم در پرداخت آن چنان شتاب میکند که فرصت کافی برای روشنکردن منطق احساسی و تحول تدریجی آن فراهم نمیشود. در نتیجه، آنچه باید به کانونی باورپذیر برای پیوند دو شخصیت تبدیل شود، ممکن است برای برخی مخاطبان تصنعی یا ناخوشایند جلوه کند. این رابطه همچنین در برابر بخشهای دیگر داستان قرار میگیرد: فیلم میخواهد از بلوغ زودرس، دلبستگی و نیاز به تعلق سخن بگوید، اما گاهی احساسات را بیش از آنکه بپروراند، بهسرعت اعلام میکند.
همین فاصله میان قصد شاعرانه و پرداخت نمایشی باعث میشود عاشقانهٔ فیلم برای همه به یک اندازه کار نکند. با اینحال، اثر در بهترین لحظاتش عشق را نه راهحلی جادویی برای جنگ، بلکه نیرویی شکننده برای حفظ پیوند انسانی میبیند. جنگی که بیشتر احساس میشود تا دیده شود فضای جنگی فیلم بر نمایش پرشکوه نبردها تکیه ندارد.
« سیرشا رونان مهمترین تکیهگاه عاطفی فیلم است. »
شخصیتها و اجرا
مکدونالد بیشتر به نشانههای پیرامونی توجه میکند: ناامنی روزافزون، خلأ اطلاعات، حضور اقتدار نظامی و تغییر معنای مکانهایی که پیشتر امن بودند. این رویکرد، ترس را به تجربهای شخصی تبدیل میکند. تماشاگر، درست مانند دیزی، نمیداند بحران تا کجا گسترش یافته و چه چیزی در انتظار اوست. همین محدودیت اطلاعات، تعلیقی مؤثر میسازد و از تبدیلشدن فیلم به شرحی پرجزئیات و بیرونی از جنگ جلوگیری میکند.
در مقابل، برخی جزئیات تصویرشده با خشونت و بیسامانی محیط همخوانی کامل ندارند. ظاهر مرتب یا تمیزی بعضی عناصر، گاهی یادآور فاصلهٔ میان تصویر سینمایی و واقعیت مادیِ جنگ میشود. چنین ناهماهنگیهایی بهویژه زمانی به چشم میآیند که فیلم میخواهد حس فرسودگی و تهدید را القا کند. بااینحال، فضای وهمآلود و کماطلاع اثر همچنان از نقاط قوت آن است: جنگ در اینجا صرفاً حادثهای بیرونی نیست، بلکه تغییری در ادراک شخصیتهاست؛ جهانی که در آن هر سکوت میتواند هشدار باشد و هر مسیر آشنا به راهی خطرناک بدل شود.
طبیعت، صدا و تصویر روستاهای انگلستان در ابتدا پناهگاهی دلپذیر به نظر میرسند، اما فیلم بهتدریج همین منظره را از آرامش تهی میکند. طبیعت نه پسزمینهای خنثی، بلکه بخشی از تجربهٔ روانی شخصیتهاست: پهنهای زیبا که در آن میتوان پنهان شد، اما نمیتوان از خطر مطمئن ماند. این تضاد میان زیبایی محیط و خشونت رخدادها، به فیلم کیفیتی تلخ و شاعرانه میبخشد.
طراحی صدا و موسیقی نیز در ساخت این حس نقش دارد. فیلم بهجای آنکه پیوسته خطر را توضیح دهد، از سکوت، صداهای دوردست و موسیقی برای ساختن اضطراب استفاده میکند. گاهی این تمهیدها بهخوبی ما را در موقعیت شخصیتها قرار میدهند؛ گاهی هم تأکید حسی فیلم از حد میگذرد و به جای گسترش معنا، همان حالوهوای پیشین را تکرار میکند.
« این رویکرد، ترس را به تجربهای شخصی تبدیل میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
تصویرها در لحظات موفق، ترس را بهواسطهٔ آنچه خارج از قاب میماند القا میکنند؛ روشی که با محدودبودن آگاهی دیزی تناسب دارد. ریتم و سفر بازگشت ساختار فیلم در دو نیمه، حس و شتابی یکسان ندارد. بخش نخست با معرفی خانواده و آشنایی دیزی با محیط تازه پیش میرود و توجهش را صرفاً به حرکت پیرنگ معطوف نمیکند.
این مکثها به شکلگیری رابطهها و خلقوخوی شخصیت کمک میکنند، اما در بعضی لحظات طولانیتر از نیاز داستان به نظر میرسند. هنگامی که بحران شدت میگیرد، فیلم مسیری پرخطر و عاطفی را پیش میگیرد، اما گاه از جزئیات روایی لازم برای حفظ پیوستگی و باورپذیری آن میکاهد. سفر دشوار دیزی برای بازگشت نزد ادوارد، از پرکششترین بخشهای اثر است.
اهمیت این مسیر تنها در خطرهای جسمانی آن خلاصه نمیشود؛ سفر آزمونی برای سنجش دلبستگی و توانایی تصمیمگیری دیزی نیز هست. فیلم در این بخش، آسیبپذیری او را در برابر جهانی بیرحم بهخوبی آشکار میکند. بااینهمه، ریتم کشدار و افتوخیزهای ناهموار ممکن است از شدت اثرگذاری لحظات بکاهد. بعضی تماشاگران در این بخش احساس میکنند که فیلم بهجای پیشبردن پیوستهٔ تنش، گاه در حالوهوای خود درجا میزند.
بازیگران و شخصیتهای پیرامونی در کنار رونان، بازیگران جوان دیگر نیز به ساختن فضای خانوادگی فیلم کمک میکنند. تام هالند در نقش آیزاک حضوری طبیعی و زنده دارد و بیتکلفی بازیاش در برابر خشکی دیزی تضاد مناسبی ایجاد میکند. جورج مککی نیز به ادوارد نوعی آرامش و جذابیت میبخشد که برای شکلگیری دلبستگی محوری داستان ضروری است.
« ریتم و سفر بازگشت ساختار فیلم در دو نیمه، حس و شتابی یکسان ندارد. »
قوتها و کاستیها
پویایی میان شخصیتهای جوان، بهویژه در لحظات سادهٔ زندگی روزمره، کمک میکند که تهدید جنگ صرفاً مفهومی انتزاعی باقی نماند: اکنون چیزی در خطر است که پیشتر با گرما و عادت همراه بوده است. بااینحال، شخصیتهای فرعی گاهی بیشتر کارکرد روایی دارند تا زندگی مستقل. فیلم در نیمهٔ نخست فرصتهایی برای ساختن فضای خانوادگی مییابد، اما پس از گسترش بحران، بسیاری از رابطهها زیر فشار حرکت داستان کمرنگ میشوند.
این کمرنگی با تجربهٔ پراکنده و بیثبات دیزی تناسب دارد، ولی در عین حال سبب میشود جهان پیرامون او از عمق لازم برخوردار نباشد. جمعبندی «How I Live Now» اثری ناهموار اما صاحبحس است؛ فیلمی که از دل یک موقعیت جنگی، بیش از هر چیز به تجربهٔ عاطفی نوجوانی میپردازد که باید در جهانی فروپاشیده راه خود را بیابد.
بازی درخشان سیرشا رونان، فضای ناآرام و شیوهٔ روایت محدود به نگاه دیزی، فیلم را از یک داستان معمولِ بقا فراتر میبرند. در مقابل، رابطهٔ عاشقانهٔ بحثبرانگیز، ریتم کند در بخشهایی از روایت و گاه فاصلهٔ محسوس میان تصویر جنگ و واقعیت آن، مانع از آن میشوند که اثر به تمام ظرفیتش برسد.
فیلم زمانی موفقتر است که به جای توضیحدادن بحران، اجازه میدهد آن را از خلال سکوت، دلهره و دگرگونی روابط حس کنیم. همچنین در مسیر بازگشت دیزی، نیروی عاطفی خود را بهخوبی آشکار میسازد؛ مسیری که در آن پیوند با دیگری میتواند هم پناه باشد و هم سرچشمهٔ نگرانی. حاصل، درامی پساآخرالزمانی است که بیش از آنکه دربارهٔ ابعاد یک جنگ سخن بگوید، دربارهٔ شکنندگی زندگی روزمره و دشواری حفظ انسانیت در دل آشوب است.
« بااینحال، شخصیتهای فرعی گاهی بیشتر کارکرد روایی دارند تا زندگی مستقل. »



ثبت دیدگاه